تصور کنید برای اولین بار در نه سالگی مورد تجاوز قرار گیرید و بالاخره تجاوزهای مکرر این و آن، که یکی از آنها دوست مادرتان باشد شما را در چهارده سالگی حامله کند. تصور کنید بچهتان که در طول نه ماه خیلی دوستش داشتید، مرده به دنیا آید. تصور کنید مادرتان – همان مادر نوجوان که اکنون جوان شده است – بخواهد شما را به کانون اصلاح و تربیت بسپارد تا از شرتان خلاص شود، اما استثنائاً شانس بیاورید که ظرفیت کانون تکمیل باشد. پس شما را نزد مرد غریبه ای بفرستند که این بابای توست و شما مجبور باشید او را پدر خود دانسته و در خانهاش زندگی کنید… حالا تصور کنید در این هاگیر و واگیر، سیاهپوست هم باشید…!
تصور کنید بیش از چهار دهه از آن روزگاران گذشته باشد. فکر میکنید چه بر سرتان آمده باشد؟
اگر بگویم شما الان یکی از محبوبترین زنان دنیا شدهاید، بزرگ ترین نیکوکار تاریخ امریکا، ثروتمندترین امریکایی/افریقایی قرن بیستم و تنها بیلیونر سیاه پوست، شاخ در نمیآورید؟
بله… این داستان کودکی اپرا وینفری بود.
آن آقا – آقای پدر – با انضباط و سختگیری، اپرای رنجور و غمگین را به زندگی بازگرداند، تشویقش کرد که بهترین باشد. مثلاً وادارش میکرد هفتهای یک کتاب بخواند و مطلبی در مورد آن بنویسد. زحمات هردویشان نتیجه داد. اپرا استعدادهایش را پیدا کرد. در هفده سالگی مجری رادیوی محلیشان شد. برای ادامهی این شغل مجبور شد دانشگاه برود و درس هنرهای نمایشی و ارتباط کلامی بخواند. کم کم کشف و کشفتر شد. در همان سال اول تحصیل در دانشگاه، دو جایزه برای دو نمایش به او تعلق گرفت. پس از پایان تحصیل گوینده اخبار تلوزیون شد. کمی بعد علاوه بر گزارشگری و گویندگی به اجرای یک برنامه تلویزیونی موفق پرداخت. آنقدر موفق که شهرتی به هم زد و برای اجرای یک برنامه صبحگاهی دعوت به کار شد؛ برنامهای که در ظرف کمتر از یک سال به پرطرفدار ترین برنامه ها تبدیل شد و بالاخره با گسترش آن در سپتامبر 1985 به “شوی اپرا وینفری” تغییر نام داد که بیگمان معرف حضورتان هست.
معمولاً آدمها وقتی آزار ببینند و روحشان زخمی شود، بدجنس میشوند، شاید چون ناخودآگاه درصدد انتقام از زمین و زمان برمیآیند. حداقلش این است که رفتارهای نامربوطی میکنند که دیگران را ناشاد و خودشان را ناشادتر میکند. اما اپرا برای التیام درد خاطرات دوران کودکی به کار و خیریه رو میآورد: پایگاه اطلاعاتی از محکومان آزارهای جنسی کودکان را درست میکند، با پخش برنامهی باشگاه کتابخوانان از نویسندگان معاصر حمایت میکند، میلیونها دلار صرف ساختن خانه و مدرسه برای ندارها میکند، هنرپیشه میشود و تا مرز اسکار گرفتن میرود، مجله منتشر میکند و… خودش میگوید زمانی هدفم روحیه دادن به مردم بود، اکنون “ماموریتم این است که زندگی دیگران را دگرگون کنم و به آنها کمک کنم تا خودشان را جور دیگر ببینند و برای آنها شادی و رضایت خاطر به ارمغان بیاورم.”
خیلی خوب است آدم همینجور که مواظب است خودش در چمبرهی قار و قار خفه نشود، دست دیگران را هم بگیرد و ببرد به آن سوی کویرهای وحشت …
خیلی خوب است...
چون شیرذشیشه را قبل از اینکه توی حلق ما بریزد، پشت دستش می ریزد.
چون وقتی توی اتاق پی پی می کنیم زیاد با ما بداخلاقی نمی کند.
و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی می کنیم آبروی ما را نمی برد.
و وقتی بعدها به زندگی شان ترکمون می زنیم فقط می گوید: خب جوونه دیگه، پیش میاد!
چون وقتی تب می کنیم، او هم عرق می ریزد.
چون وقتی توی میهمانی خجالت می کشیم و توی گوشش می گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می گوید منیرخانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می کند.
و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می زند، با پدر دعوا می کند.
چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارد، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد
غذا را با قابلمه اش بخورد.
چون وقتی تازه ساعت یازده شب یادمان می افتد که فلان کار را که باید فردا در مدرسه تحویل
دهیم یادمان رفته، بعد از یک تشر خودش هم پابه پایمان زحمت میکشد که همان نصف شبی تمامش کنیم.
چون وسط سریال های ملودرام گریه می کند.
چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند.
چون شبهای امتحان و کنکور پابه پای ما کم می خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند.
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما،گریه می کند و نذر می کند و پوتین هایمان را در هر مرخصی واکس می زند.
چون وقتی شب عروسی ما داماد ازش خداحافظی میکند با چشمانی پر از اشک سفارشمان را میکند ما را به داماد میسپارد.
چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور می کنیم شاخ غول شکانده ایم.
چون موقع مطالعه عینک می زند و پنج دقیقۀ بعد در حالی که عینکش به چشمش است میپرسد: این عینک منو ندیدین؟
چون هیچوقت یادش نمی رود که از کدام غذا بدمان می آید و عاشق کدام غذاییم، حتی وقتی
که روی تخت بیمارستان است و قرار است ناهار را با هم بخوریم.
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرش این است که وای بچم خسته شد بس که مریض داری کرد.
و چون هروقت باهاش بد حرف میزنیم و دلش رو برای هزارمین بار میشکنیم، چند روز بعد همه رو از دلش میریزه بیرون و خودش رو گول میزنه که: بخشش از بزرگانه.
چون مادرند...
ملاک ها همان ملاک های همیشگی بود: تحصیلات بالا، زندگی خانوادگی موفق، تجربه ی مادری، از چهره های شناخته شده ی تلویزیونی تا اساتید دانشگاه و چند نمونه هم خانم های خانه دار که فرزندان موفقی داشتند. از چند هفته ی قبل وقتی بیوگرافی بعضی از آن بزرگواران را مطالعه می کردم، صدایی را می شنیدم که مدام تکرار می کرد: امسال مادر به گونه ای دیگر. از اونجا که خیلی وقت ها این صدا ها را می شنوم، بدون عجله در انتخاب به زندگی زمان دادم تا آن کسی که باید رو سر راهم قرار بده و اون روز توی کلینیک ذهن زیبا، زمانی که آرین در آغوش مادرش وارد اطاق شد، همون صدای آشنا گفت: خودشه.
وقتی مادر آرین اونو به مربی تحویل داد، اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد، بلوز آبی و شلوارک لی قشنگ و دست و پای تمیز تر از گل پسر هفت ساله ای بود که هنوز نمی تونست راه بره و بعد لحن مهربان خانمی که با خوشحالی از تغییر رفتار پسرش حرف می زد. از اینکه نگاه هاش مهربون شده، از اینکه رفتارش خیلی آروم تر شده و دیگه اونو هل نمی ده، جیغ نمی زنه و...
وقتی مادر آرین از اطاق بیرون رفت، مربی اش توضیحاتی داد که جمله ی اولش این بود: آرین فرزند خونده ی این خانمه ... جملات بعدی، را یادم نمیاد چون برام باور کردنی نبود که این توجه و مهربونی از طرف زنی باشه که اون رو به دنیا نیاورده.
قرار ملاقات گذاشتن برای یک مصاحبه ی کوچک، همراه با عکاس تبدیل شد به یک گپ دوستانه بدون عکس و نام و نشونی از خانواده ی آرین. مثل بیشتر خانواده هایی که کودکی را به فرزندی قبول می کنند اما با این تفاوت که پدر و مادر آرین نه از ترس آگاه شدن فرزندشون بلکه از ترس تغییر رفتار اطرافیان با اون این موضوع را مخفی نگه داشتند.
اون روز وقتی برای صحبت با خانم م - مادر آرین- رفتم، کمی دلشوره داشتم. شاید علتش این بود که بر خلاف مصاحبه هایی که تا اون زمان انجام داده بودم، رزومه ی طرف مقابل را نخوندم. می دونستم تحصیلات، تعداد کتاب های تالیفی، مقالات چاپ شده در ژورنال های بین المللی و مواردی اینچنینی مهم نیست.
این بار باید ویترین هایی که به دیدنش عادت کرده بودم را کنار می گذاشتم و بایک زن در مقام مادری حرف می زدم. همین. مقام و رتبه ای که به اعتقاد من مثل و مانندی نداره و برای کسبش لازم نیست حتما خودت فرزندی را به دنیا بیاری. مادری یک حسه، یک حسی که خدا تو وجود ما زن ها گذاشته تا مراقب فرشته کوچولوهایی که به زمین می فرسته باشیم. حالا یا از خون خودمون یا ...
صحبت ما شروع خوب و راحتی داشت. یک اطاق شیشه ای در کنار سالن انتظار در کلینیک کار درمانی و گفتار درمانی. در ابتدا مادر آرین از روزهایی گفت که او و همسرش متوجه شدند صاحب فرزند نمی شن. از دوندگی در مطب دکتر ها تا آزمایش کردن راه های درمانی پر هزینه و پر دردسر که در موردشون جواب نداد و در نهایت تصمیم اونها برای پذیرفتن یک نوزاد دختر از بهزیستی.
وقتی بعد از مدت ها انتظار از بهزیستی باهاشون تماس می گیرند که یک نوزاد ده روزه ی پسر برای تحویل آماده است، بدون تردید قبول می کنند تا بعد از مدت ها انتظار بالاخره خونه شون با صدای گریه و خنده ی یک کودک، حال و هوای دیگه ای بگیره.
زندگی اون ها در شهرستان و دوری از خانواده، شرایط را مهیا می کنه که به همه بگن چون بارداری ایشون با ریسک بالایی همراه بوده موضوع را مخفی نگه داشتن و فرزندشون زودتر از زمان موعد به دنیا اومده. همه چی خوب بود. اما گاهی زندگی واقعی با قصه های زمان کودکی که مادر بزرگ ها تعریف می کنن فرق داره و طبق انتظار ما پیش نمی ره...
ازش پرسیدم که نفهمیدین پدر و مادرش کی بودن؟ مردن یا زنده اند؟
مادر آرین وقتی از نحوه ی پیدا شدن آرین صحبت می کرد، صداش می لرزید. انگار بعد از هفت سال هنوز باور نکرده بود که نوزادی را بدون لباس، بدون اینکه حتی بدنش را بعد از تولد تمیز کنند، لای موکتی در جعبه ی میوه، پشت یک کامیون رها کنند. هنوز یاد آوری اینکه آرین مدت ها در سرمای پائیز، بدون غذا مونده و اگر راننده پیداش نمی کرد چه بی رحمانه از دنیا می رفت، آزارش می داد.
و من که همیشه ادعای مادری مهربان را لااقل درون خودم داشتم چه ناشیانه در تمام این مدت دنبال نشانه ای از پشیمانی و خستگی از نگهداری فرزندی با نیاز های خاص در چشمان و صورت یک مادر می گشتم و وقتی تنها چیزی که در چشم ها و صورت مادر آرین دیدم، عشق بی قید و شرط بود، مطمئن شدم ظرفیت ما آدم ها در عشق ورزی مثل چیزهای دیگه با هم متفاوته!
طبق گفته ی مادر آرین آزمایش ها و معاینات اولیه آرین سالم بوده و نشانه ای از اختلال در او دیده نمی شده اما بعد از چند ماه، خواب بیش از حد و عدم انجام فعالیت هایی که در طول رشد، تعریف شده اند و نگرانی پدر و مادر باعث می شه تا اون رو در هفت ماهگی نزد متخصص مغز و اعصاب ببرند که برای اولین بار پزشک به اونها می گه که فرزندشون مشکل داره.
یاد آوری روزی که آن ها متوجه مشکل پسرشان شدند به اندازه ی به یاد آوردن حرف های پزشک درد آور نبود. دکتری که وقتی متوجه فرزند خواندگی آرین می شه بی تفاوت به شرایط روحی او به گفتن: "این بچه را به شما انداختن، بهتره پسش بدین!" اکتفا می کنه و پدر و مادر آرین را با دنیایی از ترس و نگرانی تنها می گذاره!؟ شاید خیلی از ما اگر بجای مادر و پدر آرین بودیم، کودک هفت ماهه با آینده ای مبهم را به بهزیستی تحویل می دادیم اما فرشته های قصه ی ما این کار را نکردند چون به اعتقادشون هیچ کس وقتی بفهمه فرزندش بیماره اون رو به کس دیگه ای نمیده!
در جواب سوال من که هیچ وقت نخواستین آرین را دوباره به بهزیستی بدید؟ جواب داد: هیچ کس وقتی بفهمه فرزندش بیماره اون رو به کس دیگه ای نمیده!
نتونستم بهش بگم قلب همه ی زن ها ظرفیت عشق مادری رو نداره و همین امروز خبری خوندم از مادری که فرزند سندرم داونی اش را بخاطر مشکلی که داشته با قرص برای همیشه به خواب برده. خدا همه جور بنده ای داره ...
از اون سن به بعد زندگی مادر آرین و همسرشون که پزشک هستند، وقف رسیدگی به پسری شده که تاخیر رشدی داره. توانایی هاش اندازه ی یک کودک یکساله است در صورتی که هفت سال و نیم شه.
مادری که با داشتن تحصیلات دانشگاهی، شاغل نیست چون نمی دونه فرزندش را در نبودنش باید دست کی بسپاره که از ناتوانی اش سوء استفاده نکنند و باهاش بد رفتاری نداشته باشند. اما نگرانه برای همسرش که زیر بار هزینه ی زندگی و درمان پسرشون، نشکنه.
ممکنه خیلی از ما مادرها که فرزندانمان رشدی طبیعی دارند، نتونیم درک کنیم وقتی آرین در هفت سالگی در توان بخشی چند قدم راه رفته، چرا مادرش از خوشحالی گریه کرده و از این صحنه ی زیبا فیلم گرفته تا مرهمی بشه برای همسرش وقتی خسته از جدال با زندگی به خونه میاد.
زندگی بعضی ها دلیل خوبیه برای بقیه ی آدم ها. برای بعضی از ما مادرهای کم حوصله که وقتمون پای تلفن و تلویزیون و خرید و مهمونی دوره و ... صرف می شه و اونوقت تلفن هوشمند می سازیم تا برای بچه هامون قصه بگه ... اون ها رو با بهانه یا بی بهانه به مهد کودک می سپاریم و گاهی برای رسیدن به خواسته های خودمون اون ها رو فدا می کنیم. مادر آرین مدت هاست زندگی، کار، تحصیل، تفریح و همه چیزش، مادری کردن برای کودکی است که من و تو هنوز یاد نگرفتیم بخاطر ظاهر و شرایط متفاوتش، با نگاه ها و سوالاتمون خانوادش را آزار ندیم.
از مادر آرین راجع به مشکلاتی که هنگام تفریح و سفر و پارک و... دارن پرسیدم؟
وقتی گفت کلا جایی نمیره چون از مقایسه ی پسرش با همسن و سال هاش در حالی که توانایی کم تری داره، رنج می بره چون وقتی با کالسکه اونو به پارک می بره نگاه مردم، پچ پچ هاشون و حتی سوال کردنشون که چرا بچه به این بزرگی رو نمی گذارید راه بره و لوس می شه، آزارش می ده. چون ...
ازش خواستم یک آرزو کنه:
آرزوش با لیست بلند بالای آرزوهای اغلب ما متفاوت بود، اون آرزو داشت آرین بتونه روی پای خودش بایسته و برای زندگی به کسی متکی نباشه تا بعد از پدر و مادرش بتونه زندگی کنه!
آرزوی بعدیش که باعث شد اشک های مادر مهربون قصه ی ما سرازیر بشه این بود که ای کاش می شد خدا سلامتی و توانایی های اونو با بیماری و ناتوانی های پسرش عوض کنه!
گپ ما در حالی تموم شد که آرین یکی از کلاس هاش تموم شد و مادرش رفت تا اون رو بغل کنه و به کلاس دیگه در طبقه ی بالا ببره.
موقع خداحافظی از من پرسید چرا میون این همه مادر با من مصاحبه کردید؟
توضیحش خیلی سخت بود و من تنها تونستم بگم که معجزه همیشه باعث می شه آدم ها ایمان قوی تری پیدا کنند و محبت شما به فرزندی که خودتون به دنیا نیاوردید و مشکلات خاصی هم به همراه دارد، یکی از معجزاتی است که من و امثال من باید ببینیم تا باور کنیم می شه بزرگ بود...
وقتی از در کلینیک خارج می شدم، به این فکر می کردم که ای کاش هر کدوم از ما به اندازه ی توانمون برای کوچولوهایی که شب هاشون بدون لالایی مادرانه ست، مادری کنیم. ای کاش همه ی بچه ها خونه ای داشته باشن پر از عشق و توجه. ای کاش ارزش «مادر بودن» را فراموش نکنیم....
دانشمندان دانشگاه براون چسب زخمی را ابداع کرده اند که می تواند با ایجاد چارچوبی برای شکل گیری سلولهای سالم منجر به رشد سلولها شده و قلبهای آسیب دیده را ترمیم کند.
به گزارش مهر، در یک حمله قلبی برخی از بخشهای ماهیچه قلب از بین می روند و این پدیده می تواند خطر بروز حملات بعدی را افزایش دهد.
این برچسب سیاه و 2.5 سانتیمتری که ضخامت آن به اندازه یک تار موی انسان است از کربن ساخته شده و به گونه ای طراحی شده تا به منطقه ای که ماهیچه های آن از بین رفته اند چسبیده و منجر به رشد دوباره سلولهای سالم و احیای ماهیچه های مرده شود.
این برچسب هنوز بر روی نمونه های زنده آزمایش نشده اما محققان امیدوارند این شیوه نه تنها بتواند در ترمیم عواقب حملات قلبی کمک کند بلکه بتواند برای کمک به افرادی که برای سالها به اختلالات ناشی از حملات قلبی دچار شده اند، کمک کند. این آسیبها فرد را دچار تنگی نفس و خستگی مفرط کرده و انجام کارهای روزمره از قبیل انجام کارهای خانه و یا لباس پوشیدن را برای فرد دشوار می کند.
بر اساس گزارش تلگراف، این ابزار جدید توسط محققان دانشگاه براون ابداع شده و به گفته آنها انسان تا 10 الی 15 سال دیگر نخواهد توانست از این ابزار برای ترمیم آسیبهای قلبی استفاده کند.
نکته قابل توجه در این سریال گاف های فراوانی است که در پرداخت قصه مشاهده می شود. در صحنه های بسیاری اشتباه های فاحشی از سوی نویسنده و طراح صحنه دیده می شود، برای مثال تکیه کلام های داریوش ارجمند، اصطلاح هایی هستند که امروزه رواج دارد، اما او از این تکیه کلام ها در قصه ای که مربوط به دهه 60 است استفاده می کند. وقتی مادر مهدی پاکدل برای عیادت ستایش به بیمارستان می رود با دسته ای از گل های لیلیوم روی صفحه تلویزیون ظاهر می شود، در حالی که بعید به نظر می رسد در دهه 60 با دسته گلی که امروزه هم کسی برای عیادت بیمار آن را انتخاب نمی کند، به عیادت بیمار بروند.

در همین صحنه طاهر خطاب به مادرش می گوید: «ببینم سر آقام رو کوبوندی به طاق یا پیچوندیش و اومدی؟!» فرزند اول طاهر، دختر تازه متولد شده اش در قسمت های قبلی در کریر امروزی دیده می شود. در این سریال بینندگان در خانه های دهه 60 کابینت ام دی اف می بینند. لوازم خانه عروس بزرگ خانواده فردوس کاملا امروزی است. ظاهرا گاف های سریال ستایش که البته سازندگان آن قصد دارند قسمت دوم آن را هم آماده پخش کنند، تمام شدنی نیست! مخاطبان این سریال در هر قسمت از آن با گاف های تازه ای موجه خواهند شد.
یادداشتهایم را ورق میزنم، اسامی زنان و در کنارشان نخستینها، بنیانگذارها، فعالها … همه دنبال حقوق در معرض نابودی خودشان و همتایانشان دویدهاند، نگران ریختن بال و پرشان بودهاند، ترسیدهاند کور و کر شوند و فقط کلاغ ببینند و قارقار بشنوند … چقدر مدرسه ساختهاند، چقدر میتینگ برگزار کردهاند، چقدر خون دل خوردهاند.
تاریخ ورق میخورد و تصاویر عوض میشود؛ زنان با صورتهای محو، جای خود را به زنان بقچه پیچ چادر به سر میدهد و بعد کم کم چادرها کنار میرود، روسریها کنار میرود، صورت های معذب، تغییر کرده و با لبخند پوشیده میشوند و دوباره روسری میآید و صورتهای معذب … و امروز …
تاریخ باز هم ورق خواهد خورد. ما هم خواهیم رفت و شاید رد و تصویری از من و شما در کتابی، یادداشتی، چیزی باقی بماند و اگر دنیا برقرار باشد کسی بنشیند در واپسین روزهای سال کهنه در موردمان وبلاگ بنویسد …
تاریخ تند و تند ورق میخورد. حکومتها و نهضتها میآیند و میروند. کتابها و مقالات نوشته و خوانده میشوند و آنچه میماند ما هستیم: زنها! با همهی مسئولیتهایمان، نازکدلی هایمان، نیازهایمان، مردانمان، فرزندانمان و دنیای خیلی خیلی بزرگمان. ما زنها که بالاخره روزی همگی یاد خواهیم گرفت چطور از قدرتمان برای شاد بودن خودمان و شاد کردن عزیزانمان استفاده کنیم .
فکر میکنم شرح مصائب و نک و نال از نداشتههایمان را جا بگذاریم و قدرت و تواناییهایمان را با خود همراه کنیم. به قول آقای عزیز من، در این دنیا آنقدر مواهب هست که هرکسی با هر سلیقهای بتواند کاملاً کیفور شود.
امروز شنیدم ارتا فرانکلین سرطان دارد، اما همچنان حضورش در صحنه را حفظ کرده است. جراحی سختی کرده ولی گفته به زودی فعالیتهایش را از سر خواهد گرفت. به عنوان خواننده دوستش ندارم و هرگز نتوانستهام با صدایش ارتباط برقرار کنم. به نظرم زیادی داد و بیداد میکند. اما دوستش دارم، خودش را دوست دارم.
در دههی شصت که امواج مختلف دفاع از حقوق زنان امریکا را درمینوردید، همه جا صحبت از خاک بر سری (همان فرودستی و تبعیض و اینها) زنان بود، ارتا نشست پشت پیانو و به جای نالیدن از بدبختیها، از قدرت زنان سرود و خواند. یک چیزهایی را که لابه لای زمزمهی قارقاری زندگی یادشان رفته بود را به یادشان آورد...
سری سوم مدل لباس های زیبای نوزادی در طرح های جدید
عکس هایی از لباس های نوزاد دخترانه و پسرانه جدید
انواع مدل های بادی نوزاد زیر, بلوز نوزاد ,بلوز زیر دکمه دار آستین کوتاه نوزاد
بلوز سرهمی نوزاد و بلوز نوزاد یقه گرد
انواع مدل های بادی نوزاد زیر, بلوز نوزاد ,بلوز زیر دکمه دار آستین کوتاه نوزاد
طرح و مدل لباس نوزاد دختر و پسر ترکیه ای سری ۳
گالری عکس مدل لباس نوزادی جدید دخترانه و پسرانه ترک سری ۳
مدل های بادی نوزاد زیر, بلوز نوزاد , بلوز زیر دکمهدار آستین کوتاه نوزاد
گالری عکس مدل لباس نوزادی جدید دخترانه و پسرانه ترک سری ۳
مدل لباس نوزادی جدید دخترانه و پسرانه ترک سری ۳
مدل لباس دخترانه و پسرانه ترک سری ۳
مدل بلوز نوزاد دختر و پسر ترک سری ۳
طرح و مدل لباس نوزاد دختر و پسر ترکیه ای سری ۳
در حدود شش ماه پیش نیز پاکستان اقدام به برملا کردن نام رئیس سازمان سیا در اسلام آباد کرده بود که همین امر موجب فراخواندن این مامور به واشنگتن شده بود.
این زن در میان برف گم شده بود و تمام مدت هفت هفته را در داخل یک ون گذران کرده بود.
در این مسابقات نواک جوکوویچ با شکست رافائل نادال در رقابت های تنیس مسترز مادرید به عنوان قهرمانی دست پیدا کرد.
نادال
اسپانیایی که از او به عنوان سلطان تنیس در زمین های خاکی یاد می شود
یکشنبه شب در شهر مادرید اسپانیا با نتایج 5-7 و 4-6 مقابل جوکوویچ شکست
خورد.
نتایج تحقیقات جدیدی که در این باره انجام شده نشان می دهد که زنان به دلایل فیزیولوژیکی خود زودتر از مردان به رختخواب می روند و در نتیجه صبحها نیز زودتر از مردان از خواب بیدار می شوند.

.:: This Template By : web93.ir ::.