+ ۱۳۸۹/۰۹/۱۸

پدر ، عشق و پسر

نويسنده: سید مهدی شجاعی

مجلس اول

انگار چنین مقدر شده است که من هر روز مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برای خودم تداعی و برای تو روایت کنم.تدبیر من از ابتدا این بود,اما اگر تقدیر خداوند همراهی نمی کرد,به یقین چنین چیزی ممکن نمی شد
جراحت,جای جای بدنم را شکافته بود و خون از تمامی جوارحم فرو می چکید. من دوام آوردنی نبودم.من زنده ماندنی نبودم. و اگر نبود تقدیر چشمگیر خداوند,من بازگشتنی و اینجا رسیدنی نبودم
در تمام طول راه که با خودم و آن عزیز یگانه واگویه می کردم,می گفتم انگار من مانده ام که روایت کنم تو را!و همچنان بر این گمانم که این است رمز ماندن من در پی آن توفان آشوب و فتنه و بلا
بنشین لیلا!این طور با چشمهای غم گرفته و اشکبار,به من خیره نشو. من آتش این دل سوخته را,این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمی توانم کرد. هر چند تو هر روز بر زخمهای من مرهمی تازه گذاشتی و من هر روز بر جگر دندان گزیده ی تو جراحت تازه ای نشاندم,اما کیست که بتواند این همه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد!؟ این سیل اشک آتش گون از زیر پایش جاری شود و ایستاده بماند؟!بیا لیلا! بیا و تاب بیاور و آخرین ورقهای حادثه را هم از چشمهای من بخوان.من دیگر بنای زنده ماندن ندارم.مانده ام فقط برای نهادن این بار,ادای این دین,انجام این فریضه.و کدام بار سنگین تر از خبر شهادت سوار!؟و کدام دین,شکننده تر از بیان آن ماجرای خونبار؟!
و کدام فریضه,سخت تر از خواندن مرثیه ی یک دلاور برای مادر؟!این است که عمر من هم با انجام این فریضه به سرانجام خواهد رسید
زمانی بزرگترین آرزویم عمر جاودانه بود و اکنون مرگ تنها آرزوی من است. مثلی است در میان ما اسبها که شنیدنی است. اگر اسبی,عمری طولانی تر از حد معمول کند,می گویند:انگار مرکب پیامبر بوده است
همچنانکه آدمها آب حیات را منشاء جاودانه شدن عمر تلقی می کنند اسبها هم مرکب و مرکوب پیامبر شدن را باعث عمر جاودانه می شمرند.از هر اسبی بپرسی عمر جاودانه چگونه حاصل می شود؟می گوید:((نمی شود.))واگر در سوال سماجت کنی می گوید:مگر پیامبر از اسبی سواری گرفته باشد وگرنه
و این یعنی یک چیز غیر ممکن.چرا که پیامبر مگر چند سال است که ظهور کرده اما این مثل تا آنجا که اسبها یادشان می آید و در میانشان رایج بوده و چه اسبها که درطول تاریخ آمده اند با این آرزو زندگی کرده اند و آن را با خود به گور برده اند
اما همین آرزوی محال,وقتی که بوی حضور پیامبر در شامه ی جهان پیچید ,رنگ دیگری به خود گرفت.پدرم ((اَیَزدَب))و پدرش ((قابل))هر دو گمان بردند که به این آرزو دست خواهند یافت.چرا که گفته شده بود اسبی از نسل ما که نسبمان به ((تندباد)) می رسد.به این توفیق دست خواهد یافت اما من شایسته ی این مقام شدم و چه ذوقی کردم وقتی که این خبر را شنیدم
وقتی ((سیف بن ذی یَزَن))مرا به محمد (ص)پنج ساله پیشکش کرد و او بر من نشست من از شدت شعف دستهایم را به هوا بلند کردم.آنچنانکه عموهای پیامبر همه نگران شدند و به سوی ما دویدند اما من که سوار محبوبم را زمین نمی زدم و او هم چه خوب این را می دانست.برای عموهای خود دست تکان داد و گفت:نگران نباشید!این اسب از حضور من به وجد آمده است.عقاب فهیم تر از آن است که سوارش را زمین بزند
اگر او محمد نبود چه می دانست که اسم من ((عقاب ))است.سیف که نام مرا به هنگام هدیه کردن نیاورده بود
باور نمی کنی که همه چیز حتی آرزوی عمر جاودانه,در آن لحظه فراموشم شده بود.عمر جاودانه برای چه؟پیش از آن اگر عمر جاودانه از آن من می بود,همه را فدای یک لحظه سوارکاری پیامبر می کردم,اما خداوند هم پیامبر را داده بود و هم عمر طویل را.و پس از آن از برکت پیامبر نعمت پشت نعمت و توفیق از پی توفیق.پس از پیامبر مرکب علی شدم و پس از آن امام حسن و سپس امام حسین.امام که ذوالجناح را داشت,مرا به علی اکبر ستود یعنی دوباره پیامبر.چرا که شبیه ترین مردم به پیامبر علی اکبر بود
و من شاید تنها اسبی باشم که راز این عمر طولانی را دریافته است.در تمام این صدو ده سال که من مرکب این کواکب بوده ام زمان بر من نمی گذشت که عمر,سپری کرده باشم.تمام این صدو ده سال انگار یک رویای شیررین بود که با دشنه ی عاشورا به پایان رسید.و من که در همه ی آن صدو ده سال هیچ عمر نکردم در این چند صباح پس از عاشورا,عمر همه ی اسبهای تاریخ را بر دوش می کشم
این است که خسته ام لیلا!خیلی خسته ام و فکر می کنم که مرگ تنها مرهم این همه خستگی باشد

مجلس دوم

دیشب چگونه به خواب رفتم؟چه گفتم؟تا کجا گفتم؟هیچ نفهمیدم.نیمه های شب از صدای گریه ی تو بیدار شدم.آرام آرام تن خسته ام را به کنار پنجره رساندم.دیدم که بر سجاده نشسته ای و اشک مثل باران از شیار گونه هایت می گذرد و از حاشیه ی مقنعه ات فرو می ریزد.نمی فهمیدم که با خود و با خدا چه می گویی.همین قدر می دیدم که هرازگاه صیهه ای می کشی و بر کناره ی سجاده فرو می افتی و باز برمی خیزی و نرم نرم اشک می ریزی تا دوباره صاعقه ی صیهه ای بیهوشت کند و باز و باز...
و من تا صبح در کنار این پنجره به نماز باران تو اقتدا کردم و اشک ریختم
از گریه ی شبانه ی تو به یاد گریه های شبانه ی حسین افتادم در فراق پیامبر.و یاد ولادت آن عزیز-علی اکبر-را در دلم زنده کردم .
حسین در مرگ پیامبر شاید از همه بی تاب تر بود.او اگر چه آن زمان کودک بود اما این جراحت قلبش تا بزرگی التیام نیافت.آن قدر بغض کرد,آن قدر لب برچید,آن قدر گریه کرد که آتش به جان فرشتگان آسمان زد و اگر کفر نبود می گفتم که خدا هم بی تاب شد از این همه بی تابی.آن قدر که محمدی کهتر,پیامبری دیگر,شبیهی از پیامبر را بعدها در دامان حسین گذاشت تا جگر سوخته اش بدان التیام بیابد
یادت هست وقتی علی اکبر به دنیا آمد چند نفر با دیدنش بی اختیار تو را آمنه صدا زدند و علی را محمد!؟
عجیب بود این شباهت.آن قدر که من به محض تولد او,بوی پیامبر را در فضای حیاط استشمام کردم یادت هست آن بی قراری های مرا؟آن شیهه های بی وقتم را,آن سم زمین کوبیدنهایم را؟آن قدر که اهل خانه را به عجز آوردم و تا نوزاد را نشانم ندادند آرام نگرفتم؟
محمد بود!به واقع محمد بود!هیچ کس محمد را در آن سن و سال که من دیده بودم ندیده بود.پنج سالگی پیامبر را کدامیک از اهل خانه دیده بودند؟واین کودک پریچهره مو نمی زد با آن محمد ماهرو
من با او بودم در کوچه و خیابانهای مدینه,که وقتی می گذشت همه انگشت حیرت به دندان می گزیدند و ظهور دوباره ی پیامبر را به حیرت می نگریستند
در کربلا هم همین شد.یادم نمی رود.آرام باش تا بگویم
اول,تا مدتی هیچ کس او را نمی شناخت.نقاب به صورت انداخته,عمامه ی سحاب بر سر پیچیده و تحت الحنک به گردن بسته بود.گیسوان سیاهش را به دو نیم کرده ,نمی از دو سوی گردن بر شانه آویخته و نیم دیگر بر پشت ریخته ,بی هیچ کلام شروع به گشت زدن در میدان کرد.پاهایش را بر دو پهلوی من می فشرد و با جلال و جبروت,میدان را در زیر پایش به لرزه در می آورد و دلهای دشمنان را میان زمین و آسمان معلق نگاه می داشت. نفس در سینه ها حبس شده بود و همه ی چشمها نگران این سوار بود. انگار سرو گردن سپاه دشمن همه به ریسمانی بسته بود در دستهای او که با گردش او سرها و گردنها نیز می چرخید و دور شمسی او را دنبال می کرد
گهگاه در این تعقیب نگاه می دیدم که سرها پیشتر می آید و نگاهها حیران تر می شود.این همان لحظه ها بود که باد,نقاب را از صورت او کنار می زد و بخشی از شمیل او را عیان می کرد.
خیال کن ماهی در آسمان که ابرو باد با چهره ی او نه,که با نگاه مردم بازی می کنند. همین که چشمها می خواهند جرعه ای از روشنای او را بنوشند,ابرو باد دست به دست هم می دهند و چشمه ی نور رامی پوشاند.ابر اما ناگهان کنار رفت,نقاب به بالا گریخت و قرص ماه تماما نمایان شد.فغان از سپاه دشمن برخاست که:والله این رسول الله است!این پیامبر خاتم است!این نبی اکرم است.
هول در دل (ابن سعد افتاد).او سوار را خوب می شناخت,اما با گمان مردم چه باید می کرد!؟این انفعال و اضمحلال که در سپاه او افتاده بود عنان را از دستش می ربود و کار به فرجام نمی رسید
فریاد زد که:اینجا کجا و پیامبر؟!عقلتان کجا رفته مردم!؟
یکی با صدای لرزان و ملتهب گفت:پس کیست آنکه در میدان ظهور کرده است؟!من پیامبر را به چشم دیده ام. هم اوست برقله ی شباب و جوانی
و دیگری قاطعانه فریاد زد:کور شوم اگر این همان محمد نباشد که من با همین دو چشم دیده ام
و سومی شمشیر از نیام کشی:کشانده ای ما را به جنگ با پیامیر!؟
و ما همچنان چرخ می زدیم و من سمهایم را محکمتر از همیشه برخاک می کوفتم و انگار می کردم که دلهای دشمن را در زیر پا گرفته ام
صدای ابن سعد به تحقیر و استهزاء یاران خویش بلند شد
-دست بردارید از این گمانهای باطل!بیدار شوید از این خواب وهم!این که پیش روی شماست علی اکبر است.همان کسی است که برای قتل او جایزه های کلان,معین شده است
این کلام اگر چه پرده از واقعیت برداشت,اما باز هم کسی پا پیش نگذاشت
امشب که من این قدر قبراق و مشتاقم برای سخن گفتن,تو تا بدین حد,زردو نزار و از حال رفته ای.جای اشک بر روی گونه هایت تاول زده است و ساحل مژدگانت از دریای اشک شوره بسته است
کاش این پلکهای ملتبهت,این قدر خسته بر هم نمی نشست و اندام تکیده ات پشت به دیوار نمی داد و تارهای سپید مو بر پیشانی ات نمی لغزید
اما نه,بخواب.خواب برای این روح خسته و این چشمهای به گودی نشسته,غنیمت است.بخواب!فردا هم روز خداست

مجلس سوم

سابقه ی یک چیز را تو خوب می دانی ,چرا که از سویی بر می گردد به جد پدری ات-عروة بن مسعود ثقفی-که شبیه ترین مردم به عیسی بن مریم بود و از سادات اربعه ی صدر اسلام.و از سوی دیگر به مادرت-میمونه-دختر ابی سفیان و مادربزرگت-دخترابی العاص بن امیه-و آن اینکه دشمن به علی اکبرت,به پاره ی جگرت,طمع بسیار داشت
یک سوی ماجرا,خود علی اکبر بود که فی نفسه طمع برانگیز بود.جلال و جبروتش ,جمال و وجاهتش ,استواری و صلابتش,خلق و خوی محمدی اش و همه ی صفات بی نظیرش.و سوی دیگر ماجرا که راه را برای این طمع باز می کرد و جرات و بهانه ی بیان این طمع می شد.همین نسب مادری بود,اتصال خونی تو به بنی امیه و قبیله ی ثقیف
پیشینه ی این قصه را تو می دانی,آنچه نمی دانی روایت کربلای این قصه است.معاویه را یادت هست به هنگام خلافت و آن پرس و جویش از اطرافیان که شایسته ترین فرد برای خلافت کیست؟
اطرافیان همه گفتند:((تو ای معاویه!))اما کلام معاویه را به یاد داری که همان زمان میان افواه افتاد؟
گفته بود:سزاوارتر برای خلافت,علی اکبر حسین است که جدش رسول خداست,شجاعت از بنی هاشم دارد و سخاوت از بنی امیه و جمال و فخر و فخامت از ثقیف
من که این قصه یادم بود,وقتی دشمن در کربلا برای علی اکبر امان آورد,زیاد تعجب نکردم.دشمن گمان می برد که دو نفر را اگر از سپاه امام جدا کند,کمر امام می شکند,یکی عباس بن علی و دیگر علی بن الحسین
سپاه امام,همه گوهر بودند,همه عزیز بودند,همه نور چشم خداوند بودند,اما گمان دشمن این بود که امام با این دو هر دو بال,پیشنهاد امان نامه کرد.خواست این دو بال را پیش از وقوع جنگ از امام جدا کند و امام را بی بال در زمین کربلا
و چه گمان باطلی!عباس یک عمر زیسته بود تا در رکاب حسین بمیرد. یک عمر جانش را سر دست گرفته بود تا به کربلای حسین بیاورد.حالا دشمن,شب((ام البنین))را بهانه کرده بود تا از مسیر قبیله ی بنی کلاب,خودش را به ماه بنی هاشم برساند.پیشنهاد امان به علی اکبرت نیز,اگر نه بیشتر,به همین اندازه ابلهانه بود
کورخوانده بود دشمن و در جهل مرکب دست و پا می زد
قلب را از سینه جدا ساختن,چشم و بینایی را دو تا دیدن,و نور را از خورشید,مجزا تلقی کردن چقدر احمقانه است
علیِ تو همان دمِ اول,شمشیر یاس را بر سینه شان فرو نشاند و فریاد زد:((من نسب به پیامبر می برم.آنچه افتخار من است,قرابت رسول الله است.باقی همه هیچ
شب عاشورا هم که امام,اصحاب را رخصت رفتن فرمود و بیعتش را برداشت,اول کسان که برماندن خویش پای فشردند و بیعت خویش را تجدید و تشدید کردند,همین دو بزرگوار بودند
هر لحظه اخبار تازه ای از خیانت کوفیان می رسید:قتل مسلم وهانی,طرفداری مردم از حکومت یزید,گسیل انبوه لشکریان به کربلا,حضور چشمگیر بیعت کنندگان و نامه نگاران در سپاه دشمن و...آنها که در سپاه امام,آنچنان که باید و شاید خودی نبودند,دلهایشان از این اخبار می لرزید
امام فرمود:اینها طالب من اند.بقیه جانتان را بردارید و در سیاهی شب بگریزید.من راضی ام از شما و بیعتم را از دوشتان بر می دارم
از آن عده ی ناچیز,انبوهی سرخویش گرفتند و جان به سیاهی شب سپردند و گوهران منتخب ماندند
عباس و علی برخاستند,بر امام خویش سلام گفتند و این مضمون را به دامان محبوب ریختند:جهان بی حضور تو خالی است,زندگی بدون تو بی معناست.دنیا پس از تو نباشد
راستی,یک چیز دیگر را تو نمی دانی و شاید هیچ کس دیگر هم...اما...سیل گریه های تو راه سخن را می بندد.این را فردا به تو خواهم گفت

مجلس چهارم

مقام سقایت در کربلا از آن عباس است ماه بنی هاشم.در این تردید نیست,اما آنچه شاید تو ندانی این است که شب عاشورا,آب را ما آوردیم.من و سوارم علی اکبر با سی سوار و بیست پیاده ی دیگر.بانی ماجرا هم علیِ کوچک شد,علی اصغر,علی دردانه
من بیرون خیمه ایستاده بودم و صدای گریه ی او را می شنیدم.گریه اندک اندک تبدیل به ضجه شد و بعد ناله و آرام آرام التماس و تضرع.
ما اسبها هم برای خودمان نمی گویم آدمیم ولی بالاخره احساس داریم,عاطفه داریم,بی هیچ چیز نیستیم.از گریه های مظلومانه ی او دل من طوری شکست که اشک به پهنای صورتم شروع به باریدن کرد.خدا خدا می کردم که سوارم از جا برخیزد و داوطلب آوردن آب شود. با خودم گفتم آنچنان او را از حصار سپاه دشمن عبور می دهم که آب در دلش تکان نخورد وگردو خاشاکی هم بر تنش ننشیند.و هنوز تمامت آرزو بر دلم نگذشته بود که سوارم-علی-از مقابل دیدگانم گذشت.به وضوح,بی تاب شده بود از گریه ی برادر کوچک
از پدر رخصت خواست برای آوردن آب و اشاره کرد به دردانه، که من بیش از این تضرع این کودک را تاب نمی آورم.امام رخصت فرمود ، اما سفارش کرد که تنها، نه. لااقل بیست پیاده و سی سوار باید راه را بگشایند و شمشیرها را مشغول کنند تا دسترسی به شریعه میسر باشد
سوارم دو مشک را بردو سوی من آویخت و ما به راه افتادیم.شب,پوششی بود و مستی و غفلت دشمنان,پوششی دیگراما حصار شریعه هیچ روزنی برای نفوذ نداشت.سدی چند لایه از آدم بود که اطراف شریعه را بسته بود.همه چیز می باید در نهایت سرعت و چابکی انجام می شد چه اگر دشمن,آن دشمن چند هزار,خبر از واقعه می برد,فقط سم اسبهایش آب شریعه را بر می چید
ناگهان برق شمشیرها در فضا درخشیدن گرفت و صدای چکاچک آن سکوت شب را در هم شکست.من و سوارم در میانه ی این قافله راه می سپردیم و اولین برخورد شمشیرها در پیش روی قافله بود
راه بلافاصله باز شد و من سوارم را برق آسا به کناره ی شریعه رساندم.علی پیاده شد و گلوی مشکها را به دست آب سپرد و به من اشاره کرد که آب بنوشم.من چشمهایم را به او دوختم و در دل گفتم:تا تو آب ننوشی من لب تر نمی کنم
او بند مشکها را رها کرد تا من بند دلم پاره شود و آمرانه به من چشم دوخت.این نگاه,نگاهی نبود که اطاعت نیاورد.من سر در آب فرو بردم و چشم به او دوختم بی حتی تکان تکان لب و زبان و دهان.اما او کسی نبود که آب نخوردن مرا نفهمد.دست مرطوبش را به سرو چشمم کشید و نگاهش رنگ خواهش گرفت.آنقدر که من خواستم تمام فرات را از سر نگاه او یکجا ببلعم
مشکها پرشد بی آنکه او لبی به خواهش آب تر کند.وقتی که بر من نشست و خنکای دو مشک را به پهلوهای غرق کرده ام سپرد,دوباره صدای چکاچک شمشیرها درگوشم پیچید.و من مبهوت از اینکه چگونه در این مدت کوتاه,در نگاه او گم شده بودم که هیچ صدایی را نمی شنیدم و هیچ حضور دیگری را احساس نمی کردم
آب به سلامت رسید,بی آنکه کمترین خاری برپای این قافله بخلد.سرخی سمهای ما همه از خون دشمن بود.سد آدمها شکسته بود و خون,زمین را پوشانده بود آنچنان که شتکهای آن تا سرو گردن ما خود را بالا می کشید.علی دو مشک را پیش پای امام بر زمین نهاد و در زیر نگاه سرشار از تحسین امام,چی گفت که جگر مرا کباب کرد آنچنان که تمام آبهای وجودم بخار شد
-پدر جان!این آب برای هر که تشنه است.بخصوص این برادر کوچک و...واگر چیزی باقی ماند من نیز تشنه ام
آرام بگیر لیلا!من خود از تجدید این خاطره آتش گرفته ام

مجلس پنجم

عجیب بود رابطه ی میان این پدرو پسر . من گمان نمی کنم در تمام عالم، میان یک پدر و پسر اینهمه عاطفه، اینهمه تعلق، اینهمه عشق، اینهمه انس و اینهمه ارادت حاکم باشد.من همیشه مبهوت این رابطه ام
گاهی احساس می کردم که رابطه ی حسین با علی اکبر فقط رابطه ی یک پدرو پسر نیست.رابطه ی یک باغبان با زیباترین گل آفرینش است.رابطه ی عاشق و معشوق است. رابطه ی دو انیس و همدل جدایی ناپذیر است.احساس می کردم رابطه ی علی اکبر با حسین فقط رابطه ی یک پسر با پدر نیست.رابطه ی ماموم و امام است.رابطه ی مرید و مراد است.رابطه ی عاشق و معشوق است. رابطه ی محب و محبوب است.نه...چگونه می توانم با این زبان الکن به شرح رابطه ی میان این دو اسم اعظم بپردازم؟بارها درکوچه پس کوچه های این رابطه,گیج و منگ و گم می شدم.می ماندم که کدامیک از این دو مرادند و کدامیک مرید؟مراد حسین است یا علی اکبر؟
اگر مراد حسین است-که هست-پس این نگاه مریدانه ی او به قامت علی اکبر,به راه رفتن او,به کردار او و حتی به لغزش مژگان او از کجا آمده است؟واگر محبوب علی اکبر است,پس این بال گستردن و سر ساییدن در آستان حسین چگونه است؟
با همه ی دوری ام از این وادی رسیدم به اینجا که بحث عاشق و معشوق در میان نیست.هر دو یکی است و آن یکی عشق است
بگذار تا روشنتر برات بگویم
در میانه ی راه وقتی امام بر روی اسب به خوابی کوتاه فرو رفت و برخاست,فرمود:انا لله و انا الیه راجعون والحمدالله رب العالمین.
سوار من بی تاب پرسید:جان من به فداتان پدرجان!چرا استرجاع فرمودید و چرا خدای را سپاس گفتید؟
امام نگاهش را به نگاه علی اکبر دوخت و فرمود:لحظه ای خواب مرا درربود وسواری را دیدم که پیام مرگمان را با خود داشت.می گفت این قوم روانند و مرگ نیز در پی ایشان.دریافتم که جانمان بشارت رحیل می دهد
سوار من,علی اکبر من,مژگان سیاهش را فرو افکند.
با نگاه به دستهای پدر بوسه زدو گفت:پدرجان!خدا هماره نگهبانتان باد!مگر نه ما بر حقیم!؟
پدر فرمود:چرا پسرم!قسم به آنکه جانمان در ید قدرت اوست,و بازگشتمان به سوی او,ما حقیقت محضیم
پسر عرضه داشت:پس چه باک از مرگ پدرجان,پدرجان!؟
از این کلامِ با صلابت پسر,لبخندی شیرین بر لبهای پدر نشست. نه;تمام صورت پدر خندید, حتی چشمهایش و فرمود:خداوند برترین پاداش پدر به فرزند را به تو عنایت کند ای روشنای چشم من
گریه نکن لیلا!آرام باش تا بگویم.این فقط یک رابطه از آنهمه ارتباط بود,رابطه ی پدر با فرزند.اما چه پدری!وچه فرزندی!پدری که خود در برترین نقطه ی هستی ایستاده است و با غرور و تحسین به پرواز فرزند در فراترین نقطه ی تعالی نگاه می کند
پیوستن حربن یزید ریاحی به امام در آن برهوت حقیقت و غربت معنویت,یک آیه بود در اثبات حقانیت اسلام.چرا که حر برای جنگ آمده بود,یا لااقل بستن راه بر امام.اما ارتباط امام را با پیامبر و مقام امام را در نزد خداوند و شان امام را در مسسیر هدایت انکار نمی کرد
هنوز در جبهه ی مقابل بود که به امام گفت:نماز را به امامت شما می خوانیم
و امام به علی اکبر فرمود:اذان بگو
چرا میان اینهمه قاری و موذن و نمازگزار,علی اکبر اذان بگوید؟چه رابطه ای بود میان او و علی اکبر در این اذان؟چه حسی را طلب می کرد از اذان گفتن علی اکبر؟من که این لحن و رابطه را هیچ نفهمیدم
گفتم شاید امام می خواهد خاطره ی حضور رسول الله را تجدید کند؟شاید امام می خواهد اعتلای هماره اسلام را در قامت علی اکبرش ببیند.شاید امام می خواهد این روشن ترین نشانه ی جدش را به رخ خلایق بکشد.شاید امام می خواهد آخرین اذان این دنیا را از زبان محبوب ترین عزیزش بشنود.شاید امام می خواهد...
من چه می فهمم!من چگونه می توانم بفهمم که وقتی علی اکبرنگاه در نگاه پدر,فریاد الله اکبر سر می دهد,از چه حکایت می کند.من چگونه می توانم بفهمم که این دو با نگاه از هم چه می ستانند و به هم چه می دهند
اما...اما کاش بودی به وقت لباس رزم پوشاندن علی . داماد را این طور به حجله نمی فرستند که امام علی اکبر را مهیای میدان می کرد.با چه وسواسی هدیه اش را برای خدا آذین می بست
صحابی همه رفته بودند.یک به یک آمده بودند,اذن جهاد گرفته بودند و رفته بودند.امام,خود مهیای میدان شده بود,اهل بیت و بنی هاشم,پروانه وار گردش حلقه زده بودند و هر یک به لحن و تعبیر و بیانی,جان خویش را سد راه او کرده بودن و او را از رفتن باز داشته بودند.اما او نزدیکترین محبوبترین و دوست داشتنی ترین هدیه را برای این مرحله از معاشقه با خدا برگزیده بود.شاید اندیشیده بود که خوبترهایش را اول فدای معشوق کند
شاید فکر کرده بود که تا وقتی پسر هست چرا برادرزاده؟چرا خواهرزاده؟تا وقتی هنوز حسین فرزند دارد,چرا فرزند حسن؟چرا فرزند عباس؟چرا فرزند زینب!و شاید این کلام علی اکبر دلش را آتش زده بود که:یا ابة لاابقانی الله بعدک طرفه عین
پدرجان!خدا پس از تو مرا به قدر چشم به هم زدنی زنده نگذارد.پدر جان!دنیای من آنی پس از تو دوام دارد!چشمهای من,جهان را پس از تو نبیند
در اینجا باز من رابطه ی میان این دو را گم کردم.کلام قربانی را پسر به پدر می گفت اما نگاه طواف آمیز را پدر به پسر می کرد.علی اکبر بوسه ی لبهایش را به دست پدر می سپرد و حسین اما سرتاپای پسر را با نگاه غرق بوسه می کرد
اهل خیام که فهمیدند علی اکبر,پروانه رفتن گرفته است.ناگهان در هم شکستند و فرو ریختند.کاش می بودی لیلا!اما...امانه...
چه خوب شد که نبودی لیلا!تو کجا زهره ی به میدان فرستادن پسر داشتی؟پسر...چه می گویم علی اکبر!انگار کن تمام جوانهای عالم را در یک جوان متجلی کرده باشند.انگار کن تمامی سروهای عالم را به تمامی لاله های جهان پیوند زده باشند.انگار کن خدا دریک قامت,قیامت کرده باشد.چه خوب شد که نبودی لیلا در این لحظات جانسوز وداع
سکینه آمده بود و دستهایش را دور کمر برادر حلقه کرده بود.رقیه گرد کفشهای برادر را می سترد.عباس,عباس انگار قرآن پیدا کرده بود.علی را نوازش نمی کرد,ستایش می کرد.علی را نمی بوسید,می پرستید.جانش را سر دست گرفته بود و پروانه وار گرد او می گشت
من گفتم هم الان است که عباس بر علی اکبر سجده کند.چه دنیایی بود میان اینها
چه خوب شد که نبودی لیلا!کدام جان می توانست در مقابل این مناسبات عاشقانه دوام بیاورد؟بگذار از زینب چیزی نگویم.یاد او تمام رگهای مرا به آتش می کشد
تو می خواستی کربلا باشی که چه کنی؟که برای علی اکبر مادری کنی؟که زبان بگیری؟گریبان چاک دهی؟که سینه بکوبی؟که صورت بخراشی؟که وقت رفتن از مهر مادری سرشارش کنی؟که قدمهایش را به اشک چشم بشویی؟...ببین لیلا!تو می خواستی چه کنی که زینب برای این دسته گل نکرد؟به اشک چشم تمامی مادران سوگند که تو هم اگر در کربلا بودی باز همه می گفتند,مادر این جوان زینب است.اما بگویم؟...بگذار بگویم لیلا!جانم فدای عظمت زینب.با گفتن این کلام اگر قرار است جانم آتش بگیرد,بگیرد
در کربلا می گفتند که آیا این دو نوجوان,این عون و محمد,این خواهرزاده های حسین,مادر ندارند؟چرا هیچ زنی مشایعتشان نمی کند؟چرا هیچ مادری صورت نمی خراشد؟چرا هیچ زنی زمین را با ناخنهایش نمی کند؟چرا هیچ زنی شیون و هلهله نمی کند؟خاک زمین را به آسمان نمی پاشد؟
چرا حسین تنها مشایعت کننده ی این دو نوجوان است!؟فقط همین قدر بگویم که زینب با علی اکبر کاری کرد که حسین پا به میان گذاشت و میان این دو آغوش مفارقت انداخت.پیش از این هرگاه زنان و دختران خیام بی تابی می کردند,امام ,علی اکبر را به تسلی و آرامش می فرستاد,اما اکنون خود تسلی و آرامش بود که از میان می رفت.اکنون که را به تسلای که می فرستاد؟با دست و دل مجروح,کدام مرهم بر زخم می گذاشت؟
زینب و دیگر دختران و زنان حرم,مانع بودند برای به میدان رفتن علی.یکی کمر بندش را گرفته بود,یکی به ردایش آویخته بود,یکی دست در گردنش انداخته بود,یکی پاهایش را در بغل گرفته بود و او با اینهمه بند عاطفه بر دست و پا و ردا و گردن و کمر و شانه و دل,چگونه می توانست راهی میدان شود!؟
این بود که حسین,کار را با یک کلام یک سره کرد و آب پاکی را بر دستهای لرزان زینب و دیگران ریخت
-رهایش کنید عزیزانم!که او آمیخته با خدا شده است.به مقام فنا رسیده است و به امتزاج با پروردگار خویش درآمده است.از هم الان او را کشته ی عشق خدا ببینید.او را پرپر شده,به خون آغشته,زخم بر بدن نشسته و به معبود پیوسته بدانید
او این را گفت و دستهای لرزان دختران و زنان فرو افتاد و صیهه زینب به آسمان رفت و دلها شکسته شد و رویها خراشیده شد و مویها پریشان و چشمها گریان و جانها آشفته و نگاهها حیران
اما نمی دانم که وقتی او لباس رزم بر تن علی می کرد,هم توانسته بود دست دل از او بشوید و او را رفته و رها شده و به حق پیوسته ببیند؟اگر چنین بود پس چرا وقتی او کمربند ((ادیم))به یادگار مانده از پیامبر را بر کمر فرزند,محکم می کرد به وضوح کمر خودش را انحنا برمی داشت؟اگر چنین بود پس چرا وقتی او مغز فولادی را بر سر او می نهاد و محاسن و گیسوان او را مرتب می کرد,محاسن و گیسوان خودش آشکارا به سپیدی می نشست؟اگر چنین بود پس چرا وقتی او شمشیر مصری را بر اندام استوار پسر حمایل می کرد,چهر ستون بدنش می لرزید؟اگر چنین بود,پس چرا وقتی او رکاب گرفت برای پسر و پسر دست بر شانه ی او گذاشت برای سوار شدن بر من,چرا پاهای حسین تاب نیاورد؟چرا زانوهایش خم شد و چرا از من کمک گرفت برای ایستادن؟
این چه رابطه ای بود میان این دو که به هم توان می بخشیدند و از هم توان می زدودند؟
این چه رابطه ای بود میان این دو که دل به هم می دادند و از هم دل می ربودند؟
این چه رابطه ای بود میان این دو که با نگاه,جان هم را به آتش می کشیدند و با نگاه بر جان هم مرهم می نهادند؟نمی دانم!شاید هم قصه همان بود که حسین گفته بود.شاید هم حسین به واقع دست از او شسته بود
من آنجا ایستاده بودم.پدر به علی اکبر گفت:پیش رویم,مقابل چشمانم راه برو!و او راه رفت.چه می گویم؟راه نرفت.ماه را دیده ای که در آسمان چگونه راه می رود؟چطور بگویم؟طاووس خیلی کم دارد.اصلا گمان کن که سرو,پای راه رفتن داشته باشد!نه,پای راه رفتن نه,قصد خرامیدن داشته باشد...و حسین سر به آسمان بلند کرد و گفت:شاهد باشد خدای من!جوانی را به میدان می فرستم که شبیه ترین خلق به پیامبر توست در صورت,در سیرت,در کردار,در گفتار و حتی در گامهای رفتار.تو شاهدی خدای من که ما هر بار برای پیامبر دلتنگ می شدیم,هربار دلمان سرشار از مهر پیامبر می شد,هر بار جای خالی پیامبر جانمان را به لب می رساند,هر بار آتش عشق پیامبر,خرمن دلمان را به آتش می کشید,به او نگاه می کردیم.به این جوان که اکنون پیش روی تو راه می رود و در بستر نگاه تو راهی میدان می شود
اما نه,گمان نمی کنم که حسین توانسته بود دست دل از او بشوید.دلیل محکم دارم برای این تعلق مستحکم.اما...اما وقتی تو این طور بی تابی می کنی,من چگونه می توانم حرف بزنم؟ببین لیلا!اگر بی قراری کنی,اگر آرام نگیری,بقیه ی قصه را آنچنان از تو پنهان می کنم که حتی از چشمهایم هم کلامی نتوانی بخوانی.آرام باش لیلا!من هنوز رابطه از رابطه ی میان این دو محبوب تو چیزی نگفته ام

مجلس ششم

من بودم و علی.و یک میدان دشمن.و تا چشم کار می کردسلاح.و تا دید می رسید,سوار.نمی دانم چقدر.آن قدر که بیابان درپس پشت و اطرافشان پیدا نبود.آن قدر که انگار خط پشت دشمن به افق می رسید.پیاده ها بماند.من در عمرم اینهمه اسب یکجا ندیده بودم.باور نمی کنی اگر بگویم که از کثرت سپرها وکلاهخودها,گمان می کردی که کاسه ای به وسعت زمین راپشت به آسمان دمرکرده اند.تشعشع اینهمه آهن وفولاد,چشمها را آزار می داد
اما اینها را فقط من می دیدم.سوار من انگار چشم به جای دیگر داشت.وگرنه باید ترسی,تردیدی,لرزشی یا لااقل تاملی...هیچ از این خبرها نبود.با تحکمی بی سابقه به من گفت:((بچرخیم!))و شروع کرد به رجز خواندن.وچه رجزخواندنی!چه صدایی!چه صلابتی!چه جوهره ای!چه جلال و جبروت و عظمتی!آنچنان که من وحشتم گرفت از سواری که برخود حمل می کردم
مضمون رجز تا آنجا که به یاد دارم چنین بود
این منم، علی، فرزند حسین بن علی
سوگند به بیت الله که ماییم پرچمدار ولایت نبی
به خدا قسم که این دشمن بی پدر بر ما حکومت نمی تواند کرد
من با این شمشیر آخته به حمایت از پدرم ایستاده ام
و آنچنان که شایسته ی یک جوان هاشمی قریشی است، جنگ می کنم
هرچند همه ی حرف در همین چهار کلام بود اما در رجز مهم نیست که چه می خوانی.مهم این است که چگونه بخوانی.و آنچنان که او می خواند دلهای دشمنان را در سینه معلق می کرد
اندک اندک من هم از سوارم جربزه گرفتم.آنچنان سنگین می تاختم و آنچنان سنگین می تاختم و آنچنان سم بر زمین می کوفتم و آنچنان قَدَر چرخ می زدم که به قدر تاخت هزار اسب دشمن را مرعوب کنم.اما یک چیز را نمی فهمیدم و آن اینکه چرا هر طرف می گردیم,حسین پیش روی ماست.وقتی که با این سرعت در یک میدان چرخ می زنی ,هر نقطه میدان را فقط در یک آن باید ببینی.نمی دانم چرا در این گردش و طواف,همه جا حسین بود
شنیدم که سوارم با خود می گفت:((فَاَینَما تَوَلوُِ فَثَم وجه الله)) به هر سو که رو کنید.روی خدا پیش روی شماست
ما همچنان چرخ می زدیم و علی همچنان رجز می خواند و یک نفر از سپاه دشمن پا پیش نمی گذاشت.بعدها شنیدم که غلغله ای افتاده است درسپاه دشمن.ابن سعد به هر سرداری که رجوع می کند,پا پس می کشند و عذر می آورد.هیچ مدعی و دلاوری حاضر به حضور در میدان نمی شود.تا درمانده و مستاصل می رود به سراغ طارق بن تبیت
این طارق بن تبیت در عرب مشهور به بی باکی است.می گویند کسی است که دل دارد اما کله ندارد.ابن سعد به طارق می گوید:برو وکار این جوان را بساز تا حکومت موصل را برایت بسازم
طارق از این دستور یا پیشنهاد ناگهانی جا می خورد و برای گریز از این تحمیل,در ذهنش به دنبال مفر پاسخی می گردد.لحظاتی در چشمهای ابن سعد خیره می ماند ودست آخر حرف دلش را می زند
نمی کنی ابن سعد!با دست شبیه ترین خلق به رسول الله,مرا به کشتن می دهی و به وعده ات وفا نمی کنی
ابن سعد نازش را می خرد:قول می دهم
طارق اما با این تحکم عقب نشینی نمی کند
موصل را وصل کن به ری و بر هر دو خودت حکومت کن
می ترسی؟
این اتهام به من نمی چسبد.من از پیش هم گفته بودم که با دو نفر در این سپاه روبه رو نمی شوم.یکی عباس بن علی ودیگری علی بن الحسین
ابن سعد آشفته می شود.اگر از او بگذرد معلوم نیست کسی دیگر را بتواند راهی این میدان نکند
من به تو دستور می دهم و دستور من با یک واسطه دستور امیرالمومنین یزیدبن معاویه است
طارق پوزخند می زند وابرو بالا می اندازد
برای من یکی امیرالمومنین بازی درنیار.خودت که می دانی این لقب تراشیده ی ماست برای یزید.خودم که گول خودم را نمی خورم
کارت راسخت تر نکن طارق!برو
خودت که می دانی,من با خواهش بهتر رام می شوم تا دستور
-خواهش می کنم طارق!این جوان الان قلب سپاه را اوراق می کند.خواهش می کنم
باشد,این شد یک چیزی!راستی چه تضمینی برای وعده ات؟
ابن سعد تنها انگشترش را در می آورد و با غیظ درانگشت طارق جا می دهد
بیا!این هم تضمین وعده ام.به همه مقدسات سوگند که عمل می کنم.برو وکار را تمام کن
اینها را من آن زمان نمی دانستم.بعدها فهمیدم.من در آن زمان فقط دیدم که بعد از وقفه ای طولانی,بعد از چرخشی بسیار که تمام بدنم به عرق نشسته بود و زبانم از تشنگی کلوخ شده بود,طارق بن تبیت وارد میدان شد.ناگهانی و بی مقدمه پیدا بود که قصد غافلگیری دارد.مثل تیر از کمان لشکر جدا شد وبا نیزه ای کشیده و بلند به سمت ما هجوم آورد.یک آن دل من فرو ریخت.بخصوص که احساس کردم سوارم از جا تکان نمی خورد.گفتم قطعا غافلگیر شده است,خودم جنبشی بکنم و او را از این کمان برهانم.اما دیر شده بود,بسیار دیر شده بود.همه این تاملات زمانی می برد که بیش از زمان رسیدن دشمن بود
طارق,مثل برق از کنار ما گذشت و من فقط حس کردم که سوار من قدری خود را به سمت راست کشید و به جای خود بازگشت.همین.و وقتی افسار مرا برگرداند دیدم که نیزه علی بر سینه طارق فرو رفته و از پشت به قاعده ی دو وجب درآمده است.انگار طارق فرصت مردن هم پیدا نکرده بود.اسب همچنان می تاخت تا دست و پای طارق شل شد وطارق با همان سرعت به خاک غلتید.شنیدم که از این اعجاز سوار من,ولوله ای افتاده است در سپاه دشمن
پسر طارق از این مرگ ناگهانی وخفت آمیز,از این مرگ بی هیچ جنگ و ستیز آنچنان به خشم می آید و خون جلوی چشمانش را می گیرد که بی گدار به میدان می زند.انگار که خرگوشی با چشم بسته در مصاف شیر.من دیدم که جزیی دیگر از سپاه دشمن کنده شد و به میدان پرتاب گردید.سوار و اسب با شتاب به سوی ما پیش می آمدند و ما همچنان بر جای ایستاده بودیم
سر اسب او برق آسا از کنار سر من گذشت وهنوز تمام هیکل ما دو اسب از کنار هم عبور نکرده بود که سر پسر طارق را پیش پای خودم یافتم.یک آن گمان کردم که سوار من شمشیرش را میان زمین و آسمان ایستانده بود تا پسر طارق با شتاب بیاید و آن را از گردنش عبور دهد.اسب دشمن,گیج و منگ مانده بود با این سوار بی سر.و نمی دانم چرا کسی جرات نمی کرد بیاید جنازه ی این پدرو پسر را از میدان به در ببرد


   برچسب‌ها: پدر, عشق و پسر
   
+ ۱۳۸۹/۰۹/۱۸

امر به معروف در نهضت‏حسينى عليه السلام

نويسنده:عباس كوثرى
زائر در سفر معنوى زيارت به ديدار آمران به معروف و الگوهاى نهى از منكر مى‏رود و گامهاى بلند آنان در جهت پاسدارى از ارزشها را يادآور مى‏شود. از اين مقال به نمونه‏هايى از «معروف‏گرايى‏» و «منكرستيزى‏» از درسهاى «مكتب زيارت‏» آشنا مى‏شويم.
امام حسين(ع) در بيان هدف خودش از نهضت الهى و عظيم عاشورا از امر به معروف و نهى از منكر ياد مى‏كند و مى‏فرمايد: و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر: من بدين هدف (از مدينه) بيرون آمدم كه امت جد خويش را اصلاح نمايم و تصميم دارم امر به معروف و نهى از منكر كنم.
جهت معرفى امر به معروف و نهى از منكر به نمونه‏هايى از آن اشاره مى‏كنيم.

الف) نهى از همكارى با ستمگران

1. امام صادق(ع) به يكى از شيعيان خود به نام «عذافر» فرمود: بلغنى انك تعامل «ابا ايوب‏» و «ابا الربيع‏» فما حالك اذا نودى بك فى اعوان الظلمة: به من اينگونه خبر رسيده كه با «ابى ايوب‏» و «ابا الربيع‏» همكارى مى‏كنى! حالت چگونه خواهد بود اگر تو را در قيامت در رديف همكاران ظالمان صدا بزنند.
چون «عذافر» چهره در هم كشيد.
حضرت فرمود: من تو را به چيزى ترساندم كه خداوند مرا به او ترسانده است.
ب. صفوان جمال از ياوران و اصحاب امام موسى بن‏جعفر(عليهماالسلام) شترهاى خويش را به هارون اجاره مى‏دهد و پس از اينكه خدمت‏حضرت مى‏رسد با اين كلمات مورد عتاب قرار مى‏گيرد كه «كل شى‏ء منك حسن جميل ما خلا شيئا واحدا» همه كارهاى تو نيكوست مگر يكى از آنها. از حضرت مى‏پرسد: فدايت‏شوم، كداميك از كارها؟ امام مى‏فرمايد: كرايه دادن شترهايت‏به هارون‏الرشيد! عرضه مى‏دارد به خدا قسم كه من فقط آنها را براى رفتن او به مكه داده‏ام بدون اينكه حتى خودم به همراه او باشم. حضرت مى‏فرمايد: آيا دوست دارى آنها تا هنگام پرداخت كرايه شترانت زنده بمانند؟ مى‏گويد: بلى! امام مى‏فرمايد: «من احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم كان وروده على النار» هر كس زنده بودن آنها را دوست‏بدارد از آنها خواهد بود و همراه آنها به آتش وارد خواهد شد. پس از فرمايش امام(ع) بود كه صفوان به بهانه اينكه پير شده است و توان اداره شتران خويش را ندارد تمامى آنها رافروخت.

ج - نهى از منكر در كاخ خليفه ستمگر عباسى

نزد متوكل خليفه عباسى از امام على النقى(ع) سعايت كردند كه قصد شورش عليه حكومت تو را دارد. از اين رو دستور داد شبانه امام(ع) را نزد او بياورند. متوكل چون امام را ديد احترام كرد و آن حضرت را در كنار خود نشاند، سپس جام شرابى را به امام تعارف كرد! حضرت سوگند ياد كرد كه گوشت و خون من با چنين چيزى آميخته نشده است، مرا معاف دار. او دست‏برداشت و گفت‏شعرى بخوان. حضرت فرمود: من چندان از شعر بهره‏اى ندارم. متوكل گفت: چاره‏اى از آن نيست. امام اشعارى خواند كه ترجمه آن چنين است: زمامداران جهانخوار و مقتدر بر قله كوهسارها شب را به روز درآوردند درحالى كه مردان نيرومند از آنان پاسدارى مى‏كردند ولى قله‏ها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند. آنان پس از مدتها عزت از جايگاههاى امن به زير كشيده شدند و در گودالها و گورها جايشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندى! پس از آنكه به خاك سپرده شدند فريادگرى فرياد برآورد كجاست آن دستبندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟ كجاست آن چهرهاى در ناز و نعمت پرورش يافته كه به احترامشان پرده‏ها مى‏آويختند؟ گور به جاى آن پاسخ دهد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره‏ها با هم مى‏ستيزند. آنان مدت درازى در دنيا خوردند و آشاميدند ولى امروز آنان كه خورنده همه چيز بودند خود خوراك حشرات و كرمهاى گور شده‏اند. چه‏خانه‏هايى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كنند ولى سرانجام پس از مدتى اين خانه‏ها و خانواده‏ها را ترك گفته به خانه گور شتافتند. چه اموال و ذخايرى انبار كردند ولى همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند خانه‏ها و كاخهاى آباد آنان به ويرانه تبديل شد و ساكنان آنها به سوى گورهاى تاريك شتافتند.
متوكل از شنيدن اين اشعار گريست‏به اندازه‏اى كه از اشك چشمش ريشش تر شد و جام شراب را بر زمين زد و بساط عياشى و هرزگى‏اش برچيده شد.

د - جلوگيرى از شبهه‏پراكنى

اسحاق كندى كه از فلاسفه عراق به شمار مى‏آمد در زمان خود تاليف كتابى به نام «تناقضات قرآن‏» را آغاز كرد. او مدتهاى زيادى در منزل نشسته و خود را به نوشتن آن كتاب مشغول ساخته بود. تا آنكه يكى از شاگردان او به دمت‏حضرت امام حسن عسكرى(ع) رسيد. حضرت به او فرمود: آيا در ميان شما مردى رشيد وجود ندارد كه استادتان كندى را از كارش باز داشته برگرداند. شاگرد گفت: ما شاگرد او هستيم و نمى‏توانيم به اشتباه او اعتراض كنيم.
امام فرمود: اگر مطالبى به تو تفهيم شود مى‏توانى به او برسانى؟ گفت: آرى.
امام فرمود: از اينجا كه برگشتى با او به لطف و مدارا رفتار كن و هنگامى كه‏كاملا با او انس گرفتى به او بگو مساله‏اى به نظرم رسيده مى‏خواهم آن را از تو بپرسم و آن اين است كه: آيا ممكن است گوينده قرآن از گفتار خود، معنايى غير از آنچه تو گمان كرده‏اى اراده كرده باشد؟ او در پاسخ خواهد گفت: بلى ممكن است زيرا كه او مرد باهوشى است. پس به او بگو شما چه مى‏دانيد شايد گوينده قرآن معانى ديگرى غير از آنچه تو براى آن حدس زده‏اى اراده كرده باشد.
شاگرد به نزد كندى رفت و طبق دستور امام سؤال را مطرح كرد. فيلسوف با كمال دقت‏به سؤال شاگرد گوش داد و فت‏سؤال خود را تكرار كن. او سؤال را تكرار نمود. استاد فكرى كرد و گفت: بلى امكان دارد كه چيزى در ذهن گوينده سخن باشد كه شنونده، خلاف آن را فهميده باشد.
استاد كه سؤال فوق را دقيق يافت رو به شاگرد كرد و گفت: قسم مى‏دهم تو را كه بگويى اين سؤال را از كجا آموختى؟ شاگرد گفت: همين طور به ذهنم خطور كرد. كندى گفت: اين كلامى نيست كه از مانند تو صادر شود. به من بگو از كجا آن را ياد گرفتى؟ شاگرد گفت: امام حسن عسكرى(ع) مرا به آن امر فرمود. كندى گفت: آرى اين مطالب فقط بر قامت اين خاندان زيبندگى دارد. سپس دستور داد آتشى روشن كنند و تمام آنچه در اين باره تاليف كرده بود سوزانيد.
در زيارتنامه‏هاى معصومين (عليهم السلام) امر به معروف و نهى از منكر يكى از شاخص‏هاى اساسى و مهم زندگى آنها به شمار آمده است. چنانكه در زيارت جامعه آمده است «وامرتم بالمعروف و نهيتم عن المنكر و جاهدتم فى الله حق جهاده حتى اعلنتم و بينتم فرائضه‏»: امر به معروف و نهى از منكر نموديد و حق جهاد را در دين خدا بجا آورديد تا آنكه دعوت الهى را آشكار ساخته، واجباتش را بيان نموديد.
نيز در زيارت امام حسين(ع) در حرم اميرالمؤمنين(ع) مى‏خوانيم: «و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و تلوت الكتاب حق تلاوته‏»: امر به معروف و نهى از منكر نمودى و قرآن را چنانكه شايسته است‏خواندى.
اما آنچه در اين مساله اهميت ويژه دارد شناخت‏شيوه‏هايى است كه معصومين(عليهم السلام) به منظور به كار بستن اين دو فريضه مهم يعنى امر به معروف و نهى از منكر انجام مى‏دادند، كه باختصار به چند مورد آن اشاره مى‏كنيم.

شيوه‏هايى از معصومين(عليهم السلام)

1. محبت و نرمخويى

زمانى كه حضرت موسى به همراهى برادرش هارون ماموريت مى‏يابد كه به سوى فرعون حركت كند و او را به توحيدفرا خواند شيوه و دستورالعمل الهى براى آنها اين گونه مقرر مى‏شود: «و قولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشى‏»: با فرعون به نرمى سخن گوييد شايد به ياد خدا افتد و ترس خدا را پيشه كند. يكى از عوامل مهم موفقيت رسول گرامى اسلام نيز محبت و نرمخويى آن حضرت به شمار آمده است. قرآن كريم در اين زمينه مى‏فرمايد: «و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك‏»: اگر تندخو و سخت‏دل بودى مردم از گرد تو متفرق مى‏شدند.
و در باره آن حضرت نقل شده است: به هنگامى كه يكى از كافران با تندى به آن بزرگوار پرخاش كرد اصحاب تصميم گرفتند با او به ستيز و نزاع برخيزند و حضرت آنها را نهى كرد و خود نسبت‏به آن مرد كافر محبت فراوان نمود و با خوشرويى از او استقبال كرد به حدى كه آن فرد تحت تاثير الطاف آن حضرت قرار گرفت و اسلام آورد. سپس حضرت رو به اصحاب خود فرمود: مثل من و شما همانند فردى است كه شترش سركش شده باشد و هر يك از مردم به آن شتر نهيبى زنند و آن شتر وحشى‏تر شود. اما صاحب شتر مى‏گويد من خود آشناترم، اجازه دهيد خودم او را رام مى‏كنم. و سپس صاحب آن او را رام مى‏كند. چنانكه ديديد كه اين فرد رام شد و اسلام را انتخاب نمود.
نمونه دوم: فردى از اهل شام كه نسبت‏به اهل بيت عصمت و طهارت دشمنى ديرينه داشت‏به مدينه مى‏آيد و به امام حسن و پدرش(عليهما السلام) اهانت مى‏كند. امام حسن(ع) با خوشرويى و كلمات ملاطفت‏آميز با او برخورد مى‏كند. شامى كه خود را در مقابل اقيانوسى از بزرگوارى و فضيلت مشاهده مى‏كند، مى‏گويد: پيش از آنكه تو را ملاقات كنم تو و پدرت دشمن‏ترين مردم نزد من بوديد و اكنون محبوبترين فرد نزد من هستيد. و بدين ترتيب در رديف دوستداران و معتقدان خاندان پيامبر قرار گرفت.
نمونه چهارم: زهير بن‏قين از افرادى بود كه دوست نمى‏داشت‏با امام حسين(ع) روبرو شود. همراهان او مى‏گويند ما جمعى بوديم كه به هنگام مراجعت از مكه وقتى در بين راه به امام حسين مى‏رسيديم از او كناره مى‏گرفتيم زيرا كه حركت‏به همراهى حضرت ناخوشايندمان بود. در يكى از منازل بين راه مجبور به ماندن در محلى شديم كه امام حسين(ع) نيز در آنجا بود. امام قاصدى را به سوى زهير روانه كرد و از او خواست كه با حضرت ملاقات كند. زهير به خدمت‏حضرت رفت و زمانى نگذشت كه شاد و خرم با چهره‏اى برافروخته برگشت و دستور داد كه خيمه او را نزديك سراپرده حضرت نصب كنند. بدين گونه بود كه با برخورد نيك امام حسين(ع) در رديف شهداى كربلا قرار گرفت.
نمونه پنجم: وقتى كه مردى نصرانى به امام باقر(ع) جسارت فراوان مى‏كند حضرت به او مى‏فرمايد: «ان كنت صدقت غفر الله لها و ان كنت كذبت غفر الله لك‏»: اگر آنچه گفتى راست است‏خداوند از كرده مادر من درگذرد و اگر دروغ مى‏گويى خداى تو را بيامرزد. راوى اضافه مى‏كند: چون مرد نصرانى اين بردبارى و بزرگوارى را كه از حوصله بشر بيرون است ديد و پشيمان شد و مسلمانى اختيار كرد.

2. دورى از دشنام

قرآن، كلام زيباى حق است و پيروان خويش را دعوت كرده است كه با مردم به نيكى سخن بگويند «و قولوا للناس حسنا» و از اينكه حتى به كافران دشنام داده شود نهى كرده است. چنانكه مى‏فرمايد: «و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوابغير علم‏»: به آنان كه غير خدا را مى‏خوانند دشنام ندهيد تا مبادا آنها از روى جهالت‏خدا را دشنام دهند.
گويا اميرمؤمنان(ع) به هنگامى كه مشاهده مى‏كند يكى از اصحابش به سپاه معاويه دشنام مى‏دهد، مى‏فرمايد: «انى اكره ان تكونوا سبابين‏»: من دوست ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد. و در يكى از نقلها آمده است كه به حجر بن‏عدى و عمرو بن‏حمق فرمود: «كرهت ان تكونوا لعانين شتامين، ... و لكن لو وصفتم مساوى اعمالهم فقلتم من سيرتهم كذا و كذا و من اعمالهم كذا و كذا كان اصوب فى القول‏». ناخوشايند است‏براى من كه شما را دشنامگر ببينم ولى اگر اعمال بد و سيره ناپسند آنها را بيان كنيدبهتر خواهد بود. آن دو گفتند: اى اميرمؤمنان، ما موعظه‏ات را به جان و دل پذيراييم و خود را با آدابى كه به ما مى‏آموزى مؤدب خواهيم ساخت.
به همين سبب بود كه امام صادق(ع) دوستى چندين ساله خويش را با فردى كه به غلام و خدمتگزارش فحش و ناسزا گفت، قطع نمود.

3. برخورد استدلالى و حكمت‏آميز

اساس دعوت پيامبران الهى را حكمت تشكيل مى‏دهد. آن بزرگواران به هنگام برخورد با كافران و ملحدان محكم‏ترين استدلالها را بيان مى‏كردند نمونه‏هايى از آن را قرآن كريم در داستان ابراهيم(ع) و برخورد آن حضرت با ستاره‏پرستان و معتقدان به الوهيت‏خورشيد و ماه بيان نموده است. و بر اين اساس است كه تعليم وآموزش حكمت‏يكى از فلسفه‏هاى بعثت پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله به شمار آمده است چنانكه در سوره جمعه مى‏خوانيم: «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة‏»: اوست‏خدايى كه ميان مردمان درس نياموخته پيغمبرى از خود آنها برانگيخت تا بر آنان آيات وحى خدا را تلاوت كند و آنها را پاكيزه سازد و به آنها كتاب و حكمت آموزش دهد. و در پى همين هدف است كه پيامبر گرامى اسلام(ص) از سوى خداوند ماموريت مى‏يابد كه: «ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة‏»: مردم را به راه پروردگارت بر اساس حكمت و پندهاى نيك دعوت كن.
تاريخ زندگى آن حضرت تجسم صفحات زرينى از اين‏گونه رفتارهاست‏به طورى كه اين امر مورد اعتراف مخاطبان آن حضرت قرار مى‏گرفت و بر همين اساس به اسلام مى‏گرويدند. در يكى از نقلها آمده است هر موقع پيامبر اكرم متوجه مى‏شد كه شخصيتى از عرب وارد مكه شده است‏با او تماس مى‏گرفت و آيين خود را به وى عرضه مى‏داشت. روزى شنيد كه «سويد بن‏صامت‏» وارد مكه شده است. فورا با او ملاقات نمود و حقايق نورانى آيين خود را براى او تشريح كرد. وى فت‏شايد اين حقايق همان حكمت لقمان است كه البته من هم مى‏دانم. حضرت فرمود: گفته‏هاى لقمان نيكوست ولى آنچه خدا بر من نازل فرموده است‏بهتر و بالاتر است زيرا آن مشعل هدايت و نورافكن فروزانى است. سپس حضرت آياتى چند براى او خواند و وى نيز آيين اسلام را پذيرفت.
اصولا احتجاجات و استدلالهاى معصومين(عليهم اسلام) با مذاهب و مكاتب مختلف نمونه خوبى از برخوردهاى حكمت‏آميز مى‏باشد كه كتاب «احتجاج مرحوم طبرسى‏» و كتابهايى از اين قبيل، آيينه‏اى از اين نوع برخوردهاست. اينكه امام رضا(ع) به (عالم آل محمد«ص‏») لقب يافته است همين احتجاجات و برخوردهاى استدلالى و كلامى آن حضرت يا اديان و مكاتب گوناگون بوده است زيرا اين زمينه براى آن بزرگوار بيش از معصومين ديگر فراهم بوده است.
در خاتمه به اعتراف يكى از منكران توحيد به نام ابن ابى‏العوجاء كه در باره برخوردهاى حكمت‏آميز امام صادق(ع) ذكر نموده است مى‏پردازيم. مفضل در مقدمه كتاب خود (توحيد) مى‏گويد در يكى از روزها در مسجد پيامبر(ص) به ابن ابى‏العوجاء برخوردم در حالى كه سخنان كفرآميزى بر زبان مى‏راند. از شدت خشم نتوانستم خوددارى كنم و گفتم اى دشمن خدا، ملحد شدى و پروردگارى كه تو را به نيكوترين تركيب آفريده و از حالات گوناگون گذرانده انكار كردى ...!
ابن ابى‏العوجاء گفت: اى مرد اگر تو از متكلمانى با تو به روش آنان سخن بگويم. و اگر از ياران جعفر بن‏محمد صادق هستى او خود با ما چنين سخن نمى‏گويد. او از سخنان ما بيش از آنچه تو شنيدى بارها شنيده ولى دشنام نداده است و در بحث‏بين ما و او از حد و ادب بيرون نرفته است. او بردبار و آرام و متين و خردمند است و هرگز خشم و سفاهت‏بر او چيره نمى‏شود. سخنان و دلايل ما را مى‏شنود تا آنكه هر چه در دل داريم به زبان مى‏آوريم. گمان مى‏كنيم بر او پيروز شده‏ايم آنگاه با كمترين سخن دلايل ما را باطل مى‏سازد و با كوتاهترين كلام حجت را بر ما تمام مى‏كند چنان كه نمى‏توانيم پاسخ دهيم. اينك اگر تو از پيروان او هستى چنانكه شايسته اوست‏با ما سخن بگو. و بر اين مبناست كه در زيارتنامه معصومين(عليهم السلام) مى‏خوانيم:
«و نصحتم له فى السر و العلانية و دعوتم الى سبيله بالحكمة و الموعظة الحسنة و بذلتم انفسكم فى مرضاته‏»: به خاطر خدا مردم را در پنهان و آشكار نصيحت كرديد و به راه حق يا برهان و حكمت و پند و موعظه نيكو دعوت كرديد و در راه خشنودى خدا از جان خود گذشتيد.
منبع: ماهنامه كوثر

   برچسب‌ها: امر به معروف
   
+ ۱۳۸۹/۰۹/۱۸

چرا برای امام حسين (عليه السلام) گريه می کنیم ؟
نويسنده: داوود الهامى‏
مى‏گويند اگر امام حسين (عليه السلام) روز عاشورا پيروز شد چرا آن روز را جشن نمى‏گيريم؟ چرا گريه مى‏كنيم؟ آيا اين همه گريه در برابر آن پيروزى بزرگ براى چيست؟ گريه زبان صادق و طبيعى شوق و اندوه و درد و عشق يك انسان است. گريه تجلى طبيعى يك احساس و حالتى جبرى و فطرى از يك رنج، يك شوق يا يك اندوه مى‏باشد يكى از دانشمندان غرب مى‏گويد:
«انسانى كه هرگز نمى‏گريد و گريستن را نمى‏داند احساس انسانى را فاقد است».
مگر نه اشك زيباترين شعر و بى‏تاب‏ترين محبت و پر گدازترين ايمان و تب دار ترين احساس و خالصترين «گفتن» و لطيف ترين «دوست داشتن» است كه همه در كوره دل به هم آميخته و ذوب شده و قطره‏اى گرم شده‏اند به نام اشك؟ مگر نه قلب، قالب اشك است و اشك در قلب شكل مى‏گيرد ولذا اشك شبيه قلب است:
اى بسا قلبهاى سوزانى
كه زبان راز آن نگويد باز
ليك آن ديدگان نورانى‏
راز دلداده مى‏كند ابراز
گريه ترجمان دل است مثلا كسى كه عزادار است و مرگ عزيزى قلبش را مى‏سوازند، بايد گريه كند. وقتى كه دلش ياد از او مى‏كند و زبانش سخن از او مى‏گويد چشمش نيز با او همدردى مى‏كند مگر چشم از زبان صادقانه‏تر سخن نمى‏گويد؟!
از من مپرس كاتش دل درچه غايت است
از آب ديده پرس كه او ترجمان ماست‏
اشك چشم نشانه رقت قلب است كسى كه از صحنه دلخراش منقلب نمى‏شود تا اشك تأثر بريزد و نيز از حقيقت و جلوه زيبائى لذت نمى‏برد تا اشك شوق جارى گرداند از قلب سليم و روح متعادل برخوردار نيست.
اميرمومنان على (عليه السلام) مى‏فرمايد:
«خداوند متعال افرادى را كه به هنگام استماع قرآن تحت تأثير قرار نمى‏گيرند و از شنيدن آيات مربوط به قيامت تعجب نمى‏كنند، و خنده مى‏نمايند، مورد سرزنش قرار مى‏دهد و مى‏فرمايد : (تضحكون و لا تبكون)
و نيز فرموده: (بكاء العيون و خشية القلوب من رحمة الله تعالى)(1)
چنانكه «جمود عين» و محروم بودن از اشك و گريه از خوف خدا نشانه قساوت قلب و شقاوت معرفى شده است.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود:
«من علامات الشقاء: جمود العين، قسوة القلب...» (2)
در مقابل، آن دسته از مومنانى كه بصيرتى روشن قلبى رؤوف و احساسى پاك و شفاف دارند در زبان قرآن كريم با جمله (يبكون و يزيدهم خشوعا) و (سجدّا و بكيّا) مورد ستايش قرار گرفته‏اند . قهرا اين نوع افراد در برابر عظمت مردان خدا اشك شوق و به خاطر مظلوميت آنان هم اشك غم و اندوه از چشم خود جارى مى‏كنند.
نام حسين (عليه السلام) با گريه همراه است‏
آن گونه كه از متون اسلامى استفاده مى‏شود نام حسين (عليه السلام) با گريه و ناله آميخته است و قبل از شهادتش پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و اميرالمؤمنان على (عليه السلام) و مادرش فاطمه زهرا (سلام الله عليها) بر او گريسته‏اند. طبق رويات فراوانى، چون حضرت حسين (عليه السلام) تولد يافت جبرئيل به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) نازل شد و خبر شهادت آن نوزاد را به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و پدر و مادرش داد و آنان از همان ايام براى حسين (عليه السلام) گريستند. طبق روايتى كه از عايشه نقل شده است حسين (عليه السلام) كودك خردسال بود كه وارد خدمت پيامبر گرديد همان موقع جبرئيل به پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) ابلاغ كرد: زمانى نمى‏گذرد كه اين كودك را افرادى از امت تو در سرزمين «طف» از خاك عراق به قتل مى‏رسانند «فبكى رسول الله (صلى الله عليه و آله)» اما جبرئيل افزود: «لا تبك، فسوف ينقم الله منهم، بقائمكم اهل البيت (3) «گريه نكن در آينده خداوند به وسيله قائم اهل بيت از آنها انتقام مى‏گيرد».
«ابن عباس» مى‏گويد به هنگام رفتن به «صفين» من همراه امير مؤمنان على (عليه السلام) بودم چون در كنار شط فرات به «نينوا» وارد شد، امام (عليه السلام) با صداى بلند گريست و فرمود: اى پسر عباس اين محل را مى‏شناسى؟ گفتم: نمى‏شناسم اى اميرمؤمنان. فرمود اگر اينجا را مثل من مى‏شناختى هرگز از اينجا رد نمى‏شدى مگر اين كه مثل من گريه سر مى‏دادى ابن عباس گفت: «فبكى طويلا حتى اخضلّت لحيته و سألت الدموع على صدره وبكينا معا»: «آن حضرت گريه مفصلى كرد به طورى كه اشك از روى محاسن او جارى شد ما هم همصدا با على (عليه السلام) گريه سرداديم». بعد امام ادامه داد: واى، من با آل ابوسفيان چه كرده‏ام، سپس افزود: در اين سرزمين كه (كرب و بلا ناميده مى‏شود) هفده نفر از فرزندان من و فاطمه به شهادت مى رسند و مدفون مى‏گردند(4).
طبق روايت امام صادق (عليه السلام) روزى فاطمه زهرا (سلام الله عليها) به محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله) وارد شد و آن حضرت را گريان ديد ازعلت گريه‏اش پرسيد؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود: جبرئيل به من خبر داد كه حسين (عليه السلام) را گروهى از امت من به قتل مى‏رسانند! فاطمه (عليه السلام) نيز از شنيدن اين خبر به شدت گريست ولى وقتى ازمقام بلند فرزندش به خاطر شهادت آگاه گرديد آرامش و تسكين يافت (5)
داستان گريه و عزادارى پس از شهادت آن حضرت از سوى امامان (عليه السلام) داستانى مفصلى است كه به ذكر چند مورد اكتفا مى‏كنيم:
امام سجاد (عليه السلام) كه خود در كربلا شاهد مصائب دلخراش امام حسين عليه السلام و ياران با وفايش بود پس از واقعه عاشورا تا زمانى كه در قيد حيات بود اين واقعه سوزناك را فراموش نكرد و هميشه گريه و سوگوارى نمود او هر وقت مى‏خواست آب بنوشد تا چشمش به آب مى‏افتاد اشك از چشمانش سرازير مى‏شد وقتى علت اين كار را مى‏پرسيدند مى‏فرمود چگونه گريه نكنم درحالى كه يزيديان آب را براى وحوش و درندگان آزاد گذاشتند ولى آن را به روى پدرم بستند و او را با لب تشنه كشتند. مى‏فرمايد هر وقت كشته شدن فرزندان فاطمه (عليه السلام) رابه ياد مى‏آورم گريه گلويم را مى‏گيرد. وقتى هم افرادى وى را دلدارى مى‏دادند، مى‏فرمود: «كيف لا أبكي؟ و قد منع أبى من الماء الذى كان مطلقا للسباع والوحوش» (6)
امام سجاد (عليه السلام) درعزاى پدر مظلوم خويش به حدى گريست كه اورا يكى از بكّائون پنج گانه تاريخ لقب دادند (7) وقتى راز آن همه گريه را از آن حضرت مى‏پرسيدند، مصائب جانگداز كربلا را بازگو مى‏كرد ومى‏فرمود: مرا ملامت نكنيد، يعقوب، پس از آن كه يك فرزند خود را از دست داد آنقدر گريست تا از غصه چشمهايش سفيد شد در حالى كه يقين به مرگ فرزندش نداشت.
از فراق روى يك يوسف اگر يعقوب سوخت
هجر هفتاد و دو يوسف كرده خونين دل مرا
در حالى كه من به چشم خود ديدم كه در يك نيمروز چهارده نفر از اهل بيت مرا سر بريدند انتظار داريد داغ آنها از دلم بيرون برود؟!(8)
او نه تنها در ماتم پدر بزرگوارش اشك مى‏ريخت بلكه مومنان را نيز ترغيب به گريستن در عزاى آن مظلوم مى‏كرد: «ايما مومن دمعت عيناه لقتل الحسين حتى تسيل على خده بواه الله بها فى الجنة غرفا يسكنها احقابا»(9).
«هر مؤمنى كه بر شهادت حسين (عليه السلام) آن قدر بگريد كه اشك بر گونه‏اش جارى شود خداوند براى او غرفه‏هائى در بهشت آماده مى‏سازد كه تا ابد در آن اقامت خواهد كرد.»
امام باقر (عليه السلام) براى امام حسين (عليه السلام) اشك مى‏ريخت و به هركس هم در خانه او بود دستور مى‏داد گريه كند. و در منزل آن حضرت مجلس عزا و سوگوارى براى امام حسين (عليه السلام) تشكيل مى‏گرديد و حاضران مصيبت آن حضرت را به هم تسليت مى‏گفتند (10).
«عبد الله بن سنان» مى‏گويد: در روز عاشورا به حضور امام صادق (عليه السلام) شرفياب شدم آن حضرت را رنگ پريده و بسيار غمگين و گريان يافتم، علت آن را از امام پرسيدم، فرمود : امروز عاشوراست و در چنين روزى جد ما امام حسين (عليه السلام) شهيد شده است (11).
امام صادق (عليه السلام) به «ابو هارون مكفوف» دستور داد مرثيه بخواند آنگاه كه وى مرثيه خود را آغاز نمود متوجه شد امام (عليه السلام) سخت گريه مى‏كند و زنانى كه پشت پرده بودند همينكه صداى گريه امام صادق (عليه السلام) را شنيدند آنها نيز صداى خود را به گريه و شيون بلند كردند؛ بعد امام فرمود: «من انشد فى الحسين شعرا فبكى وابكى عشرا كتب له الجنه» (12). «هر كس در مصيبت حسين (عليه السلام) شعر بگويد و گريه كند وده نفر را بگرياند بهشت بر او نوشته مى‏شود».
امام رضا (عليه السلام) مى‏فرمايد: روش پدرم امام موسى بن جعفر (عليه السلام) اين بود كه هرگاه ماه محرم مى‏رسيد پيوسته غمگين بود تا دهه عاشورا سپرى شود روز عاشورا روز گريه و ماتم او بود و مى‏فرمود: «هو اليوم الذى قتل فيه الحسين» (13).
امام رضا (عليه السلام) فرمود محرم ماهى است كه اهل جاهليت در آن ماه جنگ و خونريزى را حرام مى‏دانستند ولى دشمنان در آن ماه خون ما را ريختند حرمت ما را شكستند زنان و فرزندان ما را به اسارت گرفتند و به خيمه‏هاى ما آتش زدند اموال ما را غارت نمودند و حرمت رسول خدا را در حق ما رعايت نكردند.
«ان يوم الحسين اقرح جفوننا و أسبل دموعنا و أذل عزيزنا بأرض كربلا .... على مثل الحسين (عليه السلام) فليبك الباكون، فان البكاء عليه يحط الذنوب العظام.»(14)
«كشته‏شدن امام حسين (عليه السلام) اشكهاى ما را ريزان و پلكهاى چشمان ما را مجروح و در كربلا عزيز ما را ذليل كرد... گريه كنندگان بايد بر حسين (عليه السلام) گريه كنند . گريه بر او گناهان بزرگ را مى‏ريزد».
امام رضا (عليه السلام) به «ريان بن شبيب» فرمود: «ان كنت باكيا لشى‏ء فابك للحسين بن على فانه ذبح كما يذبح الكبش و قتل معه من أهل بيته ثمانية عشر رجلا ما لهم فى الارض شبيهون...».
«اگر بخواهى به چيزى گريه كنى بر حسين بن على (عليه السلام) گريه كن زيرا سر آن حضرت را مثل سر گوسفند بريدند و با او هجده مرد از اهل بيتش كشته شدند كه در دنيا بى نظير بودند».
سپس به «ابن شيب» فرمود: «اگر دوست دارى در درجه‏هاى بلند بهشت با ما باشى، غمگين باش از براى غمگينى ما و شاد باش از براى شادمانى ما».(15)
حتى به موجب بعضى از روايات امام زمان (عج) نيز مدام بر سيد الشهداء اشك مى‏ريزد و مى‏گويد :
«اى جد بزرگوار! روزگار مرا به تأخير انداخت و نتوانستم به يارى تو بشتابم وبا دشمنانت پيكار كنم در عوض: «فلاندبنك صباحاً و مساءً و لأبكين لك بدل الدموع دما حسرة عليك. ..»(16) «هر صبح و شام بر مصائب تو گريه مى‏كنم، اگر اشك چشمم تمام شود، به جاى آن خون مى‏گريم».
حتى به موجب روايات فراوانى كه نقل شده است، همه كس و همه چيز خورشيد و آسمان و زمين و فرشتگان روز عاشورا بر آن حضرت گريه مى‏كنند .(17)
شاعر پر شور «فؤاد كرمانى» با استفاده از اين روايات چنين سروده است:
تا ندا كرد ولاى تو، در اقليم الست‏
بهر لبيك فدايت، دو جهان پر زداست‏
كشته شد عالم دهرى، چو تو در عالم دهر
دهر تا روز قيامت شب اندوه و عزاست‏
در غمت اعين واشياء همه از منطق كون‏
هر يكى مويه كنان بر دگرى نوحه گر است‏
رفت بر عرشه نى تا سرت اى عرش خدا
كرسى و لوح وقلم بهر عزاى تو بپاست‏
منكسف گشت، چو خورشيد حقيقت به جمال‏
گر بگريند زغم ديده ذرات رواست.(18)
موضوع قابل توجه اين است كه «عبد الله بن فضيل هاشمى» از امام صادق (عليه السلام) سوال مى‏كند: چرا روز عاشورا اين چنين روز مصيبت وغم واندوه وعزادارى گرديد؟ اما روز وفات پيامبر اكرم واميرمؤمنان و فاطمه زهرا و امام مجتبى (عليه السلام) كه با زهر مسموم شد اين چنين نشد؟ امام صادق (عليه السلام) فرمود: «ان يوم الحسين أعظم مصيبة من جميع ساير الايام... فكان ذهابه كذهاب جميعهم ...»(19)
روز حسين ـ عاشورا ـ از لحاظ مصيبت از تمام روزها عظيم‏تر است... زيرا حسين (عليه السلام) تنها باقى مانده اصحاب پنج گانه كساء است كه رفتن او، مثل رفتن همه آنهاست».
روز عاشورا مصائبى بر خاندان رسالت وارد شد كه در خاطره هيچ آفريده‏اى خطور نكند و قلم را تاب نوشتن نباشد، چه جالب گفته است:
فاجعة ان اردت اكتبها
مجملة ذكرة لمدكر
«مصيبتى بزرگ كه اگر بخواهيم آن را به نحو اقتصار براى ياد آورى ياد كننده‏اى بنويسم» .
جرت دموعى فحال حائلها
ما بين لحظ الجفون و الزبر
«به يقين اشك روانم بين چشم من واوراق كتب حايل آيد»
و قال قلبى بقيا على فلا
و الله ما قد طبعت من حجر
«دلم گفت به من رحمى كن، به خدا سوگند من از سنگ آفريده نشده‏ام».
بكت لها الارض و السماء دما
بينهما فى مدامع حمر(20)
«بر آن فاجعه زمين و آسمان و آنچه ما بين آندواست اشك خون گريست».
غرض، روز عاشورا روز مصيبت واندوه و گريه براى خاندان رسالت و شيعيان آنهاست. تنها بنى اميه دشمنان اهل بيت بودند كه آن روز را روز مبارك و سرور و خوشحالى مى‏دانستند.
چنانكه در زيارت عاشورا مى‏خوانيم:«اللهم ان هذا يوم تبركت به بنو اميه»«خدايا اين روز، روزى است كه آن را بنى اميه مبارك وميمون دانستند». در فراز ديگرى مى‏خوانيم: «هذا يوم فرحت به آل زياد وآل مروان بقتلهم الحسين...». «و اين روزى است كه آل زياد و آل مروان به خاطر اين كه حسين را كشتند به آن مسرور شدند.»
خلاصه در باب عزا و ماتم سيد الشهداء فرزند دلبند حضرت زهرا و على مرتضى (عليهم السلام) روايات فراوانى از ناحيه رسول خدا و ائمه معصومين (عليهم السلام) وارد شده كه روز عاشورا، روز مصيبت وحزن اهل بيت وشيعيان ايشان مى‏باشد به اعتبار همين روايات بايد روز عاشورا غمگين وحزين بود در روايتى مى‏فرمايد:
«هركه ياد كند مصيبت ما را و بگريد وبگرياند مردم را، در روز قيامت در درجه‏هاى ما خواهد بود و هركه مصيبت مارا يارى كند و گريه كند، چشم او در روزى كه چشمها همه بگريند، نگريد و هر كه در مجلسى بنشيند ودين ما را احياء نمايد، دل او نميرد در روزى كه دلها همه بميرند .»(21)
بنابراين اگر كسى روز عاشورا روز جشن وسرور بداند يقينا او مانند بنى اميه دشمن اهل بيت است. پس اين كه سران صوفيه را روز شادى و سرور و جشن مى‏دانند، بدون شك دشمن اهل بيت هستند و لو اين كه ادعاى دوستى بكنند. چنانكه «شيخ عبد القادر گيلانى» روز جانگداز عاشورا را روز فرح و شادى قلمداد كرده گفته است: «روز عاشورا هرگز روز مصيبت نمى‏باشد، روز جشن وشادى است و بر مردم لازم و واجب است كه در اين روز براى اهل و عيال خود هدايايى تهيه كنند و آنها را به گردش و تفريح ببرند و آنها را با خوشگذرانى سرگرم سازند». (22)
پس اين مسلم است كه گريه بر امام حسين (عليه السلام) عنوان شرعى دارد و از عبادات بزرگ شمرده مى‏شود و در حقيقت ديده گريان و دل اندوهگين بر مصائب اهل بيت، شعار شيعه است .
به قول يكى از شعراى عرب‏
لك عندى ما عشت يا ابن رسو
ل الله حزن يفى بحق ودادى‏
ناظر بدموع غير بخيل
وحشى بالسلو غير جواد
«اى پسر پيامبر خدا در پيش من از براى تو تا زنده‏ام اندوهى است حق مودت را به جاى مى‏آورد ديده‏ام از ريزش اشك دريغ نمى‏ورزد و درونم از رنج و غم تسلى نمى‏يابد.»

انواع گريه‏ها

گريه انواعى دارد كه همه انواع آن در شأن امام حسين (عليه السلام) نيست، حال بايد ببينيم چه نوع گريه شايسته امام است:
1 ـ گريه از روى خوارى ودرماندگى: چنين گريه‏اى، گريه افراد ضعيف وناتوانى است كه از رسيدن به اهداف خود وامانده‏اند و روح و شهامتى براى پيشرفت در خود نمى‏بينند مى‏نشينند و عاجزانه گريه سر مى‏دهند. هرگز براى امام حسين (عليه السلام) چنين گريه‏اى نبايد كرد و آن حضرت از اين نوع گريه بيزار و متنفر است.
2 ـ گريه عجزو زبونى: چنين گريه‏اى، گريه افرادى است كه از روى عجز و زبونى در اثر ناكامى واحيانا ستم شخصى يا جريان نامناسبى به ورشكستگى افتاده و براى خود احساس خطر مى‏كنندو راه چاره را در گريه مى‏جويند به قول صائب تبريزى:
گريه شمع از براى ماتم پروانه نيست‏
صبح نزديك است و در فكر شب تار خود است.
مسلما اين نوع گريه هم مناسب شأن امام نيست.
3 ـ گريه بر اموات: كسى عزيز خود را از دست مى‏دهد و بر فقدان او گريه مى‏كند يا به اين جهت گريه مى‏كند كه آن فقيد در زندگى او موثر بوده و به آينده خود نگران است در اين صورت به حال خود گريه مى‏كند و يا اين كه به نيكيهاى او اشك مى ريزد اين نوع گريه هم در شأن امام نيست.
4 ـ از روى رحم و رأفت يا گريه‏هاى عاطفى: قلب انسان هنگامى كه در برابر حادثه دلخراشى همانند اشك يتيمى، يا بيمار دردمندى يا شخص فقير و تهيدستى و ... قرار مى‏گريد، متأثر مى‏شود چه بسا اشك مى‏ريزد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله) هنگامى كه فرزند خردسال خود ابراهيم را از دست داد ودر قبرسان بقيع به خاك سپرد براى آن كودك آن قدر گريه كرد كه اشك بر محاسنش جارى گرديد به آن حضرت گفته شد: اى رسول خدا تو ديگران را از گريه منع مى‏كردى حال خود اين چنين بى‏تابى مى‏كنى؟! آن حضرت فرمود: «ليس هذا بكاء غضب انما هذا رحمة و من لا يرحم لا يرحم» (23) «اين گريه از روى خشم و نارضايتى نيست بلكه گريه رحمت و رافت است و هركس رحم نكند مورد رحمت قرار نمى‏گيرد.»
واقعه خونين كربلا دل را مى‏سوزاند وقلب وعاطفه هر انسانى را به جوش وخروش مى اندازد از اين نظر اين حادثه يك جنايت ويك مصيبت است و شايد در دنيا مشابه چنين جنايتى پيدا بشود و گريه كنندگانى هم داشته‏باشد. گريه از روى رحم و رأفت يك امر طبيعى است. هر انسانى به هنگام مشاهده يك منظره دلخراش متأثر مى‏شود و اشك مى‏ريزد چنانكه دشمنان امام حسين (عليه السلام) روز عاشورا بر حال آن حضرت مى‏گريستند. آنجا كه اهل كوفه از ديدن وضع دلخراش اسراء بناكردند گريه و زارى كردن. امام سجاد (عليه السلام) فرمود: «اتنوحون و تبكون من اجلنا؟؟! فمن ذا الذى قتلنا؟».(24)
پس گريه از روى رحم و رأفت نيز چندان مناسب نيست. امام حسين (عليه السلام) از شيعيان خود اين نوع گريه را نخواسته است.
5 ـ غم و اندوه: گريه از روى غم واندوه نيز يكى از گريه‏هاى طبيعى انسان است كه به هنگام از دست دادن عزيزى يا به خاطر از دست دادن مقام و موقعيتى ويا به خاطر گرفتارى به مصيبتى، غم و اندوهى به انسان دست مى‏دهدو براى اين كه دل خود را سبك كند گريه سر مى‏دهد و اين نوع افراد كه دلشان شكسته است به هنگام سوگوارى امام حسين (عليه السلام) بيش از همه گريه مى‏كنند چه بسا از شدت گريه غش كنند ولى آيا اين نوع گريه را مى‏توان به حساب امام حسين (عليه السلام) گذاشت؟ هرگز نه.
6 ـ گريه جدائى و فراق: نوع ديگر گريه، گريه فراق است كه به خاطر دورى و جدائى از عزيزى حالت گريه به انسان دست مى‏دهد امام حسن مجتبى (عليه السلام) به هنگام جان دادن، بى‏تابى مى‏كرد. بعضى از عيادت كنندگان از علت آن پرسيدند امام مجتبى با صداى ضعيف فرمود: براى دو چيز گريه مى‏كنم: هول مطلع، فراق دوستان.(25)
پر واضح است كه گريه بر امام حسين و شهيدان كربلا از اين نوع گريه نيست.
7 ـ گريه‏هاى شوق گريه‏هاى لايق حسين (عليه السلام): گريه شوق گريه مادرى است كه از ديدن فرزند دلبند گمشده خويش پس از چندين سال سرزده مى‏شود و از شوق گريه مى‏كند. قسمت زيادى از حماسه‏هاى كربلا شوق آفرين و شور انگيز است وبه دنبال آن سيلاب اشك شوق به خاطر آن همه رشادتها فداكاريها شجاعتها آزادمرديها و سخنرانيهاى آتشين مردان و زنان به ظاهر اسير، بى اختيار از ديدگان شنونده سرازير مى‏گردد، آيا اين گريه دليل بر شكست است؟!
8 ـ گريه پيوند هدف: گاهى قطرات اشك پيام‏آور هدفهاست، آنها كه مى‏خواهند بگويند با مرام امام حسين (عليه السلام) همراه و با هدف او هماهنگ و پيرو مكتب او هستيم، ممكن است اين كار را با دادن شعارهاى آتشين، يا سرودن اشعار و حماسه‏ها ابراز دارند، اما گاهى ممكن است آنها ساختگى باشد ولى آن كسى كه احيانا با شنيدن اين حادثه جانسوز قطره اشكى بريزد، صادقانه تر اين حقيقت را بيان مى‏كند اين قطره اشك اعلان وفادارى به اهداف مقدس ياران امام حسين و پيوند دل و جان با آنهاست مسلماً اين نوع گريه بدون آشنايى با متعالى او ـ ممكن نيست.(26)
پس گريه بر حسين (عليه السلام) اشك ريختن بر مرده نبوده و از روى خوارى ودرماندگى وعجز وزبونى، غم و اندوه نيز نمى‏باشد بلكه آن فقط دليلى است كه نداى حق طلبان را به گوش جهانيان رسانيده و زنگ خطر را براى باطل و اهل آن صدا درمى‏آورد و صاعقه‏هائى است كه بر روى سر سركشان و ستمگران در هر زمان و در هر مكان فرو مى‏ريزد وشاهد صادق و گواه زنده‏اى است از اخلاص در راه حق و دشمنى با بيداد و ستم و بزرگداشتى است براى فداكارى و حق ودليرى وانجام وظيفه ونهراسيدن از مرگ و تكريمى است براى امتناع از قبول ظلم و شكيبائى درمحنت و سختيها.
به قول علامه مغنيه: كسانى كه درمجالس تعزيه مى‏خوانند:
لا تطهر الأرض من رجس العدا ابداً
ما لم يسل فوقها سيل الدم العرم (27)h}
«روى زمين از پليدى دشمنان پاك نخواهد شد تا زمانى كه بر روى آن سيل در هم شكننده خون روان نگردد».
غرض، شيعيان بر امام حسين (عليه السلام) از روى خوارى ودرماندگى نمى‏گريند، بلكه از اشك ديده خويش سرود حماسه مى‏سازند و با آه و حسرت خود بانگ حق وعدالت رابه گوش جهانيان مى‏رسانند:
همين نه گريه بر آن شاه تشنه لب كافى است‏
اگر چه گريه، بر آلام قلب تسكين است.
ببين كه مقصد عالى وى، چه بود اى دوست‏
كه درك آن، سبب عز و جاه و تمكين است‏
زخاك مردم آزاده، بوى خون آيد
نشان شيعه و آثار پيروى، اين است (28)
«ماربين» مورخ آلمانى مى‏گويد: «هيچ چيز مانند عزادارى حسين نتوانست حس سياسى در مسلمانان ايجاد كند.»(29)
اى اشك ماتمت به رخ ملت آبرو
وى از طفيل خون تو، اسلام سرخ رو
دين را تو زنده كردى و خود، كشته گشته‏اى‏
وين يافته ز فيض تو، دين نبى علوّ
گر آب را به روى تو بستند كوفيان‏
آوردى آب رفته اسلام را به جو (30)
قطره‏هاى اشكى كه شيعه در ماتم امام حسين (عليه السلام) و يارانش مى‏ريزد عهد و پيمانى است با قطره‏هاى خون شهداى كربلا كه با لب تشنه و محروم از «قطره‏هاى آب» بر سر احياى دين و ارزشهاى راستين مكتب جان باختند. و اين اشك‏ها اين نهضت الهى را به جانها پيوند زده وجاوان ساخته است. و اين بسيار ساده‏انديشى است كه كسى تنها توجيهى عاطفى براى اين گريه‏ها داشته باشد چرا كه داغ، هر قدر هم شديد باشد، بالاخره گذشت زمان از حرارت آن مى‏كاهد درحالى كه عزادارن حسينى از اول عمر تا آخر عمر پس از گذشت قرنها با شور و شوق و حرارت بيشتر در سوك سيد الشهداء مى‏گريند. اگر اين گريه‏ها تنها جنبه عاطفى داشت مسلما به مرور زمان حادثه عاشورا از خاطره‏ها محو مى‏شد و يا ازطراوت ونشاط آن كاسته مى‏گرديد .
9 ـ گريه كردن براى از دست دادن چيزى و يا تحمل دردى: انسان زمانى گريه مى‏كند كه چيزى را از دست بدهد يا دردى را متحمل بشود. پس عامل عمده گريه (سواى شوق و چند مورد نادر) درد و فقدان منفعت است ما وقتى از چيزى نفع مى‏بريم به مجرد از دست دادن آن گريه سر مى‏دهيم و يا دردى به ما روى مى‏كند ناله مى‏كنيم.
در روايات مى‏خوانيم كه همه چيز بر حسين (عليه السلام) گريه كردند ماه و ستارگان و خورشيد شن‏هاى بيابان و حتى بادى كه مى‏وزيد و حتى الحوت فى البحر،چرا؟ شن بيابان چرا گريه كرد؟ ماهيان دريا چرا سوگوارى كردند؟ ماه و ستارگان وخورشيد چرا تار شدند و بى تابى كردند؟ مسلما آنا به ظاهر متحمل دردو رنجى نشدند چون تير و خنجرهائى كه بر آن پيكر شريف وارد مى‏شد دردش برخورشيد و ماهيان دريا نمى‏رسيد پس چرا آنان گريه كردند و آن هم بكاء شديدا پس حتماً آنها متضرر گرديدند و ازچيزى كه نفع مى‏بردند بى نصيب شدند و منفعتى را از دست دادند و آن منفعت چيست ؟چه چيزى بالاتر از امامت! همه از امام نفع مى‏برند و از فقدانش رنج مى‏بينند و متضرر مى‏شوند امام قطب و قلب عالم است وهركه در عالم است در سايه اوست وقتى او را از ست مى‏دهند متحمل رنج و به دنبال اين رنج صاحب درد مى‏شوند اين است كه آن موجوداتى كه ناپاكى بر آنان رخنه نكرده و نمى‏تواند بكند، (مثل شن‏هاى بيابان، ماهيان دريا و ...) بر او مى‏گريند و آلوده‏ها از انس وجن از فقدان چنين ذى نفعى بيخبر مى‏مانند و شادى مى‏كنند، و اين است تفسير آن حديثى كه مى‏فرمايد براى حسين (عليه السلام) در قلب مؤمنان حرارتى است كه ... مؤمنان اگر هم ذكر مصيبتى نشنوند، چون متوجه از دست دادن قطب و محور عالم هستند ناله مى‏كنند...
مرحوم علامه مغنيه مى‏گويد: كسى گفت: آيا شيعه‏ها جز گريه واشك راه ديگرى ندارند كه بدان محبت خويش را به اهل بيت (عليه السلام) بيان نمايند؟ گفتم:
«آرى شيعيان علاوه بر گريه براى اين كه مودت قلبى خود را براى اهل بيت به ثبوت رسانند به راههاى گوناگونى متوسل مى‏شوند از جمله درود و تحيت بر اهل بيت تقديم داشته و از فضائل ايشان در مجالس و محافل سخن رانده وبه سوى اماكن مقدس آنها بار سفر بسته و به ضريح‏هاى شريف آنان تبرك مى‏جويند». (31)h}

چرا حسين (عليه السلام) فراموش نمى‏شود؟

مى‏گويند: شما در عصر فضا و اتم زندگى مى‏كنيد آنگاه بر كسى اشك مى‏ريزد كه صدها سال پيش در گذشته است وبر مزارهايى سفر مى‏نماييد كه چيزى جز صخره و سنگ نمى‏باشد؟!
در پاسخ مى‏گوئيم:«چنانكه گفته‏اند: «بعد زمان» را در «ابديت» اثرى نيست ابديت را در ماوراى زمان ـ در عرصه‏اى برتر از زمان ـ حكومت است ابديت هميشگى است. جاودانان رهبران بزرگ بشريت به ابديت تعلق دارند، از اينرو قرنها نيز در طول حيات معنوى آنان، مفهوم متداول خود را از دست مى‏دهند(32)
حسين بن على (عليه السلام) از زمره جاودانان از رهبران بزرگ بشريت است سخن از وى سخن از تاريخ نيست سخن روز است. سخن از ابديت است سخن از هميشگى خروشان و شكوفا و پر فروز است.
اين زنده جاويد نزديك چهارده قرن ـ به حساب تاريخ ـ پس از مرگ جسمانيش همچنان امروز نيز بر دلها حكومت مى‏كند و هنوز پرتو وجودش نه تنها در حيات ما بلكه در حيات جهان معاصر ودر عصر فضا و اتم «حوادث بى نظير» ايجاد مى‏كند وبه صورت يكى از «شور انگيزترين حماسه‏هاى تاريخ بشريت» در آمده و همه ساله نيرومندترين امواج احساسات ميليونها انسان را در اطراف خود بر مى‏انگيزد و مراسمى پرشورتر و هيجان انگيزتر ازهر مراسم ديگر به وجود مى‏آورد .
راستى چرا به اين حادثه تاريخى ـ كه شايد در تاريخ مشابه فراوان دارد ـ اهيمت داده مى‏شود؟ ! چرا مراسم بزرگداشت اين خاطره هر سال پرشكوهتر و پرهيجان‏تر از سال پيش برگزار مى‏گردد؟ اين همه تعظيم و تكريم و سپاس اين همه سوز و گداز پس از چهارده قرن، آخر براى چيست؟ آن را چه معنائى است؟!
حقيقت اين است كه اين زنده جاويد پس از قرنها، همچنان بر قلبهاى انسانهاى آزاده قدرتمندانه حكومت مى‏كند ودر جامعه «موج معنوى» ايجاد مى‏نمايد. حتى هنوز هم به طور عميق يك قدرت محرك معنوى ويك نيروى كنترل اجتماعى بزرگ به شمار مى‏رود.
اما از زيارت زيارتگاههاى مقدس هرگز سنگها و صخره‏ها هدف و غايت نمى‏باشند چه اگر غرض خود آنها مى‏بود همين كوهها سر به فلك كشيده‏انسان را از مشقت سفر و طى راههاى طولانى بى نياز مى‏ساخت پس مقصود بالذات صاحب مزار است وبزرگ داشتن سنگها به جهت شرف انتساب به صاحبان آن مزارها است مانند محترم داشتن جلد قرآن كريم وسنگها و آجرهائى كه خانه كعبه ومسجد رسول خدا (صلى الله عليه و آله) وساير اماكن مقدس از آنها ساخته شده است .
الان مى‏بينيم كه دولتها و ملتها در حفظ مقبره‏هاى شخصيتهاى بزرگ خويش مى‏كوشند وبه دور آنها هاله تقديس مى‏كشند.
در تاريخ نوشته‏اند هنگامى كه سر مبارك حسين (عليه السلام) را به نزد يزيد آوردند وى در مجلس شراب حضور داشت اتفاقا قاصدى از طرف پادشاه روم به مجلس يزيد بار يافت وسر مبارك حسين (عليه السلام) را درمقابل يزيد مشاهده كرد و چون دانست كه آن سر مبارك به حسين (عليه السلام) تعلق دارد عمل يزيد را به شدت نكوهش نمود و گفت اى يزيد داستان «كليساى حافر» را شنيده‏اى؟ گفت چگونه است؟ رومى گفت: در پيش ما مكانى است كه گويند خر عيسى از آنجا گذر كرده است در آنجا كليسائى بنا نهاده‏اند كه نام آن به سم خر عيسى منسوب بوده و به كنيسه حافر «سم» شهرت دارد ما هر سال به زيارت آنجا مى‏رويم و نذورات خود را به آنجا اهدا مى‏كنيم. روى اين حساب اى يزيد من گواهى مى‏دهم كه تو خطا كارى و از راه راست به دورى! يزيد خشمگين شد و به كشتن قاصد فرمان داد رومى به سوى سر نازنين حسين (عليه السلام) رفت و آن را بوسيد و شهادتين برزبان جارى كرد و سپس او را گرفتند و بر در قصر به دار كشيدند.(33)
زيارت، ارتباط روحى زائر با صاحب قبر است زائر قبر ابا عبد الله الحسين (عليه السلام) با آن حضرت تجديد بيعت مى‏نمايد و لذا ائمه اطهار عليهم السلام با توصيه و ترغيب به زيارت سالار شهيدان اين نهضت مقدس را براى هميشه زنده و جاويد نگه‏داشته‏اند البته زيارت همه امامان مورد تأكيد است ولى رواياتى كه در ترغيب وتشويق زيارت امام حسين (عليه السلام) رسيده فوق العاده زياد است امامان بااين توصيه‏ها در صدد آن بودند كه شيعيان پيوستگى عملى با اهداف آن بزرگوار داشته باشند. امام سجاد (عليه السلام) كه خود چندين بار مخفيانه به زيارت سالار شهيدان رفته در گفتار خويش نيز سفارش زيادى به زيارت امام حسين (عليه السلام) داشته است.
«ابو حمزه ثمالى» گويد: از امام سجاد (عليه السلام) در مورد زيارت امام حسين (عليه السلام) پرسيدم، حضرت فرمود:
«زُره كل يوم فان لم تقدر فكل جمعة فان لم تقدر فكل شهر فمن لم يزره فقد استخف بحق رسول الله (صلى الله عليه و آله)(34) «هر روز آن حضرت را زيارت كن، اگر نمى‏توانى هفته‏اى يك بار، اگر نمى‏توانى ماهى يكبار، پس كسى كه اصلا آن حضرت را زيارت نكند، درحقيقت حريم رسول الله را خفيف شمرده است».
ولى مهمتر از سوگوارى و زيارت آشنايى به مكتب امام حسين و شهداى كربلا و پيوستگى عملى به اهداف بلند آن بزرگوار است. مهم پاك بودن و پاك زيستن و درست انديشيدن و تأسى عملى به او است.

پي نوشت :

.1 ارشاد القلوب: ص .128
.2 بحار الانوار: ج 90 ص .336
.3 بحار الانوار: ج 36 ص .349
.4 بحار الانوار: ج 44 ص 253 ـ .252
.5 كامل الزيارات، ص .57
.6 مناقب: ج3، ص 303 ـ بحار الانوار: ج 46، ص 109
.7 ديگران عبارتند از: آدم، حضرت نوح، يعقوب و حضرت فاطمه زهرا ـ الخصال: ص 83
.8 امالى صدوق، مجلسى، 29، ص .121
.9 ثواب الأعمال: ص .83
.10 وسائل الشيعة: ج 10، ص .398
.11 بحار الانوار: ج 98، ص 309
.12 كامل الزيارات: ص 104
.13 امالى الصدوق مجلس 27 ـ بحار الانوار: ج 44، ص .284
.14 بحار الانوار: ج 44 ص 284
.15 وسائل الشيعه ج 10 ص 393 ح .5
.16 المزار الكبير: ص 165 ـ 117 ـ بحار الانوار: ج 98 ص .320
.17 كامل الزيارات: ص 83 ، 81، 90 ، 91 ـ بحار الانوار: ج 14 ص 181 ـ مجمع البيان: ج 9 ص .65
.18 شمع جمع: ص 178
.19 وسائل الشيعة: ج 10، ص 394، 392 ـ علل الشرايع، ص .86
.20 مفاتيح الجنان، اعمال روز عاشورا.
.21 امالى صدوق، ص 45 وعيون الأخبار: ص .162
.22 الغنية لمطالبى طريق الحق فى الأخلاق و التصوف و الآداب الإسلامية ج 2، ص 57 ـ .56
.23 بحارالانوار: ج 22، ص 151 ـ عيون الأخبار: ج 2، ص 11
.24 لهوف: ترجمه، ص 99
.25 حياة الحسن (عليه السلام): ج 2، .426 2
.26 فلسفه شهادت از آية الله مكارم‏
.27 شيعه و عاشورا، نوشته محمد جواد مغنيه: ترجمه فيروز حريرچى: ص 57
.28 خوشدل تهرانى، اشگ شوق، ج 1 ص .207
.29 سياسة الحسينية: ص 44
.30 شعر از شمس لنگرودى.
.31 شيعه و عاشورا ترجمه فارسى: ص 56
.32 ديباچه‏اى بر رهبرى: ص .330
.33 به نقل: علامه مغنيه شيعه وعاشورا: ترجمه، ص 59 ـ .58
.34 كامل الزيارات: ابن قولويه.

منبع: درسهايى از مكتب اسلام
+ ۱۳۸۹/۰۹/۱۸

ارتباط امام زمان(علیه السلام) با امام حسین(علیه السلام(

نويسنده: میرصادق سیدنژاد
از زمان خلقت آدم ابوالبشر تاکنون همواره دو جریان حقّ و باطل به موازات هم پیش‏رفته و کره خاک هیچ‏گاه از مصاف این دو جریان خالی نبوده است. پیروان هر یک از حق‏مداران گذشته، همواره بسترسازان حق‏گرایان آینده بوده‏اند و حق گرایان آینده تداوم‏بخشان راه حق‏پرستان گذشته. وضعیت باطل‏پیشه‏گان و دورافتادگان از صراط مستقیم نیز بر همین منوال بوده است.در این میان ارتباط حجتهای الهی در تداوم‏بخشیدن به مسیر صحیح هدایت و سعادت بشر بسیار عمیق‏تر و محکم‏تر بوده است؛ چرا که هر نبیّ و ولیّ الهی با در نظر گرفتن شرایط عصری که در آن به سر می‏برد راه انبیا و اولیای الهی پیش از خود را تداوم می‏بخشد. به عبارت دیگر همه انبیا و اولیای الهی چراغهای نورانی هدایتند؛ منتهی هر کدام متناسب با شرایط زمانی و مکانی خود به نور افشانی می‏پردازند.
در فرهنگ اسلامی ائمه اطهار (ع) به عنوان جانشینان پیامبر اسلام (ص) همگی نور واحدند و هدف مشترکی را دنبال می‏کنند. وجود هر یک از آنان همانند یک مشعل روشن یا عَلَم سرافراز، مسیر صحیح و کامل هدایت را به بندگان خدا نشان می‏دهند و آنان را از گرفتار شدن به ضلالت و گمراهی باز می‏دارند. با این همه ارتباط و پیوستگی بعضی از آنها با همدیگر از ویژگی و خصوصیتی برخوردار است که از بررسی این گونه از پیوندها می‏توان با مراحل گوناگون چگونگی تداوم مبارزه حقّ و باطل و سرنوشت نهایی این مبارزات و همینطور با بخشی از ریزه‏کاریهای دقیق سنتهای الهی و روند تحقق نهایی اهداف حیاتبخش انبیا و اولیای الهی آشنا شد.
بدون تردید پیوستگی و ارتباط امام حسین (ع) با آخرین حجت الهی حضرت بقیة‏اللّه‏(ع) بسیار بارز و در خور تعمّق است؛ چرا که با بررسی ابعاد مختلف پیوند این دو حجّت الهی به‏خوبی چگونگی فراهم شدن بستر حاکمیّت احکام و ارزشهای الهی در سرتاسر عالم مشخص می‏شود. این نوشته در پی آن است که برخی از پیوستگیهای حضرت سیدالشهداء(ع) با موعود بزرگ جهانی حضرت مهدی (ع) را روشن سازد.

الف) امام مهدی (علیه السلام) از تبار امام حسین(علیه السلام)

در مجموعه روایات منقول از پیامبراکرم(ص) و ائمه اطهار(ع) بارها تصریح شده است که منجی عالم بشریت حضرت مهدی(ع) از نسل امام حسین(ع) است. از جمله روایت شده است که پیامبراکرم(ص) در یکی از روزهای آخر عمر مبارکشان در حالی که دست‏شان را به شانه امام حسین(ع) گذاشته بودند خطاب به دختر بزرگوارشان حضرت زهرا(ع) فرمودند:
مهدی این امت از نسل این فرزندم است. دنیا به پایان نخواهد رسید مگر این‏که مردی از اولاد حسین(ع) قیام کرده جهان را باعدل و داد پر سازد...1
ایشان در جای دیگر در ضمن معرفی ائمه اطهار(ع) می‏فرمایند:
امامان بعد از من دوازده نفرند که نُه نفر از آنها از تبار فرزندم حسین(ع) است که نهمین نفرشان قائم است این دوازده تن اهل بیت و عترت من هستند. گوشت آنها گوشت من و خون آنها از خون من است.2
امیر مؤمنان علی‏بن‏ابی‏طالب(ع) روزی به حضرت اباعبداللّه‏(ع) فرمودند:
نهمین فرزند تو ای حسین، قائم آل‏محمّد(ص) است او دین خدا را آشکار ساخته وعدالت را در سرتاسر زمین حاکمیّت خواهد بخشید...3
در این باره خود امام حسین(ع) نیز می‏فرمایند:
نهمین فرزند من، قائم به حقّ است خداوند به وسیله او زمین مرده را دوباره زنده خواهد ساخت و دین را حاکمیّت خواهد بخشید. او حق را برخلاف میل مشرکان و دشمنان احقاق خواهد کرد.4

ب) تحقق اهداف عاشورا با قیام مهدی (علیه السلام)

امام حسین(ع) با هدف زنده ساختن احکام قرآن و سنّت پیامبر اکرم (ص) و از بین بردن بدعتهایی که در نتیجه حاکمیت بنی امیّه در دین ایجاد شده بود قیام کردند و در طول مسیر مدینه تا کربلا ضمن اشاره به انگیزه قیام شان فرمودند:
من به منظور ایجاد اصلاح در امّت جدم رسول خدا (ص) قیام کرده‏ام می‏خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به همان سیره و شیوه مرسوم جدّم پیامبراکرم(ص) و پدرم علی‏بن‏ابی‏طالب(ع) عمل می‏کنم.5
آن حضرت در نامه‏ای به بزرگان قبایل بصره تصریح می‏کنند:
من شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبرش دعوت می‏کنم. در شرایطی که اکنون ما زندگی می‏کنیم سنت رسول خدا(ص) از بین رفته و به جای آن بدعت و احکام و ارزشهای غیر اسلامی نشسته است مرا بپذیرید و به یاری من برخیزید. شما را به راه ارشاد و رستگاری هدایت خواهم کرد.6
از مجموعه این گونه ازسخنان امام حسین (ع) اهداف والای نهضت عاشورا به‏خوبی روشن می‏شود که احیای قرآن، احیای سنت نبوی و سیره علوی، از بین بردن کج‏رویها، حاکم ساختن حق، حاکمیّت بخشیدن به حق‏پرستان، از بین بردن سلطه استبدادی حکومت ستمگران، تأمین قسط و عدل در عرصه‏های اجتماعی و اقتصادی و... از جمله آنهاست.
از طرف دیگر وقتی اهداف قیام منجی عالم بشریت و ویژگیهای حکومت جهانی آن حضرت را مورد بررسی قرار می‏دهیم همین اهداف و انگیزه‏ها حتی با تعابیر مشابه با تعابیر به‏کار رفته در مورد نهضت حسینی قابل مشاهده است.
حضرت علی بن ابیطالب(ع) در توصیف سیره حکومتی امام مهدی(ع) می‏فرمایند:
هنگامی که دیگران هوای نفس را بر هدایت مقدم بدارند او [مهدی موعود (ع)] امیال نفسانی را به هدایت بر می‏گرداند و در شرایطی که دیگران قرآن را با رأی خود تفسیر و تأویل خواهند کرد او آراء و عقاید را به قرآن باز می‏گرداند. او به مردم نشان خواهد داد که چگونه می‏توان به سیره نیکوی عدالت رفتار کرد و او تعالیم فراموش شده قرآن و سیره نبوی را زنده خواهد ساخت.7
امام باقر(ع) در روایتی می‏فرمایند:
قائم آل محمّد(ص) مردم را به سوی کتاب خدا، سنّت پیامبر(ص) و ولایت علی بن ابی طالب (ع) و بیزاری از دشمنان آنان دعوت خواهد کرد.8
امام صادق (ع) می‏فرمایند:
حضرت مهدی(ع) تمام بدعتهای ایجاد شده در دین را در سرتاسر جهان از بین خواهد برد و در مقابل، تک‏تک سنتهای نبوی را به اجرا در خواهد آورد.9
آن حضرت در جای دیگر ضمن تصریح به این حقیقت که امام مهدی(ع) بر طبق سیره و روش رسول اکرم(ص) عمل خواهد کرد؛ درباره اصلاحات انجام شده توسط آن حضرت چنین می‏فرماید:
قائم آل محمّد(ص) به همان شیوه‏ای که پیامبر اکرم(ص) رفتار می‏کردند رفتار خواهد کرد آنچه از نشانه و ارزشها و شیوه‏های جاهلیت که باقی مانده‏اند از میان برمی‏دارد و پس از ریشه کن کردن بدعتها احکام اسلام را از نو حاکمیّت می‏بخشد.10
امام صادق(ع) در زمینه نوع قضاوت و داوری و برخورد آن حضرت با ظلم و ستم نیز می‏فرمایند:
چون قائم ما قیام کنند در بین مردم به عدالت داوری خواهند کرد و در زمان او بساط ستم و بیداد از روی زمین جمع خواهد شد و راهها امن شده... و هر صاحب حقّی به حقّ خود دست خواهد یافت و احکام و ارزشهای حیات‏بخش دینی در سرتاسر جامعه حاکمیّت پیدا خواهد کرد.11
نتیجه آن که علاوه بر مشترک بودن اهداف نهضت عاشورا با قیام امام مهدی(ع) در زمان حکومت جهانی حضرت ولی عصر (ع) بذرها و نهالهای غرس شده در جریان قیام کربلا به بار خواهد نشست و به برکت آن، جهان پر از عدل و داد خواهد شد و تمام اهداف انبیای الهی از آدم تا خاتم تحقق خواهد یافت و بشر طعم واقعی صلح و امنیّت و سعادت را خواهد چشید.

ج)امام مهدی(علیه السلام)منتقم خون امام حسین(علیه السلام)

یکی از القاب حضرت مهدی(ع) منتقم است. در توضیح علّت برگزیده شدن این لقب بر آن حضرت مطالب زیادی در سخنان اهل بیت(ع) وارد شده است. از جمله در روایتی که از امام محمّدباقر(ع) نقل شده، وقتی از آن حضرت سؤال می‏کنند که چرا فقط به آخرین حجّت الهی قائم گفته می‏شود؟ آن حضرت در پاسخ می‏فرمایند:
چون در آن ساعتی که دشمنان، جدّم امام حسین(ع) را به قتل رساندند فرشتگان با ناراحتی در حالی که ناله سرداده بودند عرض کردند پروردگارا! آیا از کسانی که برگزیده و فرزند برگزیده تو را ناجوانمردانه شهید کردند در می‏گذری؟ در جواب آنها خداوند به آنان وحی فرستاد که: ای فرشتگان من! سوگند به عزّت و جلالم از آنان انتقام خواهم گرفت هرچند بعد از مدّت زمان زیادی. آن گاه خداوند متعال نور و شبح فرزندان امام‏حسین(ع) را به آنان نشان داد و پس از اشاره به یکی از آنان که در حال قیام بود فرمود: با این قائم از دشمنان حسین(ع) انتقام خواهم گرفت.12
در تفسیر آیه «وَمَنْ قُتِلَ مظلوماً فقد جَعَلْنا لِوَلیّه سلطاناً...؛ هر کس مظلومانه کشته شود ما برای ولی او تسلطی بر ظالم قرار می‏دهیم»...13 از امام صادق (ع) روایت شده است که:
مراد از مظلوم در این آیه، حضرت امام حسین(ع) است که مظلوم کشته شد و منظور «جَعَلنا لِوَلیِّه سلطانا» امام مهدی(ع) است14
امام‏باقر(ع) نیز تصریح می‏کنند:
ما اولیای دم امام حسین(ع) هستیم. هنگامی که قائم ماقیام کنند پی‏گیری خون امام حسین(ع) خواهد کرد.15
در دعای ندبه نیز به این حقیقت با این تعبیر تصریح شده است:
أینَ الطالِبُ بِدَمِ المَقتولِ بِکَربَلا.
کجاست آن عزیزی که پس از ظهورش خون شهید مظلوم کربلا را از دشمنان باز پس خواهد گرفت...16
همچنین روایت شده است که حضرت مهدی(ع) پس از ظهور بین رکن و مقام برای مردم خطبه خواهد خواند و در مهم‏ترین قسمت خطبه به صورت مکرر با نهایت اندوه و تأثر شهادت مظلومانه امام حسین(ع) را مورد اشاره قرار خواهد داد از جمله خواهد فرمود:
ای مردم جهان! منم امام قائم. منم شمشیر انتقام الهی که همه ستمگران را به سزای اعمالشان خواهم رساند و حقّ مظلومان را از آنها پس خواهم گرفت. ای اهل عالم! جدّم حسین بن علی(ع) را تشنه به شهادت رساندند و بدن مبارک او را عریان در روی خاکها رها کردند. دشمنان از روی کینه توزی جدم حسین(ع) را ناجوانمردانه کشتند...17
در حقیقت با این گونه از عبارات نوید انتقام خون به ناحق ریخته امام حسین(ع) را به جهانیان خبر می‏دهد...
و هم چنین به دلالت روایات فراوانی شعار یاران امام مهدی(ع) پس از ظهور این جمله بسیار الهام‏بخش است:
یالثارات الحُسَین(ع)18.
ای بازخواست کنندگان خون حسین(ع).
این جمله اشاره به این معنا دارد که هنگام انتقام خون پاک امام حسین(ع) فرارسیده است کسانی که می‏خواهند از دشمنان آن حضرت انتقام خون به‏ناحقّ ریخته حجّت الهی را بگیرند مهیا شوند.

د)امام مهدی(علیه السلام)همیشه به یاد حسین(علیه السلام)

از آنجا که امام حسین(ع) با تمام وجود همه توانمندیها و سرمایه‏های خود را ایثار کرد تا اسلام را از خطر اساسی برهاند؛ آخرین حجت الهی نیز تصریح دارند که همواره به یاد ایثارگری و فداکاریهای آن حضرت هستند و شب و روز با یادآوری مصیبتهایی که بر ایشان روا داشته شد خون گریه می‏کنند.
در بخشی از زیارت «ناحیه مقدسه» در این باره می‏خوانیم:
...اگر روزگار وقت زندگی مرا از تو [ای حسین(ع) [به تأخیر انداخت و یاری و نصرت تو در کربلا در روز عاشورا نصیب من نشد، اینک من هر آینه صبح و شام به یاد مصیبتهای تو ندبه می‏کنم و به جای اشک بر تو خون گریه می‏کنم...
بدون تردید این قبیل از تعابیر نهایت محبّت و دلبستگی حضرت مهدی(ع) رابه سیّد الشهداء (ع) نشان می‏دهد و ضرورت زنده نگه داشتن خاطره اباعبداللّه (ع) از جمله از طریق عزاداری برای آن حضرت را مورد تأکید قرار داده و عمق فاجعه کربلا و جنایت بنی امیه به اسلام و انسانیت را افشا می‏کند.
حتی این به یاد امام حسین(ع) بودن در عملکرد سایر ائمه اطهار(ع) نیز به چشم می‏خورد؛ یعنی آنها نیز در مواقع اشاره به فداکاریها و مظلومیتهای امام حسین(ع) به گونه‏ای موضوع امام مهدی (ع) را مورد تأکید قرار داده‏اند به عنوان مثال در دعای ندبه امام صادق(ع) یاد سیّد الشهداء (ع) به همراه امام مهدی(ع) گرامی داشته شده است. در حقیقت شکایت شهادت جانگداز حضرت امام حسین(ع) به ساحت مقدّس حضرت بقیة‏اللّه(ع) شده است ودرخواست می‏شود که به عنایت خداوند متعال هر چه زودتر زمینه ظهور فراهم شود بلکه هر چه زودتر مهدی موعود(ع) ظهور نموده انتقام خون آن حضرت را از دشمنان بگیرند...و حتی به پیروان اهل بیت(ع) توصیه می‏شود که در شب میلاد امام عصر (عج) از زیارت امام حسین(ع) غافل نشوند.
البتّه این موضوع به همین صورت در مورد امام حسین(ع) نیز مطرح است؛ یعنی حضرت اباعبداللّه حسین(ع) نیز همواره به یاد مهدی موعود بوده‏اند. در دعای روز ولادت امام حسین (ع) از امام مهدی (ع) یاد می‏شود و در روز عاشورا و در زیارت عاشورا نام و یاد مهدی(ع) تسلی بخش قلب سوزان شیفتگان اهل بیت(ع) است.
مجموعه این برنامه‏های حساب شده، پیوند عاشورا و امام حسین(ع) را با قیام جهانی امام مهدی(ع) هر چه بیشتر روشن می‏سازند.
گذشته از همه آنچه بیان شد، طبق روایات بسیاری که از حضرات معصومین(ع) نقل شده است در بسیاری از مسائل جزئی نیز امام مهدی (ع) با امام حسین(ع) پیوستگیها و ارتباطات قابل توجهی دارند که از آن جمله است:
1. روز ظهور امام مهدی(ع) مقارن با روز عاشورا است. از امام باقر (ع) روایت شده است:
قائم آل محمّد(ص) در روز شنبه که مصادف با روز عاشورا؛ یعنی همان روزی که حضرت اباعبداللّه(ع) به شهادت رسیدند قیام خواهد کرد.19
2. از مجموعه روایات به خوبی روشن می‏شود همانگونه که امام حسین(ع) نهضت خود را از مکه آغاز کردند؛ یعنی پس از خارج شدن از مدینه به مکه آمدند و از کنار بیت‏اللّه‏ قیام خود را به مردم خبر دادند و به سمت کوفه حرکت کردند، حضرت مهدی (ع) نیز از کنار بیت اللّه جهانیان را به بیعت با خود فرا خواهد خواند و آن گاه حرکتهای اصلاحی را تداوم خواهد بخشید و در نهایت مقرّ حکومتی خویش را در کوفه قرار خواهد داد.
3. حتی طنین صدای امام مهدی(ع) همان طنین صدای امام‏حسین(ع) است. پیام مهدی(ع) همان پیام حسین(ع) است که فریاد می‏زند:
ای مردم مگر نمی‏بینید به حقّ عمل نمی‏شود و از باطل خودداری نمی‏گردد... امربه معروف و نهی از منکر کنار گذاشته شده است و احکام الهی و سنن پیامبر (ص) آشکار هتک می‏شود و...
این پیام و هشدار در لحظه ظهور با همان صدا به مردم جهان اعلام خواهد شد که امام حسین(ع) در روز عاشورا با همان لحن و آهنگ مردم را به تبعیت از حقّ و اعراض از بدیها فرا خواندند:
إنّ صوت القائم یشبه بصوت الحسین(ع).
صدای [گیرا و دلنواز] قائم شبیه [طنین خوش[ صدای اباعبداللّه(ع) است.
4. برخی از یاران حسین(ع) پس از رجعت در رکاب امام مهدی(ع) به یاری آن حضرت خواهند پرداخت و حتی برخی از فرشتگانی که جزء اصحاب امام‏حسین(ع) بوده‏اند در خدمت قائم آل محمّد(ص) خواهند بود و... .
«أللّهمّ نرغب إلیک دولة کریمة تعزّبها الإسلام و أهله و تُذِّلُ بها النفاق و أهله...»

پي نوشت :

1 .بحارالانوار، ج51، ص91.
2 .کشف‏الغمة، ج3، ص294.
3 .منتخب‏الاثر، ص467
4 .اعلام‏الوری، 384.
5 .بحارالانوار، ج45، ص6.
6 .حیاة‏الإمام‏الحسین(ع)، ج2، ص264
7 .بحارالانوار، ج51، ص130.
8 .الزام‏الناصب، ص177.
9 .ینابیع‏الموّدة، ج3، ص62.
10.بحارالانوار، ج52، ص352.
11.همان، ص338.
12.دلائل‏الامامة، ص239.
13.سوره اسراء (17) آیه 33.
14.البرهان فی تفسیر القرآن، ج4، ص559.
15.همان، ص560.
16.دعای ندبه.
17.الزام‏الناصب، ج2، ص282.
18.النجم‏الثاقب، ص469.
19.بحارالانوار، ج52، ص 285.

منبع: ماهنامه موعود

   برچسب‌ها: ارتباط امام زمان
   
+ ۱۳۸۹/۰۹/۱۸

رسالت ذاکران

نويسنده: حجت الاسلام جواد محدثی

بایدها ونبایدها در مداحی اهل بیت‏علیهم السلام

برگزاری همایش‏ها و یادواره‏ها، یا برای احیای یک امر فراموش شده است، مثل زکات، امر به معروف و نهی از منکر، تعاون; یا برای زدودن یک پدیده نامناسب و مقابله با یک معضل اجتماعی و مشکل عمومی، مثل بیکاری، اعتیاد، تهاجم فرهنگی و یا برای تصحیح و توجیه و جهت صحیح دادن و به کمال رساندن یک مساله است .
همایشی که در گرامی‏داشت مداحان نمونه و یادواره پیش کسوتان مداحی و مرثیه خوانی و رهیافت‏شیوه‏های متین و مفید و مثبت در امر مداحی است، از این قبیل است; تا این حرکت مقدس دینی در جامعه ما، در مسیری سازنده‏تر و به دور از پیرایه‏ها و نقاط ضعف پیش برود .

جایگاه والای مداحی

می‏توان از عظم‏ترین دستاوردهای نهضت عاشورا، پدیده «وعظ‏» و «مرثیه خوانی‏» را به شمار آورد که به توصیه اهل بیت‏علیهم السلام و به قصد زنده نگهداشتن پیام عاشورا و درس‏های بزرگ آن حماسه، برپا شده و می‏شود; منبری به وسعت جهان و در درازای تاریخ، زیرنام مقدس «اباعبدالله الحسین‏علیه السلام‏» . که بیان دین و تعظیم شعائر و تکریم اسوه‏های دین باوری، جهاد و شهادت، از آثار آن است .
در سایه این مجالس و محافل، هم پایه‏های اعتقادات دینی مردم استوار می‏شود، هم عواطف مردم با «آل الله‏» پیوندی مستحکم می‏یابد و هم آگاه سازی جامعه نسبت‏به تکالیف دینی و اجتماعی، تقویت می‏شود .
وقتی امام صادق‏علیه السلام می‏فرماید: حمد و سپاس خدایی راکه در میان مردم، کسانی را قرار داد که به سوی ما می‏آیند و ما را مدح می‏کنند و برای ما مرثیه می‏خوانند; «الحمد لله الذی جعل فی‏الناس من یفد الینا و یمدحنا و یرثی لنا» (1) این، نشان دهنده جایگاه «زیارت‏» ، «مدح‏» و «مرثیه‏» در فرهنگ شیعی و در راستای احیای فرهنگ اهل بیت‏علیهم السلام است .
عملکرد مقدس مداحان و مرثیه خوانان، به خدا، رسول، پیامبران، صالحان، فرشتگان و کروبیان می‏رسد; چرا که «مداح‏» اهل بیت، خدای متعال است . سوگوار شهدای کربلا و امام حسین‏علیه السلام، همه پیامبران الهی و حضرت رسول و ائمه معصومین‏علیهم السلام بوده‏اند . پیش کسوت مداحان و مرثیه سرایان اهل بیت، کسانی همچون: فرزدق، دعبل، کمیت، سید حمیری، عبدکوفی و . . . بوده‏اند .
لباس فاخر مداحی اهل بیت، زیبنده قامت‏خالص مردانی است که با ایمان، عقیده، عشق و دلدادگی، زبان و حنجره و دل و جان خویش را وقف خاندان عصمت می‏کنند .
بسیاری از مردم هم از رهگذر مجالس سوگواری و محافل مرثیه خوانی، به شجره طیبه دین، قرآن و عترت وصل می‏شوند .
این که مردم، جذب مداحان شده‏اند و می‏شوند، هم موهبتی عظیم برای آنان است و هم بارسنگین و رسالتی حساس را بر دوش آنان می‏گذارد .
از آنجا که عشق و ولای اهل بیت و پیوند جوانان و نوجوانان ما با خاندان عصمت، تا حد زیادی آنان را در برابر مفاسد و تهاجم فرهنگی و دین‏گریزی بیمه و مصون می‏کند، ضروری است که به این مساله مهم، جدی‏تر نگریسته شود .
و از آنجا که اشعار مدح و مرثیه، در یک جامعه دین باور به «فرهنگ دینی‏» تبدیل می‏شود، تصمیم و هدایت و پاکسازی و آفت زدایی از این موضوع مهم دینی، بسیار ضروری می‏نماید .

ضرورت نقد و بازنگری

جهت‏سالم ماندن هر فرد یا مجموعه‏ای، نقد، بررسی و ارزیابی، ضروری است . نقشی که مداحان در بعد اعتقادی و دینی مردم دارند، این «نقد» را ضروری‏تر می‏سازد .
«مداحی‏» یک هنر مهم است و در آن، تنها حنجره خوب و صدای زیبا نیست که کارساز است، بلکه فکر، باور، اخلاق، منش و شخصیت‏خود مداح هم سهمی عظیم دارد .
نارسایی هایی که در این زمینه وجود دارد، گاهی جنبه شکلی و ظاهری است و به مسائلی همچون: صدا، آهنگ، دستگاه‏های موسیقی، ابزار صوتی، نوع خواندن‏ها، نوع مجالس و محافل، کیفیت دعوت و پذیرفتن دعوت، پیش شرطهای مالی و مادی و . . . مربوط می‏شود و گاهی هم جنبه محتوایی دارد .
در این محور، دقت روی استحکام و درستی و غنا و ارزشمندی محتوای اشعار، استواری متن شعر، صحت و اعتبار حرف‏های مطرح شده، خصلت‏های شخصی و رفتار و اخلاق خصوصی مداح و این‏گونه مسائل مطرح است; که شاید مناسب نباشد که این محورها خیلی باز شود . زیرا برای اهل درک، اشارات را همین اندازه کافی است .
کاری به این عظمت، وسعت و قداست، اگر از ناخالصی‏ها، دروغ‏ها، انحراف‏ها و احیانا بدعت‏ها مبرا نباشد، هم خوبی‏های فراوان این حرفه عاشقانه را از بین می‏برد و تحت الشعاع ضعف‏ها قرار می‏دهد، و هم وجود برخی عناصر دنیا طلب و ناصالح در این مجموعه عظیم ایمانی، اخلاصی و ولایی، آبروی پاکان و صالحان و شایستگان را ضایع می‏کند .
گریاندن به هر بهانه و با هر حرف و نقلی، راست‏یا دروغ، مستند یا بی سند، در شان مداحان متعهد نیست که گاهی محتوای برخی از سروده‏ها هم، ذلت آور برای اهل بیت است; دودمانی که مظهر غیرت خدا و عزت دین اند، نباید به صورت حقیر، زبون و خوار مطرح شوند!
در این زمینه، نقل مطلبی از زبان مرحوم محدث قمی بسیار به جاست . وی می‏نویسد:
«سزاوار است انسان - بویژه ذاکران و مرثیه خوانان - از ذکر آنچه که اشعار به ذلت اهل بیت‏علیهم السلام دارد، پرهیز کنند، خصوصا در باره امام حسین‏علیه السلام و اهل بیت او; چرا که او فرمود: «هیهات منا الذله‏» . (2)
مرحوم میرزا حسین نوری در «دارالسلام‏» داستانی دارد که خلاصه‏اش این است:
یکی از سادات تعزیه خوان، خواب دید که قیامت‏بر پا شده و مردم در وحشتی عجیب به سر می‏برند و هرکس گرفتار خود است و ماموران الهی مردم را پای حساب گسیل می‏دارند و همراه هرکس، دو مامور (سائق و شهید) است . . . تا آن که ما را به جایگاه حساب بردند .
منبر بلندی بود، با پله‏های بسیار که بر بالای آن حضرت رسول‏صلی الله علیه وآله وسلم نشسته بود و پله پایین‏تر، حضرت علی‏علیه السلام و مشغول حسابرسی مردم بود . همه در برابر او به صف ایستاده بودند .
نوبت‏به من که رسید، با عتاب و توبیخ به من چنین خطاب فرمود: «چرا فرزندم حسین‏علیه السلام را با ذلت‏یاد کردی؟» مانده بودم که چه جواب دهم! ناچار انکار کردم . به مجرد انکار، دردی را در بازوی خویش حس کردم . گویا میخی بود که به آن فرو کرده باشند . به کنار خود نگاه کردم، مردی را دیدم که طوماری در دست داشت، آن را به من داد و گفت: «بخوان!» باز کردم، دیدم صورت و لیست همه مجالس و منبرها و مشروح حرف‏هایی که در مجالس گفته‏ام، با ذکر این که کی و کجا بوده است، بیان شده و حتی آن صحبت‏های ذلت‏بار که آن حضرت پرسید و من انکار کردم در آن است . . .
آن خواب وحشتناک، سبب شد آن سید، آن شغل را رها کند و گفت: «خود را شایسته آن کار و قیام به شرایط آن نمی‏بینم .»
سید حمیری که از شاعران برجسته شیعی و مرثیه سرایان پر ارج حماسه عاشوراست، روزی با جعفر بن عفان طایی بود . سیدحمیری به وی گفت: وای برتو! درباره اهل بیت، چنین شعر می‏گویی:
ما بال بیتکم تخرب سقفه
و ثیابکم من ارذل الاثواب
«خانه شما را چه شده است که سقفش خراب شده است و جامه هایتان از پست‏ترین جامه‏هاست!»
جعفر بن عفان نتوانست آن را انکار کند .
سید حمیری گفت: اگر توانایی مدح شایسته و خوب نداری، ساکت‏باش! آیا آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم‏را این‏گونه وصف می‏کنند!؟ ولی من تو را معذور می‏دانم; طبع و میزان درک و نهایت فهم تو همین قدر است . اما من چیزی را در باره اهل بیت‏علیهم السلام گفته‏ام که عار و ننگ مدح تو را از بین ببرد و آن، این است:
اقسم بالله و آلائه
والمرء عما قال مسؤول . . .
«سوگند به خدا و نعمت‏هایش! همانا انسان مسئول چیزی است که می‏گوید .
به راستی که علی بن ابیطالب، بر تقوا و نیکی سرشته است .
او امام هدایتگری است که بر همه امت‏برتری دارد .
هم سخن حق می‏گوید و هم بحق، داوری می‏کند و هرگز باطل‏ها او را مشغول نمی‏سازد .
وی در حالی به جنگ و نبرد می‏شتافت که در کف او شمشیری بران و صیقل خورده بود .
به شیری می‏ماند که از بیشه درآمده و در میان فرزندان خود به راه افتاده است .
او همان بزرگ مردی است که در یک شب، میکائیل و جبرئیل بر او تحیت و سلام دادند .
میکائیل، همراه هزار فرشته و جبرئیل در میان هزار فرشته، در حالی که اسرافیل هم در پی آنان بود .
در شب بدر، به یاری پیامبر خدا فرود آمدند، گویا «طیر ابابیل‏» بودند - که بر سر سپاه ابرهه فرود آمدند - و چون نزد آن حضرت آمدند، از روی تکریم و بزرگداشت، بر او سلام کردند .» (3)
آری . . . در باره این خاندان، این‏گونه باید شعر گفت . ای جعفر! شعر تو برای افراد فرومایه و ناتوان خوب است .
جعفر بن عفان سر او را بوسید و با ادب و احترام گفت: «به خدا قسم ای اباهاشم! تو سرور و سرآمد و سالاری، و ما دنباله رو و پیرویم .»

برخی از کاستی‏ها

1 . بدعت‏ها شیوه‏های عزاداری و مرثیه خوانی، گاهی از قالب سنتی بیرون می‏آید و به اسم نوآوری و جذابیت، بدعت‏هایی وارد آن می‏شود و نتیجه‏اش، گرچه جذب طیفی از جوانان و مخاطبان است، ولی پایگاه مردمی این سنت دینی را سست کرده و کسانی را دفع می‏کند .
2 . تحریف‏ها از عمده‏ترین ضعف‏ها، تحریف حقایق تاریخی، سیمای حوادث و چهره معصومین و اهل بیت‏علیهم السلام‏است .
گاهی کسانی به عمد و برای اغراض خاص، دست‏به تحریف می‏زنند; گاهی هم ندانسته و بی‏اطلاع، از مطالب تحریف شده استفاده و آنها را بازگو می‏کنند و در نتیجه، به فرهنگ عمومی جامعه و باورهای دینی مردم سرایت می‏دهند .
3 . آهنگ‏های مبتذل وارد ساختن آهنگ و موسیقی به دستگاه عزاداری امام حسین‏علیه السلام، از قداست و موقعیت آن می‏کاهد . هرچند وسایلی چون طبل، سنج و نی، از دیرباز در این‏گونه مراسم و تعزیه‏ها بوده است، لیکن کاربرد آنها یادآور میدان رزم و صحنه جنگ در عاشورا است; اما آنچه در این اواخر وارد این جریان مقدس شده است، با فرهنگ عزای حسینی مناسبت و سنخیتی نداشته، حتی افکار و توجه عمومی را بیش از محتوا و دورنمایه عزاداری و سوگ، به شکل‏ها و ظواهر و نمادها معطوف ساخته است .
4 . پیش شرطهای مالی و . . . محبان اهل بیت و بانیان مجالس حسینی، از دیرباز به عنوان گوشه‏ای از ارادت و عشق به ساحت اهل بیت عصمت‏علیهم السلام از بذل مال و تامین هزینه محافل عاشورایی مضایقه نداشتند . پرداخت وجه به واعظان و مداحان و مرثیه خوانان هم گوشه‏ای از این هزینه‏های عاشورایی است .
از سویی، مناعت طبع و بزرگواری اهل منبر و ذاکران حسینی، این پرداخت‏ها و دریافت‏ها را در هاله‏ای از شرم و عفاف و احترام نگه می‏دارد; لیکن تبدیل شدن این فرهنگ به نوعی کسب و کار سودآور و تعیین پیش شرطها و پیش پرداخت‏های مالی و نرخ گذاری‏ها و امثال این‏گونه امور، هم به وجهه مداحان لطمه می‏زند، هم از معنویت امر می‏کاهد و هم موجب حرف و حدیث‏های فراوان در پشت‏سر می‏شود!
5 . عدم صلاحیت اخلاقی در میان مداحان، گاهی کسانی پیدا می‏شوند که از نظر اخلاقی و پاکی نگاه ومهذب بودن رفتار و برخورد، در حد «ذاکر امام حسین‏علیه السلام‏» و «مداح اهل بیت‏علیهم السلام‏» نیستند، بلکه آلودگی هایی دارند که دامن پاکان و خوش‏نامان را هم می‏گیرد و خوبان را هم بدنام می‏سازد .
البته تعیین حدود و شرایط و بایستگی هایی برای آنان که به این کار می‏پردازند و برخورد با ناصالحان، می‏تواند گامی در حفظ کرامت و قداست تلاشگران صادق و صالح این وادی باشد .
6 . ذلیل نمایی‏ها برخی از انواع مرثیه خوانی‏ها، با عزت و کرامت‏خاندان پیامبر ناسازگار است و بعضی مرثیه خوانان به خاطر اشک گرفتن از مستمعان، می‏کوشند وضع ائمه و اهل‏بیت‏علیهم السلام و حرف‏ها و رفتارهای آنان را هرچه جان گدازتر و سوزناک‏تر مطرح کنند . که این کار، گاهی به ذلیل و خوار نشان دادن اولیای بزرگوار الهی منتهی می‏شود!
7 . ریا و تظاهر آنچه برای سوگواری و مرثیه خوانی ارزش آفرین است، صداقت و معنویت است . وجود تعارض بین «بود» و «نمود» و «حرف‏» و «عمل‏» در بین مداحان، مثل هر قشر و گروه دیگر، هم از ارزش و اجر و معنویت کارشان می‏کاهد و هم آنان را از چشم‏ها و دل‏ها می‏اندازد .
مکتب حسینی، پذیرای صادقان خالص است، نه ریاکاران متظاهر! از این جهت، مداحی را نباید به وسیله‏ای برای مرید پروری تبدیل کرد و از احساسات پاک و عواطف زلال محبان اهل بیت، به نفع موقعیت و محبوبیت‏شخصی بهره گرفت .
چاپ «کارت ویزیت‏» با شیوه‏های تبلیغاتی و به اصطلاح، امکانات خوب و قیمت مناسب و عکس‏های آن چنانی، دور از ساحت مقدس مداحی است .
8 . تبدیل عشق به شغل بی شک ترویج «فرهنگ مدح و مرثیه‏» از سوی امامان شیعه، برای حفظ و اشاعه فرهنگ اهل بیت در سایه پیوند روحی و عاطفی پیروان این خاندان بوده است . و گریستن بر مظلومیت این خاندان و برگزاری مجالس سوگواری، بعد ضد ستم را در شیعه تقویت می‏کند . حال، اگر اشک و گریه و عزاداری، به چیز مستقلی تبدیل شود که نه تنها آن اثر و انگیزه نخست را نداشته باشد، بلکه نوعی شکل گرایی، اشباع کاذب نیازهای روحی، جمع کردن مشتری و مرید، اجرای نمایش‏های سرگرم کننده و جذاب، تخلیه غرایز جوانان و . . . شود، با هدف اصلی آن فاصله گرفته است! راستی، سوختن در داغ و مصیبت و مظلومیت «آل الله‏» کجا و شلوغ کاری و هیاهو و سروصداهای بی‏سوز و اشک کجا؟
اگر گاهی کتاب «حماسه حسینی‏» - اثر شهید مطهری، که در بردارنده آگاهی بخشی‏هایی نسبت‏به عاشورا و افشای برخی دروغ‏ها و تحریف‏ها و نقد برخی شیوه‏هاست - مورد تحریم بعضی‏ها قرار می‏گیرد که نانشان در دروغ و هیاهو و تحریف و ذلیل نمایی نسبت‏به ساحت ائمه است، جای شگفتی نیست .
9 . کمرنگ شدن وعظ و منبر مجالس حسینی پیوسته این برکت را داشته است که شیفتگان اباعبدالله و اهل بیت‏علیهم السلام، با معارف دین، احکام شرع، حلال و حرام، سنت‏های اسلامی، تفسیر قرآن، روایات معصومین و آموزه‏های مکتب آشنا می‏شدند و آنان که اهل این گونه مجالس بودند، هم تعبد و دینداری‏شان بالا بود و هم دین‏شناسی و سطح آگاهی‏های اسلامی‏شان .
اگر رونق‏گیری کار مداحان، سبب شود که وعظ و منبر و توجه به تبلیغات اسلامی کم‏رنگ شود، یک «ضایعه‏» است! زمانی این هنر، با سینه‏زنی و پیشخوانی، مجلس را آماده می‏ساخت تا حاضران، از وعظ و منبر استفاده کنند . بانیان محافل حسینی هم، چنین دیدی داشتند و این‏گونه برنامه ریزی می‏کردند . اگر آنچه گوشه و کنار دیده می‏شود و رو به گسترش است، باب و رایج‏شود، یعنی در حاشیه قرار گرفتن منبر و وعظ و گاهی حذف مبلغ دینی از مراسم و اکتفا به مداح; این، محروم ساختن شیعیان سیدالشهداءعلیه السلام از آموزش معارف والای دینی است که قطعا خود اباعبدالله‏علیه السلام هم به آن راضی نیست .
گاهی جوانان و اهل محل، در اطراف مجلس و مسجد می‏چرخند تا منبر تمام شود و مداح بیاید و یا در زمان سخنرانی واعظ، مجلس خوب است و هنگام مداحی، ازدحام و غلغله جمعیت . به راستی این نشانه چیست؟
آیا فاصله گرفتن از روح تعالیم ائمه در باره عزاداری و مرثیه خوانی و یاد کرد اهل بیت و عاشورا نیست؟
همه بزرگان دین، جایگزینی «مداحی و مرثیه خوانی‏» را به جای «منبر وعظ و تبلیغات و بیان احکام‏» ، هشداری از یک آفت و ضایعه می‏دانند . خوب است این هشدارها جدی گرفته شود; اگر رواج نوارها و سی‏دی‏های مداحان، جای فکر و مطالعه و جلسات مذهبی و آموختن و رشد کمی و کیفی در قلمرو «معرفت دینی‏» را بگیرد، جای تامل است!
10 . تحت الشعاع قرار گرفتن عاشورا از کاستی‏هایی که در برخی مجالس سوگواری دیده می‏شود، آن است که نام اهل بیت و مظلومیت‏شهدای کربلا، تحت الشعاع شخص متوفا قرار می‏گیرد که مجلس به یاد آنهاست . از سنن ارجمند پیشین، آن بوده که تحمل هر داغ و مصیبت را، با یادکردی از مصائب اهل‏بیت‏علیهم السلام، آسان می‏ساختند و با گریزی به کربلا، که با تعبیر «لایوم کیومک یا اباعبدالله‏» انجام می‏شد و مجالس فاتحه و یاد بود و مجلس شهید، تبدیل به مجلس عاشورایی می‏شد .
افراط برخی مداحان، کار را به جایی می‏رساند که همه داغ‏ها، مصیبت‏ها، یادکردها، شیون‏ها، ذکر مناقب و . . . منحصر به مرحومی می‏شود که مجلس برای اوست و هرچه حرف و حدیث و خواب و رؤیا و خاطره و . . . است، از اوست و یاد کرد مناسب از مصائب خاندان پیامبر نمی‏شود . «شهدا» نیز گرچه بسیار ارجمند و عزیزند، اما نباید یاد آنها، ائمه و امام حسین‏علیهم السلام و شهدای کربلا را تحت الشعاع قرار دهد .
11 . سطح نازل اشعار نوحه سرزدن به کتابفروشی‏هایی که «کتاب نوحه‏» عرضه می‏کنند، نشان از سطحی نگری تهیه کنندگان، ناشران، فروشندگان و مصرف کنندگان این قبیل «کالای فرهنگی‏» است . گزینش شعرهای سطحی و ضعیف از سوی برخی از افراد بی تخصص و احیانا تجارت پیشه و نشر آن از سوی بعضی ناشران سودجو، این بازار را آشفته‏تر می‏سازد .
وقتی علاقه‏مندان به دکه‏ها و کتاب‏فروشی‏های عرضه کننده این‏گونه آثار مراجعه می‏کنند، ناچار از میان «آنچه هست‏» انتخاب می‏کنند . اینجاست که رسالت «شاعران مذهبی‏» و «ناشران دینی‏» سنگین و حساس می‏شود; زیرا سودجویی در عرصه‏ای که به معتقدات و باورهای پیروان اهل‏بیت‏علیهم السلام مرتبط می‏شود، زشت و گناه به شمار می‏آید .
12 . کلاس‏های آموزش مداحی هرچند اصل کار، سودمند و نوعی کار فرهنگی است و مداحان پیوسته باید آموزش ببینند و در ارتقای سطح کار خویش بکوشند; اما به نظر می‏رسد راه اندازی کلاس‏های آموزش مداحی، آن هم برای کودکان و نوجوانان، کار حساب شده و وزینی نیست . ابهت کار ذاکران حسینی و شان والای مداحی اهل‏بیت، ایجاب می‏کند که حریم این «رسالت‏» محفوظ بماند و به کاری کودکانه تبدیل نشود .
البته سوق دادن نوجوانان به سمت این‏گونه برنامه‏ها، اگر ایجاد پیوند عاطفی و معنوی بین این قشر و عترت پیامبر باشد، بسی ارزنده است; اما نه به قیمتی که عرصه گردان محافل دینی و مجالس عاشورایی، تعدادی نوجوانان احیانا نابالغ باشند و به دلیل نو بودن کار و جذابیت آن، کار مداحان بزرگ و با سابقه و با معرفت و معنویت، از رواج بیفتد .
دریغ است که برخی نوجوانان و جوانان کار و تحصیلات خود را رها کنند و به مداحی به عنوان یک شغل بنگرند! رهبر معظم انقلاب، در سخنی خطاب به مداحان ارجمند - در سال 1367 - فرمودند:
«کسی تصور نکند که این، یک شغل است و همچنان که یک نفر بقال می‏شود، یا یکی عطار می‏شود، یکی هم مداح می‏شود; این چنین نیست!» (4)

پیامدها

نتیجه رواج این گونه کاستی‏ها و اصلاح نکردن این ضعف‏ها، اینهاست:
  • کاسته شدن و زدوده شدن قداست امر .
  • رواج اجناس تقلبی در بازار فراورده‏های مذهبی .
  • بازار سیاه یافتن متاع حقیقت در این آشفته بازار .
  • به هم ریختن مرزها و نبودن معیار و ثبات .
  • غیر قابل دفاع شدن حق آمیخته با باطل .
  • سوختن خالصان صالح به آتش ناصالحان متظاهر .
  • رواج دکانداری و کساد صداقت در مرثیه خوانی .
  • مشوه شدن چهره‏های زلال، با ناهنجاری‏های نالایقان .
  • روی آوردن کاسب‏کارانه به این سنت مقدس و کهن .
  • رواج یافتن فرهنگ سطحی و نازل نسبت‏به حماسه عاشورا .
  • گسترش شعرهای سطحی و عوامانه در نوحه‏ها .
  • رواج شکل گرایی و فاصله گرفتن از محتوا .
  • کاهش معلومات و معنویات عزاداران .
    اینها پیامدهای سوئی است که قطعا ائمه معصومین‏علیهم السلام و بزرگان دین و دلسوزان فرهنگ شیعی، به آن راضی نیستند و از آن رنج می‏برند .

    راه حل‏ها و پیشنهادها

    نکاتی را باید خود مداحان متعهد و دلسوخته دین و انقلاب رعایت کنند; نکاتی هم باید از سوی مراکز و محافل و نهادهایی که برنامه‏های مداحی و مجالس دینی دارند، مراعات شود . و البته چون نتیجه مثبت و منفی مداحی خوب و بد، به وجهه اسلام و تشیع و نظام برمی‏گردد، نظارت و کنترلی هم در جهت‏حفظ وجهه و حیثیت اسلام و نظام و کشور و تبلیغات دینی و اعتقادات مسلمانان و پیروان اهل‏بیت، باید وجود داشته باشد .
    اما در مجموع، آنچه به صورت پیشنهاد در جهت رفع کاستی‏ها و بهینه ساختن امر مداحی مطرح می‏شود، به قرار زیر است:
    1 . تلاش خود مداحان در جهت غنای فکری و شعری و محتوایی برنامه‏ها و ترویج فرهنگ مطالعه و عمق بخشیدن به اطلاعات دینی و تاریخی . جلسات ویژه مداحان و داشتن برنامه‏های سودمند برای خود آنان در این زمینه، مفید است .
    2 . ضابطه‏مند ساختن کار مداحی و جلسه داری، جهت‏حفظ حدود و حریم‏ها و تبیین وظایف و محدوده کار آنان .
    3 . مراعات جنبه‏های خط فکری مداحان و نداشتن افراط و تفریط در گرایش‏ها و شیوه‏ها و میدان ندادن به آنانی که با نظام و آرمان شهدا و خط امام و ولایت، مساله و مشکل دارند و به نشر بدبینی کمک می‏کنند .
    4 . کنترل و برخورد نسبت‏به ناشایستگان و نا اهلان و تنظیم مجوز برای مداحی، بی آنکه این کار حالت دولتی به خود بگیرد و از جنبه مردمی بودن آن کاسته شود; مثل روحانیت که در عین حال که مردمی است و با توده‏های مؤمنین سر و کار دارد، اما برای تخلفات صنفی و اخلاقی و انحرافات سیاسی و بدعت گذاری و مذهب‏سازی و تلاش‏های ضد انقلابی برخی از آنان، «دادگاه ویژه‏» وجود دارد .
    البته چنین کنترل و نظارتی بر عملکرد مداحان و تعیین صلاحیت‏ها، باید از سوی مرکز و نهادی باشد که هم اهمیت داشته باشد، هم قدرت تشخیص، هم سالم باشد و هم بی‏غرض .
    5 . تلقی مداحی به عنوان یک کار فکری و فرهنگی (سازنده یا سوزنده) و جدی گرفتن این مقوله و کلاس دانستن جلسات عزاداری و مرثیه خوانی، هم از سوی خود مداحان، هم بانیان و دعوت کنندگان، نه در حد صرفا اجرای برنامه‏ای و گرفتن وجهی و پرداختن نذر و نیازی . شبکه عظیم و گسترده مجالس سوگواری و مداحان متعهد و سالم، می‏تواند جهت گیری ضد فساد، ضد ظلم، ضد گناه و ضد انحرافات داشته باشد و به عنوان بازوی پرتوان مکتب و زبان گویای ارزش‏های والای دینی و ولایی، عمل کند .
    6 . تجمع‏های منطقه‏ای و جلسات هفتگی مداحان، که حاوی تبادل اطلاعات و تجارب و نقد و ارزیابی عملکرد جامعه مداحان و توجیه و ارشاد افراد نوپا و بهره‏گیری از روحیات و معنویات و مهارت‏های پیش کسوتان باشد، به قصد آموزش، بالابردن کیفیت کار و اصلاح کاستی‏ها .
    7 . برگزاری همایش‏های سراسری و راه اندازی «مجمع بزرگ مداحان‏» و اندیشیدن به نوعی سازماندهی و برخورداری از تشکیلات منسجم و دارای موضع .
    پایان سخن را فرازی پرنکته از رهنمودهای مقام معظم رهبری قرار می‏دهیم که در سال 1368 به مداحان عزیز توصیه فرموده‏اند:
    «باید به تدریج‏سمت مداحی اهل بیت‏علیهم السلام - که واقعا یک منصب است - یک ثغوری هم پیدا کند . مداحی اهل بیت که هم مقام والایی دارد و هم تاثیر زیادی در جامعه و در ذهن مردم دارد، باید یک حدودی پیدا کند، که بدانید چه کسی مداح است؟ و مقدمات کار مداحی‏اش چه قدر است؟ چه قدر شعر می‏داند؟ چه قدر حفظ است؟ چه قدر می‏تواند بخواند؟
    این خصوصیات را یک مرکزی از مراکز، تایید کند و خود شماها به یک کیفیتی فکر این کار را بکنید; چون این چیزی است که دنیای امروز و نیازهای جامعه امروز، غیر از این را قبول نمی‏کند . و لذا آن کسانی که این منصب را رسما به عهده می‏گیرند و لباس مقدس ستایش اهل بیت‏علیهم السلام را برتن می‏کنند و مردم آنان را به این عنوان می‏شناسند، باید خصوصیاتی داشته باشند و مرکزی باشد که اینها را با این خصوصیات تشخیص بدهد و تایید کند .» (5)
    به امید هرچه بیشتر بالنده و بی‏نقص شدن فرهنگ عزاداری و مدیحت‏پردازی و مرثیه خوانی در جامعه شیعی و ولایی .

    پي نوشت :

    1 . وسائل الشیعه، ج 10، ص 469 .
    2 . سفینة‏البحار، ج 1، ص 487، ذیل واژه «ذل‏» .
    3 . دیوان سید حمیری، ص 322 .
    4 . ستودگان و ستایشگران، ص 20 .
    5 . مدیحت پردازان، ص 100 .

    منبع: فصلنامه کوثر

  •    برچسب‌ها: رسالت ذاکران
       
    + ۱۳۸۹/۰۹/۱۸

    نگاهى ديگر به تحريفات عاشورا

    نويسنده:محمدرضا طاهرى
    مراسم سوگوارى حضرت سيدالشهدا(ع) از ديرباز نقشى اساسى و غير قابل انكار به فرهنگ جامعه شيعى داشته و مؤلفه‌هاى بزرگى از هويت مذهبى شيعيان ايران و جهان را شكل داده است.
    متأسفانه در طول سالهاى اخير ـ و شايد به دليل بي‌توجهى و كم‌كارى هنرمندان و شاعران طراز اول شيعه ـ شاهد برخى از انحرافات و عدول از اهداف راستين اين نهضت بزرگ، به‌ويژه در امر مداحى و سينه‌زنى بوده‌ايم. مقاله حاضر به صورت اجمالى به نقد و بررسى برخى از اين موارد پرداخته است.
    امام علي(ع) در يكى از سخنان خود خطاب به كميل مي‌فرمايد: «هيچ حركتى نيست كه انجام دهى مگر آنكه براى آن محتاج به معرفت و شناخت هستى (تحفه العقول ص 17) اين امر دليل روشنى دارد، رسول اكرم(ص) در اين باره چنين فرموده است: «كسى كه كار انجام مي‌دهد و در آن آگاهى و شناخت لازم را ندارد، آنچه را كه خراب مي‌كند، بيش از آن چيزى است كه اصلاح مي‌نمايد.» اين دستور دينى كه غالباً در زندگى روزمره و در امور جزيى به كار گرفته مي‌شود، گاه در مسائل بسيار مهم به دست فراموشى سپرده مي‌شود از نمونه‌هاى برجسته آن كه در اينجا مورد بررسى قرار مي‌گيرد، عزادارى براى امام حسين(ع) است. برگزاركنندگان مراسم عزادارى براى سيدالشهدا(ع) بايستى شناخت و معرفت كامل نسبت به اين امام همام و نهضت عاشورايى آن حضرت داشته باشند اما فقدان اين شناخت موجب شده تا بسيارى از مجالس سوگوارى امروزى هر چه كه پرشورتر مي‌شود، از هدف خود دورتر شود همچنان كه امام صادق(ع) فرموده «كسى كه عملى را بدون بصيرت و آگاهى انجام دهد، مانند رهروى است كه راه را اشتباه پيموده است. لذا هر چه تندتر رود، از مقصود دورتر مي‌شود. (اصول كافي، ج 1، ص 54) اثبات اين ادعا چندان دشوار نيست. اشعار و نوحه‌هايى كه امروزه در مجالس عزادارى امام حسين(ع) خوانده مي‌شود، دليل روشنى بر صدق دعوى ماست. در ابتدا ويژگيهاى مشترك اين اشعار را به اختصار بيان نموده و سپس به بررسى آنها مي‌پردازيم.

    چشمان يار

    همه چيز از چشمان يار آغاز شود. برجسته‌ترين ويژگى رهبر نهضت عاشورا و علمدارش از نظر شاعران و مداحان امروزى چشمان سياه، ابروان كمان و قامت رعنايشان است، به طورى كه كمتر نوحه يا شعرى را مي‌بينيد كه بر اين ويژگيها تأكيد نكرده باشد:
    سياهه چشات جزيره دله
    هر كى از نسل توه چه خوشگله
    از نگاه تو محبت مي‌باره
    مردى از مردونگيت كم مي‌آره
    اسير شده به تار موى تو دل خرابم
    شبا تو دامن خيال صحن تو مي‌خوابم
    ***
    همه هستيمو مديون چشاتم مي‌دوني
    از همون روز ازل مست نگاتم مي‌دوني
    ***
    كار چشماش دلبريه
    قد و بالاى قشنگش عجب محشريه
    ***
    اونى كه چشماش قشنگه
    يك تنه با صد تا لشگر
    مثل مرتضى مي‌جنگه
    اونا كه يوسفو ديدند
    همه دستا رو بريدند
    اگه عباسو مي‌ديدند
    سراشون همه بريدند
    ***
    با اينكه من خوب مي‌دونم آدمى بي‌اصل و نسبم
    بده اجازه‌اى خدا عشقمو نقاشى كنم
    خوب مي‌شه قلب عاشقم يك طرح خوشگل مي‌زنم
    نقش يه مرد پهلوون طرح شمايل مي‌زنم
    به روى صفحه مي‌كشم پيشونى بلند‌شو
    ابروهاى كموني‌شو صورت آسموني‌شو
    تا كه به چشماش مي‌رسم كشيدنش چه مشكله
    آخه چشاى يار من سياهه خيلى خوشگله

    حديث كربلا يا حديث نفس

    نكته مهم ديگر اين اشعار نفسانيت غالب بر آن است. ظاهراً شاعران و مداحان امروزى آن‌چنان غرق تماشاى چشم و سيماى يار شده‌اند كه فراموش كرده‌اند براى امام حسين(ع) و حماسه كربلا شعر مي‌سرايند و نوحه مي‌خوانند. شما بايستى در مجلس عزادارى براى سيدالشهدا(ع) به درد دلهاى يك عاشق دل‌خسته گوش كنيد، براى او سينه بزنيد و اشك بريزيد. روشن نيست كه ما بايد بر مصائب حسين(ع) بگرييم يا حسين(ع) بر مصائب ما؟
    دوستش دارم چي‌كار كنم
    چي‌كار با عشق يار كنم
    گفته مي‌خوام با يك نگاه
    عقلتو تار و مار كنم
    صيد دو چشمونش شدم
    كى مي‌تونم فرار كنم
    دوستت دارم چي‌كار كنم
    خودت بگو چي‌كار كنم
    كربلا رو از تو مي‌خوام
    خودت بگو چي‌كار كنم
    چون به يه چشم به هم زدن
    قربون چشم يار كنم
    دوسش دارم چيكار كنم
    چي‌كار با عشق يار كنم
    خدا حسينو دوست دارم
    خودت بگو چي‌كار كنم
    ***
    ايهاالناس، ايهاالناس
    شده‌ام شيداى عباس
    دل خاطرخواه من شد
    عاقبت رسواى عباس
    مي‌برد دل از هر دو عالم
    نرگس شهلاى عباس
    ***
    بعضى وقتا كه دلم حال و هواتو مي‌كنه
    تو دلم زمزمه كرب و بلاتو مي‌كنه
    به دلم مي‌گم برو سنگ صبور سينه‌باش
    كه گذرنامه‌تو مولا خودش امضا مي‌كنه
    دلامون هوايى كرب و بلا چي‌كار كنيم
    غم ما جدايى كرب و بلا چي‌كار كنيم
    ***
    آخر يه روز حاجتمو ازت مي‌گيرم
    مي‌آم تو بين‌الحرمين برات مي‌ميرم
    مجنونم و خوب مي‌دونن ليلى پرستم
    ميون همه دلبرا پاى تو هستم
    ***
    ز هجر كربلات آقا ديگه دارم دق مي‌كننم
    اگه بذارى من بيام دلمو عاشق مي‌كنم
    نبينم كربلا تو من مي‌ميرم
    حالا كه دست روزگار به صورتم سيلى زده
    جواب زشتى منو آقا تو با بدى نده
    از هجر كربلاى تو موهام داره سفيد مي‌شه
    دلم داره از اومدن خسته و نااميد مي‌شه
    ***

    حسينيه يا خانقاه

    يكى ديگر از ويژگيهاى مهم و مشترك اين اشعار تأكيد بر ديوانگى و جنون است. عقل‌گريزى از شيوه‌هاى كهن فرار از بار سنگين مسئوليت است، مسئوليتى كه از آگاهى و معرفت نسبت به امام(ع) و نهضت عاشورايى او سرچشمه مي‌گيرد. نمايش ديوانگى كه گاه با نوعى رقص پا و حركات سر به طرفين نيز همراه است، از خصائص تشيع صفوى و خانقاهى است. البته اين ديوانگان هنوز در مراتب پايين ديوانگى قرار دارند و بر خلاف ادعايشان، جنونشان چندان ديدنى نيست. مراتب بالاتر ديوانگى را مي‌توان در دراويش كردستان مشاهده نمود:
    اگه ديوونه نديده‌اي
    به ما مي‌گن ديوونه
    اگه ديوونه شنيده‌اي
    به ما مي‌گن ديوونه
    منم يه روز عاقل بودم
    عشق تو مجنونم كرد
    ز شهر عقل و عاقلا
    يكباره بيرونم كرد
    ***
    سفر عشقو شروع كن دلتو بزن به دريا
    بيا يك عده مجنون بشيم آواره شهرها
    ***
    ديوونه چى مي‌گه
    شده‌ام ديوانه
    چى مي‌گه ديوونه
    خدا شده ديوانه زهرا
    دل شده شيدايي
    نمي‌رود جايي
    از در ميخانه زهرا

    مكتب حسينى يا ميكده حسيني

    مدرسه و مكتب حسينى كه درس‌آموز جهاد و شهادت و ايثار و ظلم‌ستيزى است، در اين اشعار به ميخانه و ميكده بدل مي‌شود. اين‌گونه اشعار ظاهراً از تعابير عرفانى برخى شعرا از حماسه كربلا، به‌ويژه «عمان ساماني» تقليد شده است. اما روشن است كه تعبير عرفانى از يك حماسه با عرفان‌زدگى كاملاً متفاوت است. تعابير عرفانى تعابيرى استعاري، غامض، شخصى و نيازمند تفسير هستند. اگر اين تعابير را وارد حوزه عمومى كنند و با آن سينه بزنند، به عرفان‌زدگى تبديل مي‌شود. در تاريخ ايران عرفان‌زدگى گرايش منفعلانه‌اى در برابر بي‌عدالتيهاى موجود بوده و در كنار جنون راه گريز مناسبى از مسئوليت و درد آگاهى بوده است.
    دوباره خادما در ميكده را وا مي‌كنن
    براى روضه حسين خيمه‌اى برپا مي‌كنن
    ديواراى ميكده رو بيرق و پرچم مي‌زنن
    فرشته‌ها تو اين عزا حلقه ماتم مي‌زنن
    ***
    تو بذار كه من بمونم سگ ميخونه‌ات هميشه
    ديگه دنيا رو نمي‌خوام كنج ميخونه‌ات رو عشقه
    ***
    ديوونه حسينم و ديوونه حسينم
    خراب و مست گوشه ميخونه حسينم
    ***
    بيا اى كه خمار عشقى بر در ميخانه ابالفضل
    كه شوى مست مست ساغر ميخانه ابالفضل

    امام، شاه يا ارباب

    عدم شناخت لازم نسبت به مقام امامت و ولايت موجب شده تا شاعران براى ستايش امام(ع) او را شاه يا ارباب خطاب كنند و ادبيات را به كار گيرند كه درخور دربار شاهان و سلاطين جور است. مثلاً شاعر يا مداح خود را سگ‌ِ امام(ع) و خاندانش بخواند. اين‌گونه عبارات فقط در دربار شاهان ظالم پاداش دارد و در بارگاه امامان معصوم(ع) چيزى جز خوارى و مذل‍ّت نفس نيست:
    بگذار آدميان طعنه ز ؟؟؟ گويم
    هر كه خود را سگ كوى تو ؟؟؟ آدم است
    هر كى مي‌خواد هر چى بگه
    من سگ كوى زينبم
    بهشت جاودان ز تو
    كران و بيكران ز تو
    سلطنت جهان ز تو
    من سگ كوى زينبم
    ***
    تمام حرف دلم خلاصه در يك كلام
    كه من سگ زينب و حسينم والسلام
    ملاحظه مي‌شود كه ويژگى مشترك همه اين اشعار، زمينه‌زدايى از نهضت عاشوراست كه با توسل به نوعى احساس‌گرايى و با چاشنى عشق و عرفان و تصوف صورت گرفته است. چرا بايد مدرسه و مكتب حسينى را به ميكده و خانقاه بدل سازيم؟ آيا به گفته شريعتي، ما از خون حسين(ع) ماده تخديرى ساخته‌ايم؟ چرا از ويژگيهاى برجسته امام حسين(ع) چون آزادگي، ظلم‌ستيزى و عدالتخواهى صرف ‌نظر مي‌كنيم و فقط چشم و ابروى او را مي‌بينيم؟ چرا رابطه امام و امت را به ارتباطى صرفاً عاطفى و احساسى كه سطحي‌ترين ارتباط است، فرو مي‌كاهيم؟ چرا امام حسين(ع) را ارباب خطاب مي‌كنيم؟ آيا مفهوم ارباب از مفهوم امام جايگاه و مقام سيدالشهدا(ع) را بهتر بيان مي‌كند؟
    امام حسين(ع) به عاشق و خاطرخواه و بنده و نوكر و ديوانه و مجنون و مست و خمار و سگ و كفتر نيازى ندارد. امام(ع) ياري‌كننده و فريادرس مي‌طلبد. فريادى كه در شور و غوغاى چنين مجالسى شنيده نمي‌شود و بي‌پاسخ مي‌ماند.
    مجالسى كه بايد آزادگى و شهادت و ظلم‌ستيزى امام(ع) را مجسم سازد، تصويرگر لب لعل و نرگس شهلا و ابروان كمال يار است. مجالسى كه بايد ظلم بني‌اميه بر حسين(ع) و خاندانش را بازگو كند، نمايشگر حاجات و آمال و آرزوهاى شاعرو نوحه‌خوان است:
    وقتى چشام روى هم بسته مي‌شه
    وقتى دلم از زمونه خسته مي‌شه
    چشمامو دريا مي‌كنم
    عقده‌هامو وا مي‌كنم
    ياد قديما مي‌كنم، يادش به‌خير
    با بچه‌هاى كوچه‌مون
    با چادراى مادرامون گوشه يك پياده‌رو
    ياد محرم كرده بوديم تكيه علم كرده بوديم
    همه پيرن مشكى به تن سينه و زنجير مي‌زنن
    يك قلب كوچيك تو سينه مست و خريدار حسين
    ***
    عشق و عاشقي‌اى كه مفهوم كليشه‌اى بسيارى از اشعار عاشورايى امروزى است، يك عشق حقيقى نيست؛ بلكه نوعى عشق تين‌ايجرى و بازارى است كه همراه با نوعى رقص پا و آهنگ پاپ اجرا مي‌شود، اين‌گونه اشعار با اندكى تغيير اشعار خوبى براى يك خواننده لس‌آنجلسى خواهد بود. همچنان كه آنها را هم در عزا و هم در مولودي‌خوانى مي‌خوانند. در واقع هيچ تفاوتى در عزادارى و مولودي‌خوانى ديده نمي‌شود، جز اينكه در يكى سينه مي‌زنند و در ديگرى دست. اين به معناى غلبه صورت بر معناست كه از آن جمله كاهش رغبت نسبت به سخنرانى در برابر نوحه‌سرايى و سينه‌زنى است. اكنون مجالس عزادارى نه با سخنران كه با مداح آن شناخته مي‌شود. جوانان به‌ويژه به مجالسى رغبت دارند كه مداح محبوبشان اجراى برنامه دارد. اجراى برنامه مفهوم دقيقى است. مداحان امروزى غالباً بر روى سن رفته و با حركات مختلفى كه از خود نشان مي‌دهند، به اجراى مداحى مي‌پردازند. ظاهراً مدل لباس و ريش برخى مداحان نيز به صورت مد درآمده است. بدين‌سان فرايند زمينه‌زدايى از نهضت عاشورا به تكامل مي‌رسد. پس از تبديل مكتب حسينى به دربار و ميكده و خانقاه، حال بايد افتتاح بازار حسينى را اعلام كنيم. شما مي‌توانيد به اين بازار برويد و از جديدترين كاستها و از مدلهاى جديد لباس و ريش و تسبيح آگاه شويد. بي‌شك ظهور مداح دي‌جي‌ها به رونق اين بازار خواهد افزود.
    امام حسين(ع) در كربلا شهيد شد و ما امروز نهضت او را مثله مي‌كنيم. نهضت عاشورا در مجالس امروزى از اول محرم آغاز مي‌شود و هم محرم با شام غريبان به پايان مي‌رسد. نه پيشينه‌اى دارد و نه پيامدي. آيا امام حسين(ع) خود، خاندان و فرزندانش را به قتلگاه آورد تا ما فقط اشك بريزيم و از چشم و ابروى او سخن بگوييم و بهترين خواستهمان اين باشد كه در بين‌الحرمين آن‌قدر سينه بزنيم تا بميريم؟
    آخر يه روز حاجتمو ازت مي‌گيرم
    ميام تو بين‌الحرمين برات مي‌ميرم
    هر زمانى كه حادثه مسجد ارگ اتفاق مي‌افتد، نوحه سر دهيم كه:
    ديدى آخر حاجتمو ازت گرفتم
    ميون خيمه غمش آتش گرفتم
    امام حسين(ع) در وصيت‌نامه خود هدف قيام را اصلاح جامعه و امر به معروف و نهى از منكر اعلام كردند؛ اما ما هنوز معناى امر به معروف و نهى از منكر را نمي‌دانيم. سيدالشهدا(ع) حدود ده سال امامت شيعيان را بر عهده داشتند؛ اما چرا فقط هفتاد و دو نفر نداى او را لبيك گفتند. بي‌ترديد شيعيان زيادى بودند كه آن حضرت را دوست مي‌داشتند؛ اما تنها دوست داشتن كافى نبود. عبدالله بن عمر نيز بر حسين(ع) گريست؛ اما به يارى او برنخاست. امام حسين(ع) دو سال (و يا يك سال) قبل از مرگ معاويه خطبه مهمى را براى خواص در منا بيان مي‌كند كه اگر در آن زمان مردم به امام زمان خود معرفت مي‌داشتند، هيچ‌گاه لازم نمي‌شد تا حسين(ع) خون دهد كه امت به خواب رفته او بيدار شود. امام(ع) در اين خطبه خواص شيعيان خود را مورد خطاب قرار مي‌دهد و امروزه نيز خواص جامعه ما و از جمله شاعران و مداحان نهضت عاشورا مشمول اين خطاب هستند. امام(ع) خواص را اين‌گونه مورد عتاب قرار مي‌دهد كه «به حق ائمه بي‌اعتنايى كرديد، حق ناتوانان را تباه ساختيد؛ ولى آنچه را كه حق خود مي‌پنداشتيد، طلبكار شديد. نه مالى هزنيه كرديد و نه جانى را براى آفريدگار آن به مخاطره افكنديد و نه به خاطر خدا با گروهى از مردم از در دشمنى درآمديد. شما از خداوند طمع بهشت او، هم‌جوارى رسولانش و امان از عذابش را داريد؟! مي‌بينيد كه پيمانهاى الهى نقض گرديده و هراسناك نمي‌شويد؛ ولى از براى پيمانهاى پدرانتان مي‌هراسيد. حال آنكه پيمان رسول خدا(ص) شكسته شده و نابينايان و گنگان و زمين‌گيران رها شدند. نه دل مي‌سوزانيد و نه درخور جايگاهتان رفتار مي‌كنيد و نه آنكه را چنين مي‌كند، يارى مي‌رسانيد. بلكه با چرب‌زبانى و سازشكارى نزد ستمگران خود را آسوده مي‌سازيد. اينها همه چيزهايى است كه خداوند شما را به بازداشتن او و بازايستادن از آن فرمان مي‌دهد و شما از آن غافليد.»
    سخنان امام(ع) به خوبى وضعيت جامعه اسلامى را در عهد آن حضرت(ع) بيان مي‌كند. هنگامى كه خواص جامعه نسبت به بي‌عدالتيها و مفاسد جامعه سكوت اختيار كنند و درخور جايگاهشان رفتار نكنند و به امام زمان خود معرفت و شناخت نداشته باشند و لذا حق آنان را ادا ننمايند، حادثه كربلا اتفاق خواهد افتاد. حفظ دين، اصلاح جامعه اسلامى و امر به معروف و نهى از منكر اهداف قيام عاشورا بودند. اين اهداف بايستى در اشعار و نوحه‌هاى عاشورايى حضور داشته باشند. از سوى ديگر نهضت عاشورا الهام‌بخش آزادگى و شهادت و ظلم‌ستيزى است. همچنان كه نهضت عاشورا از اول محرم آغاز نمي‌شود در دهم محرم نيز پايان نمي‌يابد. مكتب حسينى ثمرات زيادى داشته است، انقلاب اسلامى خود از ثمرات اين نهضت است و شهدا و جانبازان هشت سال دفاع مقدس درس‌آموزان اين مكتب هستند. چگونه است كه براى حادثه‌اى چون حادثه مسجد ارگ به سرعت نوحه ساخته مي‌شود و در مجالس عزادارى خوانده مي‌شود، اما بزرگ‌ترين انقلاب قرن و هشت سال حماسه حسينى هيچ حضورى در اشعار و نوحه‌هاى عاشورايى ندارد. در پايان اشعار و نوحه‌هايى نسبتاً مناسب كه مي‌تواند در اين زمينه راهگشا باشد، ذكر مي‌شود تا مجالس عزادارى ما همچنان كه به نام حسين(ع) است، در خدمت اهداف و آرمانهاى نهضت عاشورا نيز باشد:
    شمشير كجم راست كند قامت دين را
    تطهير كند خون دلم دين مبين را
    طاغوت بيالوده زمين را ز فسادش
    از جور و ستم پاك كنم روى زمين را
    هرگز ننهم دست، من از قبضه شمشير
    چون برگ بريزم به زمين دشمن دين را
    غوغا شود امروز در اين عرصه پيكار
    پايين كشم از تخت رياكار لعين را
    از نسل على هستم و هرگز نهراسم
    خشنود نمايم ز خود آن عرش‌نشين را
    ***
    گر حسين بن على شش ماهه قربان مي‌كند
    كاخ بيداد و ستم از ريشه ويران مي‌كند
    از قيام كربلا مي‌كند محشر به پا
    اى اهل ايمان اين است فرمان
    بايست جنگيد با ظلم و طغيان
    گرچه عباس دلاور در نبرد كربلا
    مي‌شود در راه قرآن دستش از پيكر جدا
    از قيام كربلا مي‌كند محشر به پا
    اى اهل ايمان اين است زمان
    بايست جنگيد با ظلم و طغيان
    ***
    امروز كه روز‌ِ آقايى عشق است
    عزت مدينه، ذلت دمشق است
    اين قيامت كبرى ست
    يا قيام عاشوراست
    اى حسين عطشان
    آفتاب دين را به خضوع است
    بدترين غروب و بهترين طلوع است
    بشكفتن ارزشهات
    روز محو لغزشهاست
    از جوشش خونها، پر زند شفاعت
    در خانه دلها، در زند شفاعت
    تا كه را شود شامل
    همچو حر دريا دل
    اى حسين عطشان
    در خون شهيدان، انفجار نور است
    گرچه نقش آنان، پايان ستور است
    سينه‌هاى بشكسته
    ره به دشمنان بسته
    اى حسين عطشان
    اسلام يزيدى محكوم زوال است
    آيين حسيني، معراج كمال است
    طفل بي‌گناه او
    بهترين گواه او
    اين حسين عطشان
    ***
    اى اسير داغ تو تا ابد جانها
    اى به نامت سرفراز، نسل انسانها
    اى شهيد كربلا كشته راه خدا يا حسين يا حسين
    چون تو، كس قربان نشد در ره داور
    كرده ايثار خدا اصغر و اكبر
    شد تن خونين تو عزت و آيين تو
    تو سرت بر نيزه‌ها مشعل ايمان
    در اسارت مانده‌اند عترت قرآن
    شد سرت آيات نور گه به ني، گاهى تنور
    يا حسين آزادگان دل به تو بستند
    رهروان راه حق بر تو پيوستند
    نهضت حق راه تو عقش را درگاه تو
    خط نسل انقلاب، امتداد توست
    شيعه آرى زنده است تا به ياد توست
    اى عزيز فاطمه رهنماى ما همه
    منبع: ماهنامه سوره

       برچسب‌ها: نگاهى ديگر به تحريفات عاشورا
       
    + ۱۳۸۹/۰۹/۱۸

    امام حسین علیه‏السلام در کلام خداوند متعال

    امام حسین علیه‏السلام نگهبان وحی

    بی‏تردید مهم‏ترین دست‏آورد قیام امام حسین علیه‏السلام حفظ و تحکیم احکام اسلام است؛ چرا که اگر حماسه عاشورا نبود به سبب تحریفاتی که سردمداران حکومت‏های جائر در مبانی اسلامی ایجاد کرده بودند امروز از حقیقت اسلام اثری نمی‏ماند. به حق باید گفت «الاسلام محمدیّ الحدوث و حسینیّ البقاء» است؛ یعنی دینی که حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم از طرف خداوند آورد، به یاری فداکاری‏های امام حسین علیه‏السلام زمینه بقا و استمرارش فراهم شد. خداوند متعال در حدیث قدسی خطاب به پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم می‏فرمایند: «ای محمّد من حسین را نگهبان وحی قرار دادم و او را با شهادت عزیز و گرامی داشتم»، و این مؤید صادقی بر این مدعا است.

    امام حسین علیه‏السلام و آیه تطهیر

    به اتفاق علمای شیعه و سنی مفهوم اهل بیت در آیه: «انّما یریدُ اللّهَ لِیُذهِبَ عنکم الرِّجْسَ اهلَ الْبَیْتِ و یُطهّرکُم تطهیرا» شامل امام حسین علیه‏السلام نیز می‏شود. علامه «بهجت افندی» از علمای اهل سنت در این‏باره می‏نویسد: «امّت اسلامی بر این مطلب متفقند که این آیه در شأن پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و علی علیه‏السلام و فاطمه علیه‏السلام و حسن علیه‏السلام و حسین علیه‏السلام نازل شده است» از ام سلمه نقل می‏کنند که گفته است: «این آیه در منزل من بر پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نازل شد و رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم مصداق آن را علی و فاطمه و حسن و حسین علیهماالسلام ذکر کردند. من عرض کردم آیا من نیز مصداق این آیه هستم؟ حضرت فرمودند: تو در طریق خیر و منزلت خاصّ خودت قرار داری؛ اما مصداق اهل‏بیت نیستی».

    صالحین در قرآن و حسین علیه‏السلام

    در تفسیر آیه 69 سوره نساء که می‏فرماید: «... پیامبران و صِدّیقان و شهدا و صالحان کسانی هستند که خداوند متعال نعمت خود را بر آنان تمام کرده است، پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمودند: «منظور از پیامبران در این آیه منم و منظور از صِدّیقان برادرم علی علیه‏السلام و منظور از شهدا عمویم حمزه و منظور از صالحان دخترم فاطمه علیه‏السلام و فرزندانش حسن و حسین علیه‏السلام است».

    امام حسین و آیه «ذوی القربی»

    خداوند متعال در قرآن کریم به پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم چنین دستور می‏دهد: «به مردم بگو در امر رسالت مزد و اجری از شما نمی‏خواهم، جز این‏که به ذوی القربی مودّت و محبّت داشته باشید». مفسران در تفسیر «ذوی‏القربی» می‏نویسند: منظور از «ذوی القربی» علی و فاطمه علیه‏السلام و فرزندان آن‏دو هستند. حتی از بسیاری از علمای اهل سنت نقل شده که منظور پیامبر از «قُربی»، علی علیه‏السلام و فاطمه علیه‏السلام و دو پسر آن دو است و پیامبر این عبارت را برای آن‏که کاملاً در اذهان بماند سه مرتبه تکرار نمودند.

    امام حسین علیه‏السلام و آیه احکام

    علی علیه‏السلام و خانواده‏اش در زمان حیات پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به عنوان ادای نذر سه روز روزه به جای آوردند. هنگام افطار در هر سه روز نیازمندی به آنها مراجعه کرد و از آنها درخواست غذا کرد که هر سه‏بار مورد اجابت علی علیه‏السلام و خانواده‏اش قرار گرفت. هنگامی که پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم از ضعف و زردیِ رنگ ایشان پرسید، این آیه نازل شد: «یُطعمونَ الطَّعامَ علی حبُّه مسکینا و یتیما و اسیرا؛ این بزرگواران در راه رضای حق تبارک و تعالی مسکین و یتیم و اسیر را اطعام می‏کنند». و بدین‏سان خداوند علی، فاطمه حسن و حسین علیهماالسلام را می‏ستاید که چگونه با وجود نیاز به غذا، آن را در راه رضای خالق خود به بندگان دیگر او هدیه می‏کنند.
    منبع: پایگاه حوزه
    + ۱۳۸۹/۰۹/۱۸

    تآملی درعزت حسینی و عظمت عاشورا

    نويسنده: غلامرضا گلی زواره

    مفهوم عزت

    واژه «عزت‏» و صفت «عزیز» در فرهنگ اسلامی معنای خاصی دارد که با آنچه در بین مردم متداول می‏باشد، متفاوت است . عز در اصل به مفهوم شدت، غلبه و توانایی است و عزت رفعت و قوت را می‏رساند . چنان چه عزیز از صفات الهی و اسماء حسنی می‏باشد; یعنی خدایی که بر همه چیز غالب است (1) و قاهر و غالبی که در هیچ شرایطی مقهور و مغلوب نمی‏گردد . (2) انسانی که از این خصلت‏برخوردار است، با مناعت طبع و عزت نفسی که دارد، تن به امور ذلت‏آور نمی‏دهد . (3)
    عزت در زبان فارسی به معنای سرافرازی، بزرگواری، کرامت انسانی، ارجمندی و شرافت و ضد ذلت است . همچنین کسی که دیگری را بسیار دوست دارد، می‏گوید: او عزیز من است . و آنچه مورد علاقه آدمی باشد، چنین حالتی دارد . اما در فرهنگ قرآن و عترت، عزیز به کسی می‏گویند که در زندگی شکست‏ناپذیر است، بر تمامی قدرت‏ها غلبه یافته و پیروزی را به دست آورده است; عزتمندی مردم یعنی آن که در برابر هر منطقی و هر حرکتی صلابت دارند و قوی هستند .
    عزت در آدمی صفتی است قریب به حالت تکبر، که اولی پسندیده و دومی مذموم است; عزت، شناخت مرتبه راستین و واقعی هرکس و قراردادن خویشتن در جایگاهی است که باید قرار گیرد، و نیز ارج نهادن به چنین منزلتی که با اهتمام و گام نهادن در طریق فضیلت‏به دست آمده است . اما تکبر، نوعی جهالت نسبت‏به موقعیت‏خویش بوده و فردی که به چنین صفتی مبتلا می‏گردد، خود را در مقام برتر از دیگران قرار می‏دهد، بدون آن که شرایط، شایستگی و توانایی آن را داشته باشد . (4)
    روایت کرده‏اند: یکی از جاهلان، خطاب به امام حسین‏علیه السلام عرض کرد: در روش تو نوعی تکبر مشاهده می‏کنم؟ ! آن فروغ شهادت در پاسخ فرمود: «بل فی عزة; بلکه در وجود من عزت می‏باشد .» آن‏گاه امام این آیه را تلاوت فرمود: «فلله العزة و لرسوله و للمؤمنین‏» ; (5) عزت مختص خداوند، رسولش و مؤمنان است . (6)

    پرتوی از عزت الهی

    عزت از باب استعمال در معانی، به مفهوم غلبه، صعوبت، حمیت، غیرت و نفوذ ناپذیری به کار می‏رود . (7) از نظر قرآن، خداوند عزیز است; زیرا ذاتی است که هیچ چیزی بر او غالب نبوده و اوست که قاهر بر تمامی امور می‏باشد، و هر عزیزی در برابر قدرت الهی ذلیل می‏باشد، چرا که تمامی موجودات هستی، محتاج فیض الهی هستند و مالک چیزی برای خود نبوده‏اند مگر آن که پروردگار متعال به دلیل لطف و رحمتی که نسبت‏به آنان اعمال نموده، بهره‏ای از عزت خویش را به آن موجودات تفویض نموده است . (8)
    از آیه «من کان یرید العزة فلله العزة جمیعا» (9) بر می‏آید که عزت، نزد خداوند است و هرکس طالب آن می‏باشد باید از او بخواهد; زیرا عزت راستین، ذات پاک اوست و هیچ موجودی بالذات چنین ویژگی را ندارد . در قرآن 92 بار از خداوند با صفت عزیز یاد شده است و بر این اساس، او شکست‏ناپذیر مطلق می‏باشد; چنان‏چه در این کلام الهی می‏خوانیم: «و له الکبریاء فی السموات و الارض و هوالعزیز الحکیم‏» (10) ; در آسمان‏ها و زمین، بزرگی از آن اوست و او خدایی شکست‏ناپذیر و حکیم است .
    قرآن مجید که مبدا و منشا صفات نیک و خصال پسندیده را آفریدگار متعال می‏داند، در این آیه و آیات متعدد دیگری به صراحت و با تاکید، قدرت و غلبه را از آن «الله‏» شمرده است . در آیات پایانی سوره حشر نیز عزت و عظمت و کبریایی پروردگار، با شکوه و بلاغتی تمام وصف گردیده است . انسان براساس سرشت ملکوتی، خواهان عزت است; اما گاهی به جای عزت به چیزی دست می‏یابد که عزت نیست‏بلکه ذلت است و همچنین گاهی به گروهها و افرادی مراجعه می‏کند که عزتی به دست آورد، در حالی که عزتی نزد آنان وجود ندارد که به وی دهند . قرآن به روشنی این موضوع را بیان می‏کند: «الذین یتخذون الکافرین اولیاء من دون المؤمنین ایبتغون عندهم العزة فان العزة لله جمیعا» (11)
    آنانی که غیر از مؤمنان، کافران را به دوستی می‏گیرند، آیا سربلندی را نزد آنان می‏جویند (این تصوری باطل است) ; چرا که عزت، همه از آن خداوند است . بنابر این قرآن عزت و قدرتی را که توام با تحقیر فرد یا اجتماع اسلامی در برابر کافران سلطه‏جو و مستکبر باشد، باطل می‏داند و مؤمنان و پیروان واقعی خود را از دوستی به استیلاطلبان نهی می‏کند و دشمنی مخفی مخالفان را آشکار می‏نماید . (12)
    قرآن به مسلمانان هشدار می‏دهد که سرافرازی خود را حتی در امور سیاسی و اقتصادی در اتکا و امید به کافران جست و جو نکنند .
    عزت راستین در پرتو بندگی خالصانه خداوند، ترک رذایل و روی آوردن به فضایل به دست می‏آید; بنده خاص خداوند نه اسیر هوس‏های آلوده و تمایلات نفسانی می‏گردد و نه خودباخته قدرت‏های پوشالی می‏شود . به همین دلیل، امام صادق‏علیه السلام فرموده‏اند:
    «بدان که به راستی عزت ندارد آن که در برابر خداوند خواری نکند و آن که برای حق تواضع نمی‏نماید، رفعتی به دست نخواهد آورد .» (13)
    در فرهنگ اهل‏بیت‏علیهم السلام نیز به مؤمنان اجازه ذلت و خواری داده نشده است .
    عزت و عظمت معنوی و فکری، از برتری‏های عبادی و علمی سرچشمه می‏گیرد و دشمنان اسلام و مؤمنین، هر قدر در برخی فنون و علوم مهارت هایی کسب کرده باشند، در برابر قدرت، حکمت و علم الهی عاجزند و قابل اعتماد و اتکا نمی‏باشند . البته این موضوع منافاتی با بهره‏گیری علمی و فنی از آنان ندارد بلکه منظور، غفلت از خداوند و ایجاد ارتباط صمیمی با اهل کفر و نفاق است . امام حسین‏علیه السلام در دعای عرفه، خداوند را چنین مخاطب قرار می‏دهد:
    «یا من خص نفسه بالسمو و الرفعة فاولیاؤه بعزة یعتزون; ای آن که ذات خود را به رفعت و علو و عظمت، مخصوص گردانیدی و دوستان خویش را به عزت خود، عزیز ساختی .»

    شکوفه‏های شکوهمند

    حضرت علی‏علیه السلام که عزت و عظمت‏خویش را در عبودیت‏حضرت حق و فداکاری در راه توحید می‏دانست، در سیره تربیتی خویش به تکریم فرزندان خود مبادرت کرد و راه رسم عزت و اقتدار معنوی را به آنان آموخت . آن امام مؤمنان برای آن که کرامت‏های انسانی را در اولاد خویش تقویت کند، در حضور مردم از آنان پرسش‏های علمی می‏نمود و پاسخ سؤالات مردم را به آنان محول می‏کرد . روزی امام علی‏علیه السلام از امام حسن و امام حسین‏علیهما السلام در چند موضوع سؤالاتی کرد و هریک از آن دو بزرگوار با جملاتی کوتاه، جواب‏های حکیمانه و خردمندانه دادند; سپس حضرت علی‏علیه السلام متوجه شخصی به نام «حارث اعور همدانی‏» گردید و فرمود: «این سخنان حکیمانه را به فرزندان خود بیاموزید; زیرا موجب تقویت عقل، تدبیر و رای صاحب آنان می‏گردد .» (14)
    این رفتار، شخصیت مستقل و عزت نفس را در روحیه امام حسن و امام حسین‏علیهما السلام تقویت نمود و آن دو امام همام تحت این تربیت‏ها چنان شخصیتی را به دست آوردند که رسول اکرم‏صلی الله علیه وآله وسلم در ماجرای بیعت‏با این دو عزیزش بیعت کرد با آن که سن آن دو از شش سال کمتر بود . (15)

    عواطف رسول اکرم‏صلی الله علیه وآله وسلم; بذرهای عظمت

    امام حسن و امام حسین‏علیهما السلام مورد توجه رسول اکرم‏صلی الله علیه وآله وسلم بودند و شدت اشتیاق پیامبر نسبت‏به این دو فرزند، موجب شده بود که همگان آن دو کودک را تکریم و دوست‏بدارند . بدیهی است آن آخرین سفیر الهی جویباری از چشمه جوشان خویش را در وجود آن دو بزرگوار جاری و ساری می‏دید که این گونه در برخورد با آن بزرگواران، از خود محبت‏بروز می‏داد و شدیدترین عواطف را نثارشان می‏نمود . آن پیامبر الهی با بصیرت باطن و از ورای زمان و مکان، حقایقی را مشاهده می‏کرد و با چشم دل می‏دید که فرزندانش برای بازگرداندن عزت به اسلام و مسلمین، کوشش می‏کنند و در این راه، جانبازی می‏نمایند . بیش از شصت تن از علمای اهل سنت، با اندک اختلافی و با سندهای گوناگون، از رسول اکرم نقل کرده‏اند: «حسین منی و انا من حسین‏» (16)
    فرهنگ عاشورا از ذلت و عزت، چهره دیگری نشان داد . بر سرهدف ماندن و در راه، جان دادن، عزت است; از هدف مقدس ست‏برداشتن و به دلیل ترس از مرگ عقب نشینی کردن، مساوی با ذلت می‏باشد . مشکل اساسی بنی‏امیه در این بود که با امامی روبه رو شدند که نه می‏توانستند از راه تمایلات نفسانی در او نفوذ کنند و نه از راه لشکر کشی، قتل و غارت . سید شهیدان سختی‏ها را با سیمایی بشاش و ابهت معنوی و اقتداری روحانی استقبال می‏کرد; پایداری، استقامت، مناعت طبع و عزت نفس او فوق العاده بود . آنگاه که شمر بن ذی الجوشن با فرمانی شدید، مبنی بر جنگ با امام یا تسلیم مطلق او، به کربلا وارد گردید، عمر بن سعد پس از آگاهی از دستور عبیدالله بن زیاد، به شمر بانگ زد و گفت:
    وای برتو! کار را بر من تباه کردی . به خدا قسم! حسین کسی است که روح پدرش علی‏علیه السلام میان دو پهلوی اوست; هرگز تسلیم نمی‏شود . (17)
    و بنا به نقلی دیگر، گفت:
    سوگند به خداوند! حسین مناعت طبع و زور نشنوی را در میان دو پهلوی خود دارد . (18)
    آن انسان والا در روز عاشورا در حالی که میان آن همه دشمن خون آشام و لجوج محصور بود و بسته شدن آب و ناله و فریاد زنان و اطفال امام را به شدت ناراحت می‏نمود و خطر مرگ وی، فرزندان، برادران و یارانش را تهدید می‏کرد و آینده خوفناک در انتظار زنان، و اطفالش بود با کمال اطمینان و اعتماد به نفس، به یارانش فرمود:
    خداوند به کشته شدن شما و من در این روز، اجازه داده است; خویشتن‏داری و جهاد کنید . این خدای من است که اجازه داده است من و همه یاران پیر و جوانم امروز در راه حق و به دلیل پایدار ماندن فضیلت و عدالت، طعمه شمشیر بنی‏امیه گردیم و اهل بیتم به اسارت افتند تا کلمه عزت در قاموس زندگی من ثبت گردد و مردم بدانند حقیقت آن نیست که پیوسته دست ظالم را ببوسند و او را در مقدرات مردم آزاد بگذارند . (19)
    عبیدالله بن زیاد، کارگزار اموی در بصره و کوفه، چون خواست پس از هلاکت‏یزید از بصره بگریزد، لباس زنانه بر تن کرد و مردی را پشت‏سرش سوار کرد که به شورشیان می‏گفت: کنار روید، این زن از خاندان من است; به حرم‏سرای عبیدالله زیاد آمده بود، اکنون می‏خواهم او را ببرم .
    او با این شیوه ننگین و توام با حقارت و ذلت، گریخت و با تمسک به پستی و خواری، خود را از مرگ نجات داد . (20)
    اما سومین فروغ امامت و ستاره پرتابش حماسه و ایثار، در بحبوحه خونین روز عاشورا، در میان گروه کثیری از دشمنان و در حالی که در محاصره کامل لشکر تباهی و پلیدی قرارگرفته بود، وقتی با پیشنهاد بیعت‏با یزید رو به رو گردید تا از آن معرکه خونین و اضطراب برانگیز رهایی یابد، در نهایت‏شهامت، عظمت فضایل انسانی و شکوه عزت و کرامت را نشان داد و اعلام فرمود:
    «والله لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید» ; (21) سوگند به پروردگار! هرگز دستم را همانند دست افراد ذلیل و زبون به شما نمی‏دهم و همچون بردگان از مقابل شما نمی‏گریزم .»
    روز عاشورا آنگاه که عده‏ای از یاران امام به شهادت رسیدند، او به جای این که با مشاهده پیکر خونین آن فداکاران با اخلاص، نگران و محزون گردد و دست تضرع به سوی دشمنان دراز کند، با استواری و استقامت کامل فرمود:
    به پروردگارم قسم! به هیچ کدام از خواسته‏های این‏ها تن در نمی‏دهم تا خدای خویش را ملاقات کنم در حالی که به خون خود آغشته‏ام . (22)
    امام بدین گونه، طریق خود را اعلام نمود تا تمامی حق جویان به شیوه او تاسی کنند و جز در برابر خدا سرفرود نیاورند و بندگی نکنند . از این‏رو، در سخنی دیگر خطاب به افراد زبون و ذلت پیشه فرمود: «هیهات منا الذله; (23) هیهات که ما زیر بار ذلت‏برویم .» و پس از آن تصریح فرمود که در قیام او شکستی وجود ندارد .

    منطق حسینی و امتناع از بیعت

    محور منطق امام حسین‏علیه السلام این است که زندگی در زیر سلطه اهل ستم و افراد ضد حق، مرگ است و کشته شدن در راه مبارزه با آنان، حیات آفرین می‏باشد: «انی لا اری الموت الا السعادة و لا الحیاة مع الظالمین الا برما; (24) به درستی که من مرگ در راه مبارزه با حکومت‏ستمگران را، نابودی تلقی نمی‏کنم بلکه این مرگ را زندگی توام با سعادت، و زیستن با ظالمان را، مرگی آمیخته به فلاکت می‏دانم .»
    این بیان درخشان، اساس خطبه‏ها و نامه‏های نورانی حضرت را تشکیل می‏دهد و هماهنگی و همگامی حرکت او را با بعثت نبوی و مجاهدت‏های حضرت علی‏علیه السلام به اثبات می‏رساند و ریشه‏های اصلی نهضتش را روشن می‏کند .
    در این سخن نکته‏ای نهفته که تجلی آن را افزایش می‏دهد و آن، این است که امام نه تنها تسلیم در برابر ظالم را، بلکه اساسا زیستن با اهل ستم را، مرگی واقعی می‏داند . منطق امام حسین‏علیه السلام این است که: حتی اگر امویان و غاصبان حکومت و افراد ضد قرآن و سنت نبوی، وی را مورد اکرام و حمایت قرار دهند، بازهم زندگی با آنان را زبونی و خواری می‏داند . و این گونه سازش، ننگی است که با ایمان و کرامت انسانی سازگاری ندارد . همزیستی و موافقت و سکوت در برخورد با متجاوزان به حریم الهی روا نمی‏باشد . تسلیم در مقابل ستمگران، برای اعتقادات دینی خطر اساسی دارد و باید «مرگ سرخ‏» توام با «شرافت‏» را بر زندگی سیاه و ذلیلانه ترجیح داد و به حماسه‏ای شکوهمند که شیوه مردان حق است، مترنم گردید .
    سرچشمه این بینش شگفت‏انگیز و شهامت وصف‏ناپذیر، ایمان و باوری راستین است که دل و روح مردان خدا را از تعلقات مادی و فناپذیر می‏رهاند . چنین ایمانی در حد بسیار عالی در تمامی مراحل زندگی آن امام و یارانش قابل مشاهده است . چنین ویژگی‏هایی موجب گردید که رسول اکرم‏صلی الله علیه وآله وسلم در باره امام حسین‏علیه السلام بفرماید:
    «ان الحسین بن علی مصباح هدی و سفینة النجاة و امام خیر و یمن و عز و فخر; (25) یعنی حسین بن علی‏علیهما السلام چراغ هدایت، کشتی نجات و پیشوای سعادت و خجستگی و امام عزت و افتخار است‏» .
    مساله عاشورا یک نزاع عادی و معمولی میان حاکمی فاسد و رهبری فداکار نبود، بلکه حضرت اباعبدالله‏علیه السلام به عنوان بزرگ‏ترین پاسدار اسلام ناب‏محمدی، موقعیت‏حاکم بر اسلام و مسلمین را به گونه‏ای می‏بیند که اگر اقدامی سریع انجام نگیرد، زحمات رسول اکرم‏صلی الله علیه وآله وسلم، فداکاری‏های امیرمؤمنان‏علیه السلام، تلاش‏های فاطمه زهراعلیها السلام و امام حسن مجتبی‏علیه السلام و یاران آن بزرگواران خنثی خواهد گردید .
    یزید و مزدوران اموی در شهر پیامبر چنین خواسته‏اند که قبل از انتشار خبر هلاکت معاویه و پیدایش عکس العمل های مردم در باره گذشته‏های معاویه و شومی خلافت‏به ناحق یزید، از امام حسین‏علیه السلام بیعت‏بگیرند تا در توطئه‏های ناجوان‏مردانه خود توفیقی به دست آورند . امام بدون هیچ درنگ و تاملی خطاب به عبدالله بن زبیر که آینده‏ای مبهم و دو راهی خطرناکی را در مقابل خویش مشاهده می‏کرد و نظر امام را در خصوص بیعت‏با یزید جویا شده بود - فرمود:
    «من هرگز با او بیعت نمی‏کنم . زیرا یزید مرد شرابخوار، سگ باز، آلوده به انواع معاصی و ستم‏ها و غرق در آلودگی و تباهی می‏باشد و شایسته خلافت و لایق زمامداری مسلمانان نخواهد بود و با همین اندیشه و عزم راسخ، حاکم مدینه (ولید) را ملاقات می‏کنم .» امام که آشفتگی را در چهره عبدالله بن زبیر ملاحظه می‏نمود . با اراده‏ای راستین و درک راه مقاومت و مبارزه برای حفظ حیات دینی جامعه، به وی یاد آور شد:
    «من کسی نیستم که زیر بار ذلت‏بروم و با بی‏تدبیری خود را به آ سانی در پنجه دشمن اسلام و قرآن گرفتار سازم .»
    آنگاه نزد حاکم مدینه رفت و به وی تفهیم نمود:
    من حسینم و به راه امویان نه تنها گرایشی ندارم بلکه به حکم مسئولیت‏شرعی و دینی و مقام ولایت، موظف به مبارزه و مخالفت‏با ناپاکان مسلمان نما هستم . و چون خواست از نزد وی برود، مروان که در آنجا حضور داشت‏با غرور خاصی ولید را خطاب کرد و گفت: دست از او مدار، اکنون فرصت مناسبی است که یا از او بیعت‏گیری یا کارش را یکسره نمایی . امام با شنیدن نغمه‏های شوم مروان، بر آشفت و او را با نهایت کوچکی و پستی خطاب کرد و فرمود:
    ای فرزند بدکاری! نه تو و نه ولید، هیچ کدامتان نمی‏توانید مرتکب چنین کشتاری شوید . حال که سخن بدین‏جا رسید، گوش کن تا برایت‏حقیقت را بگویم: مائیم خاندان نبوت و رسالت، فرشتگان آسمانی در خانه ما رفت و آمد می‏نمودند و خدای بی‏همتا ما را در آفرینش هستی مقدم داشت و مهر خاتمیت‏بر خاندان ما زد . یزید مردی فاسق و قاتل، و گناه‏کار است و مثل من، با مثل او هرگز بیعت نمی‏کند .
    مروان و ولید که در انتظار چنین مقاومتی از جانب سالار شهیدان نبودند، در برابر اقتدار معنوی امام حسین‏علیه السلام مبهوت ماندند و آن حضرت بی‏درنگ، بودن آن که فرصتی به آن نابکاران بدهد، محل اقامت ولید را ترک نمود . با این همه، مروان آرام نگرفت و در فکر نقشه‏ای بود تا با اجرای آن، امام سوم را به بیعت‏با یزید وادار نماید . به همین دلیل تصمیم گرفت‏بار دیگر با امام رو به رو شود و آخرین نغمه‏های شوم خود را از حلقوم خویش خارج نماید . او در دیداری خطاب به حسین بن علی‏علیه السلام گفت: ای اباعبدالله! من تو را نصیحت می‏کنم! نصایح مرا گوش کن و بپذیر و با یزید بیعت کن که برای دین و دنیایت‏بهتر است . امام در جوابش با صراحت و شهامت فرمود:
    با اسلام، باید وداع کرد هنگامی که رهبری امت اسلامی به عهده فردی چون یزید ناپاک گذارده شود . به خدا قسم! از جدم رسول اکرم‏صلی الله علیه وآله وسلم شنیدم که فرمود: «رهبری بر آل ابوسفیان حرام است .» (26)
    محمد حنفیه فرزند دیگر امیرمؤمنان‏علیه السلام خدمت امام حسین‏علیه السلام رسید و از سر خیرخواهی به آن حضرت توصیه نمود که برای خودداری از بیعت‏با یزید، به جای دور دست رود و مردم را به یاری فراخواند و بدین ترتیب، از جنگی نابرابر و کشته شدن بپرهیزد .
    امام در جوابش فرمود:
    برادرم! به خدا سوگند! اگر در تمام دنیا هیچ پناهگاهی نباشد، هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد . (27)
    بدین گونه با وجود همه توصیه‏ها در ماندن و بیعت نمودن با یزید و یا رفتن و گریختن از پیش دشمنان، امام حسین‏علیه السلام در تدارک نهضتی بود که برای همیشه به همگان درس عزت آموزد .

    پي نوشت :

    1 . لسان العرب، ابن منظور، ذیل عز .
    2 . الفردات فی غریب القرآن، راغب اصفهانی، ذیل عز .
    3 . مجمع البیان لعلوم القرآن، فضل بن حسن طبری، ج 3، ص 193 .
    4 . ر . ک: اقرب الموارد فی فصح العربیه و الشوارد، سعید الخوری، الشرتونی اللبنانی، ذیل عز .
    5 . منافقون/8 .
    6 . بحارالانوار، ج 44، ص 198 .
    7 . المیزان فی تفسیرالقرآن، طباطبایی، ج 17، ص‏20 .
    8 . همان، ص 22 و 23 .
    9 . فاطر/10 .
    10 . جاثیه/37 .
    11 . نساء/139 .
    12 . ر . ک: آل‏عمران/118 .
    13 . روضه کافی، کلینی، ج 8، ص 242 .
    14 . کودک از نظر وراثت و تربیت، محمدتقی فلسفی، ج 2، ص 98 .
    15 . همان، ص 97 .
    16 . ر . ک: ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 275 - 265 .
    17 . ارشاد، شیخ مفید، ص 213 .
    18 . تاریخ طبری، ج 4، ص 315 .
    19 . اثباة الوصیه، مسعودی، ص 216 .
    20 . الامامة و السیاسة، ابن قتیبه، ج 2، ص 21 .
    21 . ارشاد، ص، 218; البدایة و النهایة، ج 8، ص 194; انساب الاشراف، ج 3، ص 188; اعلام الوری، ص 238 .
    22 . نفس المهموم، ص 633 .
    23 . شرح نهج البلاغه، ابن ابی‏الحدید، ج 3، ص 249; مقتل خوارزمی، ج 2، ص 7; اثباة الوصیة، ص 142; تحف العقول، ص 171 .
    24 . تاریخ طبری، ج 4، ص 305; تحف العقول، ص 245 .
    25 . عیون اخبارالرضا (ع)، ج 1، ص 60 .
    26 . الکامل فی‏التاریخ، ابن اثیر، ج 4، ص 7 - 5; اللهوف، سیدبن طاووس، ص 11; ناسخ التواریخ، (حالات سیدالشهداء)، ج 1، ص 152، 154 و 380 ; راه حسین، عباسعلی اسلامی، ص 21 - 19; درسی که حسین به انسانها آموخت، شهید هاشمی‏نژاد، ص 210 - 207 .
    27 . مقتل خوارزمی، ج 1، ص 188; الفتوح، ابن اعثم کوفی، ج 5، ص 32 .

    منبع: فصلنامه کوثر

       برچسب‌ها: تآملی درعزت حسینی و عظمت عاشورا
       
    + ۱۳۸۹/۰۹/۱۸

    علماء و توسل به امام حسین علیه‏السلام

    کرامت علمی

    مرحوم آیت اللّه‏ سیدعلی طباطبایی، از دانشمندان بزرگ شیعه، هنگام نوشتن کتاب ریاض المسائل برای نگارش احکام قبله با مشکل روبه‏رو شد؛ زیرا با علم هیئت و نجوم آشنایی نداشت. ایشان از یک استاد علم هیئت خواست برخی از مسائل آن علم را که با مبحث قبله ارتباط داشت به او بیاموزد. آن شخص نیز بدون در نظر گرفتن شأن و احترام آن عالم بزرگ، همراه با غرور و منّت درخواست ایشان را پذیرفت. آن عالم شریف از برخورد متکبّرانه وی دلگیر شد و شب را تا صبح در حرم امام حسین علیه‏السلام به عبادت و راز و نیاز گذراند و از خدا خواست تا به برکت وجود حضرت سیدالشهدا مطالب ضروری علم هیئت را به او افاضه کند. چنین نیز شد و ایشان بدون آنکه علم هیئت را نزد کسی بیاموزد، مباحث قبله را بدون مشکل نوشت.

    الهام مرثیه

    محدّث بزرگ مرحوم میرزا حسین نوری رحمت ‏الله علیه، نویسنده کتاب شریف مُستدرَک الوسائل می‏گوید که مرحوم شیخ جعفر شوشتری برای من نقل کرد: در اوایل تحصیل علوم دینی به کتاب‏های مواعظ و مصائب اهل بیت علیهم‏السلام تسلط کافی نداشتم. به همین دلیل، در ماه رمضان بر روی منبر از کتاب تفسیر صافی و در ایام محرم از یک کتاب مرثیه، استفاده می‏کردم و از روی آن می‏خواندم. شبی با خود گفتم: «تا کی من باید از روی کتاب بخوانم». در همان لحظات به خواب رفتم. در عالم رؤیا به خیمه امام حسین علیه‏السلام وارد شدم و به آن حضرت سلام کردم. حضرت مرا نزدیک خود نشاند و به حبیب بن مظاهر فرمود: «این مهمان ماست». ما که آب نداریم از او پذیرایی کنیم. غذایی آماده ساز ونزد میهمانمان بیاور». حبیب غذایی نزد من گذاشت. از آن چند لقمه‏ای خوردم و از خواب بیدار شدم. در آن هنگام قدرت سخنوری و اشاره به مصیبت‏های امام حسین علیه‏السلام را بیش از گذشته در خود احساس می‏کردم و حس کردم این امور به من الهام شده است.

    طول عمر در سایه توسل

    آیت اللّه‏ حاج شیخ عبدالکریم حائری، موسس حوزه علمیه قم می‏گوید: هنگامی که در کربلا بودم، شبی در خواب دیدم که شخصی به من گفت: «کارهایت را انجام بده، سه روز دیگر خواهی مرد» پس از بیدار شدن گفتم، البته خواب است. شاید تعبیر نداشته باشد. روز سه‏شنبه و چهارشنبه به درس مشغول بودم و خواب از خاطرم رفت. روز پنج‏شنبه به باغ مرحوم سیدجواد رفتیم. آنجا لرز شدیدی مرا گرفت. هر چه روانداز بود روی من انداختند، ولی من در میان آتش تب می‏سوختم. گفتم: «زودتر مرا به منزل برسانید». به یاد خواب سه شب پیش افتادم و نشانه‏های مرگ را در خود دیدم. ناگهان دو نفر بر من آشکار شدند و دو طرفم نشستند و گفتند: «اَجَل این مرد رسیده است، مشغول قبض روح او شویم». در این هنگام، با توجه عمیق قلبی به امام حسین علیه‏السلام متوسل شدم و گفتم: «ای حسین عزیز! دستم خالی است. زاد و توشه‏ای برای آخرت تهیه نکرده‏ام». ناگهان شخصی نزد آن دو آمد و گفت: «سیدالشهدا فرمودند: شیخ عبدالکریم به ما توسل کرد و ما هم در پیشگاه خدا از او شفاعت کردیم که مرگش را به تأخیر اندازد».

    شفای چشم با تربت امام حسین(علیه السلام)

    آیت اللّه‏ العظمی بروجردی، از مراجع بزرگ تا پایان عمر (88 سالگی)، چشمانش خوب می‏دید و به عینک نیاز نداشت. آن بزرگوار روزی راز این امر را چنین بیان فرمودند: «من در بروجرد چشم درد سختی داشتم که از معالجه آن نتیجه‏ای نگرفتم. همه پزشکان بروجرد از مداوای آن مأیوس شده بودند. روز عاشورا، دستجات سینه‏زنی، طبق معمول به منزل ما می‏آمدند. من در حالی که هیئت عزادار را می‏نگریستم و اشک می‏ریختم و از ناحیه درد چشم نیز ناراحت بودم، گویا به دلم الهام شد که کمی از گِلی را که عزاداران به مناسبت عاشورای حسینی به سر و صورت مالیده‏اند، بردارم و به چشم بمالم. در همان لحظه‏ای که این کار را کردم احساس آرامش نمودم و به طور کلی درد چشمم، رفع شد و دیگر به عینک محتاج نشدم. بعدها در چشم خود نور و جلایی یافتم که خطوط بسیار ریز را نیز می‏دیدم».

    اشک خالص

    عشق به ساحت مقدس حسینی، در میان دانشمندان دینی جلوه بیشتری دارد. آنان توانسته‏اند عقل را با عشق سازگار سازند. آیت اللّه‏ العظمی گلپایگانی، از مراجع بزرگ تقلید، که ولادت وی در سایه توسل پدرش به آستان اهل بیت صورت گرفت، همواره برای امامان معصوم مجالس سوگواری برپا می‏کرد. حاج آقا باقر گلپایگانی می‏گوید: «یکی از روزهای دهه اول محرم بود که یکی از خطیبان بر روی منبر مصیبت می‏خواند و اشک از چشمان آیت اللّه‏ گلپایگانی جاری بود. پس از پایان جلسه، خواستم قطره چشمی را که در ساعت مقرر باید در چشم ایشان می‏چکاندم، بریزم. ولی فرمودند: گرچه من به طهارت همه داروها قائل هستم، اما نمی‏خواهم اشک چشمانم با چیز دیگری مخلوط شود».

    راز آن پارچه سبز

    فرزند فیلسوف بزرگ معاصر، علامه محمد تقی جعفری رحمت ‏الله علیهمی‏گوید: «پدرم سه ساعت پیش از رحلت، با اشاره از من چیزی درخواست می‏کرد، ولی من متوجه درخواست او نمی‏شدم. سرانجام پس از حدود 2 ساعت، منظور پدر را فهمیدم. ایشان پلاکی داشت که نام خدا و امامان روی آن حک شده بود و دور آن پارچه سبزی پیچیده شده بود. این پارچه را یکی از دوستانش از کربلا آورده بود. منظور پدر همان پارچه سبز بود. من به سرعت به محلی که آن پارچه سبز بود رفتم. زمان رفت و برگشت من یک ساعت به طول انجامید. همین که وارد بیمارستان شدم، پرستار خبر رحلت پدر را داد. پارچه سفید روی استاد را کنار زدم و در حالی که به شدت متأثر بودم و می‏گریستم و خود را به خاطر دیر رسیدن سرزنش می‏کردم، پارچه سبز را روی صورت استاد گذاشتم. دیدم ایشان چشم‏هایش را باز کرد و لبخند زد و سپس آنها را بست».

    راه کمال از منظر علامه طباطبایی(رحمت الله علیه)

    توسل به حضرت ابا عبداللّه‏ الحسین علیه‏السلام یکی از راه‏های سلوک معنوی است و حضرت به آرزومندان راه خدا عنایتی خاص دارد. فیلسوف بزرگ و مفسر قرآن، علامه طباطبایی، یکی از راه‏های پیشرفت در مسیر سلوک به سوی خدا را توسل به امام حسین علیه‏السلام می‏دانند. یکی از شاگردان علامه می‏گوید: «شنیدم وقتی که علامه در عتبات عالیات بودند، به توسل و اشک بر امام حسین علیه‏السلام و شرکت در مجالس عزاداری مراقبت داشتند و در دستورات اخلاقی خود به نقل از اساتیدشان می‏فرمودند: هیچ کس به هیچ مرتبه‏ای از معنویت نرسید و گشایش و فتح‏بابی [از ابواب معارف] نکرد، مگر در حرم مطهر امام حسین علیه‏السلام یا در توسل به آن حضرت».

    شفاعت کتیبه‏

    آستان مقدس امام حسین علیه‏السلام و محفل سوگواری آن حضرت، تنها مکانی است که همه، بدون توجه به رتبه و شخصیت، سر خضوع فرود می‏آورند و اشک می‏ریزند. عالمان و دانشمندان، چون به مقام آن حضرت آشنایی عمیق‏تری دارند، بیشتر فروتنی می‏کنند. آورده‏اند، با اینکه حضور مفسر بزرگ علامه طباطبایی در هر مجلسی به آن عظمت می‏بخشید، ولی ایشان در سوگواری برای سالار شهیدان، امام حسین علیه‏السلام همچون مردم عادی شرکت می‏کرد و عقیده‏اش به اندازه‏ای بود که می‏گفت: «این کتیبه‏های سیاه که بر در و دیوار حسینیه و محل عزاداری نصب کرده‏اند، ما را شفاعت می‏کنند».

    موفقیت، مرهون محبت و اشک

    توسل به امام حسین علیه‏السلام و شرکت در مجالس عزاداری، مایه پیشرفت علمی و کسب موفقیت‏های عالی است. یکی از شاگردان علامه طباطبایی می‏گوید: «علامه طباطبایی در بیشتر مجالس روضه و مرثیه‏های روز جمعه شرکت می‏کرد و گاه چنان از شنیدن مصایب کربلا و امامان منقلب می‏شد که زار زار می‏گریست و تمام بدنش می‏لرزید. بی‏گمان بسیاری از موفقیت‏های او مولود همین خصلت بود. دلباختگی و شیفتگی وی به خاندان پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تا حدی بود که وقتی مجالس مصیبت برپا می‏شد، کتاب و تحقیق و علم را به کناری می‏نهاد».
    می‏گویند: «علامه طباطبایی در هیچ روزی از ایام سال، درس و بحث خود را تعطیل نمی‏کرد مگر در روز عاشورا که کارهای علمی خود را ترک می‏کرد». ایشان در ایام محرم و صفر به خواندن زیارت عاشورا اهتمام داشتند و بر آن تأکید می‏کردند.

    پیاده تا کربلا

    مهم‏ترین ویژگی علامه امینی، نویسنده توانای کتاب گران‏سنگ الغدیر را باید عشق و محبت کامل وی به خاندان عصمت و طهارت دانست؛ چنان‏که هنوز صدای گریه‏ها و توسل ایشان در حرم امیرالمؤمنین، طنین‏انداز است. او به امامان معصوم بسیار متوسل می‏شد و هیچ‏گاه زیارت عتبات عالیات را ترک نمی‏کرد. هنگام ورود به حرم امامان علیهم‏السلام با صدای بلند می‏گریست؛ به گونه‏ای که گریه‏ها و ناله‏هایش در رثای اهل بیت، همگان را دگرگون می‏کرد. می‏گویند: «در ایام عاشورا و فاطمیه حالش متغیر می‏شد و با صدای بلند می‏گریست. زیارت کربلا را در شب‏های جمعه ترک نمی‏کرد. گاه مسافت 78 کیلومتری نجف ـ کربلا را به همراه دوستانش در مدت سه روز یا بیش‏تر با پای پیاده می‏پیمود و در طول راه، مردم روستاهای اطراف را ارشاد می‏کرد».

    خونی با رنگ خدایی

    انس و الفت با تربت شهید کربلا، احیاگر حماسه‏های عاشوراست. علامه امینی می‏گوید: «آیا بهتر نیست، محل سجود از خاک و تربتی باشد که در آن، چشمه‏های خونی جوشیده است که رنگ خدایی داشته است؟ تربتی آمیخته با خون کسی که خداوند، او را پاک قرار داده و محبت او را اجر رسالت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم شمرده؛ خاکی که با خون سرور جوانان بهشت و ودیعه محبوب پیامبر و خدا عجین گشته است».
    منبع: پایگاه حوزه
    + ۱۳۸۹/۰۹/۱۸

    عاشورا و امام حسین علیه‏السلام از نگاه اندیشمندان اهل سنت

    شیخ عبدالله علایی

    شیخ عبداللّه علایلی از علمای سنی لبنان درباره قیام امام حسین علیه‏السلام می‏نویسد: «برای همه متفکران مسلمانِ آن روزگار، ثابت شده بود که یزید با توجّه به اخلاق خاص و تربیت مشخص آن‏چنانی، شایستگی در دست گرفتن زمام جامعه اسلامی را ندارد. برای هیچ مسلمانی سکوت در آن موقعیّت هرگز جایز نبود و وظیفه آنان مخالفت و اعتراض آشکار بود. در این صورت قیام حسین علیه‏السلام در حقیقت اعلام نامزدی خود برای حکومت نبود؛ بلکه ذاتا و بیش از هرچیز این کار اعتراض به ولایت یزید به شمار می‏رود. گواه این ادعا گفتار خود امام حسین علیه‏السلام است به ولید وقتی از امام حسین علیه‏السلام درخواست کرد که با یزید بیعت کند. حضرت فرمودند: یزید فاسقی است که فسقش نزد خدا آشکار است».

    توفیق ابوعلم

    توفیق ابوعلم، از علمای معروف اهل سنت مصر، در تحلیل نهضت عاشورا و قیام امام حسین علیه‏السلام می‏نویسد: «... امام حسین علیه‏السلام قصد کربلا کرد تا از یک سو دست به قیام بزند و از سوی دیگر از بیعت با یزید خودداری کند. هرچند برای او روشن بود که این قیام و امتناع از بیعت با یزید منجر به قتل او خواهد شد؛ زیرا اگر او با یزید بیعت می‏کرد یزید در صدد به وجود آوردن تغییرات اساسی در دین اسلام بر می‏آمد و بدعت‏های زیادی را بنا می‏نهاد. به همین دلیل است که گفته‏اند: حسین خود و خانواده و فرزندانش را فدای جدش کرد و ارکان حکومت بنی‏امیه هم جز با قتل او متزلزل نمی‏شد... بنابراین حسین برای طلب دنیا و مقام و... قیام نکرد؛ بلکه می‏خواست احکام خدا را به اجرا درآورد».

    خالد محمّد خالد

    خالد محمّد خالد، از علمای اهل سنت مصر، قیام امام حسین را صرفا برای حفظ دین اسلام معرفی کرده، می‏نویسند: «امام حسین علیه‏السلام برای حفظ دین دست به فداکاری زد. از آن‏جا که اسلام پایان‏بخش و در یک کلمه عصاره همه ادیان است، لذا حفظ آن هم از اهم کارهایی است که مؤمنان باید بدان اهتمام بورزند. تلاش‏های صادقانه پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و ائمه اطهار علیه‏السلام و اولیای بزرگوار همه و همه برای حفظ این دین بوده است. بنابراین موضوعِ قیام عاشورا نیز حفظ دین بود؛ چرا که در آن زمان نیاز زیادی به حفظ دین احساس می‏شد... پس امام علیه‏السلام برای انجام دادن امور عاطفی یا حتی کمک به دیگران فداکاری نکرد؛ بلکه هدف اصلی او فداکاری برای حفظ دین خدا بود».

    محمدعلی جناح

    محمدعلی جناح، رهبر فقید پاکستان، می‏گوید: «هیچ نمونه‏ای از شجاعت، بهتر از آنچه امام حسین نشان داد در عالم پیدا نمی‏شود. به عقیده من تمام مسلمین باید از شهیدی که خود را در سرزمین عراق قربان کرد، پیروی نمایند».

    عباس محمود العقّاد

    عباس محمود العقّاد نویسنده و ادیب بزرگ مصری، می‏نویسد: «جنبش حسین از بی‏نظیرترین جنبش‏های تاریخی است که تا کنون در زمینه دعوت‏های دینی یا نهضت‏های سیاسی پدیدار گشته است... دولت اموی پس از این جنبش به قدر عمر یک انسان طبیعی دوام نیافت و از شهادت حسین تا انقراض آنان بیش از شصت و اندی سال نگذشت».

    عبدالرحمن شرقاوی

    عبدالرحمان شرقاوی نویسنده مصری می‏نویسد: «حسین علیه‏السلام شهید راه دین و آزادگی است. نه تنها شیعیان باید به نام حسین ببالند، بلکه تمام آزادمردان دنیا باید به این نام شریف افتخار کنند».

    عبدالحمید جُودَة السَّحار

    عبدالحمید جودة السّحار، نویسنده مصری، می‏گوید: «حسین علیه‏السلام نمی‏توانست با یزید بیعت کند و به حکومت او تن بدهد، زیرا در آن صورت بر فسق و فجور صحه می‏گذاشت و ارکان ظلم و طغیان را محکم می‏کرد ونسبت به فرمان‏روایی باطل تمکین می‏نمود. امام حسین به این کار راضی نمی‏شد، گرچه اهل و عیالش به اسارت افتند و خود و یارانش کشته شوند».

    العُبَیدی

    العُبَیدی مفتی موصل می‏گوید: «فاجعه کربلا در تاریخ بشر نادره‏ای است، هم‏چنان که مسببّین آن نیز نادره‏اند... حسین بن علی علیه‏السلام سنت دفاع از حقِ مظلوم و مصالحِ عموم را بنا بر فرمان خداوند در قرآن وظیفه خویش دید و در انجام دادن آن تسامحی نورزید. هستی خود را در چنین قربانگاه بزرگی فدا کرد و بدین سبب نزد پروردگار «سرور شهیدان» محسوب شد و در تاریخ پیشوای اصلاح‏طلبان به شمار رفت. آری، به آنچه خواسته بود رسید و بلکه به برتر از آن کامیاب گردید».

    سید قطب

    سید قطب می‏نویسد: «ثمره نهضت حسین علیه‏السلام پیروزی بود یا شکست؟ در دایره و مقیاس کوچک ثمره این حرکت جز شکست چیزی نبود، ولی در عالم واقع حرکتی پرفروغ و در مقیاس بزرگ و وسیع پیروزی بود. هیچ شهیدی در سراسر زمین مانند حسین علیه‏السلام نیست که احساسات و قلب‏ها را قبضه کند و نسل‏ها را به غیرت و فداکاری بکشاند. چه بسیار از کسانی که اگر هزار سال هم می‏زیستند امکان نداشت عقیده و دعوتشان را گسترش دهند. ولی حسین علیه‏السلام عقیده و دعوتش را با شهادتش به کرسی نشاند. هیچ خطابه‏ای نتوانست قلب‏ها را به سوی خود سوق دهد و میلیون‏ها نفر را به سوی اعمال بزرگ بکشاند، مگر خطبه آخرِ حسین علیه‏السلام که با خون خود آن را امضا کرد و برای همیشه موجب حرکت و تحول مردم در خط طولانی تاریخ گردید».
    منبع: پایگاه حوزه

    درباره وبلاگ

    کافه فان / Cafefun.ir
    سایت اطلاعات عمومی و دانستنی ها

    موضوعات

    تبليغات

    .:: This Template By : web93.ir ::.

    برچسب ها: اطلاعات عمومی ، آموزش ، موفقیت ، ازدواج ، دانستنی ، گیاهان دارویی ، تعبیر خواب ، خانه داری ، سخن بزرگان ، دانلود ، بازیگران ، روانشناسی ، فال ، اس ام اس جدید ، دکتر شریعتی ، شاعران ، آموزش یوگا ، کودکان ، تکنولوژی و فن آوری ، دانلود ، تحقیق ، مقاله ، پایان نامه ، احادیث ، شعر ، رمان ، عکس ، قرآن ، ادعیه ، دکوراسیون ، سرگرمی ، اعتیاد ، کامپیوتر ، ترفند ، ورزش ، کد آهنگ ، مقالات مهندسی ، طنز ، دانلود کتاب ، پزشکی ، سلامت ، برنامه اندروید ، زنان ، آشپزی ، تاریخ ، داستان کوتاه ، مدل لباس ، مدل مانتو ، مدل آرایش