محمد زهری شاعر معاصر در مرداد 1305 در یکی از روستاهای نزدیک شهسوار به دنیا آمد چهار ساله بود که از زادگاه خویش به تهران و سپس به ملایر و شیراز رفت و از سال 1321 در تهران اقامت گزید در سال 1332 در رشته زبان و ادبیات فارسی دانشکده ادبیات تهران لیسانس گرفت و بعدا دوره دکترای ادبیات فارسی را نیز گذراند چند سال دبیر ادبیات بود سپس به سازمان برنامه منتقل شد و در سال 1341 به کتابخانه ملی رفت و در آنجا مشغول شد عاقبت در روز شنبه 15 اسفند 1373 در بیمارستان آسیا در تهران بر اثر سکته قلبی درگذشت.منبع: ویکی پدیا
از او جزيره (1343)، گلايه (1345)، شبنامه (1347)، ...و تتمه (1347)، مشت در جيب (1351)، پير ما (1356) منتشر شده است.
1
غروب بود
شکسته بال ترين مرغ
روی شاخه نشست
جدا ز قافله همرهان چابک بال
ز اوج فاصله اش
تا کرانه های محال
غريب بود
پرندگان مهاجر
گذشته از سر گلدسته های قله کوه
رسيده تا حرم چشمه های آب زلال
شکسته بال ترين مرغ
با دعای سفر
برای کوچ مهاجر
رسيده تا مقصود
اميد عافيت و خير عاقبت دارد.
پرندگان مهاجر !
به يادتان گذرد
آن شکسته بال ترين مرغ
جدا ز قافله
از اوج مانده
خونين بال ؟
شکسته بال ترين مرغ
هميشه
با پر انديشه
پا به پای شماست...

از چپ به راست ؛ مرتضا کيوان ، احمد شاملو ، نيما پوشيج ، محمد زُهَری ، سياوش کسرايی
2
یک قطره از آسمان به دریا که چکید
در سینه من ستاره ای گشت پدید
یک چند چنان نرمی قویی وحشی
امواج به روی بستر من لغزید
روزی ز پریشانی سر رشته ی بخت
غواص به دریای دل، آرامم دید
بگرفت و شکست و گوهرم را بربود
بگذاشت مرا شکسته و بی امید ...
در ساحل روزگار پوچم اکنون
کس دست نیاز بر سر من نکشید
افتاده و داده گوهر دل از دست
من یک صدفم تهی دل از مروارید

منوچهر نیستانی در سال 1315 در کرمان زاده شد و در سال 1360 در تهران بر اثر سکته قلبی درگذشت.وی علاوه بر سرودن شعر، دست اندرکار پژوهش های ادبی بود و به ترجمه نیز دست می زد. از دفترهای شعر او، جوانه، خراب، دیروز،... معروف است. برگزیده اشعاری دارد که نامش دو با مانع است و در 1369 منتشر شده است.منبع: بی بی سی
از کتاب دو با مانع
شب می رسد ز راه , راه هميشگی
شب , با همان ردای سياه هميشگی
ترديد, در برابر, بد, خوب,نيستی
چشمت چراغ سبز و, سه راه هميشگی
عاشق شدن گناه بزرگيست- گفته اند -
ماييم و ثقل بار گناه هميشگی!
می بينمت که صيد دل خسته می کنی
با سحر چشم-مهر گياه هميشگی-
ای کاش می شد آن که به ره باز بينمت
با شرم و ناز ونيم نگاه هميشگی!
نازت نمی کشم که لگد مال هرکسی
ماهی, ولی دريغ نه ماه هميشگی
بری بونس هلالی من - می خورد تو را -
شب - ماهی بزرگ سياه هميشگی!
با بی ستاره های جهان گريه کرده ام
يک آسمان ستاره گواه هميشگی
تا راز دل بگويم در خويشتن شدم
سر برده ام به چاه, به چاه هميشگی
نازت نمی کشم که لگد مال هر کسی
ماهی, ولی دريغ! نه ماه هميشگی!
خرگوشکم به شعبده می آورم برون
خرگوش ديگری ز کلاه هميشگی
موی تو خرمنی ست طلايی, به دست باد
در چشم من, جهان, پر کاه هميشگی
آرامش شبانه مگر می توان خريد؟
با سکه قديمی ماه هميشگی
يک باغ, بی ترنم مرغان در قفس
سوغات روز,روز تباه هميشگی
حيف از غزل - که تنگ بلور است - پر شود
با اشک گرم و سردی آه هميشگی!
بهار من
گفتند زندگی
بار دگر به روی تو لبخند می زند
و ای شاعر رمیده دل، افسون نوبهار
بار دگر به پای دلت بند می زند
این هم بهار
خنده شیرین روزگار
پس کو قرار بخش دل بی قرار من؟
پا می نهم به راه
به امید مهر یار
ای وای بر من و بر دل امیدوار من
سالی دگر گذشت و دریغا که من ز عمر
جز خاطرات تلخ، بری بر نداشتم
در دل نشاندم اخگر عشقش به اشتیاق
بیچاره من که چاره دیگر نداشتم
لبخنده بهار نخنداندم، که من
لبخنده های دلکش او را ندیده ام
بیزارم از نسیم نوازشگر بهار
چون تا کنون نوازش او را ندیده ام
سال گذشته گرچه به غم سوختم، ولی
دیگر در آرزوی نگاهی نسوختم
بی اختیار دل به خیالی نباختم
هر دم در این خیال به راهی نسوختم
امسال، چشم من
دنبال چشم غم زده غم زدای اوست
ور با همه رمیده دلی زنده مانده ام
تنها برای اوست.
اما اگر بهار نیاید ...
با آن که حرفهای مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می دهد
با لحظه های من همه مغموم
در شهرتان غریب رها میکنم هنوز
این حسرت
این ترانه معصوم
ای با شبم نشسته چو مهتاب
با من سخن بگوی نه با ابر
در اشک من نگر نه به مرداب
با خود به دوردست غروبم ببر که باز
قلبم ز هیبت شب گریه کرده ساز
خرداد را به شادی گشتن
در باغ چشمهای تو خواهم من
در باغ چشمهای تو می خواهم
شعر و شکوفه خرمن خرمن
اما اگر بهار نیاید...!
ای با شبم نشسته چو مهتاب
افسوس حرفهای مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می دهد
با لحظه های من همه مغموم
نصرت رحمانی در سال ۱۳۰۸ در تهران متولد شد
دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در همین شهر به پایان رساند و سپس
وارد مدرسه پست و تلگراف و تلفن شد سپس به کار در رادیو پرداخت سپس به
روزنامه نگاری پرداخت و بعد مسوول صفحات شعر مجله زن روز شد خود او در جایی
در زندگی نامه اش می نویسد :
نصرت رحمانی هستم , زاده و پروریده تهران...حرفه ام قلمزنی است همین
فرار ابر
می بافت دست سنگ
گیسوی رود را
می ریخت آفتاب
پولک بروی دامن چین دار آب مست
یک تکه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت
می بافت دست سنگ
گیسوی رود را
می ریخت آفتاب
پولک بر روی دامن چین دار آب مست
یک تکه ابر خرد
از ابرهای تیره جدایی گرفت ، و رفت
تنها نهاد سایه ابر کبود را
کوتاه کرد قصه گفت و شنود را
بود و نبود را
بلوف
هرگز شکست حقارت نیست
پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیرهای پاره به من گفتند!
- پاس
- پس متن ها و دواوین
- در کار خشت زدن ماهرند" سعدی" ها؛
در غربت غریب طرابلس
- من نیستم
- تو؟
- جا
- تاریخ...؟
- سقز است ، سق می زنند اساتید عینکی
- دوبل
- دیدم ، شما
- من نیستم
- نباش
- بازی کنیم ، تو؟
- من ... رست
- رو کن
- دو هفت
- رنگ !
آه .. ، لذت
لذت تخدیر باخت ، باخت !
آری شکست حقارت نیست
در هر قمار، در هر نبرد، در هر تضاد و تفاهم
دیگر
پیروزی است باخت!
اینک
هر تک گلوله .. ، آه
قرص مسکنی ست.
تنها آنها که مرده اند از مرگ نمی ترسند
چون من
چون من که بارها
مردانه مرده ام
تابوت خویش را همه ی عمر
بر دوش برده ام.
بازی کنید
از باختن نهراسید
پیروزی است باخت
یا آنکه زار، زار بگریید
بر پای من که در وطن ام خشت می زنم
در غربت قریب دیارم
بازی کنید
از باختن نهراسید
هرگز شکست حقارت نیست
و پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیر های پاره به من گفتند!
زنجیر های پاره به من گفتند:
- در هر قمار ، در هر نبرد، در هر تضاد وتفاهم
پیروزی است باخت !
شب تلخ و خسته است
من میروم
بر جدول سطوح متون ، باز اکردوکر بازی کنم .
با دستهای خالی و خونین
تنها
با مردگان قمار توان کرد، شب بخیر!
بازی کنید
از باختن نهراسید
شب تلخ و خسته است.
اینک قمار، تلخ نبردی ست
با بادهای شب زده و اندوه
اما.. ، چه می بریم؟
چه می بازیم؟
بازی کنیم
یا از هراس
هر لحظه ، لحظه ای ز زندگی خود را
بر این حریف رند، که نامش زمانه است ؛ ببازیم
بازی کنیم
یا از هراس بمیریم.
بازی کنید
از باختن نهراسید
آنسان که پشت مرگ بلرزد
اینگونه باخت چه زیباست
شهر خاموش
شهریست در خموشی و دیوارهای شهر
گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را
یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست
داغم به لب ز بوسه یک شب که شامگاه
زخمی نهاد بر دلم و آشنا شدیم
با یک نگاه عهد ببستیم و او مرا
نشناخت کیستم ! سپس از هم جدا شدیم
شهریست در خموشی پرهای یک کلاغ
بر پشت بام کلبه ی متروک ریخته
یخ بسته است ، گربه سر ناودان کج
مردی به راه مرده و مردی گریخته
حریق باد
تاول 1
من از تعهد شمشیر وقلب بیزارم.
نه از وقاحت تیغ برهنهی تهمت .
نه از شماتت نفرت.
که گاهوارهی من تلخ تلخ می نالید:
ـ بخواب فرزندم،
به پشت پلک تو دشنام قرن لالایی ست .
بهانه در رگ من شیهه می کشید :
ـ نخواب .
زمان بیداری ست.
هنوز بیدارم
تاول 2
نگاه کرد و گذشت
امید بی ثمران در ته نگاهش بود.
غلاف شمشیرش ـ
پر از دنائت بود.
و جیب های بزرگش به تاولی می ماند.
چه گفت ؟!:
ـ هیچ .
و هیچ اش مرا پریشان کرد.
چهار جیب بزرگ ،
چهار تاول چرکین ،
بدوز بر کفن ات ،
تو نیز هیچ بگو !
به من نگاه مکن.
حریق باد مرا سوخت
سوخت
آبم کرد.
نگاه کن بگذر.
تاول 3
به دخترم گفتم :
ـ طنین عاشقانه دگر مرده است در رگ در.
و تجربه تمامی معیار نیست ،
نیست ،
که نیست
ولی تسلایی است.
بر این مسکن بی رحم اعتیاد مکن .
که اعتیاد عبث اعتبار می بخشد.
ز اعتبار عبث انحراف می روید ،
و باز فاجعه تکرار می شود ،
تکرار…!
به دخترم گفتم :¶ـ دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت
در انتظار مباش .
دوباره دخترکم گفت :
ـ کیست ؟
کیست ؟
گریست !
سکوت بود و سکون.
که گفت دخترکم.
ـ هزار دست کوبه ی پولادی بزرگ چرا ؛
به در نمی بندی ف
که نعره ی هر یک ،
بزرگتر ز تپش های خواهشم باشد؟
صدای در برخاست .
کسی به در می کوفت .
نه با دو دست ،
که با قلب ،
با غمش ،
با ..،
با …!
تاول 4
بهار موسم گل نیست
بهار فصل جدایی و بارش خون است .
بهار بود که رویید لاله از دل سنگ.
بهار نیست موسم خرمن .
بهار بود که درد مرا درو کردند.
بهار نقطه ی آغاز هیچگاه نبود.
بهار نقطه ی فرجام بی سرانجامی است.
بهار بود که گهواره گور یاران شد.
من از تعهد گهواره ها و گورستان ،
غمین و خونینم.
اگر چه می دانم ؛
که نیست تجربه هرگز تمامت معیار.
به من نگاه مکن ،
ز لاشه ام بگذر.
چهار تاول چرکین ،
چهار جیب بزرگ ،
بدوز بر کفن ات ،
سکوت کن ، بگذر .
وگرنه این تو و این من ،
وگرنه این تو و این مرزهای ویرانی.
بهار بود که من ماندم و پریشانی .
به من نگاه مکن.
تاول 5
به مرگ کیست بگوید؛
که :
ـ زرد جامه ی ترس است ،
سرخ خلعت خون .
سپید رنگ فریب است ای کفن دزدان.
به مرگ کیست بگوید:
ـ چهار تاول چرکین ،
بدوز بر کفن ات .
و شاد باش و خوش بخرام ،
به گرد گورستان.
غریب نیست ،
اگر که میخک سرخی ز سنگ گوری رست،
که قلب خونینی است .
نه ، اعتماد نکن .
که اعتماد عبث ……
تاول 6
سحر کجاست !
سحر کجاست ؟
به هوش باش .
بوی شن داغ باز می آید.
ـ سحر کجاست ؟
ستاره ی سحری در عقیم ابری سوخت.
مس است و خاکستر.
و نیست معجزه ای قعر این بلند کبود!
ـ که بود ؟
ـ هیچ کس ، اینجا گذر گه کوری است
ـ چه گفت ؟
ـ هیچ کسی هیچگاه هیچ نگفت ؛
و هیچ ها ره زد.
ـ کسی نمی آید؟
در انتظار نبودی و گرنه می آمد.
ـ در انتظار نماندی وگرنه می تابید،
ستارهی سحری.
تاول 7
ترا نمی بخشند.
مرا نبخشیدند.
ترانمی بخشم.
ترا که تشویشی .
ترا که تردیدی .
ترا که پچ پچ زیر لبی و رخنه ی ذهن.
ترا نمی بخشند.
به تهمت دیدن.
به جرم زمزمه کردن ،
و عشق ورزیدن.
به اتهام شنودن،
و بازگو کردن.
مرا نبخشیدند.
ترا نمی بخشند.
که بی گناهی ، و بخشش سزای پاکان نیست.
بر آستان دنائت بسای پیشانی ،
به من نگاه مکن ،
وگرنه این تو و آغاز بی سرانجامی.
حریق باد مرا سوخت ،
سوخت ،
آبم کرد.
حریق هیچی و پوچی!
حریق بی هدفی تشنه ی سرابم کرد.
هنوز می سوزم ،
هنوز …
چهار تاول چرکین ،
بدوز بر قلب ات .
چهار جیب بزرگ ،
بدوز بر کفن ات .
ز لاشه ام بگذر ،
که من ،
ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم ،
چو سنگواره ی ماموت .
اگر چه می دانم ،
که نیست تجربه هرگز تمامی معیار.
اگر چه می دانی ،
که از تعهد شمشیر و قلب بیزارم .
اگر چه می دانند ،
هنوز بیدارم ،
هنوز …
در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عین الدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامهنگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار ماندهاست.مشیری در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ شمسی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت. منبع: ویکی پدیا
آفتاب پرست
در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ اید و گویدم ز جا برخیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز
خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغوشم
پیمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم
آن دور در آن دیار هول انگیز
بی روح فسرده خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدمها
بازیچه مار و طعمه مورم
در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار
ومانده مار و مور و کژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار
روزی دو به روی لاشه غوغایی است
آنگاه سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا
سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصه دردناک خواهد شد
ای رهگذران وادی هستی
از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد
ای وای چه سرنوشت جانسوزی
اینست حدیث تلخ ما این است
ده روزه عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است
از گور چگونه رو نگردانم
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم
من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم
کدام غبار
با حوانه ها نوید زندگی است
زندگی شکفتن جوانه هاست
هر بهار
از نثار ابرهای مهربان
ساقه ها پر از جوانه میشود
هر جوانه ای شکوفه میکند
شاخه چلچراغ می شود
هر درخت پر شکوفه باغ
کودکی که تازه دیده باز میکند
یک جوانه است
گونه های خوشتر از شکوفه اش
چلچراغ تابناک خانه است
خنده اش بهار پر ترانه است
چون میان گاهواره ناز میکند
ای نسیم رهگذر به ما بگو
این جوانه های باغ زندگی
این شکوفه های عشق
از سموم وحشی کدام شوره زار
رفته رفته خار میشوند؟
این کبوتران برج دوستی
از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگهای هار می شوند ؟
تو نسیتی که ببینی
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه ی پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو درترانه من
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!
احساس
نشسته ماه بر گردونه عاج .
به گردون مي رود فرياد امواج .
چراغي داشتم، كردند خاموش،
خروشي داشتم، كردند تاراج ...
م-آزاد (محمود مشرف تهرانی)
در باره م.آزاد از زبان خود او بشنويد:
روز
18 آذر سال 1312 در اين برهوت فقر فرهنگي به دنيا آمدم . خوشبختانه پدرم
اهل موسيقي بود و شعر . شوق كتاب خواندن را هم او در من برانگيخت . دوره
نوجواني و جوانيام هنرمان بود باجنبش بزرگ ملي كردن نفت ، كه به زندگي نسل
جوان آن روزگار ، عشق و آرماني فراتر از انگيزههاي كوچك فردي ميداد، و
من كه اهل فعاليت بيواسطه سياسي نبودم ، به فعاليت فرهنگي گرايش پيدا كردم
و اولين نقدهاي ادبيام ـ به همراه چند شعر ـ در يك نشريه دانشآموزي به
چاپ رسيد .
با كودتاي 28 مرداد 1342 (( آبها از آسياب افتاد )) و هر
كسي به گوشهاي پناه برد و من در همان سال در كنكور ادبيات دانشسراي عالي
تهران پذيرفته شدم .
سال 1334 دفتر شعر (( ديار شب )) را با يادداشتي از
احمد شاملو در 300 نسخه چاپ كردم ، كه مدتها از انتشارش پشيمان بودم ،
چرا كه تجربهاي تازه در شعر در اين دفتر نيامده بود .
از 1334 تا 1336 با شاملو در انتشار (( با مشار كوچولو )) همكار بودم ، و اين همكاري براي من فرصتي بود مغتنم .
سال
1336 براي انجام خدمت معلمي به آبادان رفتم . اين سالها فرصتي بود كه به
تجربههاي شعريام ساماني بدهم مجموعه ” آيينهها تهياست” حاصل اين تجربه
كاري است. از 1340 به بعد با زنده ياد سيروس طاهباز در انتشار فصلنامه آرش
همكاري دائمي داشتم . آرش در دهه پر تحرك چهل نقش سازندهاي داشت .
در همين ايام مامور خدمت در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شدم و از آن به بعد ، به طور حرفهاي به ادبيات كودكان پرداختم .
كتابهاي شعر:
1- ديار شب
2- ايينهها تهيست
3- قصيده بلند باد
4- بهار زائي آهو
5- با من طلوع كن
6- گزينه مرواريد
7- گل باغ آشنايي ( كليات)
8- بايد عاشق شده رفت
ترجمه و تاليف:
1- پريشادخت شعر ( زندگي و شعر فروغ فرخزاد)
2- شعرهاي كارل سندبرگ
3- بعل زبوب ( خداوندگار مگسها)
4- سفرهاي شگفت اديسه
ادبيات كودكان:
نزديك به پنج عنوان داستان و شعر:
1- طوقي
2- عمو نوروز
3- كي از همه پر زورتره
4- ليلي – ليلي حوضك
5- شعرهايي براي كودكان
6- از شاهنامه
زال و سيمرغ
زال و رودابه
هفت خوان رستم
كاوه آهنگر
7- خاله سوسكه
8- خاله موندگار
9- گنجشكك اشي مشي و لكلك باغبون باشي
10- گزيدة داستانهاي مثنوي
11- نمايشنامهاي منظوم براي كودكان ( كاست )
12- طوطي و بازرگان
13- خاله سوسكه كجا ميري؟
14- بز بز قندي
15- جم جمك برگ خزون ( ترانه)
16- بچهها بهار ( ترانه)
17- پيرهزن گل پيرهن
18- شهربازي و ...
منبع: انجمن شاعران ایران
من گیاهی ریشه در خویشم
من گیاهی ریشه در خویشم
من سکون آبشاران بلورین زمستانم
من شکوه پرنیان روشن دریای خاموشم
من سرود تشنه ی بیمار خیزان بهارانم
مهر دوزختاب افسونسوز شبکوشم
مرغ زرین بال دریا راز مهتابم
چشمه سار نیلی خوابم
چنگ خشم آهنگ پاییزم
بانگ پنهان خیز توفانم
بام بیدار گل انگیزم
سایه سروم که می بالد
نای چوپانم که می نالد
آهوی دشتم که می پوید
من گیاهی ریشه در خویشم که در خورشید می روید
شور
من زاري سه تاري را شنيدم
از دورهاي دور ،
در هاي و هوي باد .
من زاري سه تاري را در باد
از كوچههاي دور شنيدم
كه ميگريست
سروي ميان باغ
بيدي كنار جوي.
در هاي و هوي سبز گياهان پيشخوان ها
از ريشه جدا ؛
مي زاري سه تاري را از كوه
و هاي هاي مردي را از دشت
مي شنيدم كه ميخواندند
مرد و سه تار مرد .
گاهي (( خدا خدايي
از همدلي جدايي )) را ميگرييدند .
ديدم كه پارسايي بر بام هاي سرد سحر ناله كرد و خواند
با زاري سه تار .
در هاي و هوي باران ديدم كه آبها از چشمهها تراويدند،
و گياهان دشتها روييدند .
با شور سه تار
گلهاي سپيد
در سايهي بيد
رقصيدند .
آنگاه خموش ديدم
در آفتاب نگاه :
سروي ، مستيست
بيدي ، سازي
و آن مست سياه
تشنهي نوريست ...
و آن ساز خموش
چشمهي آوازي....
باد ها در گذرند
باید عاشق شد و خواند
باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند
باید عاشق شد و رفت
چه بیابانهایی در پیش است
رهگذر خسته به شب می نگرد
می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت
باید از کوچه گریخت
پشت این پنجره ها مردانی می میرند
و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند
پشت دیوار دریاواری بیدار
به زنان می نگریست
چه زنانی که در آرامش رود
باد را می نوشند
و برای تو
برای تو و باد
آبهایی دیگر در گذرست
شب و ساعت دیواری و ماه
به تو اندیشه کنان می گویند
باید عاشق شد و ماند
باید این پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد
می خواند
باید عاشق شد رفت
بادها در گذرند
چو آفتاب می از مشرق پیاله براید
کنون زمان سبز فراز آمده ست
و لولیان خفته به خاکستر
در برکه های آتش ، تن شسته اند
باد از چهار سوی وزیده ست
و ابرهای نازک تابستان
بر قامت بلند شبانان
زیبا و شاهوارند
ما را روای رود به دریا سپرده بود
تا باده ی شبانه
فروغی شد از ارتفاع شرقی
مستغرق زمستان بودیم
و خوف رازیانه ی سبزی که زیر خاک
پوسیده بود
آری
مستغرق سکوت زمستان
مرگ آوران گذشتند
آن جام های زهر تهی شد
و ماه سرد سیمین
در باغ استوایی آتش گرفت
اینک فریادی در خط سرخ آتش
پشت فلق ستاره ی سرخیست
و از شفق صدای پلنگی می آید
ما را روای رود به دریا سپرده است
و آفتاب طالع
از ارتفاع شرقی تابیده ست
در کوچه های شیراز
وقتی که از شراب
رودی روان شدیم
نارنج ها شکفتند
و خفتگان و رود آرامان
گلهای آبزی را از باغهای جاری چیدند
حافظ صدای مستوران بود
تا هر بنفشه گیسوی یاری شد
در کوچه باغ ها
وقتی که از شراب
رودی روان شدیم
ما را روای عشق به صحرا سپرده بود
آن ابرهای سیمین
از قله ی بلند گذر کردند
و بر سریر دشت نشستند
و نیمروز شرقی بر شهرها نشست
پسورد : www.asheghoone.com
دیگر پیامی از تو مرا نارد
این ابر های تیره طوفان زا
زین پس به زخم کهنه نمک پاشد
مهتاب سرد و زمزمه دریا
Digar payami az to mara narad
in abr haye tireye toofan za
Zin pas be zakhm kohne namak pashad
Mahtabe sardo zemzemeye darya
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
افسوس ای فسرده چراغ ! از تو
ما را امید و گرمی و شوری بود
وین کلبه گرفته مظلم را
از پرتو وجود تو نوری بود
Afsoos ey fesorde cheragh ! az to
Ma ra omido garmio shoori bood
Vin kolbeye gerfteye mozlem ra
Az partove vojoode to noori bood
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
یک باره رفت آن همه سرمستی
یک باره مرد آن همه شادابی
می سوزم ـ ای کجایی کز بوسه
بر کام تشنه بزنی آبی ؟
Yekbare raft on hame sarmasti
Yekbare mord on hame shadabi
Misoozam – ey kojayi kaz boose
bar kame teshne bezani abi
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
ریزد اگر بر تو نگاهم هیچ
باشد به عمق خاطره ام جای ات
فریاد من به گوشت اگر ناید
از یاد من نرفته سخن هایت
Rizad agar bar to negaham hich
Bashad be omghe khatere am jayat
Faryad man be gooshat agar nayad
Az yade man narafte sokhan hayat
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
بگذار ای امید عبث ، یک بار
بر آستان مرگ نیاز آرم
باشد که آن گذشته شیرین را
بار دگر به سوی تو باز آرم
Bogzar ey omid abas , yekbar
Bar astane marg niyaz aram
Bashad ke on gozashteye shirin ra
Bar degar be sooye to baz aram
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
دست بردار ، ز تو در عجب ام
به در بسته چه می کوبی سر
نیست ، می دانی ، در خانه کسی
سر فرو می کوبی باز به در
Dast bardar , ze to dar ajabam
Be dare baste che mikooobi sar
Nist , midani , dar khane kasi
Sar foroo mikoobi baz be dar
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
زنده ، این گونه به غم
خفته ام در تابوت
حرف ها دارم در دل
می گزم لب به سکوت
Zende , in goone be gham
Khofte am dar taboot
Harf ha daram dar del
Migazam lab be sokoot
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است
به نظر هر شب و روزم سالی است
گرچه خود عمر به چشم ام باد است
Dast bardar ke gar khamoosham
Ba labam har nafasi faryad ast
Be nazar har shabo roozam salist
Garche khod omr be chashmam bad ast
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
در خون و در ستاره و در باد ، روز و شب
دنبال شعر گمشده خود دویده ام
بر هر کلوخ پاره ی این راه پیچ پیچ
نقشی زشعر گمشده خویش کشیده ام
Dar khoon o dar setare o dar bad , roozo shab
Donbale shere gomshodeye khod davide am
Bar har kolookh pareye in rah pich pich
Naghshi ze shere gomshodeye khish keshide am
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
دانم که اشک گرم تو دیگر دروغ نیست
چون مرحمی ، صدای تو با درد من یکی است
Danam ke ashk e garm to digar doroogh nist
Choon marhami , sedaye to ba darde man yekist
| ردیف | نام کتاب | توضیحات | موضوع | حجم | دریافت |
| 21 | فروغ فرخزاد | زندگینامه و گزیده اشعار | ادبیات | 121 kb | دانلود |
| 22 | اسیر | فروغ فرخزاد 1331 | شعر | 729 kb | دانلود |
| 23 | دیوار | فروغ فرخزاد 1336 | ادبی | 585 kb | دانلود |
| 24 | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد | فروغ فرخزاد 1342 | شعر | 590 kb | دانلود |
























این بازیگر و سوپر مدل استرالیایی، مواد غذایی قلیایی (شامل حبوبات و برگ های سبز) مصرف م و از موادی چون قهوه و الکل اجتناب می کند.

.:: This Template By : web93.ir ::.