زندگينامهی منوچهر آتشي:
دوم مهرماه 1310 در روستاي به نام "دهرود"
دشتستان جنوب متولد شدم, خانواده ما جزء عشاير زنگنه كرمانشاه بودند كه در
حدود 4 نسل پيش به جنوب مهاجرت كرده بودند.
نام خانوادگي من به دليل
اينكه نام جد من "آتشخان زنگنه" بود"آتشي" شد، پدرم فردي باسوادي بود و
به دليل علاقهاي كه سرگرد اسفندياري كه در جنوب به رضاخان كوچك مشهور
بود, پدرم را به بوشهر انتقال داد و پدرم كارمند اداره ثبت و احوال بوشهر
شد.
در سال 1318 به مكتب خانه رفتم در همان سالها قرآن و گلستان سعدي را ياد گرفتم ولي به دليل شورشي كه در آن شهر شد سال دوم را تمام نكرده بودم از كنگان به بوشهر رفتم و در مدرسه فردوسي بوشهر ثبت نام كردم و تا كلاس چهارم در اين مدرسه بودم و در تمام اين دوران شاگرد اول بودم و كلاس پنجم را به دليل تغيير محل سكونت در مدرسه گلستان ثبت نام كردم.
كلاس ششم را با موفقيت در دبستان گلستان به پايان رساندم, در اين سالها بود كه هوايي شدم و دلم براي روستا تنگ شد و با مخالفتهايي كه وجود داشت دست مادر دو برادر و خواهرم را گرفتم به روستا بازگشتيم و در چاهكوه بود كه با عشق آشنا شدم و اولين شعرهايم نيز مربوط به همين دوران است.
البته مساله علاقمندي من به شعر و شاعري به دوران كودكيام باز ميگردد خيلي كوچك بودم كه به شعر علاقهمند شدم، اما اولين تجربه عشقي در چاهكوه اتفاق افتاد او نيز توجهي پاك و ساده دلانه به من داشت, آن دختر خيلي روي من تاثير گذاشت و در واقع او بود كه مرا شاعر كرد.
شاعر مجموعه"آواز خاك" در ادامه با بيان اين نكته كه در آن سالها ترانههاي زيادي سرودم و به دليل نرسيدن ما به هم و ازدواج آن دختر با مرد ديگر و سرطاني كه بعدها به آن دچار شد رد پايي اين عشق در تمام اشعار من به چشم ميخورد.
پس از آن به بوشهر بازگشتم و دوره متوسطه را در دبيرستان سعادت به پايان رساندم, در آن سالها بود كه اشعارم را روزنامههاي ديواري كه در اين مدرسه درست كرده بوديم منتشر ميكردم و حتي در اين سالها در چند تئاتر نيز نقشهايي ايفاء كردم.
او در ادامه با بيان اين نكته كه پس از اتمام دوره دبيرستان به دانشراي عالي راه پيدا كرده است و به عنوان معلم مشغول به تدريس شده, گفت: در همين سالها اولين شعرهايم را در مجله فردوسي منتشر كردم و اين شعرها محصول سرگشتگي در كوهها و درههاست كه به صورت ملموس در اشعار من بيان شدهاند.
آشنايي با حزب توده تاثيرات بسيار زيادي بر آثار من گذاشت و شعرهاي زيادي براي اين حزب با نامهاي مستعار در روزنامههاي آن روزها منتشر كردم و حتي در 29 مرداد پس از كودتا در ايجاد انگيزه به كارگران براي شورش نقش بسزايي داشتم, ولي با مسائلي كه براي حزب بهوجود آمد,؛ از اين حزب فاصله گرفتم و فعاليت جدي سياسي من به نوعي پايان يافت.
من تاكنون دوبار ازدواج كردهام كه هر دو بار كه بيثمر بوده است, همسر اولم با اين كه دو فرزند از او داشتم (البته پسرم مانلي به دليل بيماري كه داشت فوت كرد) به دليل اينكه من حاضر نشدم با او به آمريكا بروم از من جدا شد و دخترم شقايق نيز در حال حاضر در آلمان وكيل است. در سال 1361 ازدواج ديگري داشتم كه آنهم به انجام نرسيد و يك دختر نيز از اين ازدواج دارم.
فعاليتام را با آموزش و پرورش آغاز كردم البته شغلهاي متعددي را تجربه كردم, مدتي با صدا و سيما همكاري داشتم, مسئول شعر مجله تماشا بودم, مشاور ادبي نشريات و انتشارات مختلف بودهام و در حال حاضر نيز در نشريه كارنامه مشغول هستم.
من با اين سن ام هيچ كتابي نيست كه در حوزه فعاليتام ناخوانده مانده باشد, اگر كساني كه به شعر علاقهمند هستند و حس ميكنند قريحه شعري دارند به سراغ شعر بروند و گرنه به دنبال شعر رفتن كاري عبث و بيهوده است.
چند شعر از منوچهر آتشي
ظهور
عبدو ي جط دوباره ميايد
با سينه اش هنوز مدال عقيق زخم
ز تپه هاي آن سوي گزدان خواهد آمد
از تپه هاي ماسه كه آنجا ناگاه
ده تير نارفيقان گل كرد
و ده شقايق سرخ
بر سينه ستبر عبدو
گل داد
بهت نگاه دير باور عبدو
هنوز هم
در تپه هاي آنسوي گزدان
احساس درد را به تاخير مي سپارد
خون را
هنوز عبدو از تنگچين شال
باور نمي كند
پس خواهرم ستاره چرا در ركابم عطسه نكرد ؟
آيا عقاب پير خيانت
تازنده تر
از هوش تيز ابلق من بود ؟
كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
بر سينه تذرو دلم بنشست ؟
آيا شبانعلي
پسرم را هم ؟
باد ابرهاي خيس پراكنده را
به آبياري قشلاق بوشكان مي برد
و ابر خيس
پيغام را سوي اطراقگاه
امسال ايل
بي ئحشت معلق عبدو جط
آسوده تر ز تنگه ديزاشكن خواهد گذشت
ديگر پلنگ برنو عبدو
در كچه نيست منتظر قوچ هاي ايل
امسال
آسوده تر
از گردنه سرازير خواهيد شد
امسال
اي قبيله وارث
دوشيزگان عفيف مراتع يتيمند
در حجله گاه دامنه زاگرس
دوشيزگان يتيم مراتع
به كامتان باد
در تپه هاي آنسوي گزدان
در كنده تناور خرگ ي
از روزگار خون
ماري دو سر به چله
لميدست
و بوته هاي سرخ شقايق
انبوه تر شكفته تر
اندوهبارتر
بر پيكر برهنه دشتستان
در شيب هاي ماسه
دميده ست
گهگاه
با عصر هاي غمناك پاييزي
كه باد با كپر ها
بازيگر شرارت و شنگوليست
آوازهاي غمباري
آهنگ شروه هاي فايز
از شيب هاي ماسه
از جنگل معطر سدر و گز
در پهنه بيابان مي پيچد
مثل كبوتراني
كه از صفير گلوله سرسام يافته
از فوج خواهران پريشان جدا شده
در آسمان وحشت چرخان
سرگردان
آئازهاي خارج از آهنگي
مانند روح عبدو
مي گردد در گزدان
آيا شبانعلي پسرم
سرشاخه درخت تبارم را
بر سينه دلاور
ده تير نارفيقان
گلهاي سرخ سرب
نخواهد كاشت ؟
از تنگچين شالش چرم قطارش آيا از خون خيس ؟
عبدوي جط دوباره مي آيد
اما شبانعلي
سرشاخه تبار شتربانان را
ده تير نارفيقان
بر كوهه فلزي زين خم نكرد
زخم دل شبانعلي
از زخم هاي خوني دهگانه پدر
كاري تر بود
كاري تر و عميق تر
اما سياه
جط زاده را نگاه كن
اين كرمجي اداي جمازه در مي آورد
او خواستار شاتي زيباي كدخداست
كار خداست ديگر
هي هو شبانعلي
زانوي اشتران اجدادت را محكم ببند
كه بنه هاي گندم امسال كدخدا
از پارسال سنگين تر است
هي هاي هو
شبانعلي عاشق
آيا تو شيرمزد شاتي را
آن ناقه سفيد دو كوهان خواهي داد ؟
شهزاده شترزاد
آري شبانعلي را
زخم زبان
و آتش نگاه شاتي بي خيال
سركوفت مداوم جطزادي
و درد بي دواي عشق محال
از اسب لختت چموش جواني
به خاك كوفت
اما
در كنده ستبر خرگ كهن هنوز
مار دو سر به چله لميده است
با او شكيب تشنگي خشك انتقام
با او سماجت گز انبوه شوره زار
نيش بلند كينه او را
شمشير جانشكار زهريست در نيام
او
ناطور دشت سرخ شقايق
و پاسدار روح سرگردان عبدوست
عبدوي جط دوباره مي آيد
از تپه هاي ساكت گزدان
بر سينه اش هنوز مدال عقيق زخم
در زير ابر انبوه مي آيد
در سال آب
در بيشه بلند باران
تا ننگ پر شقاوت جط بودن را
از دامن عشيره بشويد
و عدل و داد را
مثل قنات هاي فراوان آب
از تپه هاي بلند گزدان
بر پهنه بيابان جاري كند
اسب سفيد وحشي
اسب سفيد وحشي
بر آخور ايستاده گرانسر
انديشناك سينه ي مفلوك دشت هاست
اندوهناك قلعه ي خورشيد سوخته است
با سر غرورش ، اما دل با دريغ ، ريش
عطر قصيل تازه نمي گيردش به خويش
اسب سفيد وحشي ، سيلاب دره ها
بسيار از فراز كه غلتيده در نشيب
رم داده پر شكوه گوزنان
بساير در نشيب كه بگسسته از فراز
تا رانده پر غرور پلنگان
اسب سفيد وحشي با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشيد بارها به گذرگاه گرم خويش
از اوج قله بر كفل او غروب كرد
مهتاب بارها به سراشيب جلگه ها
بر گردن سطبرش پيچيد شال زرد
كهسار بارها به سحرگاه پر نسيم
بيدار شد ز هلهله ي سم او ز خواب
اسب سفيد وحشي اينك گسسته يال
بر آخور ايستاده غضبناك
سم مي زند به خاك
گنجشك اي گرسنه از پيش پاي او
پرواز مي كنند
ياد عنان گسيختگي هاش
در قلعه هاي سوخته ره باز مي كنند
اسب سفيد سركش
بر راكب نشسته گشوده است يال خشم
جوياي عزم گمشده ي اوست
مي پرسدش ز ولوله ي صحنه هاي گرم
مي سوزدش به طعنه ي خورشيد هاي شرم
با راكب شكسته دل اما نمانده هيچ
نه تركش و نه خفتان ، شمشير ، مرده است
خنجر شكسته در تن ديوار
عزم سترگ مرد بيابان فسرده است
اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين
بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
آتش مزن به ريشه ي خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
گرگ غرور گرسنه ي من
اسب سفيد وحشي
دشمن كشيده خنجر مسموم نيشخند
دشمن نهفته كينه به پيمان آشتي
آلوده زهر با شكر بوسه هاي مهر
دشمن كمان گرفته به پيكان سكه ها
اسب سفيد وحشي
من با چگونه عزمي پرخاشگر شوم
ما با كدام مرد درآيم ميان گرد
من بر كدام تيغ ، سپر سايبان كنم
من در كدام ميدان جولان دهم تو را
اسب سفيد وحشي ! شمشير مرده است خالي شده است سنگر زين هاي آهنين
هر دوست كو فشارد دست مرا به مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين
اسب سفيد وحشي
در قلعه ها شكفته گل جام هاي سرخ
بر پنجه ها شكفته گل سكه هاي سيم
فولاد قلب زده زنگار
پيچيد دور بازوي مردان طلسم بيم
اسب سفيد وحشي
در بيشه زار چشمم جوياي چيستي ؟
آنجا غبار نيست گلي رسته در سراب
آنجا پلنگ نيست زني خفته در سرشك
آنجا حصارنيست غمي بسته راه خواب
اسب سفيد وحشي
آن تيغ هاي ميوه اشن قلب اي گرم
ديگر نرست خواهد از آستين من
آن دختران پيكرشان ماده آهوان
ديگر نديد خواهي بر ترك زمين من
اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل تر خويش
با ياد مادياني بور و گسسته يال
شييهه بكش ، مپيچ ز تشويش
اسب سفيد وحشي
بگذار در طويله ي پندار سرد خويش
سر با بخور گند هوس ها بيا كنم
نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه
سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم
اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل تر خويش
اسب سفيد وحشي اما گسسته يال
انديشناك قلعه ي مهتاب سوخته است
گنجشك هاي گرسنه از گرد آخورش
پرواز كرده اند
ياد عنان گسيختگي هاش
در قلعه هاي سوخته ره باز كرده اند
با اين شكسته با اين شكسته
گفتم
از اقيانوس خواهم گذشت
و آن سوي سواحل نامشكوف
با جلگه هاي دست نخورده
با پشته هاي سيراب
و درههاي وحشي پر بركت
خواهم آميخت
و بذر بي بديل خورجينم را
در وسعت مشاع بكارت
خواهم ريخت
از اين شكسته سكان پر تجربه
اين اشتر صبور صحراي آب
گغتم
چون پا نهم به خشكي موعود
بر شانه هاي سوخته ام
گيسوي بيد مجنون خواهد ريخت
و مرغ هاي جنگلي بي نام
صيت رسالتم را تا اقصاي بر تازه
پرواز خواهند داد
بر پهنه كبود
كز چارسوي
آفاق روي آب خميده بود
ديگر مرغان پر نشاط دريايي
ياد آوران خشكي نزديك
گرد دكل طواف نمي كردند
و آسمان وحشت غربت
سنگين سنگين سنگين
بر سينه ام فرود مي آمد
اما
انگشت پير قطب نما
پيوسته با شمال اشارت داشت
وز دخمه هاي تيره ذهنم
مرغان ديگري
تا دوردست پندار
در جلگه هاي فسفري آب
پرواز ماهيان را بر گلبوته هاي موج
جنجالگر هجوم مي آوردند
و پهنه كبود
گهگاه
از پرتو تبسم اميدي
روشن مي شد
چه ياوه بود ماندن
مي خواندم
چه ياوه بود ماندن
در روسپي سراي دياري كه زندگي
با هايهوي و كبكبه اش
مزد حقير عمري افلاس و بردگي بود
و روح استوارم
مثل غر.ر شيري در زنجير
مي فرسود
با اين شكسته پاره ميراث نوح
و خست مداوم انبار آب
مي رفتم مي خواندم
چه آسمان پاكي
چه آسمان نزديكي با آب
در آب
چه ماهيان رنگين چالاكي
آنجا
آن سوي آن سواحل نامشكوف
چه جلگه هاي بكري
در انتظار گله من خواهد بود
چه مشك هاي غلطاني از شير
خواهم داشت
بر پشته هاي غرقه به روياي سبز شخم
چه بذرهاي پر بركت
خواهم كاشت
چه
ناو غول پيكري
از روبرو مي آمد
از آنسوي سواحل موعود ؟
پرسيدم از خود
از وسعت مشاع بكارت ؟
از جلگه هاي ....
سوت سلام دريايي پيچيد
بر پهنه كبود اقيانوس
شايد كه خستگانند ؟
از هيبت تلاطم
از خست مداوم انبار آب ترسيده ؟
اما
ديدم
بر نرده هاي عرشه تن انداخته خموش
مردان خسته رنگ پريده
با جفت هاي مضطرب دام
افسوس
در شيب آبهاي كبود
ناو عظيم خورشيد
سوي جزيره هاي وحشت مي لغزيد
من اشتياق رفتن
روياي شخم تازه و سيل سياه سار
من خواب آفتابي خرمن ها را
تهمت به چشم خيره خود بستم
از بس كه آب و آب
از بس كه آسمان نيلي
از بس كه باد
راندم
اي دل بكوب
خواندم
جاشوي آبهاي پريشان بكوب
تا چشم هاي خيره شكاك
تصوير ناو خسته ما را
بر آب بازگشت نبيند
اي دل بكوب آنك
آنك
بگو نگاه كند ... آنجا
آن لاله ها كه مي شكفد جابجا
در التهاب نيلي نا آرام
آن خوشه هاي ياس كه ناگاه
مي پاشد از گلالك خيزاب
اي دل
بگو نگاه كند چشم
آن ياس هاي لاله
آن لاله هاي جوشان از آب
كشتي بر آب نيلي دريا بود
اما
بالا مي آمد اينك درياي شب
ناو بلند نيلي دريا
نرم و سبك در آب فروتر مي شد
و آب از فراز كابين
آرام مي گذشت
اي دل بكوب ! اي دل
اين خوان آخري را
از عمق
فرياد مي كشيدم از عمق
از پشت شيشه هاي سياه آب
از لايه هاي تيرگي
اي دل
بكوب اي دل
مگذار چشم خيره
مگذار مرگ چيره شود
به عكس ماه در افق اين آنك
آنجا ... نگا ... فانوس
ساحل ... نگاه كن ... فانوس
اما ؟
فانوس ؟ روي ساحل نامشكوف ؟
افسوس
اي دل بكوب شايد
از بس كه آب ؟
از بس كه آسمان باد ؟
اما
آن روشنان ديگر ؟
ان هيزها
آن شبنما حروف درخشان
بر سنگهاي صاف
آن بزم عاشقانه
زير درخت هاي چراغان ليل
آن شيشه هاي روشن ودكا بر ميز ها
چه بستري گشوده مرا
اي دل
چه عطر ها به خود زده اين بيوه عقيم
و ناوهاي بسيار
با بيرق سياه كه هر يك را
تصوير اژدهايي پيچيده بود
در تپش از باد
پهلو گرفته بودند
در امتداد ساحل مكشوف
و روي عرشه ها
مردان خشمگيني مي گشتند
با گونه هاي تافته از آفتاب
و ريش هاي انبوه
در چهره هاي وحشي نامالوف

مثنوي عاشقان
بيا عاشقي را رعايت كنيم
ز ياران عاشق حكايت كنيم
از آن ها كه خونين سفر كرده اند
سفر بر مدار خطر كرده اند
از آن ها كه خورشيد فريادشان
دميد از گلوي سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشيواري عشقبازان فزود
عزاي كهنسال را عيد كرد
شب تيره را غرق خورشيد كرد
حكايت كنيم از تباري شگفت
كه كوبيد درهم، حصاري شگفت
از آن ها كه پيمانه «لا» زدند
دل عاشقي را به دريا زدند
ببين خانقاه شهيدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون مي زنند
دف عشق با دست خون مي زنند
سر عارفان سرفشان ديدشان
كه از خون دل خرقه بخشيدشان
به رقصي كه بي پا و سر مي كنند
چنين نغمه عشق سر مي كنند:
«هلا منكر جان و جانان ما
بزن زخم انكار بر جان ما
اگر دشنه آذين كني گرده مان
نبيني تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، اين مرهم عاشق است
كه بي زخم مردن غم عاشق است
بيار آتش كينه نمرود وار
خليليم! ما را به آتش سپار
كه پروانه برد با دو بال حريق»
در اين عرصه با يار بودن خوش است
به رسم شهيدان سرودن خوش است
بيا در خدا خويش را گم كنيم
به رسم شهيدان تكلم كنيم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشي است هان! اولين شرط عشق
بيا اولين شرط را تن دهيم
بيا تن به از خود گذشتن دهيم
ببين لاله هايي كه در باغ ماست
خموشند و فريادشان تا خداست
چو فرياد با حلق جان مي كشند
تن از خاك تا لامكان مي كشند
سزد عاشقان را در اين روزگار
سكوتي از اين گونه فريادوار
بيا با گل لاله بيعت كنيم
كه آلاله ها را حمايت كنيم
حمايت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است
كرامات نوراني
هلا ، روز و شب فاني چشم تو
دلم شد چراغاني چشم تو
به مهمان شراب عطش مي دهد
شگفت است مهماني چشم تو
بنا را بر اصل خماري نهاد
ز روز ازل باني چشم تو
پر از مثنوي هاي رندانه است
شب شعر عرفاني چشم تو
تويي قطب روحاني جان من
منم سالك فاني چشم تو
دلم نيمه شب ها قدم مي زند
در آفاق باراني چشم تو
شفا مي دهد آشكارا به دل
اشارت پنهاني چشم تو
هلا توشه راه دريا دلان
مفاهيم طوفاني چشم تو
مرا جذب آيين آيينه كرد
كرامات نوراني چشم تو
از اين پس مريد نگاه توام
به آيات قرآني چشم تو
عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد
آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد
از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد
گوشهگيري كردم از آوازهاي رنگرنگ
زخمهها بر ساز دل از دست بيدادم رسيد
قصه شيرين عشقم رفت از خاطر ولي
كوهي از اندوه و ناكامي به فرهادم رسيد
مثل شمعي محتضر آماج تاريكي شدم
تير آخر بر جگر از چلة بادم رسيد
شب خرابم كرد اما چشمهاي روشنت
بارديگر هم به داد ظلمتآبادم رسيد
سرخوشم با اين همه زيرا كه ميراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيدم
هيچ كس داد من از فرياد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد
بيمارستان
بدون اطلاع قبلي
دم در بيمارستان شهيد ميشوم
نگهباني دست مرا ميگيرد
و به سمت بهشت ميبرد
به غرفههاي ستاره و گل
قدم مينهم
جامهاي بهشتي
يکبارمصرف است
سيگاري روشن ميکنم
و خاکسترش را در ملکوت ميتکانم
سکوت ميشکند
مومنان از زيارت هم جا ميخورند
جام پنجرهها
لبريز از سوال
روي دست کنجکاويها چرکين ميشود
فرشته من ساعت ميزند
و نگهبان بدون اطلاع قبلي
از پيروزي شيعيان جنوب لبنان
حراست ميکند
ايندرال، آدرنالين، منشاوي، آرنولد...
خستهام از بازيگوشي
ميان خيابان
و عبور از خطکشيهاي منطقهدار
هستي
حس ميکنم حوصلهي مرا ندارد
در کنار ستاره و گل
سرم به چارچوبهاي خيالي ميخورد
بدون اطلاع قبلي
دم در بيمارستان شهيد ميشوم
و در حاشيه ميدان شهدا
فرشتهي جواني در دل آه ميکشد
و آرزوهاي گرسنه مرا بدرقه ميکند...
شمشير باستاني
در جايگاه تنگ فراموشي
در خواب سرد زنگ
فرو بودم
دستي مرا کشيد
با خون خصم
دستي مرا جلا داد
من
شمشير باستاني شرقم
اصحاب آفتاب بر قبضهي قديمي من کندند:
«ياران مصطفي
شمشير زرنگار
حمايل نميکنند...»
من
شمشير باستاني شرقم:
پروردهي مصاف
بيزار از غلاف!
نوشداروي طرح ژنريک
امانت
شاعري وارد دانشکده شد
دم در
ذوق خود را به «نگهباني» داد!
نان و پسته
شاعري ميلنگيد
ناقدي نان ميخورد!
اشتباه
شاعري قبلهنما را گم کرد
سجده بر
مردم کرد!
آرامششاعري
وام گرفت
شعرش آرام گرفت!
طريقت نو
زاهدي نوبنياد
راه و رسم عرفا پيشه گرفت
لنگ مرغي برداشت
و به آهنگ حزين آه کشيد:
«مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک!»
عطش و دريا
شاعر تشنه
ز دريا ميگفت
اهل بيت سخنش را
به اسارت بردند!
تاجر و تريبون
شاعري پرپر شد
گل کرد!
مراعات نظير
تاجري دسته گلي پرپر ديد
ياد پروانهي کسبش افتاد!
سرقت
شاعري
آينهاي را دزيد
روي آيينهي مسروقه نوشت:
بيدلي در همه احوال خدا با او بود!
تفاّل
تاجري فال گرفت
غزلي لاميه آمد-
تاجر
چيزي از شعر نفهميد اما
چشم مبهوتش را قافيهي «مال» گرفت
تقلا
تاجري قصهنويس
کودکان را به تفاهم ميخواند
مگسي
روي گل لاله تقلا ميکرد!
امضا
تاجري اره برقي آورد.
پاي يک منظره را
امضا کرد!
براعت استهلال
تاجري
مجلس تفسير گذاشت
ابتدا
فاتحه بر قرآن خواند!
رابطه
شاعري ضربت خورد
تاجري شعرشناس
در ته حجرهي خود
شربت خورد!
گله و صله
شاعري از غم دوران گله کرد
تاجري خنجر خواست
و سر حوصله
فکر صله کرد!
فردا صبح بهار تحويل مي شود
غروبي که فقط چهل و هفت بهار تکرار شده است!!!
ماهي ها دل تنگ!
سير ها و سنجد ها در پلاستيک
بهار در دور دست ها
در راه پله ها
بوي تند سبزي پلو
پيچيده
تشديد پررنگي روي تنهايي من!
مقابل آئينه مي ايستم
و از بهارهاي رفته خجالت مي کشم!
زبان تلفن بند آمده !
انگشت ها به مرخصي نوروزي رفته اند!
حلقه اي در دهن چاه توالت افتاد
کيميا را بنگر!
تاجري تا آرنج
دست در خون دل دنيا کرد!
در اتوبان سلوک
شاعري هروله اي کرد و گذشت
زاهدي چپ شد و مرد
عارفي پنچري روح گرفت.
شاعري شعر جهاني مي گفت
هم بدان گونه که مي افتد و داني مي گفت
شاعري شوريده
از خودش بر مي گشت
کاغذي در کف داشت
پي يک شاعر ديگر مي گشت
پيش چشم شاعر
جدولي حل مي شد
عشق مختل مي شد!
شاعري شايعه بود
نقد تکذيبش کرد!
تاجري سر مي رفت
شاعري حل مي شد
ناقدي نيزه به دست
در المپيک غم اول مي شد.
شاعري خم مي شد
منشي قبله ي عالم مي شد!
شاعري خون مي گفت
زاهدي ايدر و ايدون مي گفت
قصه ي ليلي و مجنون مي گفت!
سالکي خسته به دنبال حقيقت مي رفت
در مجاري اداري گم شد!
شاعري مادر شد
پدر بچه ي خود را سوزاند!
شاعري ني مي زد
عارفي مي ناليد
زاهدي بست پياپي مي زد!
تاجري مجلس تفسير گذاشت
ابتدا فاتحه بر قرآن خواند!
راز رشيد
به گونهي ماه
نامت زبانزد آسمانها بود
و پيمان برادريت
با جبل نور
چون آيههاي جهاد
محکم
تو آن راز رشيدي
که روزي فرات
بر لبت آورد
و ساعتي بعد
در باران متواتر پولاد
بريده بريده
افشا شدي
و باد
تو را با مشام خيمهگاه
در ميان نهاد
و انتظار در بهت کودکانهي حرم
طولاني شد
تو آن راز رشيدي
که روزي فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست
شام غريبان
مرحوم سيدحسن حسيني
سکوت
سنگين و پرهياهو
صف ميآراست
گلوي شورشي تو
_ در خط مقدم فرياد_
بر يال ذوالجناح باد
دستي دوباره ميکشيد
و زير تابش خورشيد
آه از نهاد علقمه برميخاست!
***
سکوت
سنگين و پرهياهو
درهم ميشکست
گلوي شورشي تو
بر يال ذوالجناح باد
شتک ميزد
علقمه _سرخ و سيراب_
در زير زانوان تو ميغلتيد
و خورشيد
بر کوهان کوههاي برهنه
به اسارت ميرفت...

يک رباعي
اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي
باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!
لحظه هاي کاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
شعر بي دروغ
ما که اين همه براي عشق
آه و ناله ي دروغ مي کنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
-که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند
از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟
آرماني
وقتي که غنچه هاي شکوفا
با خارهاي سبز طبيعي
در باغ ما عزيز نماندند
گلهاي کاغذي نيز
با سيم خاردار
در چشم ما عزيز نمي مانند
اگر سنگ،سنگ...
اگر آدمي ،آدمي است
اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است
چرا هر شب و روز، هر بار
بناچار
هزاران دليل و سند لازم است،
که ثابت کند:
تو توئي؟
هزاران دليل و سند،
که ثابت کند...
با اين همه
اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم!
گشايش
تو را به راستي،
تو را به رستخيز
مرا خراب کن!
که رستگاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به اين شکست هاي بي بهانه بسته است
سطرهاي سپيد
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند
خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مر ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!
روز مبادا
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !

دلم براي خودم تنگ مي شود
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .
از پشت ابرها
از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟
دو غزل منتشر نشده از محمد علي بهمني
اگرچه سيلي آئينه ها کرم کرده است
و تا هميشه سکوت مصورم کرده است
نمي تواند از طعم شوکراني من
مذاق پاک کند آنکه نوبرم کرده است
من از تبار غزلهاي سهل و ممتنعم
که هر که گوش سپرده است از برم کرده است
حسود يعني باور کنم خودم را باز
که باز شورترين چشم باورم کرده است
زمان ، زمانه افسانه هاي طي شده نيست
چه آتشي است که ققنوس پرورم کرده است
کبوترانه به بامم نشسته بودم ـ شعر
براي قاف تو سيمرغ ديگرم کرده است
چه فرق دارد ، شيطان و يا فرشته شدن
که عشق بر حذر ازهردو پيکرم کرده است
از آبهاي جهان سهم بي کرانگي ام
جزيره اي است که در خود شناورم کرده است
جزيره اي که تويي ابتداي اقيانوس
و انتهاي زميني که ( شاعرم) کرده است
دريا شدهست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلي نيمهآمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش
ميخواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
با هم سرودهايم جهان كرده از برش
خواهر زمان ،زمان برادركشيست باز
شايد به گوشها نرسد بيت آخرش
با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
شعري كه دوست داشتي از خود رهاترش
دريا سكوت كرده و من حرف ميزنم
حس ميكنم كه راه نبردم به باورش
دريا منم! هماو كه به تعداد موجهات
با هر غروب خورده بر اين صخرهها سرش
هم او كه دل زدهست به اعماق و كوسهها
خون ميخورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست
خرچنگها مخواه بريسند پيكرش
دريا سكوت كرده و من بغض كردهام
بغض برادرانهاي از قهر خواهرش

خون گريه زخم تقديم به معلم شهيد مهدي فريد طالب نيا
ساعد باقري
يادگار از تو همين سوخته جاني است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زباني است مرا
به تماشاي تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد كه اين گونه تواني است مرا
نه زخون گريه آن زخم ، گزيري ست تو را
نه از اين گريه يكريز ، اماني است مرا
باورم نيست ، نگاه تو و اين خاموشي؟
باز برگردش چشم تو گماني است مرا
چه زنم لاف و رفاقت ؟ نه غمم چون غم توست
نه از آن گرم دلي هيچ نشاني است مرا
گو بسوزد تنه خشك مرا غم ، كه به كف
برگ و باري نبود دير زماني است مرا
عرق شرم دلم بود كه از چشمم ريخت!
ورنه بركشته تو گريه روا نيست مرا
فرسوده فرسنگ شدن ها
ديري است كه دل آن دل دلتنگ شدن ها
بي دغدغه تن داده به اين سنگ شدن ها
آه اي نفس از نفس افتاده، كجا رفت
در ناي ني افتادن و آهنگ شدن ها
كو ذوق چكيدن ز سر انگشت جنون كو؟
جاري به رگ سوخته چنگ شدن ها
زين رفتن كاهل چه تمناي فتوحي
تيمور نخواهي شد از اين لنگ شدن ها
پاي طلبم بود و به منزل نرسيدم
من ماندم و فرسوده فرسنگ شدن ها

1
در شهر يکي نيست چو چشمان تو خون ريز
من شهر نشابورم و تو لشکر چنگيز
اي اشک توام باده و چشم تو پياله
از زلف تو سرشارم و از چشم تو لبريز
پرهيزگران را چه نيازي ست به توبه
يا توبه گران را چه نيازي ست به پرهيز
هر روز يکي خشت مي افتد به سر ما
اي سقف ترک خورده ، به يک باره فرو ريز
اي آينه ي " لست عليهم بمسيطر"
درياب مرا ، حضرت شمس الحق تبريز!
2براي محمد علي بهمني
شكل دريا شده اي ، معني دريا كه تويي
بندرعباس غزل مي شود آنجا كه تويي
اصفهان غزلت ، آخر خاتم كاري ست
به خود مشرق آيات تماشا كه تويي
پشت آن جاري امواج غزل غير تو كيست ؟
از خودت هيچ نپرسيده اي آيا كه تويي؟!
در نگاهم تو به رقص آمده اي يا كه منم؟
من در آيينه به حرف آمده ام يا كه تويي؟
ما چو گنجشك ، گرفتار در اين حجم غريب
بگريزيم از اين پنجره وا كه تويي
عاشقي فهم محمد علي بهمني است
بر من آسان نشد اين سخت معما كه تويي
3
اين روزها
اسفنديار تبليغ لنز مي کند و
دهقان توس
به برگه هاي جريمه نگاه مي کند و
محمود غزنوي
با بنزي سياه مي گذرد
از چراغ قرمز
اگر دماوندي که قصه از آنجا آغاز شد
همين دماوند است
پس رستم کجاست ؟
گرد آفريد کو ؟
من که در اين خيابان ها
جز سودابه هيچ نمي بينم
ـ آقا لطفا فندک تان ...
مي خواهم پر سيمرغ را آتش بزنم
4
راستي دنيا چه غريبه
کار آدماش فريبه
واسه کشتن مسيحا
هر درختي يه صليبه
دلمون خيلي گرفته س
دردمون خيلي بزرگه
گرگا تو لباس ميشن
هر سگ گله يه گرگه
زين و اسبمونو بردن
نذارين راهو بدزدن
توي اين شباي وحشت
نکنه ماهو بدزدن !
بعضي يا چه پر ستاره
بعضي يا چه بي فروغن
بعضي آدما فرشته
بعضي آدما دروغن
زندگي يه انتخابه
مي شه خوب بود ، مي شه بد بود
بايد عاشقونه پر زد
بايد عاشقي بلد بود
5
ِِيک
دو ...
بروِِيم که وقت نِِيست
تو اِِي نِِي عزِِيز
کرشمه را بعد از چهار گرِِيه ِِي دِِيگر سر کن
با زخمه هاِِي عشِِيران و
با نواِِي نهفت
از نِِيشابور تا نِِي رِِيز
امشب تمام راز و نِِيازم
تمام جامه درانم
تمام نفِِير نوروزم
سوز و گداز لِِيلِِي و مجنونم
تمام هماِِيونم
به بوِِي جوِِي مولِِيان که رسِِيدِِي
دوباره در نِِي داوودِِي ات بدم
ِِيک
دو...
تو ماهور دلگشاِِي خودم خواهِِي بود
به شرط آن که در آمدت کرشمه و آواز باشد
و موِِيه هاِِي غرِِيبت بلرزاند
شانه هاِِي مسِِيحا را
صداِِي زنگوله ِِي شتران مِِي آِِيد
صداِِي گرِِيه ِِي پروانه ها و سوز خسروانِِي ها
که روح فزاست
صداِِي لِِيلِِي و مجنون مِِي آِِيد
اگر گذارت به ماوراء النهر افتاد
تو را به شور دگر خواهم برد
به اوج
به سلمک
به مجلس افروزان
تو را به گرِِيه هاِِي دوبِِيتِِي
به رٍنگ شهرآشوب
تو را به سفره ِِي صفاِِي بزرگان خواهم برد
اگر گذارت به ماوراء النهر افتاد
من آنجاِِيم
ِِيک
دو ...
بِِيست و دو
و اِِين حکاِِيت عشاق است !
6
مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني
شيشه ي عمر شبو مي شکني داغون مي کني
شنيدم وقتي بياي از آسمون گل مي ريزه
کوچه باغا رو پر از بيداي مجنون مي کني
شنيدم وقتي بياي غصه هامون تموم مي شه
قحطي گريه مي آد ، خنده رو ارزون مي کني
آسمون به احترامت پا مي شه به اون نشون
که تو سفره ي زمين خورشيدو مهمون مي کني
دلامون خيلي گرفته س ، شبامون خيلي سياس
مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني
چراغوني
مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني
شيشه ي عمر شبو مي شکني داغون مي کني
شنيدم وقتي بياي از آسمون گل مي ريزه
کوچه باغا رو پر از بيداي مجنون مي کني
شنيدم وقتي بياي غصه هامون تموم مي شه
قحطي گريه مي آد ، خنده رو ارزون مي کني
آسمون به احترامت پا مي شه به اون نشون
که تو سفره ي زمين خورشيدو مهمون مي کني
دلامون خيلي گرفته س ، شبامون خيلي سياس
مي دونم يه شب مي آي خاکو چراغون مي کني
7
ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها
يکي دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها
غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من
نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها
خدا را شکر سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست
همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها
به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح
تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها
دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها
8
به بام بر شده ام از سپيده ي تو بگويم
اذان به وقت گلوي بريده ي تو بگويم
اذان به وقت گلويي که قطعه قطعه غزل شد
غزل غزل شده ام تا قصيده ي تو بگويم
غزل غزل شده ام اي شهيد عشق که چون گل
ز عاشقان گريبان دريده ي تو بگويم
هزار مرتبه آتش شدم ، نشد که غروبي
ز خيمه هاي به آتش کشيده ي تو بگويم
خوشا هماره نمازي که حمد ، مدح تو باشد
به جاي سوره صفات حميده ي تو بگويم
به بام بر شده ام با عقيق _ آينه _ سبزه
مگر ز ديدن ماه نديده ي تو بگويم
به بام بر شده ام تشنه – با صداي بريده
اذان به وقت گلوي بريده ي تو بگويم
9
شعر ايران
با كاروان نيزه علىرضا قزوه - حوزه هنرى مرکز
(بند اول)
مىآيم از رهى كه خطرها در او گم است
از هفت منزلى كه سفرها در او گم است
از لابهلاى آتش و خون جمع كردهام
اوراق مقتلى كه خبرها در او گم است
دردى كشيدهام كه دلم داغدار اوست
داغى چشيدهام كه جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه احلى منالعسل
نوشم ز شربتى كه شكرها در او گم است
اين سرخى غروب كه همرنگ آتش است
توفان كربلاست كه سرها در او گم است
ياقوت و دُر صيرفيان را رها كنيد
اشك است جوهرى كه گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
اين است آن شبى كه سحرها در او گم است
(بند دوم)
جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
نشنيد كس مصيبت از اين جانگدازتر
صبحى دميد از شب عاصى سياهتر
وز پى شبى ز روز قيامت درازتر
بر نيزهها تلاوت خورشيد، ديدنىست
قرآن كسى شنيده از اين دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم كه شود نيزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر
عشق توام كشاند بدينجا، نه كوفيان
من بىنيازم از همه، تو بىنيازتر
قنداق اصغر است مرا تير آخرين
در عاشقى نبوده ز من پاكبازتر
با كارون نيزه شبى را سحر كنيد
باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد
(بند سوم)
فرصت دهيد گريه كند بىصدا، فرات
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات
گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهى اگر كنيد
دربر گرفته مويهكنان مشك را فرات
چشم فرات در ره او اشك بود و اشك
زانگونه اشكها كه مرا هست با فرات
حالى به داغ تازه خود گريه مىكنى
تا مىرسى به مرقد عباس، يا فرات
از بسكه تير بود و سنان بود و نيزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسيار مىكشم
آن يوسفم كه ناز خريدار مىكشم
(بند چهارم)
بعد از شما به سايه ما تير مىزدند
زخم زبان به بغض گلوگير مىزدند
پيشانى تمامىشان داغ سجده داشت
آنان كه خيمهگاه مرا تير مىزدند
اين مردمان غريبه نبودند، اى پدر
ديروز در ركاب تو شمشير مىزدند
غوغاى فتنه بود كه با تيغ آبدار
آتش به جان كودك بىشير مىزدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تيغ به تقصير مىزدند
در پنج نوبتى كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبير مىزدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سينهزن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مىزدند
از حلقهاى تشنه، صداى اذان رسيد
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد
(بند پنجم)
كو خيزران كه قافيهاش با دهان كنند
آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند
از من به كاتبان كتاب خدا بگو
تا مشق گريه را به نى خيزران كنند
بگذار بىشمار بميرم به پاى يار
در هر قدم دوباره مرا نيمهجان كنند
پيداست منظرى كه در آن روز انتقام
سرهاى شمر و حرمله را بر سنان كنند
يا رب، سپاه نيزه، همه دستشان تهىست
بىتوشهاند و همرهى كاروان كنند
با مهر من، غريب نمانند روز مرگ
آنان كه خاك مهر مرا حرز جان كنند
با پاى سر، تمامى شب، راه آمدم
تنهايىام نبود، كه با ماه آمدم
(بند ششم)
اى زلف خونفشان توام ليلةالبرات
وقت نماز شب شده، حى علىالصلات
از منظر بلند، ببين صف كشيدهاند
پشت سرت تمامى ذرات كائنات
خود، جارى وضوست، ولى در نماز عشق
از مشكهاى تشنه وضو مىكند، فرات
طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟
خاك تو نوح حادثه را مىدهد نجات!
بين دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، اى چشمه حيات
ما را حيات لميزلى، جز رخ تو نيست
ما بىتو چشم بسته و ماتيم و در ممات
عشقت نشاند، باز به درياى خون، مرا
وقت است تيغت آورد از خود، برون، مرا
(بند هفتم)
از دست رفته دين شما، دين بياوريد!
خيزيد، مرهم از پى تسكين بياوريد!
دست خداست، اينكه شكستيد بيعتش
دستى خداىگونهتر از اين بياوريد!
وقت غروب آمده، سرهاى تشنه را
از نيزههاى بر شده، پايين بياوريد!
امشب براى خاطر طفل سه سالهام
يك سينهريز، خوشه پروين بياوريد!
گودال، تيغ كند، سنانهاى بىشمار
يك ريگزار، سفره چرمين بياوريد!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدىست!
فالى زنيد و سوره ياسين بياوريد!
خاتم سوى مدينه بگو بىنگين برند!
دست بريده، جانب امالبنين برند!
(بند هشتم)
خون مىرود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زدهست ماه، به گرد سر شما
آن زخمهاى شعلهفشان، هفت اخترند
يا زخمهاى نعش علىاكبر شما؟
آن كهكشان شعلهور راه شيرى است
يا روشنان خون علىاصغر شما؟
ديوان كوفه از پى تاراج آمدند
گم شد نگين آبى انگشتر شما
از مكه و مدينه، نشان داشت كربلا
گل داد (نور) و (واقعه) در حنجر شما
با زخم خويش، بوسه به محراب مىزديد
زان پيشتر كه نيزه شود منبر شما
گاهى به غمزه، ياد ز اصحاب مىكنى
بر نيزه، شرح سوره احزاب مىكنى
(بند نهم)
در مشك تشنه، جرعه آبى هنوز هست
اما به خيمهها برسد با كدام دست؟
برخاست با تلاوت خون، بانگ يااخا
وقتى «كنار درك تو، كوه از كمر شكست»
تيرى زدند و ساقى مستان ز دست رفت
سنگى زدند و كوزه لبتشنگان شكست!
شد شعلههاى العطش تشنگان، بلند
باران تير آمد و بر چشمها نشست
تا گوش دل شنيد، صداى (الست) دوست
سر شد (بلى)ى تشنهلبان مى الست
ناگاه بانگ ساقى اول بلند شد
پيمانه پر كنيد، هلا عاشقان مست
باران مى گرفت و سبوها كه پر شدند
در موج تشنگى، چه صدفها كه دُر شدند
(بند دهم)
باران مى گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
ديگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
آوازه شفاعت ما، رستخيز شد
در ما قيامتىست، به محشر چه حاجت است؟
كى اعتنا به نيزه و شمشير مىكنيم؟
ما كشته توأيم، به خنجر چه حاجت است؟
بىسر دوباره مىگذريم از پل صراط
تا ما بر آن سريم، به اين سر چه حاجت است؟
بسيار آمدند و فراوان، نيامدند
من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجتى است
بنشين به پاى منبر من، نوحهخوان، بخوان؟
تا نيزهها به پاست، به منبر چه حاجت است
در خلوت نماز، چو تحت الحنك كنم
راز غدير گويم و شرح فدك كنم
(بند يازدهم)
از شرق نيزه، مهر درخشان برآمدهست
وز حلق تشنه، سوره قرآن برآمده است
موج تنور پيرزنى نيست اين خروش
طوفانى از سماع شهيدان برآمدهست
اين كاروان تشنه، ز هر جا گذشته است
صد جويبار، چشمه حيوان برآمدهست
باور نمىكنى اگر از خيزران بپرس
كآيات نور، از لب و دندان برآمدهست
انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ
انگشترى ز دست شهيدان برآمدهست
راه حجاز مىگذرد از دل عراق
از دشت نيزه، خار مغيلان برآمدهست
چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم
جان را كنار شام غريبان گذاشتيم
(بند دوازدهم)
گودال قتلگاه پر از بوى سيب بود
تنهاتر از مسيح، كسى بر صليب بود
سرها رسيد از پى هم، مثل سيب سرخ
اول سرى كه رفت به كوفه، حبيب بود!
مولا نوشته بود: بيا اى حبيب ما
تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نوشته بود: بيا، دير مىشود
آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود
مكتوب مىرسيد فراوان، ولى دريغ
خطش تمام، كوفى و مهرش فريب بود
اما حبيب، رنگ خدا داشت نامهاش
اما حبيب، جوهرش «امنيجيب» بود
يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود
باغ شهادتش، به رسيدن رسيده بود
(بند سيزدهم)
تو پيش روى و پشت سرت آفتاب و ماه
آن يوسفى كه تشنه برون آمدى ز چاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشتهاى و مىنگرى سوى قتلگاه
امشب، شبىست از همه شبها سياهتر
تنهاتر از هميشهام اى شاه بىسپاه
با طعن نيزهها به اسيرى نمىرويم
تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه!
امشب به نوحهخوانىات از هوش رفتهام
از تار واى وايم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه شادى به تن كند
شب با غم تو كرده به تن، جامه سياه!
بگذار آبى از عطشت نوشد آفتاب
پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب
(بند چهاردهم)
قربان آن نىيى كه دمندش سحر، مدام
قربان آن مىيى كه دهندش علىالدوام
قربان آن پرى كه رساند تو را به عرش
قربان آن سرى كه سجودش شود قيام
هنگامه برون شدن از خويش، چون حسين(ع)
راهى برو كه بگذرد از مسجدالحرام
اين خطى از حكايت مستان كربلاست
ساقى فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام
اشكم تمام گشت و نشد گريهام خموش
مجلس به سر رسيد و نشد روضهام تمام
با كاروان نيزه به دنبال، مىروم
در منزل نخست تو از حال مىروم
له له و تنفس
خوابم نمی برد
گوشم فرودگاه صداهای بی صداست
باور نمی کنی
اما
من پچ پچ غمین تصاویر عشق را
محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها
پیوسته باز می شنوم در درون شب
من رویش گیاه و رشد نهالان
پرواز ابرها تولد باران
تخمیرهای ساکت و جادویی زمین
من نبض خلق را
از راه گوش می شنوم آری
همواره من تنفس دریای زنده را
تشخیص می دهم
باور نمی کنی
اما
در زیر پاشنه هر در
در پشت هر مغز
من له له سگان مفتش را
پی جوی و هرزه پوی
احساس می کنم
حتی
از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق
نان و گل و سلامت و آزادی
می بینم آشکار
این پوزه های وحشت را
له له زنان و هار
آن گیاه از میان صداهای گونه گون
این له له آن تنفس
هر دم بلند
بنهفته هر صدایی دیگر
تا آستان قلبم بی تاب
نردیک می شوند
نزدیک می شوند و خوابم نمی برد
اینک منم مهاجم و محبوس
لبریز آبهای طاغی دریای سهمگین
قربانی سگان تکاپو
می گردم و به بازوانم مواج
هر چیز را به گردم می گردانم
می ترسم
اما می ترسانم
دندان من از خشم به هم سوده می شود
آشوب می شود دل من درد می کشم
با صد هزار زخم که در پیکرم مراست
دریا درون سینه من جوش می زند
فریاد می زنم
ای قحبگان نان به پلیدی خور دروغ
دشنام می دهم به شما با تمام جان
قی می کنم به روی شما از صمیم قلب
جان سفره سگان گرسنه
تن وصله پوش زخم
چون ساحلی جدا شده دریایش از کنار
در گرگ و میش صبح
تابم تب آوریده و خوابم نمی برد
پویندگان
آنان به مرگ وام ندارند
آنان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند
آنان که ترس را
تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند
آنان فراز بام تهور
افراشتند نام
آنان
تا آخرین گلوله جنگیدند
آنان با آخرین گلوله خود مردند
آری به مرگ وام ندارند
آنان
عشاق عصر ما
پویندگان راه بلا راه بی امید
مادر ! بگو که در تک این خانه خراب
گل های آتشین
در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند ؟
این خواهر و برادر من آیا
شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟
پیش از طلوع طالع
امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند
بیدار باش را
پرستوها در باران
عطر طراوت بود باران
آغوش خالی بود خاک پاک دامان
اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پای دربند
چشمان پر از ابراند یک شام تاریک
واندر لبان خورشید لبخند
آن یک درودی گفت بردوست
این یک نویدی را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
عطر جوانی شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خاک سرخ دامان
بر سرزمین سوختگی
پنداشتند خام
کز سرگشتگان که پی ببرند و سوختند
من آخرین درختم از سلاله جنگل
آنان که بر بهار تبر انداختند تند
پنداشتند خام که با هر شکستنی
قانون رشد و رویش را از ریشه کنده اند
خون از شقیقه های کوچه روان است
در پنجه های باز خیابان
گل گل شکوفه شکوفه
قلب است انفجار آتشی قلب
بر گور ناشناخته اما
کس گل نمی نهد
لیکن
هر روزه دختران
با جامه ساده به بازار می روند
و شهر هر غروب
در دکه های همهمه گر مست میکند
و مست ها به کوچه ی مبهوت می زنند
و شعرهای مبتذل آواز می دهند
در زیر سقف ننگ
در پشت میز نو
سرخوردگی سلاحش را
تسلیم می کند
سرخوردگی نجابت قلبش را
که تیر می کشد و می تراشدش
تخدیر می کند
سرخوردگی به فلسفه ای تازه می رسد
آن گاه من به صورت من چنگ می زتند
در کوچه همچنان
جنگ عبور از زره واقعیت است
و عاشقان تیزتک ترس ناشناس
بنهاده کوله بار تن جست می زنند
پرواز می کنند
آری
این شبروان ستاره روزند
که مرگهایشان
در این ظلام روزنی به رهایی است
و خون پاکشان
در این کنام کحل بصرهای کورزا است
اینان تبارشان
سر می کشد به قلعه ی دور فداییان
آری عقاب های سیاهکل
کوچیدگان قله الموتند و بی گمان
فردا قلاعشان
قلب و روان مردم از بند رسته است
پیوند جویبار نازک الماسهای سرخ
شطی است سیل ساز
کز آن تمام پست و بلند حیات ما
سیراب می شوند
و ریشه های سرکش در خاک خفته باز
بیدار می شوند
اینک که تیغه های تبرهای مست را
دارم به جان و تن
می بینم از فراز
بر سرزمین سوختگی یورش بهار
مجسمه فرودسی
تناور صخره ای بر ساحل امید
ستون کرده است پا داده است سینه بر ره توفان
پی افکنده میان قرن ها طغیان
دو چشمان خیره بر گهواره خورشید
ستیز جزر و مد ها پیکر او را تراشیده
ز برف روزگاران بر سرش دستار پیچیده
غروب زندگی بر چهره اش بسیار تابیده
که تا رنگی مسین در متن پاشیده
بود دیری که برکنده است با چنگال در چشمان
عقابی آشیانه
که مانده جای آن چنگال ها بر روی کوهستان
چو جای تازیانه
نگاهش رنگ قهر پادشاهان دارد و فتح غلامان
نگاه خیره بر دریا
نگاه یخ زده بر روی اقیانوس و صحرا
نگاهی رنگ پاییز و شراب و رنگ فرمان
به زیر بام بینی بر فراز گنبد لب ها
فراهم برده سر گل سنگهای بی بر کوتاه
شیار افکنده همچون آبکندی بر جدار راه
خزیده روی گونه همچو مه بر دامن شب ها
شبی اینجا درون یک شب سوزان
زمین لرزیده که بشکسته ساییده
دهان بگشوده و یک چشمه زاییده
برش بگرفته یک لب یک لب جوشان
لبی کز بیخ
افکنده تناور ریشه دشمن
لبی آشتفشان جاوید رویین تن
لب تاریخ
لبی گور پلیدی ها ی اهریمن
لبی چون کهکشان مشعل کش شب ها
لبی سردار فاتح در بر لب ها
لبی چون گل گل آهن
خدای قهرمانی ها بر این لب خورده بس سوگند
تن عریان شده این جا ستایشگر
اگر چه چشمه زاینده ای باشد که دیگر نیست نوش آور
ولی در عمق جانش حک شده خورشید یک لبخند
محمد شمس لنگرودی
محمد
شمس لنگرودی به سال 1329 در لنگرود متولد شد، سرودن شعر را از دهه پنجاه
آغاز كرد، نخستين دفتر شعرش رفتار تشنگی در 1355 منتشر شد، اما پس از
خاكستر و بانو و جشن ناپيدا در اواسط دهه شصت به شهرت رسيد و با قصيده چاک
چاک لبخند در اواخر همان دهه جايگاه ويژه ای در ادبيات ايران يافت.
در دهه هفتاد رمان رژه برخاک پوک از او منتشر شد. در دهه هشتاد با انتشار مجموعه 53 ترانه عاشقانه از سرزمين آرمان ها به زمين بازگشت و با رويکردی عاشقانه جهان و هستی را از نو معنی کرد.
به شما ياد مي دهيم
كه چه چيزي را ندانيد
و كدام خاطره ئي خوشتر است .
خواب ديدن
اينطوري كه شما مي بينيد
اصلا به صلاح تان نيست
اشك
اينطور كه شما مي ريزيد _ قطره قطره _
اصلا معنا ندارد.
به غلغل چشمه نگاه كنيد
مگر از اندوه است !
و ما به شما ياد مي دهيم
كه چه رؤياهائي چه زمان هائي خوشتر است
در صورت مردودي
البته چاره نيست
به جهنم نيز مي رويد .
.
پايان تنفس !
به سلول هاي تان برگرديد .
.
پرنده - انسان
پرنده ها
بهار که می آيد
پر باز می کنند
انسان
پرندگانش را، در آسمان زمستانی،
پرواز می دهد
تا برف را بروبد
و بر شانه فروردين
دسته گلی بگذارد.
پرنده ها
در هفت کوی زمين می چرخند
تا دانه و برگی پيدا کنند
انسان
زمين را می چرخاند
تا دانه شکوفا شود.
پرنده ها
از آسمان به زمين می آيند
انسان
با ساز تمامی ناپذير کار دلش
از زمين به آسمان طلايی
پرواز می کند.

آتش پنهان
آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم
در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم
ضامن آهو
در بند هواييم يا ضامن آهو
در فتنه رهاييم يا ضامن آهو
بيتاب و شكيبيم تنها و غريبيم
بيسقف و سراييم يا ضامن آهو
عرياني پائيز خاموشي پرهيز
بيبرگ و نواييم يا ضامن آهو
سرگشتهتر از عمر برگشتهتر از بخت
جوياي وفاييم يا ضامن آهو
آلوده بدنام فرسوده ايام
با خود به جفاييم يا ضامن آهو
آلوده مبادا فرسوده مبادا
اينگونه كه ماييم يا ضامن آهو
پوچيم و كم از هيچ هيچيم و كم از پوچ
جز نام نشاييم يا ضامن آهو
ننگيني ناميم سنگيني ننگيم
در رنج و عناييم يا ضامن آهو
بي رد و نشانيم از ديده نهانيم
امواج صداييم يا ضامن آهو
صيد شب و روزيم پابند هنوزيم
در چنگ فناييم يا ضامن آهو
مجبور مخير ابداع مكرر
تقدير قضاييم يا ضامن آهو
افتاده به عصيان تن داده به كفران
آلوده رداييم يا ضامن آهو
حيران شدة رنج توفان زدة درد
درياي بكاييم يا ضامن آهو
تو گنج نهاني ما رنج عيانيم
بنگر به كجاييم يا ضامن آهو
با دامني اندوه خاموشتر از كوه
فرياد رساييم يا ضامن آهو
با رنج پياپي در معركه ري
بيقدر و بهاييم يا ضامن آهو
نه طالع مسعود نه بانگ خوش عود
زنداني ناييم يا ضامن آهو
در غربت يمگان در محبس شروان
زنجير به پاييم يا ضامن آهو
رانده ز نيستان مانده ز ميستان
تا از تو جداييم يا ضامن آهو
سوداي ضرر ما كالاي هدر ما
اوقات هباييم يا ضامن آهو
دلخسته و رسته از هر چه گسسته
خواهان شماييم يا ضامن آهو
روزي بطلب تا يك شب به تمنا
نزد تو بياييم يا ضامن آهو
در صحن و سرايت ايوان طلايت
بالي بگشاييم يا ضامن آهو
با ما كرم تو ما در حرم تو
ايمن ز بلاييم يا ضامن آهو
چشم از تو نگيريم جز تو نپذيريم
اصرار گداييم يا ضامن آهو
مشتاق زيارت تا جبهه طاعت
بر خاك تو ساييم يا ضامن آهو
گوهر چه نبايد گو هر چه ببايد
در كوي رضاييم يا ضامن آهو
آيا بپذيري ما را بپذيري؟
در خوف و رجاييم يا ضامن آهو
مهر است و اگر قهر شهد است و اگر زهر
تسليم شماييم يا ضامن آهو
فريادرسي تو عيسي نفسي تو
محتاج شفاييم يا ضامن آهو
هر چند گنهكار هر قدر سيهكار
بيرنگ و رياييم يا ضامن آهو
ما بنده درگاه در پيش تو، اما
در عشق خداييم يا ضامن آهو
در رنج و تباهي وقتي تو بخواهي
آزاد و رهاييم يا ضامن آهو
اي چشمه خورشيد مهر تو درخشيد
در عين بقاييم يا ضامن آهو
ما همسفر شوق فريادگر شوق
آواي دراييم يا ضامن آهو
همخانه شبگير همسايه تأثير
پرواز دعاييم يا ضامن آهو
همراز به خورشيد دمساز به ناهيد
در شور و نواييم يا ضامن آهو
همصحبت صبحيم هم سوي نسيميم
هم دوش صباييم يا ضامن آهو
ما خاك ره تو در بارگه تو
گوياي ثناييم يا ضامن آهو
سوگند الستيم پيمان نشكستيم
در عهد بليييم يا ضامن آهو
يار ضعفا تو خود ضامن ما تو
ما اهل خطاييم يا ضامن آهو
هم مسكنت ما هم مرحمت تو
مسكين غناييم يا ضامن آهو
از فقر سروديم يا فخر نموديم
فخر فقراييم يا ضامن آهو
نه نقل فلاطون نه عقل ارسطو
جوياي هداييم يا ضامن آهو
هنگامه وهم آن كجراهه فهم اين
ما اهل ولاييم يا ضامن آهو
از گوهر پاكيم از كوثر صافيم
فرزند نياييم يا ضامن آهو
چاووش شبرزم سرجوش تب رزم
شوق شهداييم يا ضامن آهو
ايمان به تو داريم يونان بگذاريم
تشريك زداييم يا ضامن آهو
منشور نشابور سر سلسله نور
با حكمت و راييم يا ضامن آهو
تو راه مجسم گر راه به عالم
جز تو بنماييم يا ضامن آهو
تا صور قيامت با شور ندامت
شايان جزاييم يا ضامن آهو
حقخواهي استاد آگاهيمان داد
كز تو بسراييم يا ضامن آهو
در صفّه مولا همراه «مصفا»
اصحاب صفاييم يا ضامن آهو
اين بخت «سهيل» است كش سوي تو ميل است
در نور و ضياييم يا ضامن آهو
زين نظم بدايع وين اختر طالع
اقبال هماييم يا ضامن آهو

رضا براهنی (۱۳۱۴) نویسنده، شاعر و منتقد ادبی ایرانی است. او عضو کانون نویسندگان ایران و رئیس سابق انجمن قلم کانادا است . آثار او به زبانهای مختلف از جمله انگلیسی، سوئدی و فرانسوی ترجمه شدهاست.
آثار
اشعار
* آهوان باغ (۱۳۴۱)
* جنگل و شهر (۱۳۴۳)
* شبی از نیمروز(۱۳۴۴)
* مصیبتی زیر آفتاب(۱۳۴۹)
* گل بر گسترده ماه(۱۳۴۹)
* ظل الله(۱۳۵۸)
* نقابها و بندها (انگلیسی)(۱۳۵۶)
* غمهای بزرگ(۱۳۶۳)
* بیا کنار پنجره(۱۳۶۷)
* خطاب به پروانهها
اسماعیل(۱۳۶۶)
رمان
* آواز کشتگان
* رازهای سرزمین من
* آزاده خانم و نویسندهاش، ناشر: انتشارات کاروان
* الیاس در نیویورک
* روزگار دوزخی آقای ایاز
* چاه به چاه
* بعد از عروسی چه گذشت
نقد ادبی
* طلا در مس
* قصهنویسی
* کیمیا و خاک
* تاریخ مذکر
* در انقلاب ایران
* خطاب به پروانهها یا چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم
* گزارش به نسل بی سن فردا(سخنرانیهاومصاحبهها)
جوایز
* برنده جایزه ادبی یلدا (۱۳۸۴)، برای یک عمر فعالیت فرهنگی در زمینه نقد ادبی،
چند شعر از رضا براهنی
آدم های اتاق
اینها چگونه آدم هایی هستند؟
بر پشت دایره ها مثل خواب راه می روند
پرنده هایی هستند که با بالهای حروف اسفرجانی
بر برگهای جهان خواب می روند
با یک گراور آهویی
از خاستگاه پیشانی
و نیشگون شیرین دندان آبدار عشق نخستین را دارند
بر لاله های گوش
و موهای زیردریایی که در میانه باران ماهیان ریز
فرو می ریزند
مثل درختهای زیبایی در جایی
که چشم هیچ تماشاگری در کار نیست
چگونه آدمهایی هستند
که وقتی تو پیش من می آیی
و در اتاق می مانی
آنها هم می آیند؟
و بوی دریا می آمد
مرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست
چنان پرم از تو چنان پر که بیشتر شبیه شوخی زیبایی هستم
و عصر باز خانواده بینایی به خواستگاری ام آمد
و خواستگار ، جوان و شق و رق ، و گل به دست ، که من گفتم
شما که ریش مرا دیده اید
و مادرم گل ها را گرفت ، گذاشت در گلدان و گفت چرا با جوان عاشق شوخی ؟
و چادرش را به روی شانه اش انداخت و شربت و شیرینی گرفت ، و لبخند زد
چنان پرم از تو که دیگر
و خواستگار بی مقدمه فریاد زد ، قلم و کارت بلانش و مهر !
و گریه کرد دلم سوخت چون که عاشق بود
و مادرم گفت ، مسئله پیچیده است ، جهیزش حاضر نیست
برادر بزرگترش رفته هند که طوطی و ، بودا بیاورد
و خواستگار نامه ای از کنسول فرانسه به من داد که در اصفهان سفر می کرد
و عینک و ، کلاه خود به سر داشت
و خواهر کوچکترم که از لای پرده می خندید ، چه ناز بود ! هنوز سیم به دندان داشت
و صورت پدر خواستگار در آیینه ، انعکاس عینک و ابرو بود
و چشم هایش را به صورت من بیچاره دوخته بود و هیز بود
ومن بلند شدم ، اریب توی آینه رفتم
و از هزار بندر و دریاچه عبور کردم
و بادبان های کشتی ها را به نام تو افراشتم
و رفتم از دکلی بالا ، نشستم آن سر
و بوی دریا می آمد و عطر نای نهنگان عاشق را نسیم می آورد
و خواستگار که شکل بحر خزر بود پیش آمد ، تمام ساحل و جنگل را به دست داشت
و گریه کرد و فریاد زد شبیه من
پرم من از تو چنان پر که دیگرم به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست
و رفت
و مادرم که چشم نامحرم را دور دید ، چادرش را برداشت
و روی عرشه ی کشتی به رقص در آمد
بقیه برگشتند
گل می چکد
آب را و کافی را ترکیب می کنند
گل می چکد به روی نمی دانم
پس حاضری تو و ، تولد من در باران
پیش از تولد تو بود که من عاشق تو شدم
گل می چکد
و از زمین پرتاب می رود یا می پرم
و عمه من از مفرغ و پاپیروس می خوابد
از دوست داشتنی تر از با نیست
خوردم به خواب دوش مرا خواب خورده ای گل می چکد
حالا دو روز تربت من در راه است
با آب کافی هم عاشق شدن را پریده بودم
غسل گنجشک با تگرگ روی تیر چراغ برق
گل می چکد ، کبوتر می گوید یکشنبه ، یا یکشبه
با هم که دوست داشتنی تر از از نیست
وقتی مرا به سمرقند هم نخواهد برد
حالا دیگر بلند شو برویم وقت خوابیدن
حالا که وقت نداریم سال آینده می خوابیم
و حالا مادر مرا می زاید
و صورت مثالی لجن از بیضه هایم آویزان است
حالا که وقت نداریم سال آینده به دنیا می آییم
شش روز مانده به پایان برج بلدرچین
و شب پره از شب به روی پله شب دیگر پرید که گفتند شب پره
و مفرغ و پاپیروس در عمه زار صبح سمرقند
وقتی کنیزک را آماده می کنند تا مولوی و طوطی و ، تاجر ، همراه نی ، بعد از نماز دست بیفشانند
نترسید برقصید ، من هم کنار شما خواهم رقصید حالا مرا بسازید
من ساخته شدنی هستم
.:: This Template By : web93.ir ::.