درخواست پروانه ساخت فیلم تازه محمدعلی سجادی از سوی اداره نظارت و ارزشیابی وزارت ارشاد رد شد
آفتاب: پانا نوشت:
دختر رهبر شبكه تروریستی القاعده طی گفتوگویی با یک روزنامه اتریشی جزئیات
تازهای از چگونگی كشته شدن پدرش را فاش كرد.
به گزارش روزنامه
"الدی پرسه" چاپ اتریش "صفیه" دختر كوچک "اسامه بن لادن" رهبر شبكه
تروریستی القاعده فاش كرد: "سربازان آمریكایی كه به منزل ما حمله كردند،
ابتدا پدرم را بازداشت كردند، سپس او را در مقابل دیدگان همه اعضای
خانواده، به قتل رساندند."
این روزنامه در ادامه افزود: این دختر
بن لادن كه 12 یا 13 سال سن دارد، در حال حاضر به همراه دیگر اعضای خانواده
بن لادن كه در محل كشته شدن وی حضور داشتند، تحت نظر نیروهای سازمان
اطلاعات و امنیت پاكستان است.
گفته میشود سازمان اطلاعات و امنیت
پاكستان به نیروهای سازمان اطلاعات و امنیت ایالات متحده آمریكا اجازه
دادند كه از اعضای خانواده بن لادن بازجویی كنند.
قابل ذكر است
گزارشهای منتشر شده حاكی از آن است كه بن لادن توسط گردانی به نام "سیلز"
كه شامل نیروهای كماندو و ویژه ارتش آمریكا است كشته شد. آنان برای انجام
این عملیات حدود سه ماه آموزش دیده بودند.
تابناک گزارش داد:
با وجود تأکیدهای فراوان مبنی بر عدم برخوردهای سلبی در امر حجاب و عفاف؛ و البته تأکید فرماندهان ناجا در این باره، متاسفانه برخورد زننده یکی از گشت های ارشاد در ورودی نمایشگاه کتاب صحنه تأسف باری را پدید آورد.حال، با وجود اینکه بارهااز سوی بزرگان و همچنین رسانه ها تذکر داده شده است که مامورین آموزش دیده به این امر مهم گمارده شوند تا نتیجه عکس گرفته نشده و گزک دست برخی که از اساس با کنترل های اجتماعی از این نوع مخالفند داده نشود، سوال اساسی این است که چراباید برخی ماموران گشت ارشاد با لج بازی و برخوردهای تند و بی مبنا، به جای اینکه عامل «ارشاد» باشند، شده اند مولد ذهنیت هایی علیه نظام و اسلام عزیز؟
برچسب: دختر-بی حجاب-نمایشگاه-کتاب-ون-گشت ارشاد-برخورد بد-سارافون
البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.
معلم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسی هایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.
خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد اما خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد.
تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از
مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، اما حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است اما دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. اما این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند.
خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
این زن به همراه شوهرش، آلبرت، از سمت شهر پنتیکتون، به سمت لاس وگاس در حرکت بودند که از مسیر خود منحرف شده و خودروی ون آنها در میان برف ها گرفتار شد. آنها به مدت دو روز در آن نقطه منتظر ماندند، تا سرانجام، آلبرت 59 ساله، تصمیم گرفت با در دست داشتن دستگاه GPS به دنبال کمک برود. هنگامی که او همسرش را ترک کرد، هوا نسبتا معتدل بود، اما به فاصله اندکی، توفان شدیدی در گرفت و از آن تاریخ تاکنون، خبری از این مرد در دست نیست.
خانم ریتا نیز که 56 سال دارد، به تنهایی در میان منطقه کوهستانی و جنگل های منطقه ، منتظر ماند، در حالیکه بجز چمدان هایشان، چیز دیگری با خود به همراه نیاورده بود. غیر از تعدادی کتاب و کمی خوراکی بین راهی که برای سفرشان تدارک دیده بود.
روزها گذشت و برف شروع به باریدن کرد، دمای هوا افت کرد به حدی که هنگام شب به حالت یخبندان رسید. همزمان یا شروع ماه آوریل و پس از آن می ، بارش شدید باران نیز ادامه یافت و برف ها نیز آب شد. وی برای گرم کردن خود، از لباس هایی که با خود برای سفر آورده بود، استفاده می کرد و خود را با اندک خوراکی که داشت، زنده نگاه داشت. اما غذاهای موجود خیلی زود تمام شد. ریتا مدت های مدیدی را در خواب سپری می کرد و وقت خود را با خواندن مجله و نگاشتن خاطراتش طی می کرد. وقتی روز جمعه گذشته، توسط دو شکارچی رهگذر پیدا شد، او کاملا سرحال بود و تنها خوراکی او برف های آب شده و چشمه یخ زده نزدیک خودرو بود. آنها به ریتا کمی غذا دادند ولی او نتوانست ببلعد. وی سپس با بالگرد، به بیمارستانی در آیداهو منتقل شد. پسر او رایموند گفت، آنچه که واقعا او را زنده نگاه داشت، ایمان او و تسلیم نشدنش دربرابر طبیعت بود. وی افزود:
مادرم یک مسیحی واقعی بود و هر روز کتاب مقدس را قرائت می کرد، او دائم در اندیشه و دعا بود و خودش را برای رویدادهای ناخواسته آماده کرده بود. حتی روز جمعه به او درباره نجاتش الهام شده بود.

این گزارش حاکیست، پزشک معالج او با شگفت انگیز خواندن ماجرا گفت، زنده ماندن یک انسان طی این مدت، در چنان شرایطی آن هم بدون مصرف غذا، پدیده بسیار نادری است و می توان گفت یک معجزه بوده. وی دوره شدن در میان درختان و چوب ها ، همچنین ایمان قوی مذهبی، آرامش و امید او به نجات را از دلایل اصلی زندن ماندن ریتا دانست. در حالیکه جستجو ها برای یافتن شوهر او همچنان ادامه دارد، وی توانست، سلامتی خود را در یک مرکز توانبخشی در 1،100 کیلومتری جنوب خانه خود ، باز یابد.
Nick Risinger خالق این اثر زیبا 28 سال سن دارد و اهل سیاتل است. او حدود صد هزار کیلومتر را در غرب ایالات متحده و آفریقای جنوبی طی کرده تا بتواند بزرگترین تصویر را از آسمان زیبای شب ثبت کند. نتیجه این کار را می توانید در وب سایتی که Nick برای دیدن این اثر ترتیب داده است ببینید. در این عکس می توانید کهکشان راه شیری و ستاره ها و سیارات و کهکشان ها و سحابی های اطراف آنرا مشاهده کرده و روی هر کدام که خواستید زوم کنید. (مشاهده عکس)

Nick برای عکسبرداری به دنبال محل های دور از آلودگی جوی و آلودگی نوری بود به همین دلیل عکسبرداری از نیمکره شمالی را در صحرای آریزونا، تگزاس و شمال کالیفرنیا انجام داد و برای عسکبرداری از نیمکره جنوبی هم دو سفر به آفریقای جنوبی داشته است.

وی همچنین پوسترهایی در اندازه های مختلف از این اثر را از طریق وب سایت خود برای فروش گذاشته است که می توانید آنها را در اینجا مشاهده کنید.
در شرایطی که تنها مدت کمی از برگزاری مراسم پر هزینه سلطنتی در انگلیس گذشته است، این زوج سلطنتی از هر فرصتی برای گسترش خانواده خود استفاده می کنند.
ویلیام و کیت در نظر دارند خود را به پذیرش یک پنگوئن به عنوان فرزند خود، مفتخر کنند!
این دو که خانه خود را در جزیره آنجلسی در شمال غربی ولز بنا کرده اند، این حیوان را به فرزندی پذیرفته و نام آکورن را برای آن انتخاب کرده اند.
این پنگوئن که به عنوان یک هدیه عروسی به این زوج سلطنتی اهدا شده است، همچنان در کنار هم نوعان خود در باغ وحش خواهد ماند و والدین (!) او به زودی برای دیدن وی خواهند آمد.
این پنگوئن خوش شانس از میان 400 پنگوئن برای هدیه دادن به پرنس ویلیام و همسرش انتخاب شده است.

زن فرانسوی گفت:
به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه ... خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!
روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورده بود تو رختحواب. من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود.
زن انگلیسی گفت:
من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار.
روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید رو کاملا تهیه کرد، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.
زن ایرانی گفت :
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم.
اما روز اول چیزی ندیدم...
روز دوم هم چیزی ندیدم...
روز سوم هم چیزی ندیدم...
شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم!!!
.:: This Template By : web93.ir ::.