اما یک عضو سپاه قدس که مامور این عملیات بود، آنقدر ناشیانه و مانند یک کودک 5 ساله عمل کرد که ماجرا لو رفت.
او به جای آنکه مانند تبهکاران فیلم های سینمایی پول ها را داخل یک چمدان بگذارد و در یک صحرای دور افتاده آن را به طرف مقابل بدهد یا در یک جای شلوغ با طرفش قرار بگذارد تا کیف های هم شکل شان را عوض کنند، یکراست رفته سراغ بانک و یکصد هزار دلار ریخته به حساب یک قاچاقچی به عنوان پیش پرداخت که "برو سفیر عربستان را بکش" . طفلک لابد نمی دانسته که در آمریکا که از نظر بانکی سیستم بسیار شفافی دارد، نقل و انتقال پول های درشت رصد می شود و گیرنده بیچاره پول باید به اداره مالیات درباره منشاء این 100 هزار دلار توضیح دهد. لابد فکر کرده آنجا هم ایران است که میلیارد میلیارد جابجا شود و کسی هم متوجه نشود!
تازه! خنگ بازی های این مأمور مخفی به اینجا ختم نمی شود چون بعدش گوشی را برداشته و از آمریکا زنگ زده به تهران و با مقامات بالاترش درباره عملیات تروریستی اش صحبت کرده است، غافل از اینکه یک مامور اف.بی.آی داشته حرف هایشان را شنود می کرده است!
بقیه ماجرا هم که معلوم است: ماموران آمریکایی نیز ریخته اند و این فرد ایرانی که ریش هایش را تراشیده بود تا شبیه سپاهی ها نشود گرفته اند و البته او هم فورا به همه چیز اعتراف کرد.
و اما نکاتی چند این درباره:
1- واقعاً ایران چه سودی می تواند در ترور
سفیر عربستان در آمریکا داشته باشد؟ فرض که سفیر عربستان کشته می شد. مگر
چه اتفاقی می افتاد؟!
هیچ! عربستان یک سفیر دیگر به جایش معرفی می کرد.
الحمدلله که خاندان سعودی از نظر اولاد ذکور کم و کسر ندارند؛ یکی از آن
شاهزاده ها می رفت جای مرحوم سفیر!
2- حمله به سفارتخانه های عربستان و اسراییل هم هیچ فایده ای برای ایران ندارد و هیچ دلیلی برای اینکه ایران یا هر کشور دیگری چنین اقدامی را انجام دهد وجود ندارد.
3- به فرض آنکه ایران می خواسته به سفارتخانه های عربستان و اسراییل آسیب بزند و سفیر عربستان را بکشد. چرا این کار را در خاک ایالات متحده طراحی کرد که از قدرت عملیاتی بالایی در این کشور برخوردار نیست؟ اگر ایران می خواست این کار را انجام دهد چرا آن را در یکی از کشورهای بلبشوی آفریقایی انجام نداده است؟! اتفاقاً اینجوری قیمت تمام شده هم خیلی پایین تر می آمد و به صرفه تر بود(!)
4- این ماجرا بیشتر به سود دولت آمریکاست
که درگیر تظاهرات مردم در 850 شهر این کشور و بحران جدی اقتصادی است و
منتفع دیگر آن، عربستان است که هم با برخی ناآرامی های داخلی - که همانند
آتش زیر خاکستر گاه و بیگاه زبانه می کشد - مواجه است و هم با مساله انقلاب
های عربی در یمن و بحرین که نتیجه آن تاثیر مستقیمی بر امنیت ملی عربستان
دارد.
ایران طبیعتا از هیچ اتفاقی که این فضا را در آمریکا و عربستان تحت الشعاع قرار دهد، استقبال نمی کند.
5- دستگیری یک ایرانی در آمریکا به اتهام
اقدام به عملیات تروریستی می تواند پاسخ آمریکا باشد به دستگیری سه شهروند
آمریکا در ایران به اتهام اقدام به جاسوسی.
از منظر عربستان نیز این
اقدام می تواند هشداری به ایران باشد در قبال ناآرامی های اخیر مناطق شیعه
نشین عربستان که ریاض مسوولیت آن را متوجه تهران دانسته بود.
6- اگر قائل به ساختگی بودن این ماجرا باشیم - که شواهد و قرائن چنین نشان می دهد- باید نگرانی بیشتری داشته باشیم.
اگر
این ماجرا واقعی باشد، آنگاه باید گفت که آمریکا درگیر یک اقدام "واکنش"ی
شده است ولی اگر صرفا با یک سناریو طرف باشیم باید متوجه باشیم که با یک
"کنش" مواجهیم که در ورای آن طرح و اندیشه ای جدی وجود دارد.
به نظر می
رسد این اقدام را می توان از یک سو در ادامه تحریم ها و فشارها علیه ایران
دانست و از سوی دیگر آن را مقدمه ای برای مهیاسازی افکار عمومی جهان و
مشخصاً داخل آمریکا و جهان عرب برای اقدامات آتی بر ضد ایران ارزیابی کرد.
7- ایران همین چند هفته پیش دو آمریکایی دستگیر شده در مناطق مرزی اش را آزاد کرد.
اگر
ایران واقعاً چنین طرحی را در سر می پروراند، هرگز این دو آمریکایی را
آزاد نمی کرد و آنها را برای روز مبادای مربوط به این ماجرا، گروگان نگه می
داشت.
به بیان دیگر در حالی که پای ایرانی ها و به قول مقامات آمریکا،
یک عضو سپاه، در خاک آمریکا درگیر بود و امکان لو رفتنش می رفت، ایران هرگز
آن دو آمریکایی را آزاد نمی کرد تا بعدا بتواند در صورت لزوم با برگ برنده
آنها معامله کند.
8- نکته تاسف بار کلان در این ماجرا آن است
که برغم آنکه وجوه ساختگی بودن سناریو بر واقعی بودنش می چربد، اما چهره
ای که از ایران نزد افکار عمومی جهان ترسیم کرده اند طوری شده که بسیاری از
دروغ ها درباره آن باور می شود. این قضیه نیز با جنجال سیاسی و ساپورت
رسانه ای منحصر به فردی در جهان به عنوان یک "واقعیت" جا خواهد افتاد.
مگر
نه این است که قبل از حمله به عراق، به همه دنیا باوراندند که رژیم صدام
سلاح کشتار جمعی دارد ولی بعد از اشغال این کشور، حتی یک سلاح کشتار جمعی
هم در آن نیافتند؟!

پژوهشها نشان میدهند که سن غالب کسانی که فیفا بازی میکنند در محدوده ۱۸ تا ۴۹ سال است و بیشتر آنها مرد هستند.
یک زوج به نامهای اندرو و دیدره شیملهورن، تصمیم گرفتند تأثیر بازی فیفا را روی مغز انسان مورد بررسی قرار بدهند. آنها هزینه زیادی، صرف تهیه کردن یک دستگاه MRI عملکردی یا fMRI کردند، این دستگاه میتواند تغییرات جریان خون هر منطقه از مغز را نشان بدهد، از روی همین تغییرات، میتوان پی به تغییر میزان فعالیت سلولهای هر منطقه مغز برد.
آنها شش نفر که یکی از آنها پسرشان بود، در یک آزمایش شرکت دادند و در حین انجام بازی فیفا از آنها MRI عملکردی گرفتند، نتیجه آزمایش این بود که بازی فیفا، منطقه خاصی از مغز به نام کورتکس اینسولار را بیش از سایر نقاط فعال میکند. این منطقه کارکردهایی مثل فهم زبان و صحبت کردن، تثبیت حافظه، استدلال، درد، گوش کردن و ادراک موسیقی احساسبرانگیز، دلسوزی و عشق دارد.


در هنگام مرگ دوستان و خانواده جابز در کنارش بودند و او با آرامش درگذشت.
به عنوان یک وبلاگنویس و یک مشتری محصولات اپل، درگذشت جابز در این ساعات بامداد غمزدهام کرده است.
اطلاع من از این خبر به واسطه یکی از محصولات اپل صورت گرفت: آیپد، تبلت پرتابل و فوقالعادهای که حتی در هنگام خواب در کنارم است و صبح، زمانی که زودتر از همیشه از بیدار شدم و تصمیم گرفتم برای گذشت دقایق خبرها را مرور کنم، با ناباوری و در حالی که آرزو میکردم که خبر درست نباشد، خبر فوت جابز را در صدر اخباری دیدم که دقایقی پیش منتشر شده بود.
شما حتی اگر یک کاربر ایرانی محصولات اپل باشد و نتوانید از همه قابلیتهای محصولات اپل استفاده کنید و حتی اگر کاربر هیچ محصول اپل نباشید، تأثیر جابز در زندگیتان بایستی کم یا بی محسوس باشد.
آیفون و آیپد و آیپاد و مک و iOS و فروشگاه محصولات اپل، شیوه زندگی و نگرش را در این چند ساله تغییر دادهاند. مدیریت و تأثیرات جابز بر اپل، نحوه سرگرم شدن، تعامل ما با کامپیوتر، خرید محصولات موسیقیایی و دسترسی ما را به اخبار تغییر داده است.
حتی اگر کاربر محصولات اپل نباشید، باز هم تأثیر جابز از طریق ایجاد حس رقابت و دادن ایده به شرکتهای رقیب، باز هم در زندگی شما رخ مینماید. به راستی بدون آیپد، شاهد مطرح شدن چیزی به نام تبلت بودیم و این همه تبلت متنوع را در بازار مشاهده میکردیم؟
اما تأثیر جابز بر کسانی که در زندگینامه او تعمق کردهاند و همواره سخنرانیها او را دنبال کردهاند، از این هم والاتر است.
من در این چند ساله ساعتهای مدیدی سخنرانیها جابز را با دقت تماشا کردهام و در حرکات و شیوه ارائه محتوای او دقت کردهام، همیشه در خیال حتی ملبس به لباسهای محبوب جابز، خود را در حال سخنرانی به سبک و سیاق او دیدهام و آرزو کردهام که قدرت ومهارتی به مانند جابز، در برقراری ارتباط مؤثر حتی در نشستهای کوچک داشته باشم.
از سوی دیگر، مداقه در زندگی و کار جابز ما را با تجلی عملی بسیاری از مفاهیم انتزاعی آشنا کرده است: خودباوری، پشتکار، شهامت، عشق به کار و ایدهپردازی و شاید بهتر باشد بگویم رؤیاسازی.
بله! جابز یک رؤیاساز به تمام عیار بود، او که فرزند یک مهاجر سوری و مادری امریکایی بود، از همان ابتدا، زندگی سادهای را در پیش رو نداشت. حتی مادر و پدر بیولوژیکاش، او را نخواستند و بزرگ کردن او را یک خانواده مهربان دیگر قبول کرد.
اما جابز به رغم این آغاز نه چندان خوب، افکار بزرگی در سرمیپروراند.
نه! تصور نکنید که جابز هیچگاه در زندگیاش دچار تزلزل و سختی در مسیر راهش نشد، زمانی او به عرفان هندی علاقهمند شد، زمانی محترمانه عذرش را از اپل خواستند، در آغاز کار او باید در برابر ابرشرکتهای آن زمان قد علم میکرد و خودی نشان میداد، در چند سال اخیر هم او در برابر یک بیماری دشوار با شهامت مقاومت کرد و تا آخرین ساعاتی که توانی در بدن داشت، کار را رها نکرد.
برق چشمان استیو، شوق نمایان در حرفهایش، نحوه گام برداشتنهایش در همایشها و اعتماد به نفس فوقالعاده و شیوه مدیریت موفقاش، را هیچگاه فراموش نخواهیم کرد.
آیا ما به مانند استیو میتوانیم به ایدهها و آرزوهای ذهنی خود وفادار بمانیم؟ آیا رؤیاسازی، تخیل، ابتکار و مفهومسازی در اعماق سلولهای خاکستری مغز ما، هنوز مجالی برای خودنمایی دارند؟ یا اینکه ترس از جبر جغرافیایی و واهمه از دشواری عملی کردن ایدهها و ایدهآلها چنان دیوارهای بلندی و رسوخناپذیری هستند که حتی به ما اجازه فکر کردن به یک مبارزه جانانه در زندگیمان را نمیدهند.
همه تلاش ما باید این باشد که وقتی به انتهای کار نزدیک میشویم بتوانیم به مانند جابز با رضایت به پشت سر و مسیری که پیمودهایم نگاه کنیم و به جای دریغ و افسوس، به مانند آن ترانه زیبای فرانک سیناترا با خود بگوییم که من در زندگی راه و مسیر خود را رفتهام و علیرغم فراز و نشیبها، مبارزه شخصی خود را کردهام.
واکنش شخصیتهای مهم به مرگ جابز:
باراک اوباما در بیانهای در مورد درگذشت جابز نوشته است: “او با ساختن یکی از موفقترین شرکت های جهان از پارکینگ خانه اش، روحیه خلاق آمریکایی را به نمایش گذاشت. او با شخصی کردن کامپیوترها و قرار دادن اینترنت در جیب ما، انقلاب اطلاعات را نه تنها قابل دسترسی بلکه شهودی و لذت بخش کرد…. استیو دوست داشت بگوید هر روز را طوری زندگی می کند که انگار آخرین روز زندگی اش است. به همین خاطر، او زندگی را دگرگون کرد، بعضی صنایع را از نو تعریف کرد، و به یکی از نادرترین دستاوردها در تاریخ بشر دست یافت: او شیوه دیدن جهان برای هر یک از ما را عوض کرد.”
“جهان یک انسان صاحب بینش را از دست داده است. و شاید هیچ تعریفی بالاتر از این نباشد که بخش بزرگی از جهان از طریق دستگاهی که او اختراع کرد از درگذشت او آگاه شد.”
بیل گیتس در بیانهای نوشته است که او و جابز نخستین بار ۳۰ سال پیش یکدیگر را ملاقات کردند و در بیش از نیمی از عمرشان با هم همکار و رقیب و دوست بودهاند. دنیا به ندرت شخصی را شاهد بوده است که به مانند جابز بر او تأثیرگذار بوده باشد و این تأثیرات را نسلهای متعددی حس خواهند کرد.
استیو بالمر، رئیس مایکروسافت هم با خانواده و اعضای اپل و همچنین همه اشخاصی که تأثیرات مثبت جابز را در زندگیشان حس کردهاند، ابراز همدردی کرده است.
لری پیج، یکی از بنیانگذارن گوگل هم نوشته است که جابز مرد بزرگی با دستاوردهای باورنکردنی و هوشمندی شگفتانگیز بود. پیج نوشته است که تمرکز جابز بر ارتقای تجربه کاربری، همیشه الهامبخش او بوده است. او ضمن همدردی با خانواده جابز و اعضای اپل، از مهربانی جابز با او هنگامی که اورئیس گوگل شد، یاد کرده است.
اما پل الن، یکی از ینیانگذران مایکروسافت نوشته است که جابز یکی پیشگامان بیهمتا دنیای فناوری بود و شخصی بود که میدانست چگونه محصولات بزرگ بسازد.
مایکل دل، رئیس شرکت دل نوشته است که امروز دنیا یک رهبر رؤیایی دنیای فناوری و یک افسانه نمادین، و خود او یک دوست را از دست داده است. میراث استیو را نسلهای زیادی به یاد خواهند آورد.
مارک زاکربرگ نوشته است که: استیو! از تو به عنوان یک معلم و یک دوست متشکرم. از تو به خاطر نشان دادن شیوه تغییر دنیا به وسیله محصولاتت، سپاسگزارم.
مایکل بلومبرگ، شهردار نیویورک، نوشته است: امشب، دنیا نابغهای را از دست داده است که از او به مانند ادیسون و اینشیتن یاد خواهد شد. در طی چهار دهه پیش، استیو جابز توانایی دیدن آینده را داشت. او نوشته است که تأثیر جابز ورای گوشیهای هوشمند یا آیپد است، او دانش و توانمندی شکل دادن مجدد به چهره تمدن را داشت.
اریک اشمیت، عضو هیئت مدیره گوگل نوشته است که جابز موفقترین رئیس در آمریکا در طی ۲۵ سال گذشته بوده است. او به صورت بینظیری، دریافتهای یک هنرمند را با بصیرت یک مهندش در همآمیخت تا یک شرکت استثنایی را بنا کند. ا یکی از بزرگترین رهبران آمریکا در طول تاریخ بود.
- مونیخ آلمان:

- شانگهای چین:


- یک مغازه فروش وسایل الکترونیکی در شهر گواتمالا:

- بتسدای مریلند آمریکا:

- مکزیکو سیتی:

- مونترال:

- سوئیس:

- مسکو:

- و باز هم عکس دیگر از مسکو:

- اپل استور برکلی کالیفرنیا:

- نیویورک:

- سیاتل:

- مقر اپل در Cupertino واقع در کالیفرنیا:

- مانیل:

- همسایههای استیو جابز در بیرون خانه او واقع در «پالو آلتو» ی کالیفرنیا:

- نمای بیرونی خانه جابز بعد از فوت او:

- یک مرد چینی به طرز زیبایی یاد جابز را گرامی میدارد، او ساکن استان سیچوآن چین است:

- هنگ کنگ:

- عکس دیگری باز هم از هنگ کنگ:

- یکی از اپل استورها در نیویورک:

- کوالالامپور مالزی:

- سئول:

- پکن:

- پرچم نیمهافراشته آمریکا و اپل در بیرون مقر اصلی اپل:

- توکیو:

- واشنگتن:

- شمعهای دیجیتال در بزرگداشت جابز:

- یک توسعهدهنده نرمافزار:
- پرچم ویندوز ۷ هم به یاد جابز نیمهافراشته شد:

بزرگداشت جابز، بزرگنمایی یا مردهپرستی نیست، بلکه به باور من تجلیل از خلاقیت، توان، پشتکار و استعدادی است که به صورت پنهانی در درون هر یک ما وجود دارد و چنانچه بختی برای رونمایی داشته باشد، دنیای ما را به دنیای بهتر مملو از نشاط و عشق و صلح مبدل میکند.
اینترنت این روزها پر است از اخبار مربوط به جابز. امروز در یک پزشک تلاش میکنم که در قالب دو سه پست، اخبار مربوط به درگذشت جابز را پوشش بدهم. امیدوارم مورد پسند شما واقع شود.
در این پست، عکسهای جالبی که در سایتهای مختلف دیدهام با شما به اشتراک خواهم گذاشت:
- این تصویر جالب را که در آن چهره جابز با «مکبوک پرو» بازسازی شده، «میت فوندری» درست کرده است، شما میتوانید نسخه اصلی این عکس را در اینجا ببینید.

- کارگردانی به نام «کیسی نیستت»؛ سال ۲۰۰۷، زمانی که نخستین نسخه آیفون معرفی شده بود، در سفری از آمستردام به نیویورک رفته بود تا نخستین آیفونش را بخرد. او شب در جلوی فروشگاه AT&T در منهتن به صبح رساند. او از این سفر فیلم کوتاهی تهیه کرده بود که تا دیروز منتشر نشده بود. این فیلم جالب را میتوانید در اینجا ببینید. این کارگردان این فلیم را به استیو تقدیم کرده است.
- اما به یاد روزهای خوش گذشته، بد نیست به این عکسهای جابز نگاه کنید. در سال ۲۰۰۵، زمانی که جابز مشغول آزمایش نرمافزار Photo Booth در دفتر یکی از کارمندان سابق اپل به نام «مایک ماتاس» بود، این ژستها را جلوی دوربین گرفته بود:

- این عکس ترکیبی زیبا که در آن چهره جابز با محصولاتش درست شده، بسیار جالب است:

- وردپرس یاد جابز را با یک پوسته نوستالژیک گرامی داشت: «استوارت براون» یک پوسته زیبا برای وردپرس درست کرده است، مت مولنوگ در مورد این پوسته در وبلاگ وردپرس نوشته است. این پوسته یادآور خاطرات نسخههای قدیمی سیستم عامل مک نیز است.

- برای استیو:

- شوخی استیو جابز در جریان معرفی نسل اول آیفون در سال ۲۰۰۷: جابز را معمولا با قیافه جدی میبینیم، بد نیست برای تلطیف فضا، به این ویدئوی جالب از همایش سال ۲۰۰۷ اپل توجه کنید که در آن جابز در حین معرفی ویژگیهای آیفون، وانمود میکند که با استارباکس زنگ زده و چهار هزار نوشیدنی سفارش داده، اما خوب گویا شماره اشتباهی را گرفته بود.
- فلیپبورد، یکی از برترین اپهای آیپد از دید من، قسمتی را اختصاصا به بزرگداشت جابز اختصاص داده است.

اما واقعا اندازه ایده آل صفحه نمایش یک گوشی موبایل باید چقدر باشد؟ مثلا صفحه نمایش پنج یا پنج و نیم هم توجیهی برای اسخت یا خرید دارد؟
پاسخ برمیگردد به کاربری گه از ما گوشی انتظار داریم؟ ما یک گوشی موبایل را همیشه همراه داریم و باید بتوانیم در شرایط مختلف و فقط با یک دست هم از آن بهره ببریم.
بله، چیز بدی نیست که صفحه نمایش بزرگ باشد تا بتوانیم گاه و بیگاه فیلم ببینیم یا وبگردی راحتتری داشته باشیم، اما شما شخصی را تصور کنید که زیر باران و در حالی که در یک دست چتر دارد، گوشی گلکسی اس II به دست گرفته و میخواهد با دست آزادش با استفاده از نقشه گوگل راه خود را پیدا کند. روی این صفحه نمایش ۴٫۲۷ اینچی، لمس گوشه بالایی کار سادهای نیست. اما روی یک صفحه نمایش کوچکتر ۳٫۵ اینچی، مثلا صفحه نمایش آیفون این کار به سادگی امکانپذیر است.
طراحی به نام «داستین کورتیس»، کار جالبی کرده و نمودار صفحه نمایش دو گوشی را از لحاظ دسترسی انگشت شست به آنها در حالی که با یک دست گرفته شدهاند، تهیه کرده است.

تازه این نقشه برای شخصی با اندازه میانه طول انگشت تهیه شده است و برای افرادی با طول کمتر انگشت، اوضاع بدتر هم است.
این روزها شاهد موج گوشیهای بالای ۴ اینچ هستیم و آرزوی ما این است که برند محبوبمان، وقتی یک گوشی با کارایی بالا میسازد، صفحه نمایشش را هم بالای ۴ اینچ در نظر بگیرد. اما صفحه نمایش بالای ۴ اینچ گرچه میتواند در پارهای موارد، رفاه برای ما به ارمغان بیاورد و گرچه مسلما مایه مباهات ما پیش دوستان هم خواهد شد، مشکلاتی هم نظیر چیزی که عنوان شد، دارد. تازه، بعضی از برندها اصلا نمیتوانند در شارژ باطری خوبی را برای گوشیهای بالای ۴ اینچ، تأمین کنند.
خلاصه اینکه تحت شرایط فعلی فناوری، به نظر میرسد که اندازه بهینه نمایشگر گوشیها باید چیزی زیر ۴ اینچ باشد. مگر اینکه طراحیهای متفاوت در آینده، شرایط را دگرگون کند، مثلا صفحههای نمایش قابل انعطاف و تاشونده یا خمیده ساخته شوند.
البته باز هم این مطلب، مطلق نیست و همه چیز به نوع کاربری شما بستگی دارد، مثلا کاربری که عمده کارش وبگردی و استفاده از شبکههای اجتماعی در دفتر کار با استفاده از گوشی است، ممکن است صفحه نمایش بالای چهار اینچ برایش بهتر باشد، اما پزشکی که باید در بیمارستان بر بالین بیماران حاضر باشد یا شخصی که باید هر روز مترو بنشیند و چند مسیر خودرو عوض کند، خیلی راحتتر هستند که گوشی خوشدستتری با صفحه نمایش زیر ۴ اینچ داشته باشند تا در هر شرایطی به راحتی گوشی را در دست بگیرند و با یک دست هم کنترل خوبی روی آن داشته باشند.
دیروز بود یا پریروز نمیدونم، تا چند دقیقه دستم رو زده بودم زیر چونه و هی صفحه فیس بوکم رو بالا و پایین میکردم و جز استیو جابز هیچی نمی دیدم !!!
یعنی اونی که مثلا تا دیروز شعر عاشقانه می نوشت و عکس ماچ و بوسه و ... می گذاشت هم یه چیزی از استیو جابز گذاشته بود تو صفحه فیس بوکش!
بعد یهو میدیدم 20 نفر از دوستان عکس پروفایلشون رو گذاشته بودن استیو جابز یا لوگوی ای سدش!
هر جا رو نیگا میکردم استیو جابز بود، شعرش، تصویر سه بعدیش، سخنرانی اش، لوگوش و …
یعنی از دیروز یا پریروز همش تو ذهن من اومده اگر خدایی نکرده، زبونم لال یکی از بستگان از دوستان فوت می کرد عکسش رو میگذاشتن برای پروفایلشون؟
یعنی انقدر متاثر شدید؟
من اگر لایق باشم از همین جا ازخداوند متعال برای آن مرحوم غفران واسعه و برای جمیع بازماندگان صبر و اجر عظیم مسالت دارم!
اصولا بلد نیستم کسی رو برا فوت عزیزش دلداری بدم اما الان احساس میکنم باید باید یه چیزی بگم تا دردی از دل این عزیزان عزیز از دست داده هم وطنم کم بشه!
به هر حال ما رو هم تو غم خود شریک بدونید ….
معمولا در معامله های بزرگ که فرایند مذاکره و توافق و پرداخت پول و حمل و بازرسی و تحویل گیری و … زمان بر و طولانی است فروشنده از خریدار می خواهد تعهد بدهد که در انتهای این فرایند اگر همه چیز مطابق توافق بود کل پول را پرداخت کند. برای این کار به بانک مراجعه می کنند و بانک یک ضمانتامه به ارزش مبلغی که معامله بر اساس آن انجام می شود در وجه فروشنده و به تاریخ موعد پایان معامله صادر می کند. یعنی به فروشنده تعهد می دهد که معادل این مبلغ را در زمانی که آنها با هم توافق کرده اند از حساب خریدار برداشته و به حساب فروشنده واریز کند. به این سند LC می گویند.
طبعا بانک صادر کننده LC باید پیش از تعهد دادن از طرف خریدار مطمئن شود که او توان مالی کافی برای اجرای تعهداتش را دارد یعنی یا پول نقد در حساب داشته باشد یا وثیقه ارائه بدهد یا اینکه از نظر بانک بر اساس سوابقش اعتبار مالی او در حدی باشد که بانک حاضر به ریسک شده و از طرف او تعهد بدهد. فرق اصلی LC با چک در همین ویژگی تعهد اعتبار خریدار از طرف بانک است. چون معمولا معاملات بین المللی این گونه پیچیدگی ها را دارند.
اغلب LCها ارزی هستند یعنی برای مبادله پول بین دو کشور استفاده می شوند. اما LC ریالی هم داریم. یعنی اگر دو طرف یک معامله ایرانی باشند هم می توانند از بانک بخواهند LC ریالی برای آنها صادر کند.
خوب حالا در این اختلاس چه اتفاقی افتاده؟
شخصی به نام مه آفرید خسروی و شرکایش تعدادی شرکت
ثبت می کنند. این شرکتها با هم معاملاتی انجام می دهند. یعنی قرادادهایی
بین خودشان امضا می کنند و از بانک می خواهند برای این معاملات LC ریالی
(نه ارزی) صادر کند. پس اولا اغلب معاملات واقعی نبوده یعنی خریدار و فروشنده یکی بوده اند ثانیا چون LC ریالی بوده نیازی به کنترلهای ارزی بانک مرکزی و وزارت بازرگانی هم نبوده است. آنها این کار را از سال 85 شروع کرده و همه LC ها در یک شعبه بانک صادرات که در مجتمع فولاد خوزستان قرار داشته، صادر شده است.
رئیس این شعبه شریک گروه بوده و در ازای دریافت رشوه دو تخلف زیر را انجام می داده است:
1- LC ها را در دفاتر شعبه و سیستم نرم افزاری بانک مرکزی ثبت نمی کرده است پس کسی خارج شعبه از صدور آنها خبردار نمی شده است.
2- صدور LC ها بدون سنجش میزان اعتبار درخواست کننده (امیرخسروی)
بوده یعنی این آدم نه به این میزان پول در حساب داشته و نه وثیقه ارائه می
کرده است.به عبارت دیگر می توان گفت همه این LC ها جعلی بوده اند.
با این روش حدود 130 عدد LC در مجموع به ارزش 2800 میلیارد تومان صادر شده که رسانه ها آن را به 3000 میلیارد گرد کرده اند. اما این معنایش این نیست که همه این مقدار پول به دست آنها افتاده زیرا به هر حال LC خودش پول نیست بلکه تعهد مشروط به پرداخت آن است و اگر اینها می خواستند این اسناد را نقد کنند چون در حساب پول نداشتند عملا مثل چک بی محل گند کار در می آمد. به همین دلیل آنها LC ها را قبل از اینکه موعد سررسیدشان برسد «تنزیل» می کردند. یعنی مثلا اگر یک LC به ارزش 1 میلیارد تومان و با مهلت یک ساله داشتند پس از شش ماه آن را به بانک دیگری برده و به مبلغ 900 میلیون تومان می فروختند. یعنی از اصل مبلغ که قرار بود یک سال دیگر دستشان را بگیرد صرفنظر می کردند و با کمی تخفیف شش ماهه پول را می گرفتند به این کار تنزیل می گویند و در نظام بانکی کار رایجی است. تقریبا شبیه همان کاری که الان خیلی ها با پشت نویسی و خرید و فروش چکهای بی محل در بازار می کنند. به این روش موفق شده اند آن 2800 میلیارد LC را به مبلغ 1750 میلیارد تومان تزیل کنند. یعنی معادل این مبلغ پول نقد دستشان را گرفته است.
حالا سوال این است که اینها چطور LC جعلی را به بانکهای دیگر می فروخته اند؟
طبق قانون، بانکی که یک LC را تنزیل می کند باید اصل بودن آن را از بانک صادر کننده LC استعلام کند یا اینکه در سیستم نرم افزاری بانک مرکزی اصالت آن را کنترل کند و چون این LC ها نه در سیستم و نه در دفاتر بانک صادرات ثبت نشده بودند منطقا باید لو می رفتند اما به دو دلیل این اتفاق نیفتاده:
1- معمولا بانکها در ثبت اطلاعات LCهای
ریالی اهمال می کنند به همین دلیل نبودن سوابق یک سند در سیستم الزاما
نشانه جعلی بودن آن نیست و در این گونه موارد شعب بانکها تلفنی با هم چک می
کنند. یعنی مسئول بانک تنزیل کننده به رئیس شعبه بانک صادرات در مجتمع
فولاد خوزستان (یعنی همان شریک دزد) زنگ می زده و استعلام می کرده که طبعا
پاسخ را می شود حدس زد.
2- این LCهای جعلی در شعب 7 بانک مختلف تنزیل می
شده اند که اکنون محرز شده دست کم در دو بانک ملی (شعبه ای در منطقه آزاد
کیش) و سامان مسئولان شعبی که تنزیل می کرده اند خودشان شریک این باند بوده
اند.
این شعبه خاص بانک صادرات (به دلیل درجه 3 بودن) حق صدور LC بالای 2 میلیارد تومان را نداشته در حالی که اغلب LC ها بالای این رقم بوده اند. همچنین شعب مناطق آزاد هم که بیشترین سهم را در تنزیل داشته اند هم قانونا حق تنزیل LCهای خارج از منطقه آزاد را نداشته اند. سوال این است چطور این اسناد در این رقمهای درشت در شعب محدودی صادر می شده اما این بانکها به ویژه صادرات و ملی و سامان (و ظاهرا پارسیان) متوجه نشده اند. منطقا مبادله چنین ارقام بزرگی در یک شعبه کوچک توجه برانگیز باید باشد. باز در بانک صادرات چون صرفا LC صادر می کرده و پولی از حسابش نمی رفته شاید بشود پذیرفت اما بانکهای دیگر که LC را می خریده اند یعنی پول از حسابشان خارج می شده خیلی عجیب است که متوجه موضوع نشده اند...
اما قسمت هالیوودی داستان:
قسمت هالیوودی داستان نحوه لو رفتن آن است. در همه بانکها رایج است عملکرد رئیس شعبه را بر اساس میزان نقدینگی ای که در شعبه اش جذب کرده ارزیابی می کنند و بر همین مقیاس سالانه پاداشهایی
به آنها می دهند. رئیس طمعکار شعبه بانک صادرات که رشوه میلیاردی می گرفته
نتوانسته از پاداش چند میلیونی شب عید صرفنظر کند و برای اینکه نقدینگی
شعبه اش را زیاد نشان دهد رقم کارمزدی که برای بعضی LCهای
جعلی درشت می گرفته را در دفاتر شعبه ثبت می کرده است. یعنی در دفاتر شعبه
کارمزد برای LC هایی ثبت می شده که خود LC ها وجود نداشته اند!! این
مغایرت ساده سرنخ لو رفتن داستان در بانک صادرات بوده است.
نکته جالب دیگر اینکه امیر خسروی با این پولها سهام شرکتهای دولتی را می خریده است. یعنی در خرید سهام این شرکتها ظاهرا خلافی رخ نداده اما منبع مالی آن، پول ناشی از اختلاس بانکی بوده است.
داستان از اینجا به بعد سیاسی هم می شود! سوال های اصلی سیاسی که این روزها بین خود حکومتیها مطرح می شود اینها است:
1- چرا اغلب سهام دولتی خریداری شده توسط امیر خسروی از طریق مذاکره یا رد دیون بوده (نه مزایده یا عرضه در بورس) آن هم عمدتا با سفارش مسئولان بالای دولتی؟
2- چطور دولت و نهادهای نظارتی کنجکاو نشدند بدانند کسی که در عرض شش سال بیش از 4000 میلیارد تومان سهام شرکتهای دولتی را می خرد منشا درآمدش کجا است؟
3-همین آدم و شرکایش یک سال قبل مجوز تاسیس بانک آریا را می گیرند و برخی چهره های نزدیک به معاونان رئیس جمهور هم در تاسیس این بانک حمایت مالی و اداری می
کنند و بانک ملت هم با فشار همین مقامات، پذیره نویسی این بانک را با برخی
تخلفات انجام می دهد. هیچ کدام از اینها نمی دانستند این آدم پولش را از
کجا آورده؟
4- ظاهرا یکی از اعضای خانواده امیر خسروی همراه با یکی از مدیران سابق دولتی و یکی از سرمایه داران نوظهور (انصاری) چندین هزار هکتار زمین در اطراف تهران را تقریبا رایگان به دست آورده اند آیا اینها نشانه وابستگی این گروه به مسئولان دولتی نیست؟
5-
مدتها است که از بانک مرکزی خواسته می شود برای نظارت بر LCهای ریالی
دستورالعملهای مناسب تدوین و ابلاغ کند آیا بی توجهی بانک مرکزی ربطی به
این اختلاس نداشته؟
این شرحی از کلیت داستان است که تقریبا از نظر من قطعی است چیزهای دیگری هم هست که شنیده های نه چندان موثق هستند. فکر می کنم نیاز به تاکید هم نباشد که این مطلب با هدف تحلیل نوشته نشده و صرفا شرح ماوقع است.
من توی یک همچین خانواده ای بزرگ شده بودم. توی ذهن من البته هرزگی به اون غلظت نبود. به نظر من هرزه کسی بود که روابط تعریف نشده ی خارج از ازدواج داشته باشد. برای همین هم خیلی زود ازدواج کردم. از شانس بد شوهرم انزال زودرس داشت. هیچ هم به روی خودش نمی آورد. وقتی آخر با کلی صغرا کبرا بهش گفتم عزیزم، پس من چی؟ گفت: تو هم اگه هرزه نبودی زود ارضا می شدی. گفتم ولی رابطه جنسی با تو از وقتی تصمیم می گیری تا وقتی تموم میشه همه اش 3 دقیقه طول میکشه. گفت تو اگر زن زندگی بودی تو همین سه دقیقه سه بار به ارگاسم می رسیدی. تو حتما قبلا با این و اون بودی و واسه همین اینجوری شدی و خلاصه تو هرزه ای. شوهرم اعتقاد داشت که هرزه یعنی زنی که با شوهرش ارضا نشود.
شروع کردم به مردهای دیگه فکر کردن، اونها هم بو می کشیدن، می اومدن، نخ می دادن، راهنما می زدیم. همه ی ذهن من شده بودند مردهای دیگه… این که هرکدوم چند مرده حلاجند، آیا خیلی بدتر از شوهرم هستند؟ خیلی بهترند؟ اصلا ارضا شدن تو بغلشون چه حالی داره. لمسشون، نوازششون، بوسیدنشون… همه اش روی لبه ی خیانت بودم. دلم میخواست و دست و دلم می لرزید. دست خودم هم نبود. تو اون مقطع تعریف جدیدی از هرزگی توی ذهن من نقش بست: هرزه کسی است وقتی با یک نفر است به دیگری فکر کند. من هم که نمی خواستم هرزه باشم طلاق گرفتم.
بعد از طلاق فکر می کردم میرم با یکی دوست میشم و با هم می مونیم و این ماجرا تمام میشه. اما کور خونده بودم. البته صادقانه بگم، هیچ کدوم به بدی شوهرم نبودند. هیچ کدوم انزال زودرس نداشت. اما هرکی یک دردی داشت. یکی خسیس بود، یکی معتاد، یکی با شونصد نفر دیگه هم بود... اینجوری شد که افتادم توی یک دور احمقانه حسن و حسین. حسن می رفت و حسین می آمد. هر کس می اومد با خودم می گفتم این دیگه خودشه... اما خوب، اون خودش نبود. تعداد آدمهایی که باهاشون رابطه جنسی داشتم شروع کرد به زیاد شدن، از اون عددی که می خواستم گذشت. تو ذهن من این بود که فوقش با چهار تا آزمون و خطا به نتیجه می رسم. چهار تا شد چهل تا و من حتی نزدیک هم نشده بودم. در این زمان مفهوم جدیدی از هرزگی توی ذهنم نقش بست: هرزه کسی است که با تعداد زیادی مرد خوابیده باشد.
سالها گذشت، من رسما تبدیل به آدم هرزه ای شده بودم. راستش مدتها بود که دیگه از اولش می دونستم آخرش خبری نیست. با آدمهایی خوابیدم فقط برای اینکه با بقیه فرق داشتند. فقط برای اینکه عشقم می کشید. با آدمهایی خوابیدم که حتی اسمشون یادم نیست. کم کم خوابیدن با آدمهای مختلف شد تفریح... هرکس یک مزه ای داشت، یک حالی، یک آنی. مثل ناخنک زدن به یک سفره ی پر از تنوع و رنگ و بو و مزه بود. الان دیگه راستش اصلا دلم نمی خواد پیش کسی بند بشم. یعنی اون آدمی هم که روز اول دنبالش می گشتم اگر فردا بیارن دم در تحویلش بدن یک شب باهاش میخوابم و فردا ولش می کنم. میرم بگردم ببینم بقیه چه مزه ای دارن. حالا دیگه خود مزه کردن برای من مزه میده. این روزها تعریف من از هرزه آدمی است که میخواهد با ناخنک زدن شکمش را پر کند.
هرزگی جنسیت ندارد. زن و مرد به یک اندازه می توانند هرزه باشند. هرزه شدن یک اتفاق بامزه است. بیشتر هم تقصیر اون کسی است که دم از نجابت می زند. مثلا اگر شوهر من انزال زودرس نداشت من اصلا توی این مسیر نمی افتادم، مسوول هرزگی من شوهرم است. همان طور که مسول هرزگی شوهر عمه ام، عمه بلقیس سرد مزاج بود. راستی من هنوزم نمی دونم هرزگی دقیقا چیه؟ تعریف عمه بلقیس؟ تعریف من؟ تعریف مصباح یزدی؟ البته هر کدام از این تعاریف هم که باشد دیگه برای من فرقی نمی کند.
.:: This Template By : web93.ir ::.