رضا خان که در سال ۱۳۰۴ شمسی، با خلع احمدشاه از سلطنت و انقراض قاجاریه به سلطنت رسید در ده سال نخست سلطنت خود تغییر عمده ای در زندگی زن ایرانی به وجود نیاورد.
زن ایرانی در همان شرایط اواخر دوران قاجاریه زندگی می کرد و رضاشاه نیز با این که چنین وانمود می کرد به جنس زن علاقه چندانی ندارد، علاوه بر تاج الملوک که مادر ولیعهد و ملکه ایران به شمار می آمد دو زن دیگر گرفت، که اولی را پس از مدت کوتاهی طلاق داد ولی زن دوم را تا آخر عمر نگاه داشت.
رضاشاه در سال دهم سلطنتش (۱۳۱۴) بعد از مسافرت به ترکیه و تحت تأثیر تلقینات آتاتورک، تصمیم گرفت بعضی از کارهای او را تقلید کند و اولین کاری که در این زمینه به نظرش رسید برداشتن حجاب از سر زنان یا به اصطلاح معروف آن زمان «کشف حجاب» بود.
اکثریت مردم ایران که پایبند معتقدات مذهبی خود بودند در برابر این تصمیم مقاومت کردند و بسیاری از زنان برای این که مجبور نشوند بدون حجاب در کوچه و خیابان رفت و آمد کنند خود را در خانهها محبوس نمودند. زنانی هم که از این تصمیم حکومت پیروی کردند و حجاب از سر برداشتند، نقشی بیشتر از گذشته در جامعه ایفا ننمودند و حتی میتوان گفت که نقش زنان در دوران سلطنت شانزده ساله رضا شاه، کمرنگتر از دوران قاجاریه بود.
از زنانی که در دوران حکومت و سلطنت رضا شاه نقشی هر چند ناچیز در سیاست و زندگی اجتماعی ایران ایفا نمودهاند در درجه نخست باید از سه زن رضاشاه نام برد. لازم به تذکر است که رضا شاه قبل از ازدواج با این سه زن، در زمانی که قزاق بوده با دختر عمویش «مریم خانم» ازدواج کرده بود.
مریم خانم در سال ۱۲۸۲ هنگام زایمان درگذشت ولی نوزاد که دختر بود زنده ماند. این دختر که فاطمه نام داشت در مزان سردار سپهی رضاشاه «همدمالسلطنه» لقب گرفت و با یکی از بستگان مادری رضاشاه که بعداً نام خانوادگی «آتابای» را برای خود انتخاب کردند ازدواج نمود.
رضاخان در سن چهل سالگی، هنگامی که در نیروی قزاق درجه یاوری یا سرگردی داشت، با دختر فرمانده خود که یک افسر مهاجر قفقازی به نام تیمورخان بود ازدواج کرد. تیمورخان هنگامی که دختر خود را به رضاخان داد در نیروی قزاق درجه میرپنجی یا سرتیپی داشت. دختر تیمورخان، تاجالملوک در آن تاریخ دختر ۲۴ سالهای بوده و با توجه به این که در آن زمان دختران معمولاً در حدود سنین پانزده شانزده سالگی و حتی پایینتر به خانه شوهر میرفتند، تاجالملوک پیردختری بود که به ریش رضاخان بسته شد.
تاجالملوک درباره چگونگی آشنائی و ازدواج خود با رضاخان گفته بود «من در یک خانواده نظامی به دنیا آمدم و بزرگ شدم. پدرم یک سرتیپ بود و هنگام ازدواج من با رضاشاه، برادر بزرگم از دوستان نزدیک او در قزاقخانه بود. در حقیقت او موجب آشنائی و ازدواج ما شد»
اشرف پهلوی، داستان ازدواج پدر و مادرش را با صراحت لهجه بیشتری عنوان کرده بود و میگوید: «پدرم و برادر مادرم هر دو از سربازان بریگاد قزاق بودند و ترتیب عروسی مادرم به شیوه سنتی ایران داده شده بود، بدون اینکه عروس و داماد قبل از ازدواج واقعاً یکدیگر را دیده باشند.
در آن زمان دختران معمولاً در سنین نوجوانی ازدواج میکردند، اما مادر من در هنگام ازدواج ۲۴ ساله بوده است. از همین رو در سالهای بعد پدرم سر به سر مادرم میگذاشت و میگفت: «خوب شد که شانس آوردی و در چنین سن و سالی شوهر پیدا کردی» و مادر همیشه با اعتراض جواب میداد: «نه نه تو اشتباه میکنی. من هیجده سال بیشتر نداشتم!»
اشرف پهلوی درباره کاراکتر و خصوصیات اخلاقی مادرش هم شرح مبسوطی داده و مینویسد: «مادرم تاجالملوک از نظر جسمی درست در نقطه مقابل پدرم بود. زنی کوتاه و ظریف با موی بور و چشمان سبز زیبا. قدش به زحمت به بالاترین ردیف نشانهای نظامی پدرم، که بر روی لباس نظامیاش قرار داشت میرسید. با وجود این مادرم هم، به طریق خاص خودش، مانند پدرم شخصیتی مقتدر داشت. در آن زمان که زنان ایران از هیچ حقی برخوردار نبودند و مجبور بودند در برابر قدرت مردان تسلیم گردند، مادر حتی از بحث و گفتگو با پدرم یا مخالفت با تصمیمهای او نمیهراسید.»
اسدالله علم وزیر دربار محمدرضاشاه هم درباره تاجالملوک نظر مشابهی دارد و در مصاحبهای با یک خانم خبرنگار انگلیسی در زمان تصدی وزارت دربار میگوید «ملکه مادر دارای کاراکتر فوقالعادهای است. او همواره شخصیت و مقام خود را در سطح همشأن موقعیت رضاشاه حفظ کرده است. او تنها کسی است که رضاشاه نمیتوانست حرف و خواست خود را بر او تحمیل کند. او از نظریات خود و از دوستان خود و از اصول خود جدانشدنی است. شخصیت بسیار جالب و مستقلی است.»
قدر مسلم این است که تاجالملوک به اتکای پدرش که فرمانده مستقیم رضاخان بود، و نه به خاطر این که از نظر موقعیت اجتماعی و خانوادگی خیلی برتر از رضاخان بود، نسبت به او احساس برتری میکرده و همین غرور و خودپسندی او موجب شده است که رضاخان از آغاز زندگی زناشوئی رابطه صمیمانهای با او نداشته باشد.
تاجالملوک در سال دوم ازدواج خود با رضاخان (سال ۱۲۹۶ شمسی) دختری به دنیا آورد که نام او را شمس گذاشتند. دو سال بعد، در سال ۱۲۹۸ تاجالملوک یک پسر و یک دختر توأمان به دنیا آورد، که پسر را محمدرضا و دختر را اشرف نام نهادند. فرزند چهارم رضاخان و تاجالملوک که فرزند آخری آنها هم بود، در سال ۱۳۰۱، هنگامی که رضاخان به وزارت جنگ و سردار سپهی رسیده بود متولد شد. فرزند چهارم نیز پسر بود که نامش را علیرضا گذاشتند.
در سال ۱۳۰۱، هنگامی که تاجالملوک علیرضا را حامله بود، رضاخان با دختر زیبائی از خاندان قاجار به نام توران (قمرالملوک امیرسلیمانی) که در آن تاریخ هجده ساله بود، ازدواج کرد. ازدواج رضاخان با توران که نوه مجدالدوله داماد ناصرالدین شاه بود، چند دلیل داشت: نخست این که تاجالملوک زنی بسیار خودخواه و تندخو و بداخلاق بود و رضاخان از مصاحبت با او لذتی نمیبرد. دیگر این که تاجالملوک با همه خودپسندی و بداخلاقی از زیبائی هم بهرهای نداشت و رضاخان نیز مانند هر مردی طالب «روی خوش و خوی نکو» بود و بالاخره این که میخواست در مقام سردار سپهی و وزارت جنگ و آرزوهائی که برای آینده داشت با دختری از خاندان قاجار وصلت کند و راه پیشرفتهای آینده خود را هموار سازد. در این تاریخ هنوز این فکر در مخیله رضاخان خطور نکرده بود که روزی بتواند اساس سلطنت سلسله قاجار را از بیخ و بن بر کند و خود تاج پادشاهی ایران را بر سر بگذارد.
ازدواج رضاخان با توران، که مدتی آن را از تاجالملوک مخفی نگاه داشته بود، بر اختلافات رضاخان با تاجالملوک افزود و چندین بار کار به مشاجره و کتککاری بین آنها کشید. از این تاریخ به بعد تاجالملوک افزود و چندین بار کار به مشاجره و کتککاری بین آنها کشید. از این تاریخ به بعد تاجالملوک دیگر حاضر به مصاحبت با شوهرش نشد و به همین دلیل دیگر فرزندی از آنان پا به عرصه وجود ننهاد. اشرف پهلوی در خاطرات خود به این موضوع اشاره کرده و مینویسد:
«هنگامی که من و برادرم هنوز خیلی بچه بودیم و مادرم، برادرم علیرضا را آبستن بود، پدرم با زن دیگری که بسیار جوان بود ازدواج کرد. در آن زمان هرچند که تعدد زوجات در ایران مرسوم بود و هرچند که زنان مجبور بودند چنین وضعی را گردن بنهند، ولی مادر ماز این کر پدرم خیلی عصبانی شد، چنانکه مدتها حاضر نمیشد او را ببیند. پدرم هم در مقابل این مخالفت غیرقابل تصور با قدرتش، هر وقت مادرم را از دور میدید خود را پنهان میساخت و حالا که من این ماجرا را به خاطر میآورم، فکر میکنم من بایست تحت تأثیر این گونه اظهارات وجودهای مادرم نیز قرار گرفته باشم، چه او در جامعهای که زنان نه حق ظاهر شدن در برابر مردان را داشتند و نه حق اظهارنظر، به چنان کارهائی دست میزد.» توران در سال ۱۳۰۲ پسری برای رضاخان به دنیا آورد که نامش را غلامرضا گذاشتند، ولی زندگی زناشوئی آنها اندکی پس از تولد این پسر به هم خورد و رضاخان در اواخر سال ۱۳۰۲ از توران جدا شد.
خواجههای حرمسرا از سفید و سیاه بالغ بر نود تن بودند. آغاباشی رئیس خواجهسرایان بود. یکی آغا جوهر خان معتمدالحرم و دیگری حاجی سرورخان اعتماد الحرم. آغاجوهر خان در اوان کودکیم درگذشت، ولی حاجی سرور خان اهل حبشه بود و قدی باریک و بلند داشت. بسیار کاردان و کارآمد بود و بزرگان و وزراء به وی احترام میکردند. چون حرکت میکرد لنگر مخصوصی به خود میداد و تمام خواجهسرایان پشت سرش راه میافتادند.
نظامالدوله معیرالممالک او را تقدیم شاه نموده بود.
زنهای بزرگ شاه هر یک سه الی چهار خواجه داشتند و دیگران یک الی دو خواجه و زنهای درجه سوم خواجه نداشتند. تاجالدوله سه خواجه داشت. آغانورمحمدخان که نایب اعتمادالحرم و کلیددار اندرون بود همیشه یک دسته بزرگ کلید بر کمر آویخته داشت که موقع حرکت صدای مهیبی ایجاد میکرد.
آغابهرام خان که از خواجههای مخصوص شاه و در خدمت انیسالدوله بود از محترمترین خواجهها به شمار میرفت. هیبتی عجیب و صورتی مهیب داشت. چشمهایش درشت و قرمز، گونههایش آویزان، لبهایش کلفت و فروهشته و در موقع خنده دندانهای گراز مانندش ترسناک بود. کلاه پوست بلندی بر سر و سرداری دراز و گشادی بر تن و شلواری از قصب سرخ به پا داشت.
انیسالدوله دارای دستگاه عظیمی بود و ماهیانه معینی نداشت. زنهای درجه اول شاه را ماهی هفتصد و پنجاه تومان حقوق بود، زنهای درجه دوم به تفاوت از پانصد الی دویست تومان داشتند و صیغههای درجه سوم را از صد الی یکصد و پنجاه تومان مقرری بود…
اما از نان عقدی و صیغه دیگر شاه، چند تن بیش از همه مورد توجه او بودند و بالطبع در امور جاری مملکت نیز نقشی ایفا کردهاند که به ترتیب اهمیت و نقشی که در زندگی او بازی کردهاند از این قرارند:
گلین خانم اولین زن عقدی ناصرالدین شاه دختر شاهزاده احمدعلی میرزا (پسر فتحعلی شاه) و خواهر همان پروین خانم معروف استاولین پسر و ولیعهد ناصرالدین شاه از بطن این زن بود که سلطان محمودمیرزا نام داشت. سلطان محمود میرزا در کودکی درگذشت. گلین خانم دو دختر هم برای ناصرالدین شاه به دنیا آورد که اولی افسرالدوله و دومی فخرالملوک نام داشت.
خجسته خانم (تاجالدوله) دومین زن عقدی ناصرالدین شاه، دختر سیفالله میرزا پسر دیگر فتحعلی شاه بود که بعد از جلوس ناصرالدین شاه بر تخت سلطنت به عقد ازدواج وی درآمد. خجسته خانم یک پسر و یک دختر برای ناصرالدین شاه به دنیا آورد. پسرش سلطان معینالدین میرزا دومین ولیعهد ناصرالدین شاه در کودکی درگذشت و دخترش عصمتالدوله با تشریفات باشکوهی که تا آن تاریخ نظیر نداشت به عقد ازدواج دوستمحمدخان معیرالممالک (پسر خزانهدار شاه که یکی از ثروتمندترین مردان عصر خود بود) درآمد. درباره این عروسی باشکوه که هفت شبانهروز به طول انجامید مادام کارلا سرنای ایتالیایی چنین مینویسد:
«همه مردم تهران در این جشنهای باشکوه شرکت نمودند. نه تنها اشراف و ثروتمندان تهران برای حضور در این جشنها دعوت شده بودند، بلکه آدمهای ندار و حتی سربازان ساخلوی تهران نیز در ضیافتهای عمومی که در محلات مختلف برپا شده بود به ترتیبی شرکت داشتند.
جهازیه کامل و بسیار مجللی در پشت شترها و قاطرها به خانهای که برای عروسی ترتیب داده شده بود حمل گردید. نقل و انتقال این اسباب و اثاث ده روز طول کشید. روز دهم روی سینیهای بزرگ نقرهای، جواهرات عروس را به همراه پنج میلیون سکه طلای ضرب شده، که مهریه وی را تشکیل میدادند به خانه عروس میبرند.
بالاخره در پایان روز دهم، بعد از غروب آفتاب، فیل سفیدی که هودج زیبائی بر پشت آن گذاشته بودند، برای بردن عروس به اطاق حجله، در برابر قصر توقف کرد. ناصرالدین شاه که میترسید فیل چموشی کندع از دوستعلی خان (پدر داماد) خواست که وی نیز در کنار دست فیلبان بنشیند. تعداد کثیری به عنوان همراهان عروس به راه افتادند. تمامی بزرگان پایتخت علاقه داشتند که دختر شاه را تا خانه بخت بدرقه کنند.
مسافت بین قصر تا خانه داماد همه جا چراغانی شده بود. سربازان ساخلوی شهر نیز هر یک در لوله تفنگ خود شمع روشنی حمل میکردند. دیوارهای شهر با پارچههای گرانقیمت و شالهای کشمیری تزئین شده بود و از قصر تا خانه داماد، زیرپای عروس قالیهای گرانبها گسترده بودند. چراغانی بازار هم افسانهای بود و دوستعلی خان پیشاپیش هزاران شمع به آنجا فرستاده بود تا سرتاسر بازار را غرق در نور کنند. هرگز مردم به یاد ندارند که این چنین روز و شب زیبا و اینقدر دیدنیهای خیره کننده در تهران دیده باشند…»
شکوهالسلطنه سومین زن عقدی ناصرالدین شاه نیز مانند زنان عقدی اول و دوم او دختر یکی از پسران فتحعلی شاه به نام فتحالله میرزا شعاعالسلطنه است. شکوهالسلطنه در سال چهارم سلطنت ناصرالدین شاه به عقد ازدواج وی درآمد و پسری برای او به دنیا آورد که او را مظفرالدین میرزا نام نهادند. هنگام تولد مظفرالدین میرزا، زن محبوب دیگر شاه، جیران یا فروغالسلطنه هم باردار بود و چون ناصرالدین شاه به وی علاقه مفرطی داشت در انتظار ولادت پسری از بطن او از تعیین مظفرالدین میرزا به سمت ولیعهد خودداری نمود. اتفاقاً فروغالسلطنه در اولین زایمان پسری به دنیا آورد که بیش از یک هفته زنده نماند، ولی ناصرالدین شاه در انتظار ولادت پسر دیگری از بطن وی از معرفی مظفرالدین میرزا به ولیعهدی خودداری نمود.
دومین و سومین فرزند فروغالسلطنه هم پسر بودند که اولی را ملک قاسم میرزا و دومی را سلطان رکن الدین میرزا نام نهادند. با این که مظفرالدین میرزا پسر بزرگتر و از یک شاهزاده خانم قاجار بود ناصرالدین شاه پسر کوچکترش ملک قاسم میرزا را به ولیعهدی برگزید.
با وجود این هر دو پسر جیران یکی پس از دیگری مردند و ناصرالدین شاه سرانجام مظفرالدین میرزا را به ولیعهدی انتخاب نمود و هم اوست که بعد از کشتهشدن پدرش به نام مظفرالدین شاه بر تخت نشست.
فروغالسلطنه (جیران) که قبلاً از او نام بردیم دختر یک نجار فقیر تجریشی به نام محمدعلی خان بود، که در منابع مختلف مربوط به دوران سلطنت ناصرالدین شاه خیلی درباره زیبائی او قلمفرسائی کردهاند. یکی از کسانی که خیلی در وصف او سخن گفته دوستعلی خان معیرالممالک است که درباره او مینویسد: «جیران دختری از اهل تجریش و دارای چشمانی بود که هر بینندهای را واله و شیدا مینمود. شاه نیز اسیر و شیفته چشمهای آهویش شده و رفته رفته محبتش درباره وی به سرحد جنون رسید و ساعتی دور از او زیستن نمیتوانست. از او دو پسر آورد که هر دو را ولیعهد خواند ولی یکی پس از دیگری درگذشتند… پدرم مکرر از دستگاه عظیم و شکارهای او در جاجرود برایم حکایت مینمود که هنگام سواری چکمه به پا میکرد و روبند را به دور سر پیچیده و در نهایت چالاکی بر روی زین قرار میگرفت.
دسته انبوهی از نوکر و قوشچی و تفنگداران و چاپلوس و غیره در رکابش سوار میشدند و از دور همه کس را گمان میرفت که کبکبه شاهانه است. اغلب در شکارگاهها قوش مخصوص خود را به دست میگرفت و بر قله کوه آمده به کبک میافکند و هر کس صیدش را سرمیبرید یک امپریال انعام داشت (امپریال پول طلای روس بود و هیجده قران ارزش داشت، ولی اکنون نایاب است و بهائی باورنکردنی دارد).
روزی شاه با جیران به قصد شکار سوار میشود و رفته رفته سوارها از دورش پراکنده شده به اطراف جیران گرد میآیند. شاه چون به پشت سر مینگرد بیش از دو سه سوار به همراه خویش نمیبیند و آنگاه خود نیز رکاب زده به جیران میپیوندد…»
درباره جیران، که نخست از زنان صیغه ناصرالدین شاه بود و بعداً با لقب فروغالسلطنه جانشین یکی از زنان عقدی شاه به نام ستاره خانم شد گفته میشود برخلاف سایر ستایشگران جیران او را چندان زیبا نمیداند.
گفته میشود این دختر پیش از این که به وسیله مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه به او معرفی شود از خدمه ملکه مادر بوده «که نه زیبائی خاصی داشت و نه لطف و ملاحتی، و بر گونه چپ هم سالکی بزرگ داشت. با وجود همه اینها بر شاه نفوذ بسیاری پیدا کرد و مردم این نفوذ را در اثر سحر و جادو میدانستند.
وی موفق شد که تمام زنان عقدی را، که از آن پس ناگزیر در اندوه و عزلت به سر بردند از چشم شاه بیندازد. پدر وی که قبلاً نجار بود، به حکمرانی یکی از ولایات منصوب شد. برادر و یکی دیگر از خویشان نزدیکش، که هیچ کدام خواندن و نوشتن نمیدانستند به سمت فراش خلوت شاه برگزیده شدند. وی دو پسر و یک دختر به دنیا آورد.
پسر بزرگش قاسم خان (ملک قاسم میرزا) به ولایتعهدی برگزیده شد و جیران به قدرت رسید. نفوذ وی در تمام امور مملکتی عیان بود. شاه دیگر فقط به خاطر او و پسرش قاسم خان زندگی میکرد. شاه پسر دوم جیران را که هنوز در گهواره بود «امیر توپخانه» کرد و در عین حال به فرزندان دیگر زنان خود بیاعتنا بود…
اما دیری نگذشت که دو پسر و یک دختر جیران یکی پس از دیگری درگذشتند. جیران ناگهان از بالاترین درجات اقبال و سعادت به قعر فلاکت درغلتید. خود او هم از این لطمات جان سالم بدر نبرد و دیری نپائید که دق مرگ شد…»
فروغ السلطنه هنگام مرگ بیست سال تمام نداشت و ناصرالدین شاه مردی سی ساله بود. برای جیران مقبرهای در حضرت عبدالعظیم ساختند و ناصرالدین شاه تا پایان عمر، هربار که به زیارت حضرت عبدالعظیم میرفت ساعتی بر سر قبر جیران مینشست و میگریست و سرانجام پس از تیر خوردن در حرم حضرت عبدالعظیم، در حالی که دست بر روی زخم سینه نهاده بود خود را به آرامگاه جیران رساند و همانجا جان داد.
3 مارس مصادف با تولد الكساندر گراهام بل، مخترع اسكاتلندي تلفن بود. شايد اگر يك روز تلفن خونمون قطع بشه، تازه پي به وجود پراهميت اين وسيله ميبريم. تا اسم گراهام بل ميآيد، من ياد كارتوني ميافتم كه زمان كودكي از تلويزيون درباره زندگينامه بل پخش ميشد.

تولد و داستان اولين اختراع
در 3 مارس 1847 در ادينبورگ اسكاتلند كودكي به دنيا آمد كه بعدها نامش همواره با يك كلمه عجين شد. تلفن!
خيلي فكر مي كردند شايد قسمت است كه پسران خانواده پروفسور الكساندر ملويل بل همگي بر اثر سل بميرند ولي گراهام عمرش به دنيا بود. گراهام كوچولو از سن 10 سالگي شروع به ايراد گرفتن از اسمش كرد. شايد او هم يك اسم سه قسمتي دوست داشت چرا كه در 11 سالگي پدرش را راضي كرد كه نام او را الكساندر گراهام نام نهد. اما تا آخر عمر همه او را با نام الك مي شناختند.
شايد اگر John Herdman آنها را نصيحت نمي كرد كه به كارهاي مفيد پبردازند ما امروز تلفن نداشتيم. بل كوچك بعد از توبيخ شدن توسط همسايه خودشان ، جان ، به فكر كمك كردن به او افتاد. آن زمان جان در فكر پيدا كردن راهي براي تسهيل آسياب كردن گندم بود. كليد در دستان كودك كنجكاو قصه ما بود. الكساندر يك ماشين ساخت كه به وسيله پدال ، گندم را آسياب مي كرد. كار در كارگاه كوچكي كه جان راه انداخته بود آغاز شد
الكساندر استعدادهاي ديگري هم داشت. او به سرعت خود را در زمينه هنر و شعر نشان داد. با تشويق هاي مادر و آموزشهاي غير رسمي او سريعا الكساندر به استادي در خانواده بل تبديل شد. ديگر همه او را به نام پيانيست خانواده بل مي شناختند. به همين خاطر اكساندر روز به روز به مادر خود وابسته تر مي شد. هر روز بيشتر از روز قبل!

مادر ناشنوا مي شود
از سن 12 سالگي مادر الكساندر رو به ناشنوايي گذارد. هر روز بر ميزان ناشنوايي مادر اضافه مي شد. الكساندر بسيار از اين واقعه تحت تاثير قرار گرفت. مادر براي او ارزش بسيار بالايي داشت. بل كوچك شروع به يادگرفتن يك زبان انگشتي كرد كه باعث شد بتواند صحبتها را به مادر انتقال دهد. كم كم او موفق شد يك نوع تكنيك خاص ايجاد كند كه با صداهاي خاصي را به راحتي به مادر مفاهيم را منتقل كند. كم كم علاقه به مادر ، الكساندر را به يك مبحث علاقه مند كرد. صدا شناسي!
كلا بايد خانواده بل را خانواده سخنوران دانست. پدربزرگ و عمو پدر همه از اساتيد سخنوري بريتانيا بودند. پدر رساله اي درباره اصئل سخن با كرو لالها نوشت كه در زمان خود يك رساله انقلابي بود. چه كسي مي توانست بهتر از الكساندر نشان دهنده عملي بودن اين رساله باشد؟ لب خواني آموزش داده شده در اين كتاب به الكساندر هم ياد داده شد و هر جا كه الكساندر قدرت خود را در لب خواني به نمايش مي گذارد همه در بهت و حيرت فرو مي رفتند. لب خواني زباني مانند سانسكريت باعث جاودانگي لب خواني شد!
بعد از تحصيلات در كالج بود كه اكساندر يك چيز عجيب شنيد. شخصي به نام بارون ولفگانگ فون كمپلن دستگاهي براي شبيه سازي صداي انسان ساخته است. الكساندر جوان سريعا كتابي از فون كمپلن را يافت و دست به ترجمه آلماني به انگليسي كتاب زد. بعد از ترجمه بسيار سخت كتاب آنها شروع به ساخت دستگاه كردند. در اين قضيه برادر بزرگتر الكساندر يعني ملويل هم به او كمك مي كرد. قسمتهايي مانند ناي، گلو، شش و لب به سختي ساخته شد اما هنوز يك مشكل براي دريافت جايزه اي كه پدر تعيين كرده بود وجود داشت. پدرشان گفته بود يك جايزه بزرگ براي آنها تدارك ديده است كه اگر بتوانند چنين كاري را بكنند به آنها خواهد داد. ساختن جمجمه اي كه بتواند حتي چند كلمه صدا را توليد كند بسيار طاقتفرسا بود. آنها بعد از هزاران بار تلاش توانست جمله “How are you grandma?” را بيان كنند. البته نتيجه يك ذره اشكال داشت. شايد اگر كسي جمله “Ow ah oo ga ma ma.” را مي شنيد اصلا متوجه منظور نمي شد اما اين براي اكساندر 19 ساله تازه شروع راه بود!
در 1865 وقتي خانواده به لندن مهاجرت كرد الكساندر به دفتر كارش رفت و تمام مدت را بر روي آزمايشهاي خود كار كرد. تمام پاييز و زمستان او بر روي پروژه هايش كار مي كرد و همينطور سلامتي اش رو به تحليل مي رفت. از آن طرف برادر كوچكش ادوارد با درد سل دست و پنجه نرم مي كرد. الكساندر سال بعد كاملا حالش خوب شد ولي هميشه شانس با انسان يار نيست. ادوارد آنقدر خوش شانس نبود.
در سال 1867 بل به خانه بازگشت و بر روي امتحانات مدرك دانشگاهيش كار كرد. زماني كه به خانه بازگشت برادر بزرگترش ملويل ازدواج كرده بود و مستقل شد. در سال 1870 ملويل هم به دست سل به برادرش ادوارد پيوست.
در همان سال الكساندر با بيوه ملويل و والدينش به كانادا مهاجرت كرد. در يك زمين 10.5 هكتاري كه در كانادا خريدند يك مزرعه ساختند. در مزرعه يك جايي هم ساخته شد. يك كارگاه براي آزمايشهايي براي كار با ناشنوايان.
او پيانويي طراحي كرد كه مي توانست موزيكش را به وسيله الكتريسيته منتقل كند.او سعي كرد وسيله اي بسازد كه نه تنها نتهاي موسيقي،بلكه كلمه هاي سخنراني را نيز ارسال كند. اما داستان اصلي از سال 1874 شروع شد. در تابستان بل كار خود را بر روي ساخت صدانگار شروع كرد. صدا نگار صداي برخورد يك ضربه را كه براي آزمايش به يك شيشه زده مي شد را توسط يك قلم بر روي يك ورقه ثبت كند. اين كار با يك سري از اشكال نشان داده مي شد ( مسلما همه ما چنين چيزهايي ديده ايم). در آن سال خطوط تلگراف با يك ترافيك عجيب دست به گريبان بود. بايد راه ديگري پيدا مي شد.
الكساندر يك شب تا دير وقت مشغول كار بود كه ناگهان يك باتري واژگون ميشود و اسيد سولفوريك آن روي لباسهاي او ميريزد. بل با عصبانيت معاونش را صدا ميكند در حاليكه او در كارگاه زير شيرواني بود و در وضع عادي صدا به او نميرسيد، ولي وجود يك سيم تلگراف كه از كارگاه زير شيرواني تا داخل اطاق خواب بل در طبقه پايين امتداد داشت باعث شد كه معاونش صداي او را بشنود. اين سيم براي انتقال اصوات نتهاي پيانو توسط الكساندر ساخته شده بود. توماس واتسون معاون بل بعد از تقريبا 40 سال اين حادثه را اينطور بازگو ميكند. برعكس اولين پيام تلگرافي مورس كه با جمله مقدس آنچه خدا اراده كرده است، شروع شد.

اولين پيام تلفني بل با اين جمله آقاي واتسون بيا اينجا با تو كار دارم آغاز گرديد. شايد اگر گراهام بل ميدانست كه در آستانه يك اختراع بزرگي است اولين پيام خود را با يك جمله جالبي شروع ميكرد. آن جمله تاريخي البته اولين جمله كامل بود كه از طريق سيم ارسال شده بود.
“Mr Watson - Come here - I want to see you”
داستان بل ادامه دارد. در ادامه اين داستان بارها شاهد اختراعهاي جالبي از بل خواهيم بود. اتفاقاتي كه ديگر براي الكساندر عجيب نبود. او در 29 سالگي تلفن را اختراع كرده بود و ديگر اختراع كردن به جزئي از روحيه او تبديل شده بود.
.:: This Template By : web93.ir ::.