تحليل و تفسير شعر «كتيبه» سرودة مهدي اخوانثالثدكتر محمدرضا روزبه
كتيبه را ميتوان شكوهمندترين سرودة اخوان در تبيين و تجسم جبر سنگين بشري، و به تبع آن يأس فلسفي و اجتماعي به شمار آورد.
ميتوان
كتيبه را اسطوره انسان مجبور دانست كه ميكوشد تا از طريق احاطه و اشراف
بر اسرار فراسوي اين جهان جبرآلود، معماي ژرف هستي را كشف كند اما آنسوي
اين كتيبه نيز چيزي جز آنچه در اين رو ديده است، نمييابد.
با توجه به
نظام انديشگي شاعر، ميتوان از چشماندازهاي عيني نيز به تماشا و تأويل
«كتيبه» پرداخت. از دريچهاي ديگر «كتيبه» ميتواند مظهر تلاش و تكاپوي
مداوم و مستمر تودهها براي برگرداندن سنگ جبر اجتماعيـ سياسي دوران باشد.
«كتيبه» در ما و با ماست. هر كس در زمان و مكاني كتيبهاي دورو در درون دارد كه از هر سو بازتابي يكسان دارد.
كتيبه
تنديس هنرمندانه سرشت شاعر است كه با سرنوشت آدمي در گردونة رنج تاريخ گره
خورده است. گويي اخوان خود را عصارة رنج و شكنج آدميان محبوس و مجبور در
تلاقي تنگ حلقههاي زنجير تاريخ ميدانست.
كتيبه روايتي است اساطيريـ
انساني: اسطوره پوچي، اسطوره جبر، اسطوره شكستهاي پيدرپي و به قولي:
«كتيبه، نمونه كامل يك روايت بدل به اسطوره گرديده است.»1 محتواي شعر چنين
است: اجتماعي از مردان، زنان، جوانان، بسته به زنجيري مشترك در پاي
تختهسنگي كوهوار ميزيند. الهامي دروني يا صدايي مرموز، آنان را به كشف
رازي كه بر تختهسنگ نقش بسته است، فرا ميخواند، همگان، سينهخيز به سوي
تختهسنگ ميروند. تني از آنان بالا ميرود و سنگنوشتة غبارگرفته را
ميخواند كه نوشته است: كسي راز مرا داند كه از اين رو به آن رويم بگرداند.
جماعت، فاتحانه و شادمانه، با تلاش و تقلاي بسيار، ميكوشند و سرانجام
توفيق مييابند كه تختهسنگ را به آن رو بگردانند. يكي را روانه ميسازند
تا راز كتيبه را برايشان بخواند. او با اشتياقي شگرف، راز را ميخواند،
اما مات و مبهوت بر جا ميماند. سرانجام معلوم ميشود كه نوشتة آن روي
تختهسنگ نيز چيزي نبوده جز همان كه بر اين رويش نقش بسته است: كسي راز مرا
داند...؛ گويي حاصل تحصيل آنان، جز تحصيل حاصل نبوده است.
اخوان، اين
رهيافت فلسفيـ تاريخي را در قاب و قالب شعري تمثيلي در اوج سطوت و صلابت
عرضه داشته است. صولت و سطوت لحن شعر تا به انتها از يك سو، فضاي اساطيري
واقعه را و از ديگر سو، صلابت و عظمت تختهسنگ راـ كه پيامدار تقدير آدمي
استـ نمودار ميسازد. اخوان بر پيشاني شعر، مأخذي تاريخي را كه ساختار
شعر بر آن بنياد نهاده شده، نگاشته است: اطمع من قالب الصخره، كه از امثال
معروف عرب است. شرح اين مثل و حكايت تاريخي در جوامع الحكايات عوفي چنين
آمده است: مردي بود از بني معد كه او را قالب الصخره خواندندني و در عرب به
طمع مثل به وي زدندي چنانكه گفتندي: اطمع من قالب الصخره (يعني طمعكارتر
از برگرداننده سنگ) گويند روزي به بلاد يمن ميرفت. سنگي را ديد در راه
نهاده و به زبان عبري چيزي بر آن نوشته كه: مرا بگردان تا تو را فايده
باشد! پس مسكين به طمع فاسد، كوشش بسيار كرد تا آن را برگردانيد و بر طرف
ديگر نوشته ديد كه رب طمع يهدي الي طبع: اي بسا طمع كه زنگ يأس بر آيينة
ضمير نشاند چون آن بديد و از آن رنج بسيار ديده بود، از غايت غصه سنگ بر سر
آن سنگ ميزد و سر خود بر آن ميزد تا آنگاه كه دماغش پريشان شده و روح
او از قالب جدا شد، و بدين سبب در عرب مثل شد.2همچنين در كشف المحجوب
هجويري آمده است: «از ابراهيم ادهم(رح) ميآيد كي گفت: سنگي ديدم بر راه
افكنده و بر آن سنگ نبشته كه مرا بگردان و بخوان. گفتا بگردانيدمش و ديدم
كه بر آن نبشته بود: كي انت لاتعمل بما تعلم فكيف تطلب ما لاتعلم، تو به
علم خود عمل مينياري، محال باشد كه نادانسته را طلب كني...»3اخوان خود
درباره اين مثل گفته است: اين را من از امثال قرآن گرفتم، ولي پيش از او هم
در امثال ميداني هم ديده بودم، جاهاي ديگر هم نقل شده كوتاهش، بلندش،
تفصيلش و به شكلهاي مختلف.4
كتيبه از چند صداييترين نوسرودههاي
روزگار ماست. جبر مطرحشده در اين شعر، هم ميتواند نمود جبر تاريخ و طبيعت
بشري باشد، و هم نماد جبر اجتماعيـ سياسي انسان امروز. از منظر نخست،
ميتوان كتيبه را اسطوره انسان مجبور دانست كه ميكوشد تا از طريق احاطه و
اشراف بر اسرار فراسوي اين جهان جبرآلود، معماي ژرف هستي را كشف كند اما
آنسوي اين كتيبه نيز چيزي جز آنچه در اين رو ديده است، نمييابد.
كلام با طنين و طنطنهاي خاص، با لحني سنگين و بغضآلود آغاز ميشود كه نمايشگر رنج و سختي انسان بسته به زنجير تاريخ و طبيعت است:
فتاده تختهسنگ آنسويتر، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي...
لفظ
آنسويتر بيانگر فاصلة آدمي با راز و رمز هستي است. طنين دروني قافيههاي
داخلي كوه و انبوه، عظمت و ناشناختگي تختهسنگـ اين تنديس سترگ تقديرـ را
باز مينماياند. قافيههاي دروني نشسته و خسته نيز رنج و خستگي نفسگير
زنجيريان را تداعي ميكند. همگان (زن و مرد و...) به واسطة زنجير به هم
پيوستهاند، يعني وجه مشترك تماميشان جبر آنهاست، جبر جهل و جمود، شعاع
حركت اين انسان مجبور نيز تا مرزهاي همين جبر است و نه بيشتر تا آنجا كه
زنجير اجازه دهد.
«طول زنجير به طول بردگي است و متأسفانه به طول آزادي
نيز.»5 لحن سنگين شعر، گوياي انفعال، درماندگي و دلمردگي آدميان است در
زير سلطه و سيطرة جبر حاكم. ناگاه الهامي ناشناخته در ناخودآگاه وجود
آدميان طنينانداز ميشود و آنان را به تحرك و تكاپو فرا ميخواند تا به
قلمرو شعور و شناخت رمز و راز هستي نزديك شوند.
ندايي بود در رؤياي خوف و خستگيهامان
و يا آوايي از جايي، كجا؟ هرگز نپرسيديم
اما
اينان ماهيت اين الهام را نميدانند: آيا صور و صفيري در عمق رؤياهاي
اساطيريشان بوده يا آوايي از ناكجاهاي دور؟ نميدانند، و نميپرسند. زيرا
هنوز به مرحلة شك و پرسش نرسيدهاند. صداي مرموز ميگويد كه پيري از
پيشينيان، رازي بر پيشاني تختهسنگ نگاشته است و هر كس به تنهايي يا با
ديگري...، صدا تا اينجا طنينافكن ميشود. و سپس باز ميگردد و در سكوت محو
ميشود. دنبالة اين پيام را بعدها بر پيشاني تختهسنگ خواهيم يافت كه:
«كسي راز مرا ...» مصراع: «صدا، و نگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي
ميخفت» بهخوبي تموج و تلاطم صدا را طنيني دور و مبهم نشان ميدهد. به
دنبال صداي ناگهان، بهت و سكوت آدميان است كه فضا را در برميگيرد:
و ما چيزي نميگفتيم
و ما تا مدتي چيزي نميگفتيم
...
مرحلة
پسين بهت و سكوت، شكي خفيف است اما نه زبان، كه در نگاه. تنها نگاه
بهتآلود آدمي پرسشگر است. چرا؟ هنوز به مرحله شعور ناطقه نرسيده است؟ چون
گرفتار ترس و ترديد است؟ يا...؛ آنسوي اين شك و پرسش دروني، همچنان خستگي و
وابستگي به جبر است و باز هم خاموشي و فراموشي. تا آنجا كه همان خردك شعلة
شك و پرسش نيز كه در اعماق نگاه آدميان سوسو ميزد، به خاموشي و خاكستر
ميگرايد: خاموشي وهم، خاكستر وحشت! و اين هست و هست تا آنشب، شب نفريني
جبر:
شبي كه لعنت از مهتاب ميباريد
و پاهامان ورم ميكرد و ميخاريد،
يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود، لعنت كرد
گوشش را و نالان گفت: بايد رفت
...
در
چنين شبي كه زنجير جبر و جمود بر پاي زنجيريان خسته و نشسته سنگيني
ميكند، يكي از آنان كه درد جبر را بيش از همه حس ميكند، و طبعاً آگاهتر و
آرمانخواهتر از بقيه است، ميكوشد تا لايههاي تو در توي راز را بشكافد و
طرحي نو در اندازد.
پس براي حركت پيشقدم ميشود به تمامي القائاتي كه
در طول تاريخ در گوش آدمي فرو خواندهاند، لعنت ميفرستد و براي رفتن مصمم
ميشود. جماعت نيز كه اينك به مرزي از شعور و ادراك فردي و جمعي رسيدهاند
كه سوزش زنجير را بر پاي و پيكر خود حس ميكنند با او همگام و همكلام
ميشوند.
آنها نيز قرنها چشم و گوششان آماج القائات يأسآور بسياري بوده
است كه آنان را از نزديك شدن به مرزهاي ممنوع بر حذر ميداشته است كه به
«به انديشيدن خطر مكن!»6 القائاتي برخاسته از آفاق تكصدايي و از حنجرة
اربابان سياست.
و رفتيم و خزان رفتيم، تا جايي كه تختهسنگ آنجا بود
از
اينجا به بعد، شعر، اوج و آهنگي دراماتيك مييابد؛ آنسان كه همگرايي و
هماوايي زنجيريان را همراه با صداي زنجيرهاشانـ طنينافكن ميسازد يك تن
كه زنجيري رهاتر دارد و طبعاً تدبيري رساتر، براي خواندن كتيبه از تختهسنگ
بالا ميرود. وسعت جولان او با وسعت جولان فكرش همسان و همسوست؛ هر دو از
حيطة آفاق موجود و مسدود، فراتر و فراخترند، او كيست؟ پيرو ايدة همان
دعوتگر نخستين به انقلاب، همانكه زنجيري سنگينتر از ديگران داشت: يكي از
فلاسفه، متفكران، مصلحان و پيامآوران تاريخي؟ كسي از بسيار كسان كه در طول
زنجير كوشيدهاند تا از مرزهاي مرسوم زيستن بگذرد و جهانهاي فراسو را از
منظري تازه بنگرد؟ يا ... ؛ در هر حال، اين فرد پيشتاز ميرود و ميخواند:
«كسي راز مرا داند كه از اين رو به آن رويم بگرداند» و اين مرزي است براي
سودن و نياسودن، دعوتي است به دگر شدن و دگرگون كردن، فراخواني است به جدال
با تقدير ازليـ ابدي، و اينك بايد حلقة اقبال ناممكن را جنباند. هر راز و
رمزي هست، آنسوي اين سنگ جبر نهفته است.
همگان براي نخستين بار به رمز
كشف اين معماي تا ابد، اين راز غباراندود تاريخي، دست يافتهاند، پس آن
را شادمانه و فاتحانه، همچون دعايي مقدس بر لب تكرار ميكنند و اينبار، شب
نه ديگر لعنتبار، بلكه دريايست عظيم و نوراني:
و شب، شط جليلي بود پر مهتاب.
گويي
اين شب، آيينهاي است در مقابل دنياي منبسط و منور درون جماعت فاتح.
اينگونه تعامل دنياي برون را در شعر نيما نيز به وضوح ديديم:
خانهام ابري است
يكسره روي زمين ابريست با آن
در
سطر: و شب، شط جليلي بود پر مهتاب، كيفيت توالي هجاها و موسيقي واژگان،
فضايي شاد و پر اشراق آفريدهاند كه با حالات روحي افراد همگون است. سطور
بعدي شعر، نمايش ديداري شنيداري تلاش و تقلاي دستهجمعي زنجيريان است براي
برگرداندن تختهسنگ و مقابله با جبر موروثي:
هلا، يك... دو... سه ديگربار
هلا يك، دو، سه ديگربار
عرقريزان، عزا، دشنام، گاهي گريه هم كرديم.
تكرار
سطر نخست، القاگر تداوم و توالي تاريخ اين كشش و كوششهاي جمعي است. سطر
سوم نيز نمايش رنجها، نوميديها و ناكاميهاي آنان است در اين مسير. دست و
پنجه افكندن با سنگ جبر و جبر سنگين، با همه سختي و سهمناكياش به پيروزي
ميانجامد: پيروزياي سنگين اما شيرين: اين بار لذت فتح، آشناتر است. زيرا
يكبار «هنگام آگاهي از سنگنوشته» اين شادكامي را تجربه كردهاند. همگان
مملو از شور و شادماني، خود را در آستانه فتح نهايي ميبينند.
شكستن
طلسم تقدير، و رهايي از زنجير پير، همانكه زنجيري سبكتر دارد، درودگويان
به جد و جهد همگان فراز ميرود تا پيامآور رهايي و رستگاري باشد:
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند:
(و ما بيتاب)
لبش را با زبان تر كرد (ما نيز آنچنان كرديم)
در
همين بخش، حالت انتظار و بيتابي جماعت با بيان مصور حركات طبيعي و
بازتابهاي فيزيكي آنان مجسم شده است. شعر، نمايشيتر ميشود و شاعر، با
بهرهگيري از شگرد «تعليق» گرهگشايي از راز واقعه را به تأخير ميافكند تا
به اشتياق و هيجان خواننده و بيننده بيفزايد. آرامش و ضربان كند سطرها،
بهت و بيخودانگي «خوانندة رمز كتيبه» را مجسم ميسازد: و ساكت ماند نگاهي
كرد سوي ما و ساكت ماند دوباره خواند، خيره ماند، پنداري زبانش مرد
...
توالي
موسيقي دروني قافيههاي داخلي: ماند، خواند، ماند، حالتي سرشار از حيرت و
گيجي توأم با ضربان خفيف قلب را القا كردهاند. صبر جماعت لبريز ميشود و
از او ميخواهند تا راز بگشايد:
«براي ما بخوان!» خيره به ما ساكت نگه ميكرد
اما
پاسخ او نگاهي بهتزده و حيرتآلوده است. در اين سكوت سترون، جز صداي
جرينگ جرينگ زنجيرهاي مرد، هنگام فرود آمدن، چيزي به گوش نميرسد، گويي
تنها صداي رسا و رها، هنوز و همچنان طنين جبر است كه در دهليز گوشها
ميپيچد. فرود آمدن مرد، گويي فروريختن بناي آمال و آرزوهاي آدميان است.
مرد، ويران و مبهوت، پرده از آنچه كه ديده ميگشايد:
نوشته بود/ همان/ كسي راز مرا داند كه از اين رو...
و
فاجعه با همه ثقل و سنگينياش بر روح و جان همگان فرود ميآيد. طنين تكرار
در گوشها ميپيچد و دلها و دستها ويران ميشوند. سطر آخرين، زنجيرة توالي و
تكرار تاريخـ تاريخ شكست آدمي را در برابر چشمان خواننده تصوير ميكند.
گويي حيات سلسلهوار بشر، سيري دوراني است بر مدار هميشگي دايرهاي چرخان
كه اشكال و ابعاد مستدير حاصل از اين دوران آسيابگونه، پيوسته انسان محبوس
و مجبور را به فراسوهاي موهوم اين زندان گردان فرا خوانده است.
اما
سرنوشت آدمي، همانا پرواز در شعاع همين قفس مات و مدور بوده است كه چرخ
فلكوار، فراز و فرودي متوالي و متكرر دارد. بند آخرين شعر، تصويري عميق و
عاطفي است از افسردن و پژمردن جماعت گيج و گرفتار:
نشستيم
و
به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب، شط عليلي بود
اين
بار، شب مانند دريايي بيمارگونه به نظر ميرسد كه همچنان بازتاب درون
غمآلود و دردآميز مردمان است. مردماني تنها و تركخورده. بيهوده نيست كه
شاعر در سطر دوم اين بند، فقط و فقط از يك «و» عطف در ساخت يك مصرع مستقل
بهره جسته است اين و او عطف، معطوف به تاريخ تنهايي و تنهايي تاريخي ماست
كه در گوشهاي كز كرده است، بودني است معطوف به زنجيرة سطرها و سيطرههاي
پيشين و پسين.
اما با توجه به نظام انديشگي شاعر، ميتوان از
چشماندازهاي عيني نيز به تماشا و تأويل «كتيبه» پرداخت. از دريچهاي ديگر
«كتيبه» ميتواند مظهر تلاش و تكاپوي مداوم و مستمر تودهها براي برگرداندن
سنگ جبر اجتماعيـ سياسي دوران باشد كه همواره، همچون كوهي مهيب، حضور و
استبداد جمعي، آگاهي و عقلانيت فردي و جمعي، با صوت و صفيري ناشناس، مردمان
را به دگرگونسازي تقدير فرا ميخواند.
آزادانديشان، پيشگام اين انقلاب
و دگرگوني ميشوند و مردمان نيز با عزم و پايداري سترگ خويش، و با تحمل
رنجها و شكنجههاي مستمر، بار جنبشهاي اجتماعي را بر دوش ميكشند، اما
سرانجام آن روي سكة سهمگين سرنوشت، تصويريست از روية هميشگي آن، تجربة
جنبش مشروطيت و انجاميدنش به استبداد رضاخاني، تجربة نهضت ملي مصدق و
سرانجام شكست آن با كودتاي 28 مرداد و ...، مصاديق تاريخي اينسو و آنسوي
كتيبة سرنوشتاند. اما فراتر از همه اينها، «كتيبه» در ما و با ماست. هر كس
در زمان و مكاني كتيبهاي دورو در درون دارد كه از هر سو بازتابي يكسان
دارد. آنجا كه اخوان ميگويد:
نوشته بود:
همان،
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آن رويم بگرداند
واژة
«همان» چكيدة همة ديدهها و شنيدههاست از تماشايـ هر دو سوي هستي. در
اين «همان» همة تجربههاي تلخ بشر در مسير رسيدن به «آن» موعود مقدس نهفته
است. اما هنوز و همچنان «همان است و همان خواهد بود» اين دور تسلسل، به
مثابة تقديري ازليـ ابدي همزاد آدمي است. اما آدمي بهراستي تا به اين حد
محكوم و مجبور است؟ آيا نميتوان... ؟
سرنوشت مردماني كه ميكوشند كوه
عظيم جبر را جابهجا كنند، از منظري اساطيري، يادآور اسطورة يوناني سيزيف
است. سيزيف نيز به جرم فريب خدايان، محكوم است كه صخرههاي عظيم جبر بشري
را كه پياپي فرود ميآيند، به اوج بغلتاند و دوباره ... ، بدينگونه
تاريخ تلخ او، تكرار و تسلسل همين رنج ابدي است. بيهوده نيست كه
«آلبركامو»ـ نويسنده و فيلسوف نامدار فرانسويـ سرنوشت انسان قرن بيستم را
شبيه سرنوشت سيزيف ميداند كه بايد زندگي را همچون سنگ سيزيف بر دوش خود
حمل كند.7 «كتيبه» همچنين يادآور بنماية داستان قلعه حيوانات اثر «جورج
ارول» است كه در آن جنبش آزاديخواهانه حيوانات در نهايت به استبداد
تازهتري ميانجامد اين داستان به طور سمبوليك فرجام انقلاب كمونيستي روسيه
به رهبري لنين را كه به ديكتاتوري پرولتارياي استالين انجاميد به نمايش
ميگذارد... در نهايت، كتيبه، «دشنامي است به تاريخ كه جماعات انساني را
به دنبال نخود سياه فرستاده است... »8
ساختار كلامي «كتيبه» تلفيقي است
از اسلوب زبان پر صلابت كهن و برخي امكانات زبان امروز از رهگذر همين
تلفيق، شاعر هم در تكوين فضايي تاريخيـ اساطيري توفيق يافته است و هم در
تجسم فضايي عيني و عاطفي. از وجوه ديگر ساختار اين شعر، روح رواييـ
دراماتيك آن است كه قدم به قدم به پيوند روحي مخاطب با زنجيرة حوادث و
حالات شعر ميافزايد؛ به نحوي كه مخاطب در جريان سيال كنش و واكنشهاي جسمي و
روحي كاراكترهاي شعر، نقشي فعال مييابد. نقاشي و نمايش دقيق حالات و
حوادث، نيز در فرآيند مشاركت خواننده با متن نقشي بسزا ايفا ميكند. وزن
سنگين شعر (مفاعيلن و مفاعيلن..) با هنجاري موقر و مناسب با روايت، بهخوبي
كندي حيات و حركت آدميان را در چنبرة جبر تاريخ و اجتماعي، مجسم كرده است؛
كما اينكه كميت طولي سطرها همواره با كشش صوتي كلمات، با هنجار حوادث و
نيز با حالات كارآكترها داراي تناسب ساختاري است مثلاً پراكندگي و ناهمگوني
طولي مصراعها در ابتداي شعر از سويي، و پيوستگي و تساوي طولي آنها در بخش
دوم شعر (به هنگام اتحاد و حركت جماعت) از ديگر سو، مبين پراكندگي و
پيوستگي افراد در دو برهة خاص از واقعه است در سراسر شعر، خط مستقيم روايت
شاعرانه بر بستر وحدت داستاني نيز به تشكل ارگانيك اجزاي شعر مدد رسانده و
مانع تشتت درونة متن شده است. اخوان در سرودن «كتيبه» از اسلوب «روايت و
مكالمه» بهطور همزمان بهره جسته است. او بدون هيچ پيشزمينه و
پيشساختاري وارد حيطة متن ميشود و روايت داستاني را به پيش ميبرد. روند
داستاني اثر، بر اساس شگرد حركت از آرامش به اوج و سپس بازگشت به آرامش
اوليه است. كما اينكه «ولاديمير پروپ» استاد مردمشناسي دانشگاه لنينگرادـ
نيز تغيير موقعيت يا رخداد را از عناصر اصلي روايت ميداند.9 عنصر مكالمه
(Dialogue) نيز در شعر به تكوين فضايي حسي و ملموس بر بستر درام، ياري
رسانده است؛ يا آنجا كه در اواخر شعر، عمل داستاني عمدتاً بر پاية مكالمات
به پيش ميرود و شاعر خود به عنوان «داناي كل دخيل» در عرصة روايت و
ديالوگها حضور دارد و با مراقبتي هوشيارانه تعادلي ساختمندانه بين سه عنصر
روايت، مكالمه و تصوير برقرار ساخته است. با اينهمه، در آثار اخوان، غلبة
روح روايي بر روند تصويري به وضوح نمايان است. به همين جهت برخي معتقدند كه
اخوان در عرصة اشعار روايي، بعضاً از منطق شعري فاصله ميگيرد و آگاهانه
يا ناخودآگاه به ورطة نظم و سخنوري در ميغلتد. هر چند كه او خود ميگويد:
«من روايت را به حد شعر اوج دادهام اما شعر را به حد روايت تنزل
ندادهام.»10 بيشك سلطه و سيطرة روح روايت بر آثار اخوان از ذائقه
تاريخمدارانه او نشئت مييابد و همواره او را با سيمايي پيرانه و پدرانه
بر منبر نقل و حكايت به تماشا ميگذارد، بيهيچ پروايي از اينكه چنين هيئت و
هويت معهود و موقري، او را از چشماندازهاي تازه و تابناك محروم سازد گويي
او بر اين باور است كه: «در گرايش به سوي نو و تازه، عنصري از جواني و
خامي نهفته است.» پس پيري و پختگي خود را پاس ميدارد.
سخن آخر اينكه:
كتيبه تنديس هنرمندانه سرشت شاعر است كه با سرنوشت آدمي در گردونة رنج
تاريخ گره خورده است. گويي اخوان خود را عصارة رنج و شكنج آدميان محبوس و
مجبور در تلاقي تنگ حلقههاي زنجير تاريخ ميدانست. اين سرشت و سرنوشت او
بود كه همواره آن روي كتيبه تقدير را آنگونه بنگرد و بخواند كه اين رويش
را. آيا نميتوانست «ديگر» ببيند و «دگرگون» بخواند؟ نه، نميتوانست، يا
شايد هم نميخواست، در هر حال اين نتوانستن يا نخواستن، تقدير شاعرانة او
بود. هستي، براي او سكهاي دو رو بود كه در هر دو رويش «پوزخند تاريخ» نقش
بسته بود، و او تا آخرين لحظة عمرش نشنيد يا نشنيده گرفت اين دعوت را كه:
سنگيست دو رو كه هر دو ميدانيمش
جز «هيچ» به هيچ رو نميخوانيمش
شايد كه خطا ز ديدة ماست، بيا
يك بار دگر نيز بگردانيمش11
پانوشت:
1ـ رضا براهني، ناگه غروب كدامين ستاره (يادنامة اخوان ثالث)، ص 128
2ـ سديد الدين محمد عوفي، جوامع الحكايات... ،ص 287
3ـ عليبن عثمان هجويري، كشفالمحجوب،ص 12
4ـ صداي حيرت بيدار،ص 266
5ـ رضا براهني، طلا در مس، ج1، (چ1371) ص267
6ـ سطري از شعر «در اين بنبست» از احمد شاملو، ترانههاي كوچك غربت ص 35
7ـ ر.ك: بررسي تطبيقي قهرمانان پوچي در آثار كامو، سارتر و سال بلو، عقيلي آشتياني، ص8
8ـ رضا براهني، طلا در مس، ج1، ص272
9ـ دستور زبان داستان، احمد اخوت، ص19
10ـ صداي حيرت بيدار، ص200
11ـ اسماعيل خويي، گزينة اشعار، ص296
منبع: مجله شعر
نگاهی به رمان بار هستی نوشته میلان کوندرا

ترانه جوانبختمتولد 1353 تهران
آثار به چاپ رسيده در ايران:
پيمانه هاي سخن، مجموعه شعر، ناشر مولف، 1378
عصر آينه ، مجموعه شعر، نوين پژوهش، 1381
سرود عشق ، مجموعه شعر، ناشر مولف، 1383
به دنبال رد پاي فردا، مجموعه شعر، آروين، 1383
يادگار لحظه هاي سبز ، مجموعه شعر، آروين، 1383
فراتر از زمان ، مجموعه شعر، آروين، 1383
سايت:
رمان بار هستی نوشته میلان کوندرا نویسنده
مطرح اهل چک یک رمان فلسفی ست که کوندرا در آن به موضوع هستی بشر می
پردازد. شخصیت های اصلی این رمان عبارتند از: توما یک پزشک که از همسر اول
خود جدا شده ترزا که بعدا به همسری توما درمی آید مادر ترزا سابینا دوست
توما که نقاش است فرانز دوست سابینا و کارنین سگی که توما به ترزا می دهد.
زمان ها در این رمان غیر خطی پیش می روند به طوری که کوندرا ابتدا درباره
آشنایی ترزا و توما می نویسد و بعد از چند قسمت مفصل از داستان که به شرح
ماجراهای آنها می پردازد داستان را به چگونگی تولد یافتن ترزا و نیز سالهای
سختی که با مادرش برای بزرگ کردن برادرها و خواهرهایش گذرانده برمی
گرداند. کوندرا مطرح می کند که طبق عقیده نیچه بازگشت ابدی در تکرار شدن
ماجراها و اتفاقات است و اگر آنها تکرار نشوند ابدی نخواهند شد. اگر چه
آشنایی توما با ترزا بر حسب یک اتفاق ساده رخ داده است اتفاقی که اگر همان
یک بار پیش نمی آمد چون تکرار نشدنی بود مسلما به آشنایی آن دو منجر نمی شد
و ارزش این آشنایی به همین اتفاق مطلق است.
بار هستی که در این رمان
مطرح است بار روح آدمی ست. دو مفهوم سبکی و سنگینی از اهمیت خاصی برخوردار
است که به تضاد فلسفه پارمنیدس و موسیقی بتهوون مربوط می شود. در حالی که
پارمنیدس تحسین کننده سبکی در زندگی ست موسیقی بتهوون تایید بر اهمیت و
ارزش سنگینی روح دارد که یک ضرورت بشری ست. دلهره هایی که ترزا از خیانت
های مداوم توما به او دارد سبب ایجاد دلرحمی و همدلی در توما می شود و
سنگینی در روح او ایجاد می کند. کوندرا در این رمان می گوید که سبکی روح
باعث دور شدن بشر از زندگی زمینی و جدا شدن او از زمین و سنگینی روح او سبب
زمینی تر شدن او می شود. تمایل افراد بشر به این است که عشق خود را چیزی
دارای سنگینی در زندگی ببینند که بدون عشق زندگی ممکن نیست.
بی وفایی
های توما اضطراب ترزا را تبدیل به رنج های پیاپی در کابوس های شبانه اش می
کند که با ترس از دست دادن توما درآمیخته است. این کابوس ها سه نوع است: در
سری اول کابوس ها ترزا می بیند که گربه ها به او حمله می کنند و آنها را
سمبل زنانی می داند که توما با آنها رابطه دارد و ممکن است او را از وی جدا
کنند. در کابوس دوم استخری را می بیند که او همراه با زنها دور تا دور
استخر راه می روند و توما که در سبدی نشسته و صورتش به دلیل کلاهی که به سر
دارد دیده نمی شود زن هایی را که خم می شوند ونمی توانند درست راه روند با
تفنگ می کشد. در کابوس سوم ترزا نعش کشی را می بیند که همراه چند جنازه
زن در داخل آن است و اجساد زنها به او می گویند که او هم مثل آنها به زودی
خواهد مرد. ترزا از شدت ناراحتی حاصل از کابوس ها دائم به توما گله و شکایت
می کند و توما دست آخر برای اطمینان خاطر دادن به او با وی ازدواج می کند.
کابوس های ترزا تقابل تن و روان را نشان می دهد و عریانی جسم های بی ارزش
را از ذهن او به خواننده داستان منتقل می کند. سابینا دیگر شخصیت رمان
کوندرا با توما رابطه دارد و به دوست خود فرانز هم خیانت می کند. او که در
چهارده سالگی عاشق یک پسر نوجوان می شود به دلیل ممانعت پدرش از دوستی با
آن پسر خیانت به عشق را می آموزد زیرا عشق خیانت شده او با وجود نارضایتی
اش از این مورد در خاطرش باقی می ماند. او گریزان از هر قانونمندی در روابط
خود با دیگران است. او حتی روح این خیانت را در ناامید کردن هم وطنان
مهاجرش در کشوری دیگر با بی تفاوتی نسبت به شرایط موجود آنها جواب می دهد و
در درون خود را مواخذه می کند. او خودش از این رفتار نسبت به هم وطنانش
پریشان است اما این پریشانی را می پذیرد و برای آن نفس می کشد چون می داند
این پریشانی همان خیانت نسبت به عشق در نوجوانی اش است که پدرش به او تحمیل
کرد و حالا به آن عادت کرده است. تاثیر جنگ روسیه و چکسلواکی در سال 1968 و
اشغال این کشور توسط روس ها از دیگر مواردی ست که کوندرا به طور عمده در
فضای ذهنی داستان آن را پرداخته است. مردم چک برای ثبت تجاوز وحشیانه روس
ها به کشورشان از آنها عکس می گیرند و ترزا هم با گرفتن عکس از سربازان
روسی سعی در ثبت وقایع آن سال دارد.
در ادامه داستان کوندرا با نوشتن
فرهنگ کلمه های نامفهموم در سه بخش به تفاوت ذهنی سابینا و فرانز می
پردازد. زن بودن از نظر سابینا اختیاری نیست و چون بدون اراده خودش زن خلق
شده نه آن را مایه افتخار می داند نه باعث شرمندگی و عصیان زنانه را نکوهش
می کند اگر چه آنچه از شخصیت زن در ذهن فرانز است مادرش است و او روحا به
مادرش وابستگی شدید دارد. او به زن بودن مادرش احترام می گذارد. در دوازده
سالگی اش پدرش او و مادرش را ترک می کند ولی مادرش با کلمات سنجیده این
اتفاق را از او پنهان می کند. خیانت دومین کلمه ای ست که در ذهن سابینا و
فرانز متفاوت است. سابینا که به دلیل مخالفت پدرش از دوستی با عشق دوران
نوجوانی اش بازمانده خیانت را عادی می داند اما فرانز خیانت را نکوهش می
کند و با پرداختن به مفهوم وفاداری سعی در جلب زن جوان برای ماندن با او
دارد. علاقه فرانز به موسیقی و بی علاقگی سابینا به آن از دیگر اختلاف های
فکری آنهاست. سابینا زندگی را به معنی دیدن می داند که مرزی برای روشنایی
وجود دارد و در آن سوی این مرز زندگی به پایان می رسد. او تاریکی زمانی که
چشمانش بسته است را لایتناهی نمی داند بلکه نفی آنچه دیده می شود و راهی
برای دوری کردن از دیدن می داند. فرانز برعکس سابینا درباره روشنایی واقعیت
گراست. او منبع روشنایی را یک لامپ یا یک نورافکن می داند. او وقتی چشمان
سابینا بسته است این تاریکی را لایتناهی می داند زیرا برایش تاریکی حد و
مرز ندارد. از دیگر موارد اختلاف سلیقه آنها درباره رژه و راه پیمایی ست.
سابینا از تظاهرات دانشجویی به قدری متنفر است که برای فرار از آن در
دستشویی پنهان می شود در حالی که فرانز مشتاقانه در این راه پیمایی ها شرکت
می کند. فرانز بودن با دیگران در این راه پیمایی ها را واقعی می داند و سر
و کله زدن با کتاب هایش در کتابخانه ها را غیر واقعی می پندارد در حالی که
زندگی واقعی او در مطالعه بی وقفه می گذرد. درباره زیبایی نیویورک نیز
آنها اختلاف نظر دارند. فرانز زیبایی نیویورک را که از تجمع ساختمان های
نازیبا به وجود آمده غیر ارادی می داند که زادگاهش سوییس را به یادش می
آورد. نیویورک برای فرانز دورنمایی از اروپاست اما سابینا این زیبایی را
تصادفی می داند درست مثل تابلوهایی که نقاشی می کند و به طور تصادفی و
اتفاقی رنگ روی تابلوها می ریزد و زیبایی خاصی به آنها می دهد. درباره وطن
سابینا نیز آنها نظرات متفاوتی دارند. فرانز کشور چک را که زیر یوغ روسها
در آمده کشوری سحرآمیز می داند و برایش آنچه سابینا از مواجه شدن با مرگ
برای دفاع از وطن تعریف می کند شکوه سرنوشت بشر را تایید می کند اما برای
سابینا هیچ چیزی در این فاجعه زیبا و باشکوه نیست. برای او این تجاوز
وحشیانه به خاک کشورش غیرقابل تحمل است و تنها کلمه افسانه ای که در ذهنش
می چرخد کلمه گورستان است. برای سابینا دور شدن از ناراحتی اشغال وطنش توسط
روسها فقط با رفتن به گورستان های خارج از شهر که با گلها تزیین شده و
شبها شمع در آنها روشن بود و زیبایی خاصی داشت ممکن بود. این شادی به
گورستان این نمود را می داد که مرده ها مثل کودکان به رقص آمده اند. او آن
گورستان ها را زیبا می یافت درحالی که برای فرانز گورستان فقط جایی آکنده
از استخوان و سنگ بود. در ادامه داستان تناسب قدرت بین زن فرانز و سابینا
در مجلس مهمانی عصرانه که ترتیب داده بودند مشخص می شود. زن فرانز با صراحت
مدالی که سابینا خودش ساخته و به گردن آویخته زشت می داند و این را با
صدای بلند بین مدعوین می گوید تا همه دریابند که او از سابینا قدرتمند تر
است و اجازه اظهار نظر در هر موردی را دارد. در بخش پایانی فرهنگ کلمه های
نامفهوم نویسنده به وصف کلیسای جامع آمستردام می پردازد و از نمای درونی آن
که معماری گوتیک دارد می نویسد. سابینا و فرانز داخل این کلیسا هستند.
زیبایی کلیسا برای سابینا مثل جهان فراموش شده است که ستمگران آن را به خطا
از یاد برده اند. برای فرانز زیبایی کلیسا با جاروی جادویی هرکول که آن را
روفته هماهنگی دارد و به او این امکان را می دهد تا کنفرانس ها گفتگوها
زندگی با زنش و همه سخنان بی فایده را از زندگیش پاک کند. نیروی بدنی فرانز
دیگر موردی ست که کوندرا به آن پرداخته است. سابینا قدرت بازوهای فرانز را
تحسین می کند اما از این که فرانز برخلاف توما مردی نیست که به او دستور
دهد احساس راحتی می کند اگر چه قدرت نمایی توما را شرط عشق می داند. برای
سابینا در حقیقت زیستن امکان ندارد زیرا به منزله راست گفتن است و آدمی چون
با دیگران است نمی تواند راست بگوید اما برای فرانز در حقیقت زیستن به
معنای از بین بردن مرز بین زندگی خصوصی و عمومی ست. او از زنش جدا می شود
تا با سابینا زندگی کند اما پس از یک سفر دو روزه به رم سابینا بدون اطلاع
دادن به فرانز از منزلش اسباب کشی می کند و حتی نشانی جدیدش را به وی نمی
دهد.
سابینا که پس از جدایی از فرانز در پاریس اقامت دارد از پسر توما و
ترزا نامه ای دریافت می کند که خبر مرگ آنها را به او می دهد. آنها در
حادثه سقوط کامیون در دره مرده اند. این خبر او را سخت متاثر می کند. او به
گورستان مون پارناس می رود تا قدری روحش آرام گیرد و در مراسم به خاک
سپاری یک مرده شرکت می کند و سنگ قبری که روی تابوت می گذارند گورستانی که
پدرش در آن دفن شده را به یادش می آورد و نیز به یاد گفتگویش درباره
گورستان با فرانز می افتد. او فضای روحانی و جذاب گورستان را تحسین می کند
در حالی که فرانز گورستان را فقط مکانی پر از استخوان مرده ها و سنگ ها می
داند و آن روز که این گفتگو بین آنها رخ می دهد به اختلاف فکری اش با فرانز
پی می برد اما حالا که از او جدا شده و دیگر در زندگی اش نیست میل دارد در
کنار فرانز باشد و پشیمان است که چرا سر این موضوع انقدر به او سخت گرفته
است. سابینا از خلاء ناشی از جدایی از فرانز احساس تلخی می کند زیرا این
خلاء نشانه هدف و غایت خیانت هایی ست که در زندگی اش به تکرار مرتکب شده
است. این در واقع احساس سبکی زندگی ست که برایش خوشایند نیست. فرانز بعد از
جدایی از سابینا با یکی از دانشجویانش رابطه برقرار می کند و از این دختر
جوان عینکی می خواهد که برای ادامه زندگی با وی بماند.
شخصیت مادر ترزا
طوری در دخترش اثر دارد که وی حتی وقتی جلوی آینه است مادرش را در آینه می
بیند و به جستجوی روح خود می گردد تا از جسمش که به مادرش شبیه است خلاص
شود زیرا مادرش عریانی را دوست دارد و معتقد است که نباید آنچه به جسم تعلق
دارد از خود محروم کرد. ترزا از بی وفایی های توما به تنگ می آید. یک شب
بوی زنی را از موهای توما حس می کند و درمی یابد که باز توما به او خیانت
کرده است. ترزا که دیگر کارش در عکاس خانه را به دلیل یک هفته گرفتن عکس از
سربازان روسی در هنگام اشغال کشورش از دست داده است در یک بار به عنوان
پیشخدمت کار می کند. وقتی به توما می فهماند که از بی وفایی هایش به ستوه
آمده توما به او پیشنهاد رفتن به بالای تپه ای می دهد که مرگ در انتظارش
است. ترزا حرف او را گوش می کند و بالای تپه به مردانی برخورد می کند که
افراد داوطلب را با اسلحه پای درختان می کشند. ترزا در آخرین دقیقه به مردی
که دستش را برای بردن پای درخت گرفته می گوید که از مردن منصرف شده و مرد
او را رها می کند. ترزا که اسیر روح ناراضی اش از توماست دوباره به خانه
برمی گردد. او در باری که کار می کند با یک مهندس آشنا می شود که او را به
خانه اش دعوت می کند اما اصلا به فکر خیانت به توما نیست و عشق آنها با
وفاداری یک طرفه ترزا ادامه می یابد.
کوندرا در این رمان از کمونیست
های چک انتقاد می کند و معتقد است که چون آنان باعث بدبختی مردم چک شده اند
بهتر است مثل ادیپ خود را نابینا کنند. ادیپ ندانسته پدرش را به قتل می
رساند و با مادر خود همبستر می شود ولی وقتی پی به اشتباه خود می برد با
وجود آن که ندانسته مرتکب این دو اشتباه شد اما خودش را تبرئه نکرد و برای
مجازات خودش را نابینا کرد و از شهر خود رفت. توما شخصیت اصلی رمان با
انتقاد از کمونیست های چک متنی را در یک مجله منتشر می کند که موجب برکنار
شدنش از شغل پزشکی می شود و مجبور به انتخاب شغل شیشه پاک کنی برای مغازه
ها می شود.
کوندرا موسیقی بتهوون و تفکر پارمنیدس را در بخشی دیگر از
رمان با هم مقایسه می کند و می نویسد که بتهوون عبارت ”ضروری است“ را که
معنای جدیت تصمیم گیری را نشان می دهد در موسیقی اش به صورت کوارتت جدی در
آورده و درواقع سبکی را به سنگینی تبدیل کرده است. این تبدیل به نظر
پارمنیدس تبدیل مثبت به منفی ست. علاقه توما به پزشکی یک ضرورت درونی ست.
جراحی برای او فراسوی ”ضروری است“ می باشد یعنی یک تعهد اجباری و سنگین
است. پسر توما و یک روزنامه نگار از توما خواستند که بیانیه ای برای دفاع
از زندانیان سیاسی امضاء کند اما او از این کار سر باز می زند. کوندرا
نگارش رمان را اعترافات نویسنده نمی داند بلکه جست و جو و کاوش زندگی بشری
می داند که در دام جهان گرفتار است. از نظر کوندرا تاریخ کشور چک و نیز
تاریخ اروپا تکرار نمی شود بنابراین سبک است مثل گرد و غبار که در هوا
ناپدید می شود.
در ادامه داستان ترزا باز هم کابوس می بیند و خودش را در
قبری می بیند و توما از دیدن چهره زشت و رقت انگیز او که در قبر منتظر
توما بوده و یک ماه نخوابیده مایوس می شود. ترزا به توما پیشنهاد می کند که
از زندگی شهری دل بکنند و برای ادامه زندگی به روستا بروند. توما قبول می
کند و آنها پس از مستقر شدن در یک دهکده به زندگی جدید خود عادت می کنند.
توما با کامیون کشاورزان را به مزارع می برد و وسایل آنها را جابه جا می
کند و ترزا گاوها را به چرا می برد. کوندرا از پسر استالین می نویسد که در
جنگ جهانی دوم توسط آلمانها اسیر شده و چون به دلیل آلودگی توالت مورد
سرزنش فرمانده اردوگاه قرار می گیرد این تحقیر را تحمل نمی کند و با پرتاب
خود روی سیم های خاردار جان می دهد. علت این تاب نیاوردن در برابر تحقیر
این است که عذاب ابدی و شرایط ممتاز فردی یکسان شد و هستی ابعاد خود را از
دست داد و سبک شد وچون این سبکی برای پسر استالین قابل تحمل نیست خودکشی
می کند. رویاهای ترزا پرده ای ست که مرگ را از نظر می پوشاند مثل نقاشی های
سابینا که در جلو دروغ قابل فهم و در زمینه عقب حقیقت غیر قابل درک است.
سابینا بعد از جدایی از فرانز نزد یک زوج مسن زندگی می کند. او در اصطبل
قدیمی آنها که تبدیل به کارگاه نقاشی کرده اند به کشیدن تابلوهایش ادامه می
دهد. کوندرا آدمها را برحسب نوع نیازی که به نگاه دیگران دارند به چهار
گروه تقسیم می کند. گروه اول نیاز به نگاه عموم دارند. گروه دوم احتیاج به
توجه تعداد زبادی از آشنایان خود دارند. دسته سوم کسانی هستند که احتیاج به
پرتو چشمان یار دلخواه خود دارند. گروه آخر به نگاه موجودات خیالی
نیازمندند. کوندرا شخصیت های رمان خود را در این چهار گروه جا می دهد.
فرانز با گروهی از روشنفکران برای راه پیمایی جهت نشان دادن مخالفت خود با
اشغال کامبوج توسط ویتنامی ها به کامبوج می رود. راه پیمایی این گروه کنار
مرز با سکوتی که آنجا برقرار است بی نتیجه می ماند و آنها ناکام برای
برگشت سوار اتوبوس می شوند. فرانز با فکر سابینا به این سفر رفته بود اما
در پایان سفر با فکر دانشجوی جوانش برمی گردد. برای او واقعیت نهایی فراتر
از رویای اولیه است. در پایان داستان سگ توما و ترزا می میرد و کوندرا می
نویسد که تکرار خوشبختی ست و چون زندگی بشر بدون تکرار است پس بشر خوشبخت
نیست.
رمان بار هستی شامل مفاهیم فلسفی عمیقی ست که کوندرا با دقت و
ظرافت در شخصیت های داستان به آنها پرداخته است. مقایسه سنگینی و سبکی در
بخش های مختلف داستان نشان دهنده اهمیتی ست که وی به این مفاهیم داده است.
برداشت روانشناختی نویسنده از هر یک از شخصیت های داستان در این مقایسه ها
نمود می یابد. در واقع بررسی زندگی شخصیت های این داستان بدون این مفاهیم
امکان ندارد و این فرق اصلی این رمان را با آثار ادبی دیگر نویسندگان جهان
به خوبی نشان می دهد.
کوندرا در این رمان ذهنیت مردم چک و فرهنگ آنها را
به خوبی نشان داده است. میهن پرستی چک ها در جنگ با روسیه به خوبی بیان
شده و خواننده حین خواندن این رمان در جریان وقایع این جنگ قرار می گیرد.
رویاهای
ترزا همگی تعبیرهای فلسفی دارند و کوندرا از این رویاها برای پرداختن به
شخصیت ترزا و نیز منعکس کردن عکس العمل های توما بهره برده است. ترزا که از
بی وفایی های توما در رنج دائمی ست کابوس هایش را برای او تعریف می کند و
توما به جای پشیمان شدن از رفتارش به بی وفایی هایش ادامه می دهد و حتی به
ترزا مردن را پیشنهاد می کند تا از دست او خلاص شود. این مورد وابستگی روحی
ترزا به توما و استقلال فکری توما از بودن با ترزا را نشان می دهد.
علاوه
بر شخصیت های داستان مکان های داستان هم معنای خاصی در خود دارند. گورستان
برای سابینا جایی برای دور شدن از ناراحتی اشغال وطنش است و کلیسا را
مکانی جذاب می یابد که در حکم جهان گمشده است.
بین شخصیت های داستان
سابینا از همه آزادانه تر می اندیشد و عمل می کند. او در قید هیچ رابطه ای
نیست و از فرانزهمانند مردان دیگری که قبلا در زندگی اش بوده اند به راحتی
جدا می شود. برای سابینا سیر و سیاحت در دنیای نقاشی همه زندگی ست و او در
غم تشکیل خانواده نیست. توما با وجود آن که در رابطه با زن ها آزادی عمل
دارد و ترزا را مانعی برای روابط خود با دیگر زن ها نمی داند اما تا پایان
عمر به زندگی با ترزا ادامه می دهد و شخصیت توما کمتر از سابینا آزادی عمل
را نشان می دهد. در این میان فرانز مردی ست که در ایده های صلح و نوعدوستی
نفس می کشد و رابطه اش با سابینا او را از دنیای کتاب قدری بیرون آورده
است.
رمان بار هستی از پیوند خوردن شخصیت ها با مفاهیم فلسفی که در آنها
درونی شده تصویری زیبا و عمیق از هستی بشر را نشان می دهد و این تصویر در
خلال جنگ روسیه با چک و مشکلاتی که شخصیت های داستان گرفتار آنها می شوند
به ذهن خواننده منتقل می شود.
کوندرا زمان رمان را از حالت خطی در آورده
و پس از اعلام خبر مرگ توما و ترزا توسط پسرشان به سابینا مجددا زندگی
توما و ترزا قبل از مرگشان را به تصویر کشیده اما این بار زندگی آن دو در
روستا می گذرد. اگر چه رمان بار هستی از مفاهیم فلسفی برخوردار است اما سبک
نگارش رمان پیچیده نیست و زمان حوادث و شخصیت های داستان باعث پیچیده شدن
محتوای آن نشده است.
منبع:
بار هستی- میلان کوندرا- ترجمه پرویز همایون پور- نشر قطره- چاپ پانزدهم- 1384- تهران.
نگاهی به رمان صد سال تنهایی نوشته گابریل گارسیا مارکز

ترانه جوانبختمتولد 1353 تهران
آثار به چاپ رسيده در ايران:
پيمانه هاي سخن، مجموعه شعر، ناشر مولف، 1378
عصر آينه ، مجموعه شعر، نوين پژوهش، 1381
سرود عشق ، مجموعه شعر، ناشر مولف، 1383
به دنبال رد پاي فردا، مجموعه شعر، آروين، 1383
يادگار لحظه هاي سبز ، مجموعه شعر، آروين، 1383
فراتر از زمان ، مجموعه شعر، آروين، 1383
سايت:
گابریل گارسیا مارکز در رمان صد سال تنهایی
به شرح زندگی شش نسل خانواده بوئندیا می پردازد که نسل اول آنها در دهکده
ای به نام ماکوندو ساکن می شود. داستان از زبان سوم شخص حکایت می شود. طی
مدت یک قرن تنهایی پنج نسل دیگر از بوئندیاها به وجود می آیند و حوادث
سرنوشت ساز ورود کولیها به دهکده و تبادل کالا با ساکنین آن رخ دادن جنگ
داخلی و ورود خارجی ها برای تولید انبوه موز را می بینند.
شخصیت های
مهم رمان عبارتند از: خوزه آرکادیو بوئندیا که اولین مرد وارد شونده به
سرزمینی ست که بعدها ماکوندو نام می گیرد زن او به نام اورسولا که در طی
حیات خود اداره کردن خانواده را با تحمیل مقررات خود به بچه ها عهده دار می
شود و تولد چندین نسل را به چشم می بیند. اورسولا به ساختن آب نبات های
کوچک به شکل حیوانات می پردازد تا مخارج خانواده را تامین کند. دو پسر او
آئورلیانو و خوزه آرکادیو هستند که اولی در جنگ شرکت می کند و به عنوان
سرهنگ و رهبر آزادی خواهان به مبارزه با دولت محافظه کار می پردازد و دومی
به سفر می رود و بعد از بازگشت به دهکده ماکوندو به کارهای خلاف اخلاق می
پردازد. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در طی سال های جنگ از زنهایی که با آنها
در جبهه جنگ آشنا شده صاحب پسران بسیار می شود. دختر اورسولا به نام
آمارانتا بر خلاف دو برادر خود تا آخر عمر مجرد می ماند و سرپرستی بچه های
دیگران را برعهده می گیرد. نسل های بعدی این خانواده از خوزه آرکادیو و
همسرش ربکا به وجود می آیند. آمارانتا که قبل از ازدواج ربکا با خوزه
آرکادیو برای ازداج با یک مرد ایتالیایی رقابت می کند کینه ربکا را به دل
می گیرد. از ازدواج پسر خوزه آرکادیو و ربکا پسری به دنیا می آید که اسمش
را آرکادیو می گذارند. خوزه آرکادیو و برادرش سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با
زنی به نام پیلار ترنرا که فال ورق برای اعضای خانواده می گیرد رابطه
برقرار می کنند که پسر سرهنگ آئورلیانو بوئندیا به نام آئورلیانو خوزه از
همین زن به وجود می آید. همسر جوان سرهنگ به اسم رمدیوس بعد از ازدواج با
او بدون آنکه برایش فرزندی بیاورد می میرد. اسم دیگر پسرهای سرهنگ
آئورلیانو بوئندیا را که از زنهای دیگر در جبهه جنگ به وجود آمده اند
آئورلیانو می گذارند و اسم مادرهایشان را به اسم هرکدام اضافه می کنند تا
مادر هریک از آنها مشخص باشد. آرکادیو پسر خوزه آرکادیو در غیاب سرهنگ
اداره ماکوندو را برعهده می گیرد اما با ظلم و ستم به مردم دهکده همه را از
خود عاصی می کند. حتی اورسولا مادربزرگ او از ظلم او ناراضی ست و این
نارضایتی را با کتک زدن او به او نشان می دهد. آرکادیو از سانتا سوفیا دلا
پیه داد صاحب یک دختر به نام رمدیوس و دو پسر دو قلو به نام های خوزه
آرکادیوی دوم و آئورلیانوی دوم می شود. از ازدواج آئورلیانوی دوم با
فرناندا دل کارپیو دو دختر با نام های آمارانتا اورسولا و رناتا رمدیوس و
یک پسر به اسم خوزه آرکادیو به وجود می آیند. رناتا رمدیوس از پسری به اسم
مائوریسیا بابیلونیا که شاگرد مکانیک است صاحب فرزندی به اسم آئورلیانو می
شود. این آئورلیانو بزرگ می شود و با آمارانتا اورسولا که خاله اوست در
غیاب شوهرش گاستون که بلژیکی است رابطه برقرار می کند و از او صاحب پسری به
اسم آئورلیانو می شود که آخرین نسل از خانواده بوئندیاست. ملکیادس که از
کولی های دارای تجربه در فروش کالاهای اختراعی دنیای خارج به اهالی دهکده
است به خوزه آرکادیو بوئندیا و دیگر اهالی دهکده اختراعاتی را نشان می دهد
که همه آنها را مجذوب شگفتی آن اختراعات می کند.
وقتی سرهنگ آئورلیانو
بوئندیا زمام امور شورشیان آزادیخواه را برعهده می گیرد و با متحد کردن
آنها به قدرت می رسد به یک دیکتاتور تبدیل می شود و در اواخر دوره جنگ نسبت
به همه حتی به مادر خود اورسولا نیز بدبین می شود طوری که وقتی وارد خانه
می شود به اورسولا دستور می دهد از فاصله سه متر به او نزدیک تر نشود. او
برای کسب قدرت از کشتن نزدیک ترین دوستان خود دریغ نمی کند و مارکز در خلال
داستان نقل می کند که او در عمر خود به هیچ کسی حتی به زنهایی که مادر
فرزندانش بودند واقعا دل نبست و زندگی را در جنون قدرت و بی اعتمادی به
دیگران گذراند.
ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیت های داستان به جادویی
شدن روایت ها می افزاید. صعود رمدیوس به آسمان درست مقابل چشم دیگران کشته
شدن همه پسران سرهنگ آئورلیانو بوئندیا که از زنان در جبهه جنگ به وجود
آمده اند توسط افراد ناشناس از طربق هدف گلوله قرار دادن پیشانی آنها که
علامت صلیب داشته و طعمه مورچه ها شدن آئورلیانو نوزاد تازه به دنیا آمده
آمارانتا اورسولا از این موارد است.
شخصیت اورسولا و پیلار ترنرا از
بقیه افراد خانواده تفاوت دارد زیرا این دو نفر با حس ششم خود و گرفتن فال
ورق می توانند آینده افراد را پیش بینی کنند. بعد از مرگ اورسولا این
فرناندا دل کارپیو است که کنترل زندگی افراد خانواده را برعهده می گیرد و
نظراتش را بر آنها تحمیل می کند. چون او از ارتباط دخترش رناتا رمدیوس با
مائوریسیا بابیلونیا ناراضی ست و نمی خواهد مردم دهکده در جریان رابطه آن
دو قرار بگیرند مرگ آن جوان را سبب می شود و دخترش را به یک صومعه پیش عده
ای راهبه می فرستد تا در آنجا تا پایان عمرش بماند. وقتی راهبه ای به خانه
فرناندا می آید و نوه او که فرزند رناتا و مائوریسیا است را با خود می آورد
با وجود آن که فرناندا در ابتدا قصد کشتن آن کودک را دارد اما از فکر خود
منصرف می شود و آن بچه در آن خانه بزرگ می شود.
تغییراتی که کولی ها در
زندگی خانواده بوئندیا می دهند نیز جالب است. ملکیادس جادوگر که به عنوان
کولی همراه با کولی های دیگر وارد دهکده ماکوندو می شود پس از مدتی در خانه
بوئندیاها ساکن می شود و به نوشتن مکاتیبی به زبان سانسکریت می پردازد که
خوزه آرکادیو و بعدها آئورلیانو پسر رناتا رمدیوس با خواندن این مکاتیب سعی
در بر ملا کردن راز آن نوشته ها می کنند اما خوزه آرکادیو ناموفق می ماند و
آئورلیانو با خریدن تعدادی کتاب قدیمی از یک کتاب فروشی و خواندن آن کتاب
ها به تدریج راز آن نوشته ها را کشف می کند. او در بخش پایانی داستان به
نحوه مردن افراد خانواده بوئندیا از نوشته های ملکیادس پی می برد. ملکیادس
نوشته است که اولین فرد خانواده یعنی خوزه آرکادیو بوئندیا با بسته شدن زیر
یک درخت می میرد و آخرین فرد خانواده خوراک مورچه ها می شود. در پایان
داستان طوفانی اتفاق می افتد که آئورلیانو در حین خواندن واقعه طوفان و مرگ
خود در اثر طوفان در جریان نحوه مرگ خود قرار می گیرد و دیگر هرگز از اتاق
ملکیادس خارج نمی شود چون با وقوع طوفان زندگی او نیز به پایان می رسد و
داستان تمام می شود.
تغییر ارتباط زنها و مردها از یک نسل خانواده
بوئندیا به نسل دیگر در داستان جالب است. در نسل دوم پسرها ارتباطی باز با
زنهای متعدد دارند به طوری که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا از داشتن این
ارتباط های متعدد صاحب پسران بسیار می شود اما در نسل های بعدی می بینیم که
از تعداد زنهای مربوط به هر مرد رفته رفته کم می شود تا جایی که گاستون
شوهر بلژیکی آمارانتا اورسولا به داشتن همان یک همسر قناعت می کند و با
وفاداری با او در دهکده زندگی می کند و آئورلیانو پسر رناتا رمدیوس نیز بعد
از مراجعت گاستون به بلژیک برای خرید هواپیما و انتقال آن به دهکده با
آمارانتا اورسولا رابطه برقرار می کند. تغییر زندگی مردان خانواده بوئندیا
از چند زنه بودن به تک زنه شدن را می توان در دو علت دید. سخت گیری مادرها
در بزرگ کردن پسرهایشان و تحمیل نظراتشان به آنها یکی از این عوامل است و
عامل دیگر چسبیدن شبانه روزی پسرها به نوشته های ملکیادس برای رمز گشایی از
آنهاست که از ارتباط آنها با دیگر افراد به اندازه قابل توجهی کم می کند
طوری که آنها فقط برای احتیاجاتشان از اتاق ملکیادس به آشپزخانه و توالت می
روند و همه وقت خود را در اتاق ملکیادس برای خواندن نوشته هایش می
گذرانند.
سبک رمان صد سال تنهایی رئالیسم جادویی ست. مارکز با نوشتن از
کولیها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها می پردازد و شگفتی
های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان کش و قوس می دهد تا
حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند با جادوهایی که در این
داستان رخ می دهند ادغام شده و سبک رئالیسم جادویی به وجود آید. فرود آمدن
گل های زرد از آسمان تولد فرزند دم دار در اثر ازدواج فامیلی زنده شدن
ارواح و گشت و گذار مردگان در خانه بوی رمدیوس و فرستادن مردها به کام مرگ
توسط او وجود پروانه های زرد رنگ بالای سر مائوریسیا بابیلونیا که همراه او
همه جا می روند مردن پرندگان در اثر آمدن هیولا به دهکده بلند شدن مکاتبب
ملکیادس کولی به هوا با نیروی نامرئی و فاحشه خانه خیالی که همه حوادث در
آن غیر واقعی است بخش های جادویی این داستان را تشکیل می دهد.
مارکز در
چند جای رمان زمان را به عقب می برد اما این برگشت زمانی به گذشته تاثیری
در انسجام روایت ها ندارد و باعث پیچیدگی داستان نمی شود.
داستان تنها
یک راوی دارد که سوم شخص است اما اگر مارکز در بخش های مختلف رمان روایت را
به شخصیت های مختلف می سپرد با توجه به تفاوت ذهنیتی که هر کدام نسبت به
دیگران دارد داستان زیباتر می شد و در عین حال از این سادگی روایت بیرون می
آمد.
رمان صد سال تنهایی با روایت جزئیات زندگی در دهکده ای تصوری که
به زادگاه مارکز بی شباهت نیست زندگی در کلمبیا را به خوبی به ذهن خواننده
منتقل می کند و تداخل اثر شخصیت های مختلف داستان در واقع شدن حوادث به
زیبایی در آن شرح داده شده است.
منبع:
صد سال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز- ترجمه بهمن فرزانه- انتشارات امیر کبیر- چاپ چهارم- 1357- تهران.
پیشتازی شعر نیما یوشیج به دلیل تجربه گرایی اش است
ترانه جوانبخت
نیما یوشیج را پدر شعر مدرن فارسی می دانند
اما او علاوه بر این که شعر مدرن را در زبان فارسی وسعت داده به عنوان پلی
از شعر کلاسیک به شعر مدرن نیز محسوب می شود. پیشتازی شعر نیما نسبت به هم
دوره ای های او به دلیل تجربه گرایی اش در محتواها و ساختارهای مختلف شعری
می باشد. نیما به تجربه های شاعران قبل از خود بسنده نکرد و برای تجربه های
شعری جدید کوشید.
چون نیما زاده روستاست در اشعارش به زندگی روستایی
توجهی ویژه دارد و دور شدن خود از زندگی روستایی را در شعر ”بازگردان تن
سرگشته“ نشان داده است. او در این شعر دوری از دیار خود را با غم و حسرت
بیان می کند.
نیما در اشعار اولیه اش هنوز ذهنیت مدرن را وارد نکرده بود
و با دیدی سنتی شعر فارسی می سرود. از اشعار سنتی او می توان به شعر ”از
قصه رنگ پریده خون سرد“ اشاره کرد که در قالب مثنوی سروده شده و در آن از
هدیه جانسوز عشق به رنگ پریده یاد کرده است. در این شعر زندگی روستایی
کاملا مشخص است و محتوای آن دلبستگی نیما را به روستا نشان می دهد.
غزل
”افسانه“ در اشعار نیما از جایگاهی خاص برخوردار است. نیما خود ساختار این
شعر را برای توصیف طبیعت به سایر قالب های شعر کلاسیک ترجیح داده و علت
این ترجیح را آزادی در بیان معانی و شرح طبیعت دانسته است. این شعر یک
گفتگوی بلند بین افسانه و عاشق است. افسانه از دلی آشفته سخن می گوید و
عاشق شرح درماندگی خود را به او می گوید و افسانه را علاج درد خود و همراه
گریه های شبانه خود می داند. عاشق از افسانه می پرسد که آیا او یک قصه است؟
و افسانه در جواب می گوید که قصه عاشق بیقرار است. افسانه از عاشق می
خواهد که زندگی را به شادی و خوشی بگذراند اما عاشق به او می گوید که شادی و
خوشی جز وهم و فریب نیست و می گوید که صدای او را در آسمان ها فقط فرشته
های می شنوند و در پایان این شعر نیما از زبان عاشق می گوید که جز دل عاشق
بیقرار کسی خواننده نوشته او نیست.
در برخی از اشعار نیما همانند شعر
بلند افسانه می بینیم که سطری آزاد در شعر وجود دارد که در انتهای هر دو
بیت می آید. آوردن این سطر آزاد در شعر به بیان شعر بلند کمک بیشتری می کند
و در عین حال می تواند به عنوان پلی بین هر دو بیت از شعر با دو بیت بعدی
آن به حساب آید. ”شیر“ و ”یادگار“ دو نمونه از این اشعار است. در این اشعار
نیما از زبان مردم ده و نیز حیوانات به دادن اندرزهای زندگی پرداخته است.
در شعر ”بز ملا حسن“ نیما به ساختار دیگری از شعر پرداخته که در آن یک بیت
با قافیه دلخواه و چهار بیت با قافیه های یکسان وجود دارد و نیما در پایان
این شعر بیتی با قافیه ای آزاد آورده است.
نیما به قالب های مثنوی و
غزل نیز توجه داشته است. در اشعاری که درباره گل سروده و به آدمی اندرز
داده که از غرور گل دوری کند از این قالب های کلاسیک استفاده کرده است. در
غزل ”گل زودرس“ برخلاف مثنوی های قبلی که درباره گل و اندرز به آدمی بود
این بار این گل عاشق کش است که گله می کند که بیننده او قدر او را ندانسته و
با غفلت از او گذشته است. قابل ذکر است که نیما در پایان این غزل از بیتی
با قافیه آزاد استفاده کرده و درواقع آزادی در سرودن غزل را پیشنهاد کرده
است.
یکی دیگر از تفاوت های ساختاری که نیما در اشعار خود به آن توجه
دارد در شعر بلند ”خانواده ی سرباز“ است. در این شعر بعد از هر دو بیت از
مثنوی دو سطر با قافیه ای متفاوت از آن دو بیت آمده که سطر دوم از سطر اول
کوتاه تر است.
نیما در شعر ”از ترکش روزگار“ به ساختار دیگری رو می
آورد. در این شعر هربخش شامل سه سطر است که دو سطر اول و دوم با یکدیگر هم
قافیه است اما سطر سوم قافیه آزاد دارد و می توان این شعر را مثنوی در نظر
گرفت که قطع شدگی بین بیت ها به دلیل وجود سطر آزاد به طور متناوب انجام
شده است.
از دیگر ساختارهای شعری نیما در شعرش با عنوان ”جامه ی مقتول“
دیده می شود که هر سه سطر هم ردیف و هم قافیه با یک بیت به طور متناوب قطع
می شود.
ساختار مثنوی با سطر آزاد در شعر بلند ”سرباز فولادین“ نیز دیده
می شود. این ساختار به نیما امکان سرودن شعر بلند را داده است و در عین
حال این ساختار از مثنوی تفاوت چشمگیری ندارد و سرودن شعر در این ساختار به
آسانی سرودن مثنوی ست.
شعر” ققنوس“ نمونه ای از اشعار متفاوت نیماست.
در این شعر تحول نسبت به اشعار قبلی او دیده می شود. نیما از این پس سبک
خود را بنیان می نهد. او تمایلی به رها کردن وزن در اشعار خود نشان نمی دهد
و وزن را با کوتاه و بلند کردن سطرهای شعر با قافیه های مشخص به کار می
برد.
نیما شاعر اعتراض است. نمونه ای از این اعتراض را در شعر ”آی
آدمها“ می بینیم که نیما در این شعر به بی تفاوتی آدمها نسبت به همدیگر
اعتراض می کند.
در اشعار کلاسیک شاعر از عینیت هایی که در اشعارش به
کار می برد و اشیاء مختلف را در شعرش معرفی می کند برای اندرز به مخاطب شعر
و بیان تاثیر این اشیاء بر روح آدمی استفاده می کند که این نگاه سنتی نیما
در اشعار اولیه اش به همین مورد مهم مربوط است اما نیما در اشعار مدرن خود
از این نگاه سنتی به نگاه جدیدی رسید که تاثیر روح آدمی بر اشیاء را در
شعر خود بیان کرد. در واقع می توان گفت مدرنیسم در شعر به نوعی واژگونی در
نگاه شاعرانه برمی گردد که آدمی تاثیرگذار است و آنچه بر آن تاثیر گذاشته
می شود اشیاء است. در نگاه مدرن شاعر از اشیاء نشانه های جدیدی در شعر خود
می سازد و با دگرگون کردن اشیاء در شعر خود به استقبال مفاهیم جدید می رود.
در شعر ”در بسته ام“ می بینیم که سنگ همان چشم است یعنی شاعر در شعر به
جسم بیجان بینایی می دهد و این نگاهی ست که در شعر مدرن وجود دارد.
در
شعر ”ناروایی به راه“ می بینیم که نیما از شب به عنوان ستم و مرگ یاد کرده
و شب وجود را تباهی دانسته است. در شعر ”ناقوس“ صبح به عنوان رهایی ست. در
این شعر نیما از ناقوس به عنوان نشانه راه استفاده کرده و می گوید که
گذراندن عمر بدون خیر رساندن به دیگران ارزش ندارد.
شعر نیما ناقوس و نشانه راهی جدید است. ناقوس هر صدایی نیست بلکه صدایی ست که شدتش تاثیر گذار است و شعر نیما چنین است.
منبع:
مجموعه اشعار نیما یوشیج- انتشارات نگاه- چاپ ششم- ۱۳۸۳- تهران.
ترانه جوانبخت
در اشعار فروغ فرخزاد ظرافتهاي زباني پرداختن به دردهاي جامعه ونيز زباني اروتيك به چشم ميخورد.
فروغ
در ابتدا در محدوده نگاه خود به زندگي شعر ميسرود اما رفتهرفته از اين
نگاه فاصله گرفت و با دردهاي اجتماع پيوند خورد. اين پيوند از ضروريات
دروني هر شاعر است و در شعر فروغ به خوبي ساخته و پرداخته شد.
در سه مجموعه شعر اول فروغ زبان او در شعر فرقی با دیگر شعرا ندارد. او با شعر کلاسیک احساس و فکر خود را بیان می کند و هنوز به شعر مدرن نپرداخته است. اما از کتاب "تولدی دیگر" زبان خاص شعر فروغ ظاهر می شود.
او در برخي از اشعارش با نگاهي زنانه به حضور مرد مينگرد و اين حضور را براي روحش ضروري ميبيند. بيان اين امر توسط يك شاعر زن در ايران تابو به حساب ميآمد و فروغ اين تابو را شكست. همين امر سبب شد كه نگاه بسياري به شعر او معطوف شود و به او به عنوان شاعري متفاوت بنگرند.
فروغ در اشعار پايانياش به شكلي جدي به بيان دردهاي اجتماعي پرداخته است و همين امر نام او را بيشتر بر سر زبانها به عنوان شاعری درد آشنا انداختهاست.
اگر فروغ مرد بود شعرش آنقدر مطرح نميشد زيرا پرداختن به زبان اروتيك در شعر مردان يك تابو به حساب نميآيد. مردان نسبت به زنان از آزادي بیشتري در اين زمينه برخوردار بودهاند. فروغ در واقع با پرداختن به زباني اروتيك و بازگويي امور زندگي خود در شعر از حصار محدوديتهايي كه در جامعه براي زنان وجود داشت گذشت. اين كار به شجاعت احتياج داشت و فروغ اين شجاعت را داشت. همين امر او را در رقابت با شعراي مطرح معاصرش شاعري موفق نشان می دهد.
جدا شدن او از پرويز شاپور و زندگي آزادي كه
كرد در نگاهش به هم زيستي با مردان عصيان در زندگي يك زن به حساب ميآيد و
او با شجاعت از اين عصيان در اشعارش نوشت. ميتوان گفت عصيان او در زندگي
به عنوان يك زن و نيز يك شاعر با هم در يك راستا بودهاست.
پنجره ها در اشعار فروغ بسیارند و هر یک نماد خاصی ست که او به بیان آنها در شعر پرداخته است. پنجره فقط وسیله ای برای دیدن نیست بلکه برای شنیدن صداها و لمس ستاره های خیال در شب هایی ست که به انتظار عدالت و تغییر زندگی اش با مظاهر طبیعت الفت داشت و از آن در اشعار خود می نوشت.
در زنی که در شعرفروغ نمایان می شود در نگاه اول خود فروغ را می بینیم اما در نگاه بعدی زنان رنج کشیده جامعه در شعر او ظاهر می شوند. او از اندوه زنانی برای ما می گوید که مردانشان با بی تفاوتی به آنها خیانت کرده اند.
فروغ سهم خود و زنان دیگری که زندگی به آنها رحمی نکرده را در آسمانی جدا شده می بیند. آسمان خوشبختی که پرده زندگی آن را از او دریغ کرده است.
فروغ از خیانت آدمی به خودش نیز شکوه می کند. وقتی که هفت سالگی فقط دوره خاطره ای دوراز کودکی ست و آدمی از آن فاصله دارد. عشق نیازی به قاضی ندارد و این مورد مهمی ست که فروغ در شعر خود از آن می گوید. از نظر فروغ آدمی بی چراغ در پی یافتن واقعیت وجود خود تاوان قضاوتی که بر عشق کرده را می پردازد.
او از ریاکاران زمانه خود هم گله دارد که جز ویرانی چیزی به ارمغان نیاوردند و حس اعتماد به واسطه آنها از ذهن دیگران دور شد.
شاعر شدن آسان است. شاعر ماندن سخت است چون برای شاعر ماندن باید در شعر زندگی کرد و از آن فاصله نگرفت. شعر برای فروغ یک آینه بود. او خود را همچون حجمی زاینده افکار جدید می دید که در زندگی و سفر محدود به زمان از تصویر خود آگاه است و از مهمانی شعر برمی گردد. فروغ در شعر نفس کشید و لحظه به لحظه زندگی اش را در شعر منعکس دید.
اگر فروغ زنده بود احتمال زياد داشت كه به اشعار متفاوت كه در شعر معاصر ديده ميشود رو آورد. با توجه به جستوجوگريهايي كه او از نظر زبان در شعر داشت اين رويكرد امري بسيار محتمل به نظر ميرسد. فروغ اگر زنده بود حتما در شعر متفاوت معاصر حرفهاي براي گفتن داشت.
منبع:
مجموعه اشعار فروغ فرخزاد- انتشارات گل مریم- چاپ چهارم- ۱۳۸۰- تهران.
ادداشتي بر مجموعه شعر » طعم روزهاي نيامده« سروده ي جليل آهنگرنژاد
فرياد شيري
اشاره :
شعر
امروز كرمانشاه ( سواي فضاي موفقيت آميز غزل سرايان اش ) در عرصه ي شعر
سپيد نيز در مسير جريان طبيعي شعر مدرن ايران قرار گرفته است و طي چند سال
اخير شاهد ارائه ي آثاري در خور توجه از سوي شاعران اين ديار بوده ايم ؛
آثار قابل تأملي كه نشان مي دهد شعر كرمانشاه از سلطه ي پدر سالاري حاكم
رها شده و وارد مرحله ي تازه اي شده است.
از آنجا كه ادامه ي اين راه ،
بي خطر نخواهد بود ، ناچاريم از فرصتي كه به واسطه ي فضاي بحراني شعر امروز
ايران ايجاد شده است ، نهايت استفاده را ببريم و به بازخواني و نقد اصولي
شعر اين ديار بپردازيم . ( البته نه آنگونه كه برخ ياز دوستان به تخريب
همديگر مي پردازند و به جاي نقد آثار ارائه شده به كنكاش در زندگي خصوصي
همديگر مي پردازند ! )
من اما از منظري ديگر و نه از دور كه نزديك تر از
مؤلف ، قصد دارم به خوانش شعرهاي قابل تأمل شاعران كرمانشاه بپردازم. براي
شروع ، مجموعه ي » طعم روزهاي نيامده « را انتخاب كرده ام كه تازه ترين
كتاب منتشر شده از سوي شاعران كرمانشاه است.
در فرصت هاي ديگر به خوانش شعرهاي علي الفتي ، علي كاكاوند و ... ديگر دوستاني كه آثارشان در دسترس است خواهم پرداخت.
پيش
از آنكه به خوانش شعر جليل آهنگرنژاد بپردازم ، لازم است نگاهي داشته
باشيم به وضعيت شعر امروز ايران و تحولات آن در يكي دو دهه ي اخير :
با
نگاهي به آثار ارائه شده در دهه ي شصت ، چنين استنباط مي شود كه شاعران
حرفه اي و فعال اين دهه پس از تحولات سياسي و اجتماعي كشور ، دو هدف را
مبناي كار خود قرار دادند :
1- ادامه ي حركت ناتمام امامردمي و نوگراي انقلاب مشروطه
2- اجراي پيشنهادهاي راهگشاي نيمايوشيج.
و با اين ديدگاه و هدف نوگرايانه ، مؤلفه هاي تازه اي به شعر اضافه كردند كه مهمترين آن عبارت است از :
1- گرايش به شكل هاي روايي
2- گرايش به زبان ساده و توصيفي
3- گرايش به بيان جزئيات و جايگزيني آن به جاي كلي نگري
4- تقويت گرايش ابژكتيو در مقابل بيان هاي سوبژكتيو
اين
مؤلفه ها در دهه ي هفتاد به صورت جدي تر مورد توجه شاعران قرار گرفت و
نتيجه ي آن تكثر صداها و تنوع جريان هاي شعري در اين دهه بود. اگر چه به
ظاهر نوعي ركود شعري و بحران گريبانگير شعر در دهه ي هفتاد شد ، اما جريان
طبيعي شعر روندي منطقي و مثبت پيدا كرد و حتي شاعران اين دهه توانستند
مؤلفه هاي تازه تري نيز به شعر ببخشند و به اجراهاي تازه و متفاوت روي
آورند ؛ استفاده از عنصر طنز و شگردها و بازي هاي زباني از مشخصه هاي بارز
شعر دهه ي هفتاد بود . ناگفته نماند كه انحراف از جريان طبيعي شعر و افراط
در استفاده از شگردهاي تازه و تصنعي و نيز فراموش كردن فرهنگ قومي وطني
ايراني و ... باعث شد خيلي از استعدادهاي شعر ما در اين دهه قرباني شوند.
لازم
به ذكر است كه در دهه ي هشتاد نيز ما شاهد فعاليت همان گروه ها و جريان
هاي شعري هستيم و تنها اتفاق مهمي كه رخ داده است ، تعديل و تقليل حركت هاي
تصنعي و افراطي در حوزه ي زبان است . گويا همه به اين نتيجه ي مهم رسيده
اند كه انديشه ي غني پينهان در زيرساخت شعر مهم تر و ارجح تر از بازي هاي
تصنعي در روساخت شعر است و گويا چنين احساس مي شودكه ما داريم به نوعي شعر
اصيل و مردمي نزديك مي شويم كه تلفيقي است از محور انديشه و زبان و سرشار
از روح ملي و فرهنگ ايراني.
و اما باتوجه به آنچه گفته شد ، مجموعه شعر »
طعم روزهاي نيامده « در خوانش اول براي » من « مخاطب موفقيتي برزخي ايجاد
مي كند و مرا در تعليق قرار مي دهد. پس ناچاريم خوانش دفتر » خواب هاي
ناشناس« اين مجموعه را كه اختصاص به شعرهاي موزون شاعر دارد ، به زماني
ديگر موكول كنيم.
دفتر » فرشته اي كُردي پوش « از اين مجموعه اما به
شعرهاي سپيد شاعر اختصاص دارد و مي تواند مورد بحث ما قرار بگيرد. در اين
دفتر ، آهنگرنژاد سعي كرده است از مؤلفه ها و عناصري در شعر خود استفاده
كند كه به نوعي عنصر غالب و مسلط شعر امروز مي باشند. گرايش به سادگي زبان ،
استفاده از طنزي تلخ و گزنده و برخي موارد نيز جسارت در رفتار زباني و از
همه مهمتر رويكردي بومي نسبت به روح شعر و استفاده از اين رويكرد در راستاي
ساختن لحن و شگردهاي زباني و ... از جمله مشخصه هاي بارز شعرهاي دفتر »
طعم روزهاي نيامده « است كه مي توان به اين نمونه ها اشاره كرد :
*
استفاده
از ساختار و روح زبان كُردي كه منجر به ايجاد لحن شده است : ( لازم به
توضيح است كه تنها استفاده از واژه هاي كُردي نيم تواند لحن بومي ايجاد كند
، بلكه با استفاده از فرمول و ساختار زبان مي توان به چنين لحظه اي رسيد.)
مثال 1 : [ شده بود كه زندگي آنجا كبوتر شود؟] / شعر»دختر چشم آبي قديس« ص40
مثال 2 : امشب چه خيال هاي عجيبي دوستم دارند / شعر» اي كاش زمين ... « ص51
مثال 3 : و پرسش كدام تاريخ را / كف دست نويسانده اي... / شعر » بي اجازه ي حضرت ... « ص69
*
استفاده از قيدها و حروف اضافه به جاي مضاف و مضاف اليه و صفت و موصوف و نيز جابجايي تركيب هاي اضافي و وصفي :
مثال 1 : در يك اصلاً ... / شعر » دختر چشم آبي ...« ص39
مثال2: در يك شايد عريان .... / شعر » از پنجه هاي چنار « ص 29
مثال 3 : در هر گزي چنين ... / شعر » اين صفرزخمي« ص13
مثال 4: در يك برفي زمين ... / شعر » روي اين پلاكارد ... « ص 58
مثال 5 : در اين فروردين روزها ... / شعر »شانه هايم بوي ... « ص 47
تذكر
: همان طور كه در مثال هاي فوق مي بينيد ، انگار شاعر اصرار عجيبي روي
تكرار اين نوع فرمول دارد و اگر چه شايد به قصد تأكيد چنين اصرار مي ورزد
اما اين مي تواند در صورت تكرار به شعر لطمه بزند.
* جابجايي ضميرها و دست كاري نُرم زبان كه منجر به تغيير بار معنايي شعر مي شود :
مثال 1 : لطفاً ادامه را بدهيد ... / شعر »لطفاً ادامه را بدهيد « ص 10
مثال 2 : من موش را از مردگي زده ام .../ شعر » بي اجازه حضرت ... « ص 70
* استفاده از بازي ها و شيطنت زباني :
مثال : و تو / در اين گوشي نوكيا/ نوك ياكريمي را چيده اي/ كه او ... / شعر » اين صفر زخمي « ص14
تذكر
: لازم به ذكر است كه بازي هاي زباني نبايد فقط به قصد شيطنت زباني اجرا
شوند و همان طور كه در اين سطر مي بينيد بايد در خدمت شعر و كمك به بار
معنايي اجرا شوند.
* استفاده از طنزي تلخ كه واقعيتي را مورد هجوم قرار مي دهد و فاجعه اي را گوشزد مي كند :
مثال
1 : خدا مي آيد و / از كوچه هاي صبح كه مي گذرد / دستمالي به بيني مي
گيرد/ تا زا روزهاي سياه سياسي بدش بيايد.... / شعر » در جيب چپ يك گنجشك«
ص33و34
مثال 2 : اين كفاش پير / خيال مي كند / »خسرو و شيرين« را يك نظامي نوشته است ... / شعر»كفاش خيال مي كند ... « ص 36
مثال 3 : بوي واكس تركي / سرگروهبان را هميشه مست مي كند / همان
مثال
4 : تا كليك مي كنم/ اين موس سامسونگ/ رنگ »بن لادن« مي گيرد و / دو دقيقه
ي بعد / زندگي / Shat down مي شود @! / شعر » تاكليك مي كنم « ص60
* استفاده از شكل هاي روايي ( روايت هاي داستاني و ... ) :
مثال 1: شعر » در اين متن صداي » هوره « مي آيد ص65
مثال 2 : شعر » كلنگي به آسمان پرتاب ... ص 67
تذكر : البته شاعر مي توانست رابطه اي بينا متني با روايت هايي كلان داشته باشد و شكل هاي تازه اي از روايت را تجربه كند.
و
اما مهم تر از همه ي اين ها ، دغدغه هاي انساني و متعهدانه ي آهنگرنژاد را
در اين مجموعه شعر نمي توان ناديده گرفت.او سعي مي كند با محور قرار دادن
دغدغه هايي والا و ارزشمند ، عملكرد جهان معاصر را در قبال ظلم ها و رنج
هاي انساني به چالش بكشد و به ناچار خسته از اين همه روايت مرگبار در جهان ،
به نقاشي كودكان معصوم پناه ببرد و پشت ديوار نقاشي گم شود :
پنجره ها را
كه پاك مي كردم ،
از نقاشي كاوه
تنها ديواري ماند و
ردّ انگشتان من !
فردا
در تمام روزنامه هاي جهان
مردي منتشر مي شود
كه پشت ديوار نقاشي پسرش
گم شده است !
ترانه جوانبخت
ساموئل بکت در نمایش نامه در انتظار گودو
سرگردانی بشر امروز را به تصویر کشیده است. او در دو شخصیت اصلی این نمایش
نامه به نام های استراگون و ولادیمیر انتظار پوچ و بی نتیجه برای آمدن شخصی
به نام گودو را به گونه ای نوشته که هر بار که این دو نفر از آمدن گودو
ناامید می شوند سلسله عواملی دست به دست هم می دهد تا امیدی واهی در این دو
نفر آنها را به ادامه این انتظار بکشاند.
محل قرار استراگون و
ولادیمیر با گودو روی تلی خاک کنار یک درخت است. استراگون فردی سر به هوا و
بی توجه است که دچار حواس پرتی ست و دائم حوادثی که اتفاق می افتد را از
یاد می برد. ولادیمیر دقیق تر از او و نسبتا محتاط تر است. او استراگون را
به صبر کردن برای آمدن گودو تشویق می کند.
به نظر من بکت با استفاده از
درخت و تپه خاکی در این نمایش نشان داده که به نمایش نویسی ساده توجه دارد و
روی صحنه در این نمایش این شخصیت ها هستند که اهمیت دارند. اگر بکت به
کلاه های شخصیت ها توجه دارد نه به خاطر آن است که این اشیاء به خودی خود
در نمایش مهم هستند بلکه به این دلیل است که شخصیت ها از کلاه های خود و
دیگران استفاده های مخصوص به خود دارند. حتی راه رفتن استراگون و ولادیمیر
در جاده مد نظر بکت نیست بلکه او سرگردانی این دو نفر را با قرار دادنشان
زیر یک درخت نشان داده است. آنچه مهم است گفتگوی بین شخصیت ها برای معلق
نگه داشتن زمان و طولانی کردن انتظارشان برای دیدن گودو است.
لازم است
مطرح کنم که انتظار استراگون و ولادیمیر برای دیدن گودو که بی نتیجه می
ماند در واقع یکی از ویژگی های زندگی مدرن بشر امروز است که در بسیاری
مواقع زمان را از دست می دهد و در انتظارهای بی حاصل عمرش را به هیچ و پوچ
می بازد. هدف بکت از قرار دادن این شخصیت ها در انتظاری بی نتیجه نشان دادن
نهیلیسم یا پوچ گرایی در زندگی ست. می بینیم که پوتزو هم در واقع کاری
مهمی انجام نمی دهد و فقط به کتک زدن نوکرش لاکی و استفاده از نیروی او
برای جا به جا کردن وسایلش می پردازد.
درباره سه شخصیت پوتزو و لاکی و
پسر تا به حال با نگاه درستی نقد نوشته نشده و این سه شخصیت بررسی نشده
اند. عده ای گفته اند که بکت برای خالی نبودن عریضه و جهت پر کردن گفتگوهای
نمایش خود این سه شخصیت را وارد نمایش کرده زیرا اگر نمایش فقط شامل
استراگون و ولادیمیر بود بسیار کم حجم تر از این میشد. آنچه مهم است بررسی
این سه شخصیت در ارتباط با گودو است زیرا گودوی خیالی را می توان توسط این
سه شخصیت به درستی بررسی کرد. به نظر من در تحلیل این سه شخصیت می توان به
شخصیت گودوی نادیده دست یافت. برای این منظور باید در سخنان و حرکات این سه
شخصیت دقیق شویم. پوتزو فردی بی رحم است که با شلاق زدن نوکرش لاکی او را
واردار به کار کردن می کند. مشابه همین بی رحمی را در گودو هم می بینیم چون
پسر به ولادیمیر می گوید که گودو او را کتک نمی زند اما برادرش را کتک می
زند. مورد دیگر بی ارداگی در لاکی است که مرتبا از پوتزو کتک می خورد و فقط
از او حرف شنوی دارد. بی ارادگی لاکی درست برعکس اراده مندی گودوست چون
گودو استراگون و ولادیمیر را به اراده خود در انتظار می گذارد و به دیدن
آنها نمی آید و این اوست که برای آینده این دو نفر تصمیم می گیرد. سومین
شخصیت یعنی پسر استراگون و ولادیمیر را در امید دیدن گودو نگه می دارد و
گودو آنها را در انتظار دیدن خود می گذارد. بنابراین ما سه شخصیت پوتزو و
لاکی و پسر را می توانیم مانند قطعات یک پازل در کنار هم قرار دهیم و به
شخصیت گودو پی ببریم. شخصیت پوتزو از نظر بی رحمی با گودو هم خوانی و
مطابقت دارد ولی شخصیت لاکی از نظر بی ارادگی برعکس شخصیت اراده مند گودو
است و شخصیت امید بخش پسر مکمل شخصیت انتظار دهنده گودو می باشد. این سه
نفر با هم مجموعا گودو را تشکیل می دهند. در واقع بکت نیازی نداشت شخصیت
گودو را وارد صحنه کند تا ما به رفتار و نحوه برخورد او با دیگران پی ببریم
بلکه بکت با زیرکی و درک درست از خلق یک شخصیت خیالی به اسم گودو او را در
سه شخصیت دیگر یعنی پوتزو و لاکی و پسر جای داد و گودو را به عنوان شخصیت
مطابق متضاد و مکمل این سه شخصیت درآورد. این نوع نگاه به گودو در هیچ یک
از تحلیل های این نمایش تا به حال مطرح نشده و به نظر من لازم است از این
دید گودوی خیالی را در نظر گرفت.
این که من مجموع سه شخصیت پوتزو و
لاکی و پسر را برای گودوی خیالی در نظر گرفته ام می تواند ما را به نتیجه
دیگری هم برساند. اگر در زمان هایی که هر یک از این سه شخصیت با استراگون و
ولادیمیر صرف می کنند دقیق شویم می بینیم که پوتزو بیشتر از لاکی و لاکی
بیشتر از پسر وقت خود را با استراگون و ولادیمیر صرف می کنند. حال اگر گودو
در این نمایش نامه می آمد و طبق همین تفاوت های زمانی در گفتگوهایی که با
استراگون و ولادیمیر داشت بر آنها تاثیر می کرد می بینیم که نتیجه ای که به
دست می آمد اصلا مثبت نبود چون من پوتزو را شخصیت مطابق با گودو و لاکی را
شخصیت متضاد با گودو و پسر را شخصیت مکمل گودو در نظر گرفته ام و گودو در
صورت ظاهر شدن در انتهای این نمایش نامه به بحث کش و قوس دار با استراگون و
ولادیمیر می پرداخت همان طور که پوتزو این کار را می کند و استراگون و
ولادیمیر در برخی قسمت های این نمایش از دست پوتزو به ستوه می آیند و حتی
می بینیم که وقتی پوتزو زمین می خورد آنها بدون دریافت پول از او تمایلی به
کمک کردنش ندارند. اگر پوتزو رفتاری ملایم با آنها داشت اگر چه آن دو
سرگردان و بی پول هستند اما به خاطر رفتار محبت آمیز پوتزو به کمکش می
رفتند. چون زمانی که لاکی و پسر با آن دو صرف می کنند کمتر از زمانی ست که
پوتزو با آنها می گذراند پس کش و قوس کمتری به بحثشان می دهد و می بینیم که
ظاهر شدن گودو با فرض داشتن مجموع این سه شخصیت در خودش باعث دور کردن
استراگون و ولادیمیر از خودش میشد چرا که کتک زدن برادر پسر توسط گودو نشان
می دهد که گودو هم مانند پوتزو که لاکی را می زند فردی خشن و بیرحم است و
این رفتار مسلما به دلیل دافعه زیاد سبب دور شدن استراگون و ولادیمیر از او
میشد. اگر چه انتظار بیهوده آن دو مد نظر بکت بوده و به همین دلیل از
آوردن گودو در پایان نمایش خودداری کرده است تا شخصیت گودو خیالی بماند و
مخاطبان نمایش خوشان او را تصور کنند.
لازم است دو شخصیت استراگون و ولادیمیر را مستقل از همدیگر و نیز به طور مکمل هم بررسی کنم.
اگر
قرار بود تنها یکی از دو شخصیت استراگون یا ولادیمیر در این نمایش نامه
می آمد در این صورت نیمه دیگر هر یک از آنها ناکامل می ماند. استراگون
وجودی دمدمی مزاج دارد که قادر به تصمیم گیری نیست و باید برای این که
منتظر گودو بمانند یا نه مرتب از ولادیمیر سئوال کند. اما به نظر من
ولادیمیر نیز بدون استراگون قادر به انتظار طولانی نیست چون با وجود آن که
او فردی مصمم است اما احتیاج به یک نفر مثل استراگون دارد تا او را برای
ماندن با او متقاعد کند. حتی هر بار که استراگون در ماندن با او تردید می
کند این تردید در افکار ولادیمیر هم اغتشاش و دوگانگی ایجاد می کند و او
مجبور است بخشی از انرژی خود را صرف متقاعد کردن استراگون برای ادامه ماندن
با او کند در حالی که به نظر من اگر او احتیاجی به استراگون نداشت می
توانست به راحتی او را از ماندن با خود منصرف کند. ضمنا خود ولادیمیر هم به
نتایج این انتظار اگاهی ندارد و حتی نمی داند دیدن گودو چه تاثیری روی او و
استراگون خواهد گذاشت. این پرسش مطرح است که استراگون و ولادیمیر از چه
نظر با هم مکمل هستند؟ دو شخصیت استراگون و ولادیمیر به طور مکمل با هم
تردید و تصمیم را در نمایش نامه نشان می دهند.
می توان موضوعات دیگری
به غیر از انتظار را برای نمایش نامه نویسی در نظر گرفت و دو شخصیت مکمل را
وارد نمایش نامه کرد. این همان تضاد شخصیت ها نسبت به همدیگر است. این
تضاد به صورت تمایل به نظم و بی نظمی در نمایش نامه ”والدین وحشتناک“ نوشته
ژان کوکتو نیز وجود دارد و کوکتو مانند بکت ازشخصیت های مکمل در نمایش
نامه اش استفاده کرده است.
ترانه جوانبخت
کوکتو در این نمایش نامه به شرح زندگی یک
خانواده چهار نفره می پردازد. نفر پنجم که قرار است بنابر نظر پسر خانواده
به آنها اضافه شود یک زن جوان بیست و پنج ساله است. شخصیت ها عبارتند از:
میشل پسر جوان خانواده، ایوون مادر میشل، جورج پدرمیشل، لئونید (که او را
لئو صدا می کنند) خاله میشل و مادلن زن جوانی که میشل به او دلبستگی دارد.
کوکتو
بنا بر گفته خودش از ذکر اسم فامیلی این خانواده در این نمایش اجتناب کرده
و حتی مکالمات تلفنی و ارسال نامه را هم نیاورده است تا هیچ محدودیتی برای
شخصیت های نمایش باقی نماند.
موضوع نمایش نامه درباره مخالفت پدر و
مادر میشل با ازدواج او و مادلن است. رابطه پدر میشل با مادلن مانع اصلی
این ازدواج است. با وساطت لئو خاله میشل آنها راضی می شوند که به خواستگاری
مادلن بروند . در پایان نمایش نامه ایوون که می بیند آنها بدون او همه
کارها را به انجام رسانده اند دست به خودکشی می زند.
کوکتو در این
نمایش نامه نگاه سنتی خانواده های فرانسوی را درباره ازدواج فرزندانشان به
تصویر کشیده. اگر چه جامعه امروز فرانسه از این نگاه دور شده اما در اواسط
قرن بیستم هنوز خانواده هایی بود که فرزندانشان را محدود می کردند و اجازه
ازدواج با هر کسی را به آنها نمی دادند.
به نظر من این که کوکتو در اتاق
ایوون نور کمی در نظر گرفته تعمدی است. در واقع بیماری مادلن و این که از
خانه خارج نمی شود او را از دنیا مایوس کرده و فقط امیدش به پسرش است. به
همین دلیل در اتاقی تاریک زندگی می کند و به تصور این که با ازدواج میشل و
مادلن پسرش را از دست خواهد داد به خودکشی کردن تمایل دارد.
مفهوم خیانت
را در این نمایش نامه می توان از سه جنبه بررسی کرد. اولین خیانت که به
نظر من میل طبیعی پسر خانواده برای ادامه زندگی با زن مورد علاقه اش است
توهمی ست که در ذهن مادر او وجود دارد و در واقع یک خیانت خیالی ست که او
برای مجبور کردن پسرش برای ادامه زندگی با او آن را مطرح کرده اما خیانت
دوم در این نمایش نامه از میل درونی خواهرش به همسرش جورج سرچشمه می گیرد.
خیانت سوم که اتفاق افتاده خیانت جورج همسر ایوون به اوست که قبلا با مادلن
رابطه داشته و آن را از ایوون پنهان کرده است. اگر خیانت اول را در یک کفه
ترازو و خیانت های دوم و سوم را در کفه دیگر ترازو بگذاریم می بینیم که
اثر خیانت اول بر روح ایوون از خیانت دوم و سوم هم بیشتر است و او حتی از
خبر شنیدن خیانت سوم یعنی خیانت جورج احساس ناراحتی چندان نمی کند در حالی
که جدایی پسرش از او برایش غیر قابل تحمل است چون پسرش را در ذهنش به جای
جورج قرار داده و چندان تمایلی به فکر کردن به جورج ندارد.
میل ایوون به
تصاحب فرزندش برای همیشه و خیانت تصور کردن میشل به او به دلیل تمایلش به
زنی جوان نشان می دهد که نقش مادر برای ایوون تا چه حد بیمار گونه است.
این که در پایان این نمایش مادلن نصیب میشل شود نقش خیانت دوم را علاوه بر
خیانت اول در ذهن ایوون تقویت می کند.
کوکتو تمایل به نظم و بی نظمی را
در شخصیت های این نمایش در نظر گرفته است. می بینیم که میشل بسیار بی نظم
است و وسایلش روی زمین دیده می شود و مادر و خاله اش از او به همین دلیل
ناراضی اند اما مادلن بسیار منظم است و خانه اش ظاهری مرتب دارد. نظم و بی
نظمی به عنوان دو قطب مخالف هم کش و قوس سرنوشت میشل و مادلن را سبب می
شود. به نظر من کشش و احترام ظاهری لئو به مادلن در ابتدا و سپس تغییر
تصمیم او برای برهم زدن ازدواج مادلن با میشل را می توان در همین تاثیر
جستجو کرد. مادلن به لئو وعده می دهد که زندگی او با میشل سبب خواهد شد که
میشل فردی منظم شود و این تاثیر در روحیه میشل مثبت است اما لئو زیر بار
وعده مادلن نمی رود. به نظر من این زیر بار نرفتن به تمایل ثانوی لئو به
بی نظمی مربوط است که سال ها خودش را از آن دور کرده بود و با صرف دقت به
اداره زندگی خانواده ایوون پرداخته بود. یعنی این بازگشت درونی لئو به بی
نظمی یک بازگشت خود به خودی ست که در همه وجود دارد و باید با صرف انرژی در
جهت روند رو به نظم قرار گیرد. به نظر من کوکتو از به نمایش گذاشتن شخصیت
لئو سعی در انتقال این جریان خود به خود بی نظمی در انسانها دارد. کوکتو
می خواهد به ما بگوید ما همه بی نظم هستیم و اگر نظم در زندگی مان دیده می
شود به این دلیل است که با کشش درونی و تمایل به بی نظمی مان مبارزه می
کنیم و انرژی صرف می کنیم تا نظم را به جای بی نظمی برقرار کنیم. این همان
فرایند رفت و برگشت خود به خودی به سمت بی نظمی و صرف انرژی به سمت نظم است
که در جهان دیده می شود و جهان را در هر لحظه وسعت می دهد. به نظر من
کوکتو خواسته در این نمایش بخشی از این فرایند همگانی را در خانواده ای کم
جمعیت نشان دهد.
بازیگری نقش میشل در این نمایش نامه بر عهده ژان ماره
است که با ژان کوکتو زندگی مشترکی داشت. واگذار کردن نقش میشل به ژان ماره
نشان می دهد که کوکتو همان طور که در زندگی خودش پیش آمد در نمایش نیز به
تمایل مرد به زن فکر می کرد و حتی برای دوست خود که با او زندگی می کرد نقش
یک مرد که به زن گرایش دارد را در نظر گرفت.
زمان در نمایش نامه به
صورت خطی پیش می رود و برگشت به گذشته جز در روایت های خاطرات خانواده دیده
نمی شود. ضمنا شخصیت ها در این نمایش چند گانه نیستند و هر کدام فقط در یک
نقش ظاهر می شوند. به این دلیل متن نمایش نامه ساده است.
منبع:
Les parents terribles- Jean Cocteau- Gallimard- 1987- Paris
سعید یوسف نیا
حرف نخست
يكي از علتهاي مهم ضعف يا ناتواني كامل برخي شاعران و منتقدان در فهم و درك برخي شعرهاي بيدل، اشتباهات ناشي از بيدقتي نسخهخوانها و ثبت سهلانگارانه اين شعرهاست. البته اين آفت به اضافة آفت «تايپيست»هاي تازهكار و نمونهخوانهاي بيدقت، گريبانگير اغلب متون كهن شده و كار را براي پژوهشگران دشوار كرده؛ اما نه به دشواري كار آناني كه با ديوان بيدل سر و كار دارند. زيرا شعرهاي پُرغلط ديوان بيدل در انبوه تعابير و تركيبهاي نامأنوس شعرهاي صحيح او گم شدهاند و اهل شعر نيز وقتي در بررسي شعرهاي بيدل با ابياتي روبهرو ميشوند كه توان درك روابط و نسبتهاي لفظي و معنوي اجزاء و عناصر آن ابيات را ندارند، غالباً با اين انديشه خود را آرام ميكنند كه حتماً مشكل از نارسايي و ناتواني ادراك آنها و عميق و پيچيده بودن شعرهاي بيدل است و بيآنكه اين دو فرضيه را هم در نظر بگيرند كه يا اين شعرها اشتباهاً ثبت شده و يا حاصل بيدقتي حروفچين و نمونهخوان است از آنها عبور ميكنند و به سراغ شعرهاي ديگر بيدل ميروند. قصد من در اين نوشتار، طرح بيتي از غزلهاي بيدل است كه مصراع نخست آن به آفت بيدقتي نسخهخوان دچار شده و من تلاش كردهام تا ضمن اشاره به علت غلط بودن اين مصراع، شكل صحيح آن را بيابم و نسبتهاي ميان واژهها و تركيبهاي بيت مورد بحث را بررسي كنم.
تفسير يك بيت غلط!
نويسنده و شاعر اهل ذوق، آقاي محمدكاظم
كاظمي، غزلي از بيدل را در نوشتاري با نام «برق بينيازي» بررسي كرده كه در
چهل و هفتمين شماره فصلنامه شعر، چاپ شده است. ايشان كه خود از شاعران
خوشقريحة افغان و از بيدلخوانان جدي و اهل پژوهش است، تا كنون مقالههاي
قابل تأملي دربارة برخي غزلهاي بيدل نوشته و به نكتههاي ارزنده و جالب
توجهي اشاره كرده كه من نيز به سهم ناچيز خود در همين مجال از ايشان تشكر
ميكنم و آرزو دارم كه با توجه به تأمل بيشتري به اين سير معنوي ادامه دهد و
باور كند كه شعري از بيدل نيست كه «گره خاصي» نداشته باشد. وقتي كه نوشتار
«برق بينيازي» را با حوصله و دقت ميخواندم به اين بيت رسيدم و متوقف
شدم:
غبار هر ذره ميفروشد به حيرت آيينه تپيدن
رم غزالان اين بيابان، پي نگاه كه ميخرامد؟
پيش
از آغاز بحث اصلي بايد به نكتههايي در مورد بخشي از مقالة آقاي كاظمي كه
توضيح مختصر بيت مزبور است اشاره كنم. نويسنده در توضيح اين بيت نوشته است:
«غزل حاضر از غزلهاي يكپارچه و منسجم بيدل است. شاعر، حول يك محور
ميچرخد يعني تجلي خدا در همه پديدههاي هستي و در هر بيت، اين سخن را با
تصويري ديگر ارائه ميكند. در اين بيت تپيدن ذرهها تصوير ميشود. اين
تصوير جذاب در روزگاران پيشين، بسيار ديده ميشد. نوري كه از روزن سقف
خانههاي قديمي به داخل ميتابيد، ذرات غبار را روشن ميكرد. ولي امروز
ديگر آن خانهها و آن ذرات رقصان در پرتو نور از زندگي انسان شهرنشين غايب
هستند. شاعر در اين بيت، يك تصوير پوياي ديگر را هم به ميدان ميكشد و آن
”رم آهو“ است. دويدن آهوان رمكرده از زمين غبار برميانگيزد. پس هر كجا
غباري باشد، لاجرم آهواني به شتاب از آنجا گذشتهاند، ولي اينها به كجا
ميروند؟ به دنبال كدام نگاه ميخرامند؟ باز هم استدلال از نوع بيت پيش
است. به راستي اگر ”نگاه“ي در ميان نيست، اين آهوان از چه روي رم كردهاند و
اين غبار را برانگيختهاند؟ اما غزالان و نگاه هم بيارتباط نيستند، چون
آهو به زيبايي چشمهايش مشهور است. شاعر ميگويد اين زيبايي چشم معشوق است
كه آهوان را (از شوق يا رشك) چنين به تكاپو انداخته است:
دل ياقوت، خونگرديدهاي در حسرت لعلش
رم آهو، به خاك افتادهاي از چشم جادويش»
***
نخستين نكتهاي كه در نوشتار آقاي
كاظمي جلب توجه ميكند، رقص غبارهاي روشن در نور است كه هيچ نسبتي با مصراع
نخست اين بيت ندارد، زيرا نه حرفي از نور زده شده، نه ذرات روشن غبار.
مثال ايشان در مورد «ذرات رقصان در پرتو نور»، مناسب اين بيت بيدل است:
ذرات جهان، چشمة انوار تجلي است
هر ذره كه آيد به نظر، طور ببينيد!
دومين
نكته دربارة نسبت غبار با رم غزالان است. نويسنده با استفاده از اين قضية
روشن كه «رميدن آهوان رمكرده از زمين غبار برميانگيزد» به اين نتيجه
ميرسد كه «پس هر كجا غباري در كار باشد، لاجرم آهواني به شتاب از آنجا
گذشتهاند». اين مقدمه ناقص و نتيجهاي كه از آن به دست آمده، درست مثل
قضية گرد و گردوست. كافي است با ارائه يك نمونه از مكانهايي كه پر از گرد و
غبار است و از رميدن آهوان در آنجا خبري نيست، تعميمپذيري جملة ايشان را
كه در حصار «هركجا» گرفتار شده است، نقض كنيم. مثلاً اگر در يكي از روستاها
گرد و غبار به پا شود، بايد به اين نتيجة قطعي برسيم كه آهوان رمكردهاي
از آنجا گذشتهاند؟! و آيا ممكن نيست به پا شدن گرد و غبار، علت يا علتهاي
ديگري داشته باشد؟ اگر منظور نويسنده اين است كه در شعرهاي بيدل، هر كجا
غبار هست حتماً «رم آهو» يا «رم غزالان» هم هست، بايد گفت كه اين حرف هم
كاملاً مصداق ندارد و به دهها بيت ميتوان اشاره كرد كه پر از غبارند و هيچ
نشاني از رميدن غزالان در آنها نيست:
بيتابي از غبار نفس كم نميشود
ميناي دل به روي تپيدن شكستهاند
برعكس
قضية مزبور هم تعميمپذير نيست. يعني چنين نيست كه اگر ما در شعرهاي بيدل
با رم آهو و رم غزالان روبهرو شديم بايد به دنبال گرد و غبار باشيم. آقاي
كاظمي خود به بيتي اشاره كردهاند كه رم آهو بيهيچ گرد و غباري در برابر
چشم جادوي يار به خاك افتاده است و اين هم رم آهويي ديگر بدون گرد و غبار!
شوخي انديشة ليلي در اين وادي خطاست
بر سر مجنون قيامت از رم آهو گذشت
علت
خطاي نويسندة «برق بينيازي» اين است كه رم آهو و رم غزالان را رميدن آهو
معنا كرده و رم را مصدر مخفف رميدن انگاشته است. رم، واژهاي فارسي است كه
هم اسم مصدر است و هم اسم جمع و هم مصدر مخفف رميدن. رم در نقش اسم مصدر
يعني ترس و گريز و در نقش اسم جمع، كوتاهشدة «رمه» است، يعني گله و خيل و
گروه كه اگرچه در شعر گذشتگان، چندان كاربرد نداشته، بيسابقه هم نيست؛
مثالي از خاقاني، گواه اين مدعاست:
لفظي ز تو وز عقول، يك خيل
رمزي ز تو وز فحول، يك رم
در
شعرهاي بيدل نيز رم آهو يعني رمة آهو نه رميدن آهو. پس وقتي بيدل ميگويد:
«رم آهو، به خاك افتادهاي از چشم جادويش» يعني رمة آهو به خاك… البته رم
به معناي رميدن نيز در ديوان بيدل يافت ميشود اما نه در كنار آهو كه در
كنار فرصت:
در دل هوسي پا نفشرد از رم فرصت
هر سبزه كه بر ريشه زد اين آب روان كند
نكته
ديگر اينكه نويسنده، پرسشي را با عنايت به درونماية اين غزل بيدل طرح
كرده كه پرسش بيدل نيست. ايشان مينويسد: «باز هم استدلال از نوع پيشين
است. به راستي اگر نگاهي در ميان نيست، اين آهوان از چه روي رم كردهاند و
اين غبار را برانگيختهاند؟!»
ذهن نويسنده به قدري با رم غزالان درگير
بوده كه به فعل خراميدن، توجه نكرده است. رمة غزالان در جستوجوي صاحب نگاه
است نه از اينكه از آن نگاه سحرآميز رميده باشد. خراميدن، راه رفتن همراه
با وقار و متانت و زيبايي است نه رميدن و گريختن. بيدل به دنبال اثبات وجود
نگاه نيست و استدلال هم نكرده، زيرا براي كسي كه ميبيند، وجود نگاه،
روشنتر از آفتاب است و استدلال نيز همچون چراغي است براي يافتن خورشيد:
پيدايي حق، ننگ دلايل نپسندد
خورشيد نه جنسي است كه جويي به چراغش
اما چگونه ميتوان به «خيرهنگاهاني» كه همچون شبپره كورند، وجود خورشيد را با استدلال ثابت كرد؟!
بيدل! از شبپره، كيفيت خورشيد مپرس
حق، نهان نيست ولي خيرهنگاهان كورند
آقاي
كاظمي دربارة مصراع اول بيت مورد بحث، فقط به تپيدن ذرهها اشارتي داشت و
دربارة «غبار هر ذره»، «ميفروشد»، «حيرت» و «آيينه تپيدن» هيچ نگفت. چرا؟!
چون هيچ نسبت دركپذيري بين اين واژهها نيست و يقيناً آقاي كاظمي هر چه
انديشيده و تلاش كرده تا نسبت منطقي اين واژهها را كشف كند به نتيجهاي
نرسيده است.
چرا اين بيت غلط است؟
غبار هر ذره ميفروشد به حيرت آيينه تپيدن
رم غزالان اين بيابان، پي نگاه كه ميخرامد؟
واژههاي
مصراع نخست بيت مزبور حتي به لحاظ صوري و لفظي با يكديگر نسبتي ندارند و
نه فقط هارموني بر اين مصراع حاكم نيست كه هيچ معنايي هم ندارد. من يقين
دارم كه ابوالمعاني ميرزا عبدالقادر بيدل دهلوي پرت نميگويد، «اما غبار هر
ذره» و فروختن حيرت به آيينة تپيدن حرف پرتي است! غبار همان ذره است و
بيدل بارها اين دو واژة مترادف را به جاي يكديگر به كار برده، مثلاً اين
مصراع: «گر ذره به افلاك پرد، در چه حساب است؟» معادل اين بيت است كه:
سرت ار به چرخ سايد، مخوري فريب عزت
كه همان كف غباري، به هوا رسيده باشي
پس
غبار هر ذره صد درصد بيمعناست. ديگر اينكه در هيچ كدام از آثار بيدل،
تعبيري حتي نزديك به فروختن آيينه تپيدن به حيرت يافت نميشود چون اصلاً
چنين تعبيري معنا ندارد.
شكل صحيح اين بيت چيست؟
ساعتها فكر كردم تا شكل درست اين مصراع را
پيدا كنم اما به نتيجهاي نرسيدم. به دو نسخهاي كه از كليات بيدل داشتم
رجوع كردم؛ بيت مورد نظر در هر دو نسخه به همين شكل ثبت شده بود. به سراغ
لوح فشردة غزليات بيدل رفتم و به غزل مزبور كه هزار و صد و بيست و پنجمين
غزل اين لوح است با صداي زندهياد دكتر حسن حسيني گوش سپردم. ايشان نيز
مصراع مورد نظر را اين گونه قرائت كردهاند:
غبار هر ذره، ميفروشد، به حيرت، آيينة تپيدن
همچنان
با اين يقين كه مصراع مزبور غلط است، كل ماجرا را ظاهراً فراموش كردم و
درگير مشغلههاي روزمره شدم تا ذهنم منفجر نشود! تا اينكه پس از گذشت چند
ساعت و بدون هيچ مقدمهاي، شكل صحيح شعر، مثل چشمهاي كه در پرتو ماه،
درخششِ وهمآلودي دارد، در ذهنم جان گرفت.
و بلافاصله قلم و كاغذ همسفر شدند و نتيجة اين سفر، رهآوردي شد كه هماكنون پيش روي شماست. صورت صحيح شعر بيدل اين است:
غبار گر هرزه ميخروشد به حيرت آيينة تپيدن،
رم غزالان اين بيابان، پي نگاه كه ميخرامد؟!
به
جاي گر، اگر هم ميتوان گذاشت: غبار اگر هرزه ميخروشد … احتمالاً شباهت
صوري ميان گر و هر، هرزه و ذره، و ميخروشد و ميفروشد، باعث بروز چنين
اشتباه دردسرسازي شده است. مصدر مركب هرزهفروشي و هرزهتازي در شعرهاي
بيدل، بيسابقه نيست:
امروز كسي محرم فرياد كسي نيست
دلكوب خودم چون جرس از هرزهخروشي
بيدل! غبار قافلة هرزهتازيام
مقصد گم است و ميروم از خويشتن هنوز
بيدل از چه معمايي سخن ميگويد؟
اكنون بايد بپرسيم كه ميان اين واژههاي
كشفشده و تركيبهاي پيچيده اين بيت چه نسبتي نهفته و بيدل از چه معمايي سخن
ميگويد. در حقيقت وظيفه مخاطبان بيدل اين است كه اين معماي درهم فشرده را
گسترده كنند تا شايد مرتبهاي از مراتب حيرت بيدل، دركپذير شود، زيرا درك
عظمت پرسش از پاسخ آن مهمتر است، خصوصاً پرسشهايي كه پاسخي ندارند. يا
اگر داشته باشند. قوة فاهمة بشر قادر به درك آن نيست.
ذرّه يا غبار در
شعرهاي بيدل، هم نماد عالم هستي است هم نماد خود بيدل و هم نماد سالكاني كه
چون بيدل، آزادند و اسير وحشت. در بيت زير، غبار، خود بيدل است:
در اين قلمرو،
كف غبارم،
به هيچ كس همسري ندارم
كمال ميزان اعتبارم، بس است اگر ذرّه كم نگيرد
و در اين بيت، غبار، انسان آزادة اهل سلوك است:
غباريم، زحمت كش بادها
به وحشت اسيرند آزادها
و در اين بيت نيز، همة عالم را ذرّه ميبيند و ميگويد:
صنعتي دارد خيال من كه در يك دم زدن
عالمي را ذرّه سازم ذرّه را عالم كنم!
نخستين
معناي خروش، فرياد از روي خشم و قهر است و دومين معناي آن شور و غوغاست كه
با فضاي باطني شعرهاي بيدل سازگارتر است. البته خروش، كنايه از غوغاي
شنيدني است نه ديدني، مثلاً خروش رود صداي رود است و جوش رود، حركت و پيچ و
تاب او، پس هرزهخروشي يعني داد و فرياد و غوغاي بيهوده. در بيت مورد نظر،
غبار، بدلِ بيدل است و شعرهاي او نيز همان هرزهخروشيهاي اوست. بيدل،
شعرها و حرفهاي خود را بيمخاطب ميداند، زيرا خروش غبار، سكوت و خاموشي
است و با گوش سر شنيده نميشود. در مصراع نخست بيت زير، ايهامي كه در
«داد» نهفته است، هرزهخروشي بيدل را دركپذيرتر ميكند:
ياران نرسيدند به داد سخن من
نظمم چه فسون خواند كه گوش همه كر شد؟!
بيدل، شعرهاي خود را از قماش خاموشي ميداند و ميگويد:
از قماش خامشي بيدل! دكاني چيدهام
هر چه غير از خودفروشيها بود، با لب من است
خاموشي،
كلام رسايي است كه هر گوشي آن را نميشنود و اگر معناي خاموشي به قول
بيدل، گل كند، غنچه با همان دهان بسته آواز ميخواند و بلبل به او گوش دل
ميسپارد تا نغمهسرايي را از او بياموزد:
اگر معني خامشي گل كند
لب غنچه، تعليم بلبل كند!
و در مثنوي محيط اعظم ميخوانيم:
در اين بزم اگر ذوق، آسوده است
به رمزِ مگو آشنا بوده است
ز سرِّ دل آنان كه دم ميزنند
نجنبيده از جا قدم ميزنند!
به ظاهر، خط نسخة كثرتند
به باطن، همان معني وحدتند
«حيرت
آيينة تپيدن»، دو تركيب اضافي در يك تركيب اضافي استعاري است و چون در
شعرهاي بيدل، تعداد واژههاي تركيبي معمولاً از دو كلمه تجاوز نميكند
تركيب «حيرتْ آيينة تپيدن»، غريب به نظر نميرسد، اما چنين نيست كه
تركيبات سه واژهاي در شعرهاي بيدل يافت نشود، مثل موج گوهرطينتان در اين
بيت:
موجِ گوهرطينتان چون شوخي افزون كردهاند
پاي در دامن، سري از جيب، بيرون كردهاند
حيرت آيينه تپيدن، كنايه از زندگي و جهان هستي است، مثلِ «آيينهخانه» در اين بيت مشهور و بحثبرانگيز:
حيرت دميدهام، گل داغم بهانهاي است
طاووس جلوهزار تو آيينهخانهاي است
آيينه در شعرهاي بيدل، معمولاً اسم مكان است و تركيبهاي قفسِ آينه و آيينة امكان، كنايه از هستي و عالم تپيدن:
چون نفس، نيمنفس در قفس آينهايم
راحت منزل ما پر به سفر نزديك است
آيينة امكان، هوسآباد خيال است
تمثال، جنون گر نكند، زنگ و صفا هيچ
عالم يكتايياش، معرض تمثال نيست
شش جهت آيينه است، آينه يكسو كنيد
حيرتْ
آيينه، تركيب اضافي مقلوب است يعني آيينة حيرت كه وحدت و يگانگي را متكثر
نشان ميدهد و بيدل نيز به همين علت، هستي را آيينه حيرت ميبيند زيرا
تصور وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت، تصوري جنونآميز و شگفت و
درنيافتني است. تپيدن نيز در اغلب شعرهاي بيدل، كنايه از زندگي است و
البته بيقراري و ناآرامي را هم تداعي ميكند، زيرا قلب، دائماً در حال
تپيدن است و تا لحظة مرگ، آرام ندارد و ساكن نميشود. پس تپيدن، همان
بيقراري و ناآرامي است:
بيتابي نفس، تپش آهنگي فناست
گردي كه ميكني به تك و تاز ميدهند
و گاه نيز بيتابي و غبار و نفس همخانه شدهاند:
باز بيتابيام احرام چه در ميبندد،
كز غبار نفس صبح، كمر ميبندد؟
به
اين ترتيب در مييابيم كه غبار در اين هستي بينهايت و شگفت، دچار شور و
غوغاست، از راز و رمزها ميگويند و آرام ندارد و ميداند كه در تپشآباد
هستي، آرامش بيمعناست:
ديگر به كجا ميروي اي طالب آرام؟
گردون، تپشآباد و زمين، زلزله دارد
در
مصراع دوم بيت مورد بحث، رم غزالان يا رمة غزالان، كنايه از «رم
وحشينگاهان» است كه معمولاً آرامش ندارند و در جايي متمكّن نميشوند.
وحشينگاهان، درست در مقابل خيرهنگاهان است:
بيدل! از شبپره كيفيت خورشيد مپرس
حق، نهان است ولي خيرهنگاهان دورند
خيرهنگاهان،
آدميان مغرور و خودمحوري هستند كه فقط به «من» خيره شدهاند. خيرهنگاهان،
خودبين و خودپسند و خودشيفته و خودپرستند و جز خود نميبينند، در نتيجه
سكون دارند. نتيجه اينكه خودبين گمان ميكند آرامش و امنيت دارد و براي
تداوم آرامش و امنيتش تا سر حد مرگ ميكوشد!
اما وحشينگاهان يا رمة
غزالان كه در مقابل آن چشم جادو به خاك افتادهاند. دائماً در تكاپو و جوش و
خروشند. نگاه وحشي، نگاهي است كه به خود خيره نشده و در عين حال كه
وحشتزده است، به يك نقطه متمركز نميشود و بيدل نيز از خداوند اندكي آرامش
و تمكن از خدا براي رم وحشينگاهان ميخواهد و ميگويد:
الهي! پارهاي تكمين، رم وحشينگاهان را
به قدر آرزوي ما شكستي كجكلاهان را
«كج
كلاخان» را به ياد ميآوريد؟ حداقل در يك ترانة قديمي؟! كجكلاهان كساني
بودند كه براي متمايز شدن از ديگر كلاهداران، كلاه خود را كج ميگذاشتند و
به قول آقاي كاظمي با تبختر و غرور راه ميرفتند و هنوز هم در افغانستان،
ردّ پاي كجكلاهان را ميتوان گرفت. بيدل از خدا ميخواهد كه اندكي آرامش و
پارهاي تمكين به رم وحشينگاهان ببخشد و گويا دعاي او مستجاب شده كه در
بيت مورد بحث، رم غزالان، آرامش يافتهاند و به دنبال نگاه شگفت يار،
ميخرامند و شتابزده نيستند.
نقش «اگر» در اين بيت چيست؟
«اگر»، در اين بيت (غبار اگر هرزه ميخروشد
به… ) نقش اصلي خود را كه شرطي كردن جمله است ايفا نميكند و نقش ديگري
دارد. «اگر» در اين بيت، بيانگر پذيرش همراه با تسامح و تساهل موضوعي است
كه صحت و صدق موضوع بعدي، آن را باطل ميكند. كلمه «اگر» در بافت زبان
روزمره، بعضاً جايگزين «گيرم كه» مي شود. مثلاً به جاي اينكه بگوييم: «اگر
ديشب باران نيامده. پس چرا همه درختها خيس است؟!» ميتوانيم بگوييم: «گيرم
كه ديشب باران نيامده، پس… در حقيقت لحن پرسشي اين جمله براي نشان دادن
صحّت اين واقعيت است كه ديشب باران آمده و خيس بودن درختان، به وضوح اين
واقعيت را نشان ميدهد و نيازي به استدلال هم نيست، فقط كافي است كه از
خيرهنگاهان نباشيم و ببينيم!
بيدل نيز ميگويد: گيرم كه منِ ناچيز، در
حيرت آيينه تپيدن، هرزه ميخروشم و حيران آن نگاهِ در آيينهام، در اين
صورت، رمة غزالان اين بيابان در جستوجوي نگاه كيست؟ نتيجه اينكه بيدل،
هرزهخروش نيست و اين ماييم كه نميشنويم و نميبينيم.
نگاه، از آن كيست؟
هنوز اين معماي فشرده، مبسوط نشده و نكتههاي
بسياري باقيمانده كه در حوصلة اين نوشتار نميگنجد، اما نكتهاي كه حتماً
بايد به آن اشاره كرد ارتباط پيچيدهاي است كه ميان «غبار»، «نگاه»،
«حيرت» و «آيينة تپيدن» وجود دارد و بيدل را وا ميدارد كه بپرسد: اين
نگاه، نگاه كيست؟ شايد اولين و آخرين معماي اين شعر و همة هستي همين پرسش
باشد: «نگاه كه؟» در اينكه نگاهي هست، هيچ ترديدي نيست، اما ظاهراً اين
نگاه كه در آيينه خانة حيرت تجلي كرده از آنِ چشمهاي بيدل است كه در
محاصرة آيينه كثرت قرار گرفته و اين نگاه جادويي و رازآلود، از شش جهت به
او هجوم آورده است! خروش بيدل ناشي از حيرت او و بيپاسخ بودن اين پرسش است
كه:
بيگانه وضعيم؟! يا آشناييم؟!
ما نيستيم اوست؟! او نيست؟ ماييم؟!
اين
نگاه از آن اوست يا از آن اين چشمهاي حيران؟ اگر نگاه اوست پس من كيستم؟
يا من كيست؟ اين دوگانگي و تمايز و تضاد ميان من و او بيدل را وا ميدارد
كه از هر چه اسم، عبور كند و درگير الفاظ نشود:
دل، محو مطلق است، چه هستي؟ كجا عدم؟ از هر چه دارد اسم، معماي من،
تهي است.
بيدل
ميداند كه اگر وجود يكي باشد كه هست، پس بيهيچ ترديدي نگاه هم يكي است،
پس در جستوجوي نگاه او بودن، خطايي برخاسته از نيرنگِ وجود يعني واقعي
پنداشتنِ «من» است، اگر باور داريم كه من، موهوم است و واقعي نيست، پس بايد
بپذيريم كه نه وصل معنا دارد نه فراق. به زغم بيدل، ستمي كه بر وحشي
نگاهان ميرود به علت توهم همين امتياز است، يعني متمايز كردن من و او و
تكهتكه كردن وجودي كه يگانه است و مانندي ندارد:
كو زحمت فراق و كدام انبساط وصل؟
زين جور آنچه كرد به ما امتياز كرد
چه
بين نگاه و آينه و غبار، فاصله مياندازد، نيرنگ تپيدن است و اگر غبار،
مطلقاً فناي خود را در يابد، آينه، بيرنگ خواهد شد و آن گاه نه بيدلي
خواهد بود و نه كثرتي و فقط نگاه ميماند و بس:
رنگي ندارد آينة مشرب فنا
از گرد خويش، دامن صحراي من تهي است
باز
هم اين بحث را مثل هميشه، در نيمه به پايان ميبرم و اميدوارم كه اهل
تحقيق همت كنند و به داد سخن بيدل برسند و ديوان او را از غلطهاي ريز و
درشت بپيرايند و با رسم الخط امروزين و اعرابگذاري و شرح برخي لغات و
تركيبهاي ديوان او گوشهاي از حق بزرگي را كه بيدل به گردن مخاطبان جدي خود
دارد ادا كنند.
منبع:مجله شعر
مصطفي محدثي خراساني
محدثي: در جلسهاي كه در منزل آقاي دكتر شفيعي برگزار شد دربارة اينكه شعر به حاشيه رفته است صحبت شد و اينكه چيزهاي ديگري آمدهاند و جاي شعر را گرفتهاند. آقاي دكتر شفيعي ميگفتند كه اين طور نيست. در كشورهاي ديگر از هنرهاي ديگر خيلي استفاده ميشود. ولي اينجا بيشتر از شعر استفاده ميشود و الان تازه ما شروع كردهايم كه از هنرهاي ديگر استفاده كنيم و اين قضيه يك توهّم است كه شعر در كشور ما به حاشيه رفته است.
محمودي: بله، يكي اين است كه شعر وظايفي
خاصتر پيدا كرده است. يك روز تابلوي حمامي هم شعر بوده كه «هر كه دارد
امانتي موجود/ بسپارد به بنده وقت ورود/ نسپارد اگر شود مفقود/ بنده مسئول
آن نخواهم بود.» اين به عنوان يك نظم مشهور كاركردي داشته است كه هميشه در
نقد شعر هم مورد طنز قرار گرفته است. به نظر من وظيفه كلام منظوم كم شده
است. وظيفه تعيّني شعر و مباحث تعليقي شعر كم شده است.
اين هست ولي
منظومهها هم كارشان به ادبيات داستاني سپرده شده است از آن زمان كه
اميرارسلان خواندن رسم شد، منظومهها كمكم كمرنگ شدند. البته قبلش هم
حسينكرد شبستري و سمكعيار ميخواندند. به هرحال آنهايي كه ميخواندند
وظيفه منظومهها را به عهده گرفتند. به همين دليل است كه ما بعد از جامي
منظومهسراي بزرگ نداريم. در حالي كه قبلش فردوسي، سعدي و نظامي را داريم و
جامي، اميرخسرو دهلوي و خواجوي كرماني هم منظومه دارند.
خواجو خواننده
داشت كه منظومه كار ميكرد. يك بخش ديگر هم اين است كه مخاطبهاي شعر خاص
هستند. اينجاست كه اين مناقشه شروع ميشود كه مخاطبان شعر خاص هستند يا
عموم مردماند. مرحوم فيروزكوهي ميگفت: مخاطب شعر من بايد يك آدم
تحصيلكرده باشد كه از قوانين ابتدايي فرهنگ مطلع است؛ تا بتواند شعر من را
بفهمد. آشنايي با قوانين ابتدايي فرهنگ يعني آشنايي با ادبيات و نيز
دريافت اشارههايي كه به حكمت، تاريخ، احاديث، تفسير قرآن و قصص انبيا
مربوط ميشود.
مرحوم فيروزكوهي ميگفت: «من شعر براي عموم نميگويم
»عوام را به كار نميبرم چون مناقشه افزون ميشود. آيا واقعاً شعر نيما
براي همه گفته شده است؟ شعر اخوان كه اين همه فراگير است آيا براي عموم
گفته شده؟ من نظرم اين است كه شعر يك سري مخاطبان خاص دارد اما نه آن قدر
خاص كه مثلاً يدالله رويايي در سكوي سرخ ميگويد كه مخاطب من بايد با
عادتهاي به كارگيري زبان آشنا شده و از اين عادتها فاصله گرفته باشد.
عادتهاي عادي و ايجادِ اعتيادكردة زبان را شناخته باشد. از آنها بايد
فراتر رفته باشد تا بتواند شعر من را بخواند. همين الان از خودمان ميپرسم:
ما از شعرهاي «مـموید» خوشمان ميآيد. يك فصلهايي از آن هم برايمان
دلنشين است. شايد شخصيتي هم كه از ايشان ديدهايم و دوست داريم تأثيرگذار
بوده است كه برويم سراغ شعرهايش. اما واقعاً آيا اين شعر، شعري است كه به
راحتي يك آهنگساز بتواند بر روي آن آهنگ بگذارد؟ و مثلاً در جامعه خوانده
شود؟
محدثي: البته به راحتي نميشود با آن ارتباط برقرار كرد.
محمودي: بله؛ خود ما به تأملهاي خيلي زيادي
نياز داريم. بعضي جاها انگار داريم متني ميخوانيم كه نكته فلسفي دارد.
بايد برگرديم و تأمل كنيم. به نظر من نه اينكه مخاطب كم شده باشد، مخاطب
زياد شده. اما به هرحال مخاطب طبقهبندي دارد، نه آن طبقه خاص الخاص كه شعر
اديب پيشاوري را ميفهمد آن شعر معروف اديب پيشاوري كه خيلي جاها نقد
ميشود. علي عبدالرسولي و اخوان و شفيعي در كتاب «ادوار شعر فارسي» نقد
ميكنند. آن قصيدهاي كه به شرح تفنگ اشاره دارد. كه آقاي عبدالرسولي
ميگويد يك نفر در تمام ايران اين را ميفهمد و اديب ميگويد: اتفاقاً من
اين شعر را فقط براي همان يك نفر گفتهام. نه اين طور خاص ديدن و نه آن طور
عام ديدن كه به اصطلاح شعر گفته ميشود براي اينكه شبكههاي ماهوارهاي
يكسره روي آن موسيقي بگذارند و اجرا بشود و برسد به جايي كه گاهي معني
وقيح هم ميگيرد و ميشود «فقط به خاطر تو». ببينيد اينها دو مقولهاند. من
معتقد هستم كه شعر نوعي هنر است كه با يك توجهات خاص، مخاطب ميتواند به
سراغش برود. براي همين هم هست كه وقتي كه درد اقتصاد شديد ميشود، شايد
شعر خيلي مخاطب جدي نداشته باشد. زماني يك يادداشتي نوشته بودم كه قسمتهايي
از آن چاپ شده. اينكه شعر براي جامعة خيلي مرفه نيست، براي جامعه خيلي
فقير هم نيست. شعر براي يك جامعه نرمال است كه حال و وقت و فراغت خواندن و
فكر كردن را دارند. جوامع خيلي مرفه و جوامع خیلی فقیر اين امكان را
ندارند.
دكتر شفيعي مقالهاي داردکه در آن توصیف می کند كه جايي از نگاه
زني خوشش ميآيد. بعد از مدتها آنها دوباره همديگر را (فكر ميكنم) در
اروپاي شمالي ميبينند و آن زن ميگويد: سلام. حالتان چطور است؟ آن موقع
من كمي افسرده و ناراحت بودم. مريضي من خوب شد، مريضي شما هم خوب شد؟
ميگويد من ديدم آن چشمها، آن دنياي احساس، آن شگفتيها همه از بين رفته است
و تبديل به يك موجود مرفه گوشتآلود احمق شده است. از آن طرف سيد حسن
حسيني در كتاب حمام روح ترجمه كرده است از جبران خليل جبران كه ميگويد:
«اگر براي آدم گرسنه آواز بخواني با معدهاش به تو گوش خواهد داد. »
صحبتي
از جبران شد. اين روزها هم روزهايي است كه به هر حال جنگ در لبنان يك
مقوله مورد توجه است. چه ميشود كه بهترين انتشاراتيها در لبنان است؟ من به
بيروت رفتهام. بيروت جايي است كه نه فقر وحشتناك سوريه و عراق فعلي را
دارد، نه رفاه و بيزينس بسيار غير انساني دوبي را. نميدانم دوستان به دوبي
رفتهاند يا نه؟ يك فضاي غير انساني دارد كه همه چيز در خدمت تجارت است.
لبنان يك جايي است كه تقريباً تعادل دارد، به نحوي كه شاعران عرب هم دوست
دارند به لبنان بروند. یا مثلا تركيه شعرش به طور جدي مخاطب دارد. ما با
آقاي فيض چند بار در كتابخانههاي آنكارا و قونيه و استانبول غرق شديم.
تركيه جامعهاي است كه به تعادل رسيده است. به نظر من اين تعادل مخاطبان
جدياي را براي شعر پديد ميآورد. قضاوت كردن الان كامل نيست كه در اين ده
سال اخير آيا آمار مخاطب شعر بالا رفته است يا پايين آمده و دچار بحران هست
يا نيست. بحران شاعر است يا بحران مخاطب. ما نبايد در پيگيري اين بحث در
مقطع ده سال و پانزده سال فعلي متمركز شويم. در سالهاي 55 تا 65 ما داراي
يك جامعه متعادل اقتصادي هستيم. با اينكه جنگ را هم داريم سپري ميكنيم.
حكومت هم عوض شده، انقلاب صورت گرفته ولي جامعه در اوج جنگ متعادل است.
يعني آن فشارهاي اقتصادي را كه بعد از جنگ داشتيم تا سال 65 نداشتيم. با
همه محدوديتهاي اقتصادي، اما فشار اقتصادي نداشتيم. در اين دوره خيلي از
مخاطبان شعر جدي بودند. من و شما در همين سالها مخاطب شعر شديم و نقطه
آغازمان همان سال 55 است كه شعر نيما منتشر ميشد و مثلا شعرهاي سياوش
كسرايي، شعرهاي مجموعة «پير ما گفت»که در سال 56 منتشر شده بود. شعرهاي
مرحوم زهري و شعرهاي آقاي شفيعي منتشر ميشد. يعني هر چه ما از شعرهاي
ايشان حفظ هستيم، از همان موقع است:
حسرت نبرم به خواب آن مرداب/ كآرام ميان دشت شب خفتهست/ دريايم و نيست باكم از طوفان/ دريا همه عمر خوابش آشفته است
يا مثلاً:
به كجا چنين شتابان/ گون از نسيم پرسيد ...
يا:
تبارنامه خونين اين قبيله كجاست/ كه بر كرانه شهيدي دگر بيفزايد
و يا شعر حلاج:
تو در نماز عشق چه خواندي ...
ببينيد
در يك جامعه متعادل، شعر نقش متعادلي دارد. ضمن اينكه رسانهها آمدهاند و
يك بخش از وظايف رسانهاي شعر كم شده است. اما به هر حال خود اين رسانهها
ميتوانند به ترويج شعر كمك كنند.
مؤدب: همين رسانه كه ميفرماييد ظرفيتهاي تازهاي براي شعر ايجاد كرده است. يعني در گذشته خود شاعران يك سري گونهها براي شعر تعريف كرده بودند در جهانها و فضاهاي متفاوت؛ و خودشان هم يكهتاز بودند. يعني شعر بود و شاعر. همه رقم شعر وجود داشت و سروده ميشد از قصيده و غزل تا رباعي و دوبيتي و ... شعر بود، تا آن چيزي كه در فولكلور اتفاق ميافتاد؛ كه به هر حال درصدي از آن شعريت در اينها هم هست. الان به نظر ميرسد كه يك هوشياري و هوشمندي بايد در صنف شاعر اتفاق بيفتد، تا در اين مسابقهاي كه شعر با رسانه دارد، شعر جايگاه خودش را پيدا كند يعني رسانه از جهتي تهديدي است براي شعر و از يك جهت هم فرصت است.
محمودي: همه شاعران خوب دهة سي تا دهة چهل از رسانهها رشد كردند. اولين بار منظومة «صداي پاي آب» يا «مسافر» در فصلنامه آرش منتشر شد. همه ميدانيم كه مثلاً مشيري وقتي كه در مجله روشنفكر بوده، شاعر كشف ميكرده است. چهرههايي مثل فروغ و آتشي هم بين اين شاعران بودهاند. خود رسانه اين امكان را دارد كه اين حادثه را پديد ميآورد. ضمن اينكه خود رسانه امكان دارد كه نه تنها دايه و پرورشدهنده كه رقيب شعر هم باشد. من فكر ميكنم كه امروزه يك فتوري بين شاعر جماعت پديد آمده است كه رسانه برايش رقيب شده است. همين الان ميپرسم، ما چقدر شاعر جدي داريم كه در فكر ايجاد سايت و وبلاگ و ... باشند. متأسفانه شاعران حرفهاي ما به استفاده از ظرفيت رسانه فكر نميكنند.
مؤدب: خود ما يك تجربهاي در اين چند روزه، در جريان مقاومت لبنان داشتيم. با يكي دو تا از دوستان يك وبلاگ درست كردهايم و روي اين وبلاگ روزي يك شعر ميگذاريم. جالب اين است كه يكي از دوستان كه از مشهد آمده بود ميگفت: يكي از شعرهاي سپيد دوستان را كه خيلي هم سر و صدا كرده بود در تظاهرات، پشت بلندگو دكلمه ميكردند.
محمودي: بله، يعني رسانه را نبايد فراموش كنيم. اما يادمان هم باشد كه رسانهها به هرحال همه چيز را با همديگر دارند. يعني توجه به آسيبشناسي آن، كه همه چيز با هم و در هم است. زماني كه ما بچه بوديم، اگر ميگفتند مثلاً يك جايي در پارك يا گورستانی که نزديك محل ما بود، براي فيلمبرداري آمدهاند، دوربين براي ما يك قداستي داشت. ميدويديم تا دوربين ببينيم و آدمهايي را كه ميآيند جلوي دوربين راه بروند. امروزه اين قداست نيست. همين ده پانزده سال پيش، اگر شما يك دوربين ميگرفتي دستت، از همين دوربينهاي ديجيتالي كه تازه آمده، همه مردم دست تكان ميدادند. امروز هيچ كس جلوي دوربين نميآيد دست تكان بدهد. كتاب و مقوله كتاب مايهاي از قداست دارد. نميخواهم بگويم كه اين قداست خوب است يا بد است. ما وقتي بچه بوديم، اولين بار كه اسممان به حروفچيني در آمد و در يك مجله چاپ شد، همة جهان براي ما تغيير كرد. كاري كه منوچهر آتشي و پرويز خرسند كردند. در سال 58، كه اولين شعرهاي بنده چاپ شد، همه دنيا تغيير كرد. اينكه اسمم به حروف سربي يا تايپي درآمده، برايم يك اتفاق بود. در حالي كه امروز شما وقتي به مدرسه بچهات ميروي تا كارنامهاش را بگيري، اسمش را برايت تایپ كردهاند. يعني كار را راحت كردهاند و آن قداست از بين رفته است. بچهاي كه چشم باز كرده در كلاس اول ديده كه اسمش را حروفچينيشده به دستش دادهاند. در حالي كه مثلاً مدارك درسي ما با قلم خوشنويسي نوشته ميشد. اما الان سريع اين اتفاق پديد ميآيد؛ كتاب چاپ كردن در چهارصد پانصد جلد. يك موقعي صادق هدايت بلند ميشده و ميرفته به بمبئي كه پانصد جلد بوف كور را چاپ كند و به ايران بياورد و مصيبتهايي كه داشته. اما الان اين امكان براي هر كسي فراهم است كه در خانه خودش و با چاپگر كامپيوتر پانصد جلد كتاب چاپ كند. اين طور جاها البته دوغ و دوشاب درهم ميشوند. يعني ما براي هر هذياني به نام شعر حق قائل ميشويم. چون ابزارش هم ابزار پيچيدهاي نيست. براي نقاش بالاخره يك قلممو لازم است، براي عكاس دوربين و مخلفاتش، در حالي كه براي كلمه هيچ امكاني لازم نيست. كلمه علي الظاهر چيزي است كه همه دارند. و بخشي از آن بحراني كه ميگوييم محصول اين است كه اين رسانهها باعث شدند دوغ و دوشاب به هم مخلوط شوند. مثلاً كسي ميآيد و دريوريهايي در تلويزيون ميگويد. مجري محترم برنامه هم كلي بهره ميبرد و حال ميكند، اما ما تعجب ميكنيم. پس يا ما بعد از سي سال هنوز خيلي پرت هستيم، يا اين مجري معلوم نيست از كجا آمده است و معلوم نيست آيا در سازمان عريض و طويل تلويزيون كسي نبوده جلوي ورود اينها را بگيرد. سالي چند ميليارد بودجه تلويزيون است. بالاخره به نظر من از اين سالي چند ميليارد، سالي چند ميليون آن بايد براي اين هزينه شود كه مواظب اين باشند كه چنين لاطائلاتي پخش نشود. يعني رسانه اين جوري هم هست.
مؤدب: الان مثلاً پديدهاي مثل راديو و تلويزيون از يك جايي آمده و ما آن را پذيرفتهايم كه بيست و چهار ساعته برنامه پخش كند. در حالي كه مهمات و مادة اوليهاي كه متناسب با فرهنگ ما باشد براي آن نداريم. درصد بالايي از وقت اين رسانه صرف تبليغ زندگي غربي ميشود و در يك بخشي از آن هم كه ميخواهيم مثلاً در خدمت فرهنگ خودمان باشد، آدمهاي ناوارد از هر نوعي ميآيند. همه نوع محصولات توليد ميشود. اين است كه در هر ماه تنها چند ساعت برنامه مفيد داريم كه اينها هم ديمي و اتفاقياند.
محمودي: بله، همين است كه ميگويم دوغ و دوشاب قاطي است. در عالم شعر هم هر بچهاي، هذيانهايش را به شكل شعر چاپ ميكند، بدون هيچ گونه آگاهي از قواعد. يعني اگر از وزن استفاده نميكند، اين نيست كه آگاهي از وزن داشته باشد و آگاهانه آن را كنار گذاشته باشد. به خاطر آن است كه چيزي به نام وزن را نميشناسد. اگر از قواعد شعر استفاده نميكند، به خاطر اين است كه نميشناسد. اما دوست دارد كه اينها را چاپ كند.
محدثي خراساني: مبحث دوغ و دوشاب را كه مطرح كرديد. وقتي كه هرروزه مصاحبهكنندهها از من اين سؤال را ميپرسند كه نظر شما در مورد بحران شعر و بحران هويت و بحران مخاطبان چيست؟ جواب كوتاهي كه من معمولاً ميدهم، اين است كه شعر فارسي دچار هيچ بحراني نيست. آن جريان اصيل و شكوهمند شعر فارسي كه از چند هزار سال پيش راه افتاده همان طور پُرشكوه و پُرتوان به راه خودش ادامه ميدهد. به ضرورت زمان پوستاندازيهاي خودش را هم دارد و الان هم فرزندان خلف و نمايندگان صالحش هستند و حضور دارند و آن شعر هم در بين مردم جاري و ساري است. شما اين ادا و اطوارهاي ديگري را كه به نام شعر، اين روزها مطرح ميشود، در تحليلهايتان بايد از دايره شعر كنار بگذاريد. وقتي شما اينها را به عنوان شعر مطرح ميكنيد دچار اين تحليلها ميشويد.
محمودي: ببينيد، من ميخواهم يك مثال بزنم.
حالا كه صحبت راديو و تلويزيون و رسانه شد، پُرمخاطبترين راديويي كه در
ايران هست راديو پيام است و پُرمخاطبترين بخش راديو پيام و جديترين بَخشش
شبهايي است كه بنده و آقاي باقري ميرويم و حواسمان هم هست كه لاطائل براي
مردم نخوانيم. بحثهاي فخيم داريم، بحثهاي جدي و جريانساز داريم ولي
لاطائل نميگوييم و از گونهاي شعر سخن ميگوييم كه جديت دارد. از گونهاي
موسيقي سخن ميگوييم كه جديت دارد. چرا اينها پُرمخاطب هستند؟ يعني
رسانهاي به اسم راديو توانسته اين كار را بكند و مخاطبان جدي خودش را به
دست بياورد. به نظر من بحراني نيست. يعني بنده ميروم و شعر «م.آزاد» را
ميخوانم. شعر آقاي شفيعي را ميخوانم. همين اخيراً مثلاً داشتيم يك دوره
شعر مشروطيت ميخوانديم و بحث ميكرديم و ميديديم كه مخاطب ما به راحتي با
مثلاً شعر بهار ارتباط برقرار ميكرد. يعني من ميدانستم لذت ميبرد. وقتي
كه ما داشتيم غزل زيباي فرخي را ميخوانديم كه: «گرچه مجنونم و صحراي جنون
جاي من است/ ليك ديوانهتر از من، دل رسواي من است» يا وقتي كه داشتيم غزل
بهار را ميخوانديم كه: «من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد/ قفسم برده به
باغي و دلم شاد كنيد» غزل قابل قبول فارسي را داشتيم ميخوانديم. اين
پُرمخاطبترين برنامه بوده است.
مثال بد راديو تلويزيون را زديم، مثال
خوبش را هم زديم. از همين راديو، من روزي در شبكه راديو جوان، توي ماشين
شنيدم، آقايي كه از گويندههاي خوب راديو تلويزيون است، منتها فقط گوينده
خوبي است و اهل نظر نيست داشت ميگفت: براي ما شعر بفرستيد. اگر هم
نميتوانيد، مثل من كه بلد نيستم شعر موزون و مقفي بگويم، شعر بيوزن و شعر
سپيد بفرستيد. داشت اين جوري براي جوانها بدآموزي ميكرد. به نظر من بدتر
از اين نميشود. يعني اينكه اين آدم، يك نوع شعر، يك قالب شعري مطلوب را كه
ميتواند قالب شعر سپيد باشد و بخشي از انعكاس جدي شعر در روزگار ما باشد،
اين جوري توضيح ميداد. پنهان نميكنم كه ما از كساني بوديم كه سعي كرديم
آقاي خاتمي در دوم خرداد رأي بياورد. ولي بعد از دوم خرداد، يك جريان
مطبوعاتي ايجاد شد و ما بيشترين انتقاد را به ادبيات و شعري داشتيم كه در
روزنامههاي موسوم به دوم خردادي منعكس ميشد. يعني نوعي شلختگي، ولنگاري
بياطلاعي، كمدانشي و نوعي هرج و مرج به نام اتفاق نو و جريان تازه رخ
داد. اين را كسي ميگويد كه دو ماه از زندگياش را گذاشته تا آقاي خاتمي
رأي بياورد. (يعني خودش دوم خردادي است، البته به معناي فرهنگياش نه به
معناي دستماليشده سياسياش.) اما الان از خودمان بپرسيم آيا واقعاً
ادبياتي كه بعد از دوم خرداد در جريان روزنامههاي موسوم به دوم خرداد و
غيره پديد آمد، واقعاً ادبيات مطلوبي بود؟ شما ميبينيد كه آدمهاي بيمايه،
آدمهاي كمانرژي به عنوان چهره مطرح شدند. اصلاً نقدهاي آن موقع را
بخوانيد. ببينيد چقدر در اين دوره هيجاني، در جريان مطبوعاتي دوم خرداد،
چيزهايي به عنوان نقد ادبي مطرح شده كه اصلاً براي شما خندهدار است.
محدثي: البته دوم خرداد موج كاذبي در همه عرصهها به وجود آورده بود كه يك چيز نو ايجاد بشود و بعضي جاها هم اين نوع آسيبها را داشت.
محمودي: به نظر من بحران در شناسايي اينهاست و شعر همان طور كه گفتيم بحران ندارد. نمونهاش هم اينكه حافظ بيدريغ چاپ ميشود. فردوسي بيدريغ چاپ ميشود، تصحيح های مجدد مثنوي و آثار شمس بيدريغ چاپ ميشود. هر سال مجموعههاي جدي شعر امروز ايران مثل «تولدي ديگر»، «هواي تازه»، «از اين اوستا»، «آخر شاهنامه»، «گلها همه آفتابگرداناند» و ... جزء پرتيراژترين كارها هستند. چه ميشود كه مجموعه شعر سيد حسن حسيني در يك سال دو سه بار تجديد چاپ ميشود؟ علت فقط مرگ سيد حسن حسيني نيست. همزمان با سيد حسن حسيني، سه چهار شاعر ديگر هم از دنيا رفتهاند حالا به چه دليل شعر سيد حسن حسيني مستمراً چاپ ميشود؟ معلوم است كه شعر خوب مخاطب خوب هم دارد. ولي اگر توقع اين را هم داشته باشيم كه شعر برگردد به همان وظايف قديمي كه داشت، به نظرم نشدني است.
مؤدب: حرف هم بازگشت به وظايف قديم نيست. حرف اين است كه شعر خودش را مورد بازتعريف و شناسايي مجدد قرار بدهد و در اين روند وضعيت نو را و پديده رسانه را هم در نظر بگيرد.
محمودي: ببينيد ما نوعي شعر داريم كه زبان حال مردم است، نه به معناي شعر سياسي كه دورهاي مثلاً در ميتينگهاي احزاب خوانده ميشد. آن نوع شعر، هم وجه رسانهاي دارد، هم وجه عرفاني و هم وجه تربيتي و اخلاقي. آن نوع شعر را بايد جايي برايش باز كرد، به عنوان يك استثناء. تكبيتهاي صائب، جزء اين استثناهاست. شعرهايي از سعدي كه هم بر منبر خوانده ميشده هم در غزلهاي خراباتي يا مثلاً در زورخانهها از فردوسي و سعدي و حافظ خوانده ميشده. بايد براي اين نوع شعر جايي باز كرد. شعرهاي باباطاهر كه هنوز زمزمه برخي از پيرمردها و پيرزنها و جوانهاي روزگار ماست. شعر شهريار را برايش جايي باز كنيد. اصلاً يك نوع شعر است كه ما شعريت آن را قبول داريم، اما به عنوان ادبيات پشت وانتي هم از آن ياد ميشود. من اعتقادم اين است كه اصلاً بايد در يك فضاي خاص دربارة آن بحث كرد. به نظر من، اين نوع ادبيات خيلي درخشان است. ارزنده است و با نقد و تحليلهاي متداول هم كنار نميآيد و قابل ارزيابي نيست. يعني وقتي ميگويد: «جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را» اين از نظر همه ما شنيدني است و از نظر آدمهاي پنجاه شصت سال پيش هم كه اين شعر سروده شده، شنيدني بوده است و فكر ميكنم براي آدمهاي صد سال بعد هم اين شنيدني باشد. شعر باباطاهر، شعر شهريار، شعر مولانا، سعدي، حافظ، صائب و حتي شعر آدمهايي كه خيلي ناشناخته هستند و مردم كوچه و بازار ميگويند، شعر شاطر عباس است، شعر قصاب است، اينها را برايش جايي باز كنيد. وقتي كه شما وارد هر زورخانهاي ميشويد، ميبينيد نوشته: «برو اي گداي مسكين در خانه علي زن/ كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را» اصلاً كسي را سراغ داريد كه اينها را حفظ نباشد، يا نشنيده باشد؟ يا مثلاً «گويند مرا چو زاد مادر/ پستان به دهن گرفتن آموخت». اينها استثناهايي هستند كه در جاي خودش جاي بررسي دارند، ازلي ابدي بودنش، سهل و ممتنع بودنش و ... و همه چيز هم دارد: شريعت دارد، وجه رسانگي دارد، حكمت دارد، اخلاق و تعليم و تربيت هم دارد و اينها يك استثناست. يا يك اتفاق است. مثل الماس كه به سادگي به دست نميآيد و بايد براي به دست آوردنش به معدنهاي مختلف برويد. مثل مرواريد كه صدها صدف را بايد جستوجو كنيد تا يكي پيدا كنيد. اين اتفاق هست كه اينها استثنايي به دست ميآيد.
مؤدب: يك اشارهاي داشتيد به سالهاي آغازيني كه شاعري را شروع كرديد. دوست داريم دربارة آن دورة زماني و آن حال و هوا هم صحبت كنيد.
محمودي: در سالهاي آغازين شروع به كار نسل ما، نسلي كه بين سالهاي 35 تا 45 متولد شدهاند اتفاقاً به رسانه بودن شعر خيلي اعتقاد داشتهاند. به دور از اين بازيهايي كه به نام شعر بدون معني وگريز از معني راه افتاده بود. ما اصلاً تربيتمان اين نبود. يعني اگر روزي ميرفتي در یک خيابان و فرياد ميزدي، خود اين يك نوع فرياد ماندگار و معقول و منطقي بوده است. همه ما با اين نوع شعر شروع كرديم. يعني براي ما در سال 55 بحثهايي كه مطبوعات روشنفكري خاص به آن دامن ميزدند جذابيتي نداشت.
.:: This Template By : web93.ir ::.