سید ضیاء قاسمی اشاره:
نقدی بر مجموعه شعر آینههای رنگپریده اثر مهدی مظفری ساوجی
مهدی مظفری ساوجی، دوست من است، بهطوری كه
وقتی دیر به دیر میبینماش دلم برایاش تنگ میشود. مهدی مظفری ساوجی،
متولد سال 1356 و همنسل من است و من اگر نقدی دربارهی آثارش دارم، این
نقد را به آثار دیگر همنسلانم و آثار خودم هم وارد میدانم. وقتی مجموعهی
«آینههی رنگپریده»اش را میخوانم. میبینم كه دوست من مظفری هم مثل خود
من و مثل دیگر دوستانمان، شعرهایی دارد كه به نحو قابل تأملی طبق
معمولاند و مجموعهای كه طبق معمول است، تمام مجموعه را مخاطب فقط یك بار
میخواند و در این میان چند تایی از شعرها را یا علامت میزند، یا نشان
میكند و ممكن است آنها را در جایی بنویسد و مجموعه را در ته قفسه در زیر
كتابهای دیگر بگذارد و یا اگر این كار را نكند، هرگاه كه مجموعه را به دست
میگیرد، همان چند شعر نشان شده را میخواند.
نسل ما، یعنی شاعرانی كه
از سال 1352 تا 1358 سال تولد اغلب ماست و در فاصلهی سالهای 1368 تا 1376
در مسابقات مهم، سازنده، پرهیجان و به یادماندنی دانشآموزی آن روزها شركت
میكردیم ـ البته اغلب ما ـ و هر سهشنبه برای خریدن روزنامهی اطلاعات و
خواندن صفحهی «بشنو از نی» به پای دكههای مطبوعات میرفتیم و از آخرین
آثار همدیگر در آن صفحه باخبر میشدیم؛ در حال حاضر همه شعرهایی میگوییم
كه دچار یك مشكل عمده است و آن طبق معمول بودن شعرهایمان است. این مسأله
را هربار كه مجموعهی یكی از این شاعران را خواندهام، دلم خواسته و وسوسه
شدهام كه بنویسم. اما هر بار گرفتاری و كاهلی كه خصلت ذاتی ما شاعران است،
باعث شده تا این حرف را نوشته نتوانم و حالا هم خوشحالم و هم ناراحت كه
این قرعه به دوستم، مهدی مظفری، اصابت كرده و این مطلب را دربارهی كتاب
ایشان مینویسم.
گفتیم شعرهای نسل من و شعرهای این مجموعه طبق
معمولاند، یعنی اینكه در ابتدا شعرند و در شعریتشان هیچ شبهه و درنگی
نیست، از تمام عناصر شعری به شكل سالمی بهره میبرند و این عناصر به
هماهنگی مألوفی در آثار رسیده و انرژی شاعرانگی را در تمام شعر به نسبتی كه
باید، پخش میكنند. این شعرها زبان محكم و بیعیب و نقصی دارند، زبانی كه
پختگی خاصی دارد و كمتر میتوان اشكالی را در آنها پیدا كرد. من این
مجموعه را كه میخوانم، به آن صورت در زبان شعر چیزی را پیدا نمیتوانم كه
به آن گیر بدهم و بنویسم كه شاعر از مشكلات زبانی رنج میبرد و این هم
مثال:
در مجموعهی «آینههای رنگپریده» تقریباً بافت زبانی تمام شعرها اینگونه است:
«باید كویر
پیامی
با خاك پیر داشته باشد
كاین سان شگرف و ژرف
با آسمان سرخوش بیدارش
هر شب
از نغمههای نقرهای الماس ریزهها
سرشار میشود»
«شاید كویر»
در این چند سطر اگر به بافت زبانی شعر دقت
كنیم، مجموعه كلمات و تركیبهایی را میبینیم كه یكدست و تراشخوردهاند.
كلمات چه به لحاظ موسیقی معنوی و چه به لحاظ موسیقی آوایی با هم تناسبهای
دلانگیزی دارند و همه از یك نوع و یك جنس هستند و بدون اینكه از كادر
بیرون بزنند، در ساختن فضای مورد نظر به وحدت میرسند و به كمال آن فضا را
خلق می كنند. در هر سطر، كلمهای هست كه ضمن مركزیت پخش انرژی زبان و عاطفه
و خیال در آن سطر، مستقیماً زنجیرهی تداعی فضا را به سطر بعدی منتقل
میكند. كلماتی مثل كویر، خاك، پیر، شگرف، ژرف، آسمان،بیدار، شب و سرشار،
زنجیرهی ساخت فیزیكی فضا در این چند سطرند. به همین نحو تركیبها همه از
جنسی كه قابلیت با هم بودن را دارند، ساخته شدهاند و ایجاد تصویر یا مفهوم
میكنند. در همین چند سطر هیچ كلمهی اضافهای كه بشود آن را خط زد و
كلمهی نامربوطی كه بشود آن را عوض كرد، نیست و این خصیصه تقریباً در تمام
بافت زبانی این مجموعه وجود دارد. پس شعرهای این مجموعه عیب و نقص عمده و
چشمگیری در زبان ندارد و با زبانی دارای ساخت و اسكلت و محكم در این
مجموعه مواجه هستیم.
به غیر از زبان، در حیطهی تخیل نیز این مجموعه،از
ذهنی تربیت یافته برمیخیزد و تخیل در همهجا در تعامل خوبی با زبان قرار
دارد و تخیلی مغشوش و غامض و وهمآلوده نیست، بلكه تخیلی صاف و بیپیرایه و
واقعی است.
«به راه میافتد
با گامهای گران سر
باد
و سینه میكشد
بر بام خوابهای درختان
سرد»
تصویر مركزی، و تصویرهای پوششی كه در این چند
سطر ساخته شدهاند، نشان از بیپیرایه و واقعی بودن و توانایی قوی تخیل
این شاعر است و البته با نگاهی از زاویهای جدید به چنین تصویری كه در عالم
واقع وجود دارد. دیگر عناصر شعر نیز در این مجموعه كاركردی همینگونه
دارند، بیعیب و نقص آنگونه كه به چشم بیاید، اما...
بضاعت شعری اكثریت
شاعران همنسل من همینقدر است. یعنی فقط به همین بسنده میكنیم كه شعرهای
ما چفت و بستی محكم و بیاشكال داشته باشند، بهطوری كه نتوان بر آن
ایرادی پیدا كرد و تصاویر و تعابیر ما نیز تقریباً تازه باشد كه ایراد
كهنگی و تكرار را از شعرمان برطرف كند، ولی در شعر همهی ما و در شعر مهدی
مظفری، اتفاقی نمیافتد. شعر نسل من از اتفاق خالی شده است و ما در جستوجو
و در تلاش آن نیستیم كه راهی تازه پیدا كنیم و بنایی تازه پی افكنیم و از
شعر یكی از ماها یك دید تازه، یك نوع نگاه تازه، آنگونه كه جامعهی ادبی
را متوجه خود كند و به هیجان درآورد، به دست نمیآید. زبان همهی ما اگرچه
محكم و بیعیب است، اما لحن و ساختاری تازه و متفاوت از دیگران ندارد و
تصاویر ما گرچه تازهاند، اما شیوهی ساختن و طرح آنها همگی یك فرمول دارد
و همهی این تصویرها را با یك شیوه میسازیم.
حسین تقدیسی، علیرضا
سیاهی لایین و محمد رمضانی فرخانی در آن اوایلی كه نسل ما رو آمدند، به
نوعی میسرودند كه آن اتفاق در شعرهایشان وجود داشت و به سرعت هم در آن
ایام جامعهی ادبی را متوجه خود كرد؛ اما این حركت ادامه نیافت. تقدیسی و
سپاهی از شعر دست كشیدند و دیگر خبری از آنها نشد. رمضانی فرخانی حالا
بیشتر از آنكه به كار شعر باشد، به كار نقد است و اگر گاه گداری هم شعری
از او میشنویم، بر همان سیاق سابق است. شاید محمدسعید میرزایی را بتوان در
این زمینه موفقتر از دیگران دانست كه با انتشار مجموعهی اولاش «درها
برای بسته شدن آفریده شد» و بعد استمرار حركتاش در شعر روز اتفاق ایجاد
كرد و این اتفاق جای خود را باز كرد. برای اینكه این اتفاقاتی كه دارم از
آنها مینویسم، عینیتر شود، خصیصهای را از هركدام مینویسم. حسین تقدیسی
باستانگرایی شگفتی داشت كه كاملاً ابداعی و جدید بود و این باستانگرایی
را در تمام عناصر شعر پخش میكرد. من تا به حال در شعر كلاسیك ندیدهام كه
شاعری به این خوبی باستانگرایی كند و این باستانگرایی امروزی و برخاسته
از یك ذهن مدرن باشد و این صدا تنها صدای حسین تقدیسی بود. یك اتفاق كه
دیگر تكرار نشد.
«مرد خراسانی بشكوه! موقوف اوجت بادهایند
هرچه پرنده آسمان راست، پرهای از بالت جدایند
وقف پَر پرواز محوت آبیترینهای نشا بور
زخم از مغول خورده! تو رایند هرآنچه در خورد تو آیند»
علیرضا سپاهی لایین بسیار نرم، ساده و روان،اما چندلایه میسرود. جزئیگرایی بسیار سنجیده و كنجكاوانه و بیان راحت، مخاطب را به خوبی جذب شعرهایش میكرد. زبانی به دور از هرگونه شكستگی، پیچیدگی و شقالت و تدوینی با ضرباهنگ كاملاً حرفهای بین چشماندازهای وسیع و نماهای بسته از اشیا و اتفاقات جزیی، خصیصهی دیگر شعرهای سپاهی بود كه برای او یك سبك شده بود و آنگونه سرودن در جامعهی ادبی،یك اتفاق،
«همین كه رد شدیم از مقابلاش
شكست مرد و ریز ریز شد دلاش»
«فوارهها كه یخ زده بودند، وا شدند
در ناگهان ظهر زمستان رها شدند
فوارههای واشده با دستهای زلال
در دست آفتاب زمستان عصا شدند»
محمد رمضانی فرخانی با وسعت فوقالعادهی دایرهی واژگانی و زبان شناور و سیالاش و ذهن جنونمند و آشفته و دیدگاه شهودیاش، سبكی تأثیرگذار ایجاد كرد و خیلیها را به سرودن به آن شیوه واداشت:
«ورود عشق از درهای ناممكن تماشایی است
بیا قرآن به رویم باز كن هرچند مسدودم»
متأسفانه ملاحظهی اینكه مطلب در نیم صفحهی
مهر بگنجد، را وادار میسازد كه مثال به صورت محدود بزنم و از عناوین
بهصورت تیتروار بگذرم و به اشارهای بسنده كنم كه مبادا صفحه تخت شود و
خوانندگان بگریزند.
خصایصی كه برشمرده شد، همه و همه میتوانند سَبك
بسازند، صدا شوند و اتفاق به وجود بیاورند كه حالا در شعر نسل من و در
شعرهای مظفری اینگونه خصایص نیست و شعرهای ما خالی از اتفاقاند. از ابتدا
تا به انتهای مجموعه شعر «آینههای رنگپریده» تصاویر زیبایی را میتوانیم
پیدا كنیم كه از درك آنها لذت میبریم، اما این تصاویر خاص نیستند، شگرد
ویژه و بدیع و منحصر به فردی در ساخته شدن این تصاویر و عناصر غیرمعمولی در
ساختارشان به كار برده نشده است.
در زبان اما شاعر سعی كرده است اتفاق ایجاد كند، ولی در این كار توفیقی به دست نیاورده است. شاعر با كلمات كهن و نحوی قدیمی سعی در باستانگرایی دارد، اما این سعی فقط در حد زبان باقی میماند و دیگر عناصر شعر را درگیر نمیكند و درنتیجه زبان از شعر جدا میماند و شعر باستانگرا نمیشود. این قضیه به علت این است كه جزئی از نظام ذهنی شاعر نیست و شاعر ذهن و زندگیاش امروزی است، بدون اینكه آن را بتواند با باستانگرایی آمیخته و ادغام كند. او وقتی در امروز به سر میبرد، باستانگرا نیست و وقتی باستانگرایی میكند، دیگر امروزی نیست:
«ستوار و پرشكیب در استادی
با هرچه ناروا و روا هموار
خارای سالخورده چه نقشی تو
كز شكوه وز مطالبه داری عار»
(با بغضهای سوخته)
«نگر
كه در این زمینه حقیقت را
باید
بر نگارهی باور
با خون گرم خویش نگاری
یاری»
(بر كف باور)
غیر از این تلاش نافرجام باستانگرایی در
زبان، دیگر چیزی در این دفتر نیست كه بشود آن را جدای از دیگر مجموعهها
دانست و برای آن برجستگی قایل شد و این عارضهی تمام مجموعه شعرهای شاعران
نسل من است.
سعی می کنیم شعر های ما چفت و بستی محکم و بی اشکال داشته باشد.اما در این شعر ها هیچ اتفاقی نمی افتد.
منبع:IRICAP.com
هادی جهان آبادی
احسان هاشمی در ورودی این کتاب بیتی را که مهم نیست از کیست (اسمش را نیاورده) آورده اما برای روش نگارش آن به نشانه های رکنی، نظر دوخته و در نگارشي عمودی، کلمات افقی را چیده است. درندگی در این رکن گذاری را می توان به عنوان پیش زمینه ای برای ورود به دنیای شعرهای این جهان کوچک و محاط در کاغذ، لحاظ کرد.
اول از یگانگی رکن ها در معنای اجتماعی می آغازیم و منشأ حکمی آن را برمی رسیم تا بدانیم، این نشانه شناسی، چه ساز و کاری دارد.
مصراع اول، پیرو حکم مصراع دوم است. یعنی "طرفی نیست در این عالم نامرد مرا "این حکم را دلیل است که: "گر چو خورشید به خود تیغ زنم معذورم."
اما در این نشانه شناسی چند نظام وجود دارد :نخست این که من در این عالم نامرد با کسی برخورد ندارم و معنای ضمنی این که، عالم نامرد است و من نامرد نیستم و معنای ضمنی تر، اینکه "در عالم برای من هماوردی نیست"، معنای معنای ضمنی تر، اینکه من در زبان، ساختار حکومتی خودم را دارم و پاسخ ما به آن، اینکه: بسیار خوب، اما به ساختارهای دور از دسترس سادگی بیندیش چرا که ساده هر چه خوب باشد ساده است و نه رند و زیرک، البته برای سادگی زیرکانه، شأن مختصری قایلم.
نظام دوم در این طرح می نماید که: طرفی را در معنایی بیندیشیم که تلفظ دیگری از این واژه، معنای آن را به دوش می کشد و در آن، حرف دوم : ر، ساکن است: طرفی؛ که در ترکیب با مصدر بستن، معنای حاصلی کردن و به دست آوردن و امثال آن، می دهد. در این نظام معنایی، مصراع، می گوید: من از عالم نامردان، طرفی ندارم و معنای ضمنی؛ من نامردی را حاصل نمی کنم؛ و معنای ضمنی تر، من نامردی، یاد ندارم و معنای معنای ضمنی تر اینکه: من نامرد نیستم و پاسخ ما به آن: دمت گرم، نامردی بسیار چیز بدی است و به گونه های پست تعلق دارد.
نظام سوم، از شانه های نخستین نظام برای ارتفاع را اوج گرفتن، سود می برد. در این نظام، معنایی منفی باف هم وجود دارد که منی گوید من با کسی در عالم بحثی ندارم و این به دو دلیل است: یا به توانایی هایم آن قدر اعتماد دارم که بدانم ادامه راهم را می توانم همراه با ذوق خودم بروم: پاسخ خود را به این جمله همین جا بدهم تا ناگفته نماند؛ من تا اینجا مشکل ندارم اما تذکر رفاقت را واجب می دانم که با این کار خود را در قفس حرمان از بهره مندی از روایت دیگران از داستان کوچ جهانی، نیفکنی، شاید نیفتی اما حواست هر چه باشد بهتر است.
يای دوم، اینکه: من کسی را در عالم قبول ندارم که با او طرف شوم، معنای ضمنی، اینکه: من در عالم، از همه کس ها قوی ترم، معنای ضمنی تر می گوید قوت همه کس های عالم را من در اختیار دارم و به کار می گیرم. در سرآغاز مدخل آوردن آن، یعنی؛ کسی در عالم از من، تواناتر نیست و پاسخ ما این که: تو بالاخره یک توانایی هایی داری که ما راغب شده ایم، مدخل دفتری ات را در نظام هاي نشانه، دسته بندی کنیم اما حداقل حداقل، اگر هیچ آدمی را قبول نکنی در معنا: خدا و در صورت: بسیاری پرندگان و چرندگان و دوندگان و خزندگان و درندگان از توی قوی ترند و می توانند بعضی شان با یک مشت یک آدم فضول را که احتیاط نکرده، از پای درآورند بعضی شان هم از دیدار آدم برای قورت دادن مختصری، استقبال می کنند البته پس از بلعیدن، دور درخت می پیچند که مقداری سخت است و ممکن است دردمانده ات هم بیاید.
حال وضع مصراع اول را در برابر نظام ها قرار می دهیم تا ببینیم چه جلوه هایی، در ترکیب دو مصراع با یکدیگر، در این نظام ها، دلبری می کنند که داستان احسان هاشمی، در آنجا برای روایت، می تواند نشانه داشته باشد. البته ممکن است احسان، این داستان ها را نخوانده باشد اما در این نشانه شناسی، می توان از آن پرده برداشت.
در برابر نظام اول: که از معنای ضمنی اش این معنا را درآوردیم که کاراکتر و پرسونای نظام دارد می گوید: من در زبان، ساختار حکومتی خودم را دارم. می گوید: من چنان که خورشید می زند؛ اگر به خودم تیغ بزنم، معذورم چرا؟ چون این منم که تصمیم می گیرم چه کار کنم و به کسی مربوط نیست و حق ندارد که بخواهد به من امر کند که چه کنم و چه نکنم، حتی اگر کار ابلهانه ای باشد و از تیغ زدن به سراپای خودم چنان فوران خونی را جاری کنم که چون خورشید در روایت های آدمیان بتابد. پاسخ ما اینکه: اگر به اندازه ای که شکل تأویلی ات به خورشید برود از راه تیغ زدن به سراپایت بروی، ممکن است خودت را بکشی، همچنین، در داستان های تکراری روزنامه ها هم راهت ندهند چرا؟،
اگر خودت را بکشی آن ساختار حکومتی ات هم قبل از معرفی کامل به زبان، خواهد مرد یا لااقل حیاتی دیگرگون خواهد یافت که در تصور و خاطره تو نمی آید.
من تو را توصیه به خویشتن داری می کنم و می گویم حکومت های مقتدرتر خویشتن دارترند چرا؟ چون دیر به شان برمی خورد و هیچ وقت به خودزنی های بی دلیل، دست نمی زنند بلکه غالبا دیگرزن با دلیل اند.
در برابر نظام دوم: در این نظام، بیت می گوید: من از آنجا که نامرد نیستم عذری دارم که حق دارم مانند خورشید به خود تیغ بزنم. وی عذرداشتن خود را مربوط به نامردی تعریف می کند. شاید می گوید: از بس جهان را نامرد فرا گرفته من که نامرد نیستم چنان عصبانی ام که از شدت آن، اگر به خویشتن هم تیغ بکشم، عذرم خواسته است اما می گوید: من این تیغ کشیدن به خود را به آشکارگی خورشید- در متن- انجام می دهم و با حرارتی که در اوست، و با خبری که همه از نوازش های او دارند. می گوید اگر به خود تیغ بزنم در این زمانه نامرد که همه به دیگران، تیغ می زنند، آن قدر عجیب است که خبر چنان پخش می شود که مردم خورشید را به یاد می آورند.
پاسخ ما به آن: نه واقعا، نه مردم نامرد آن قدر زیادند که عالم را فرا گرفته باشند به نحوی که بتوانند مردان را بپوشانند و نه اگر خود را بزنی آن قدر مهم است که تیتر اول روزنامه ها و سایت ها شوی، من فکر می کنم خودت را نزن اما نیروهایت را در تدارک جهش های برجسته، در ارزیابی داشته باش تا سر فرصت که رسید از پریدن باز نمانی. اگر مردانگی خوب است مرد نباید خودش را بزند بلکه باید کاری کند که مردان زیاد شوند انشاءالله.
در برابر نظام سوم، که می گوید: من در عالم با کسی بحثی ندارم: در برابر دلیل اول که می گوید: آن قدر به ذوقم اطمینان دارم که ادامه راه را با تنهایی او می توانم بروم. بیت می گوید: دلیل اینکه من حق دارم مانند خورشید به خود تیغ بزنم این است که من به حکم ذوقم، اطمینان کامل دارم و این حکم را آن حاکم مطمئن، صادر فرموده اند.
پاسخ ما این که: ذوق اگر خود را از امکان های خردمندانه محروم بگیرد و با این امکان ها گفتمان نداشته باشد ممکن است مانند همین مورد حاضر، حکمش زیان آور باشد و نیروی تو را مصروف آسیب رساندن به خودت بکند. در صورتی که در آن گفتمان، خرد به او خواهد گفت که افزایش نیروی داشته، با برنامه های قوت بخش ممکن است و خودزنی، برنامه ای نیست که قوت فرد را افزایش دهد، حتی باعث کاهش آن می شود.
در برابر دلیل دوم: که می گوید: کسی در عالم از من تواناتر نیست، بیت می گوید: من از آنجا که قوتم برتر از خورشید با هر تنابنده دیگری است برای من کاری ندارد که چنان که خورشید به خود تیغ می زند، به خود تیغ بزنم. عذر من این است که خودزنی برای من کار سختی نیست و باعث آسیب رساندن به من و از بین رفتن من نمی شود. این کار را هم به این دلیل انجام می دهم که عالم را نامرد فرا گرفته و من در مردانگی تنها مانده ام.
پاسخ ما: واضح و معلوم است که چنان قدرتی، در مجموعه سیاره ما هم که جناب زمین با همه تاریخ و داستان های علمی و غیرعلمی اش باشد، نیست چرا که این جناب، گرفتار در نیروی جاذبه خورشید، سالهاست که او را طواف می کند و نمی تواند از قدرت نمایی چند صد میلیون ساله او، راه خروج از سیطره ای بیابد. بنابراین خودت را نزن، صبر کن شاید بالاخره روزی به آن رویا رسیدی، آن وقت، در شرایط جدید، تصمیم متناسب با آن شرایط را بگیر، شاید راضی نشدی خودت را بزنی و خوشبختانه، توانستی تصمیم سالمی بگیری.
مخاطبان در نظر داشته باشند که کنکاش در این نظام های نشانه ای، از طرف شاعر که بیت را به آن صورت در مدخل آورده، پیشنهاد شده بود. وی با این کار می گوید برای ورود به جهان های متن من در ابتدا باید تکلیفت را با این مفاهیم و نشانه شناسی ها مشخص کرده باشی و من، از آنجا که اهمیت مسئله را حیاتی می دانم و در پاسخ به محبت احسان هاشمی، خود را ملزم به تذکر و اجرای آن پیشنهاد دانستم که محتوای این مقاله، گزارش آن تذکر و اجرا بود.
اما نکته ای را هم در پایان اضافه کنم و آن اینکه مجموعه پرسوناهایی که در این نظام ها به چالش گرفته شدند و به آنها پاسخ داده شد در واقع، مجموعه تن ها (کالبدها، فکرها، پرسوناها)ی شاعر بودند که در هم تنیدگی آنها، نظام حاکم بر فضای متن را تعریف و هدایت می کند و آن کاراکترها تن های درهم شاعر بوده اند که به همین مناسبت، وی، نام "تن های درهمم" را به مجموعه شعرش داده است.
ترانه جوانبخت
مارکز در چند جای رمان زمان را به عقب می برد
اما این برگشت زمانی به گذشته تاثیری در انسجام روایت ها ندارد و باعث
پیچیدگی داستان نمی شود.
داستان تنها یک راوی دارد که سوم شخص است اما
اگر در بخش های مختلف رمان روایت به شخصیت های مختلف سپرده میشد با توجه به
تفاوت ذهنیتی که هر کدام نسبت به دیگران دارد داستان زیباتر می شد و در
عین حال از این سادگی روایت بیرون می آمد.
مدلول های آشنایی زدایی در
این رمان به وسیله دال هایی که در حالتی نامتعارف و غیر مرتبط با هم هستند
به ذهن خواننده رمان متبادر می شوند. مارکز این آشنایی زدایی را به چند روش
انجام داده: ۱. شخصیت پردازی با استفاده از رفتارهای غیر معمول شخصیت ها
۲. شخصیت پردازی از طریق سخنان متفاوت شخصیت ها۳. غریب جلوه دادن مکان و
زمان در روایت ها. هر سه روش فوق در این رمان به چشم می خورد.
شش نسل
مختلف در رمان محورهای اصلی حوادث هستند اما تفاوت هایی که در شخصیت های
این شش نسل وجود دارد نه تنها باعث تنوع محتوایی رمان شده بلکه به لایه دار
شدن ساختار آن کمک کرده است. این لایه ها حین روایت رمان به موازات هم پیش
نمی روند و نویسنده سعی در انقطاع آنها داشته که باعث تشکیل ساختارغیر
موازی در رمان شده است. به این دلیل محتوا و ساختار رمان با هم تطابق دارند
و با هم در تقویت اثر مدلول های متن در ذهن خواننده رمان موثر بوده اند.
عدم
قطعیت ویژگی بارز حوادث رمان است. نویسنده با پررنگ کردن این خصوصیت باعث
شده که خواننده مدام در بخش های مختلف رمان شک کند و همین عامل به غریب
جلوه دادن مکان و زمان در رمان کمک کرده است.
سه نوع مکان در رمان وجود
دارد: ۱. مکان های غیر معمولی ۲. مکان های معمولی ۳. مکان های بینابینی.
مارکز در هر مکان مکان های دیگر را جا داده یعنی مکان جایی که فقط یک نوع
حادثه در آن رخ دهد نیست بلکه حالتی دایره وار دارد که در هر دایره دایره
های دیگر - مکان هایی با ویژگی های متفاوت- جا دارد. این ویژگی سبب تقویت
عدم قطعیت رمان شده است.
تغییر زمان از زمان عادی (شامل رخدادهای
معمولی) به زمان غیر عادی (زمانی که حوادثی عجیب در آن رخ دهند) و برگشت به
زمان عادی باعث چند لایه بودن ساختار رمان شده است. در این حالت همه حوادث
رمان در یک راستا در ذهن خواننده پیش نمی روند بلکه بعضی حوادث بیشتر از
بقیه باورپذیر به نظر می رسند.
ذهن خواننده در حین خواندن رمان بین
انطباق دادن شخصیت ها با خود و تفاوت قائل شدن بین خود و آنها در شک می
ماند و نه مورد اول به طور صد در صد رخ می دهد نه مورد دوم یعنی مارکز با
وجود غریب جلوه دادن حوادث رمان حس انطباق پذیری شخصیت ها نسبت به خواننده
رمان را از بین نبرده و آن را برای همه قسمت های رمان حفظ کرده است.
در رمان بازی زبانی وجود ندارد و پرداختن به زبان هدف نویسنده نبوده بلکه زبان وسیله شخصیت پردازی بوده است.
رمان
صد سال تنهایی با روایت جزئیات زندگی در دهکده ای تصوری که به زادگاه
مارکز بی شباهت نیست زندگی در کلمبیا را به خوبی به ذهن خواننده منتقل می
کند و تداخل اثر شخصیت های مختلف داستان در واقع شدن حوادث به زیبایی در
آن شرح داده شده است.
منبع:
صد سال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز- ترجمه بهمن فرزانه- انتشارات امیر کبیر- چاپ چهارم- ۱۳۵۷- تهران.
محمد رضا ترکی
فروغ فرخزاد در میان شاعران این روزگار «
شاعری شهری» است. او دردها و دغدغه های انسان شهرنشین معاصر را بیش از هر
کس درک می کند و به تصویر می کشد.به این دلیل او را باید یکی از مدرن ترین
و امروزی ترین شاعر معاصر در عرصه " اندیشه " و "زبان" و "ساختار شعر"
دانست. ذهنیت فروغ نه مثل نیما در روستاها و جنگلهای مازندران می گذرد و
نه چون اخوان در حال و هوای خراسان کهن و پندارهای باستانی و " مزدشتی "
جاری است و نه چون سپهری در فضای عرفان هند نفس می کشد و حتی از شاملو با
آن زبان باستانگرای بیهقی وار بسیار امروزی تر می نماید!
فروغ ,
بویژه در آغاز جوانی ، منتقد پرشور سنتهای اجتماعی و اخلاقی بود و با بیان
بی پرده احساسات زنانه بر چهره هنجارهای رایج احلاقی و سنتی ناخن می
کشید…البته کسانی هم – لابد قربة الی الله ! – فروغ جوان را در این عرصه
تشویق می کردند.( در اولین تپشهای عاشقانه قلبم که نامه های او به پرویز
شاپور است به برخی از این افراد , مثل شجاع الدین شفا و علی دشتی و سعید
نفیسی که همه از صاحب منصبان فرهنگی آن دوره اند، اشاره شده است.)
اما
این تمامی ماجرا نیست. فروغ در سالهای کمال اندیشه و شعر خویش به منتقد
دنیای مدرن و مناسبتهای حاکم برآن که چه بسا به مسخ انسان و ارزشهای
انسانی در مسلخ ماشین انجامیده مبدل می شود. فروغ را بیشتر " شاعری
ایستاده در مصاف هنجارهای اخلاقی" شناسانده اند و این بعد از شخصیت او - به
عنوان منتقد مدرنیسم - مغفول مانده , لذا در اینجا به بازخوانی نمونه هایی
از شعر او با این نگاه می پردازیم:
فروغ در شعر" آن روزها رفتند" با
بیانی نوستالژیک از فضاهای سنتی و قدیمی با حسرت یاد می کند و سرانجام از
زنی سخن می گوید که " در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت " (تولدی
دیگر ,ص 16 ), و فضاهای شهری امروز به غربت رسیده و" اکنون زنی تنهاست!"
فروغ در" آیه های زمینی" که روایتی است سهمناک از دنیای آخرالزمانی بشریت
امروز بر " مرگ خورشید " مویه می کند :
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ایمان است! (همان , ص 95)
او گاه به "این حقیقت یاس آور " اندیشه می کند که " زنده های امروزی چیزی جز تفاله یک زنده نیستند" (همان , ص 101) و معتقد است :
شاید که اعتیاد به بودن
و مصرف مدام مسکن ها
امیال پاک و ساده انسانی را
به ورطه زوال کشانده است ( همان , ص 102)
اما
شعر " ای مرز پرگهر" (ص 134 – 143) سراسر هجویه ای است بر زندگی مصرفی که
در آن سالها با لفافه ای از وطن پرستی باسمه ای و " افتخارات تاریخی" بزک
شده بود و تبلیغ می شد!
او در شعر بلند " ایمان بیاوریم به آغاز فصل
سرد " از " ناتوانی دستهای سیمانی " سخن می گوید( ص 33) به نظر او زبان
گنجشکان که "زبان زندگی" و طبیعت است در کارخانه که نمادی است ازدنیای
صنعتی امروز می میرد:
زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه می میرد ( ایمان بیاوریم…ص 39)
او
در همین شعر از "جنازه های خوشبخت " می گوید که" در ایستگاههای وقتهای
معین/ و در زمینه مشکوک نورهای موقت/ و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی" ,
" در چار راهها نگران حوادث اند" و بناست چون قهرمان عصر جدید چاپلین" در
زیر چرخهای زمان " له شوند! (همان , ص 41)
او می پرسد: آیا "
پیغمبران" _که گویا در اینجا فیلسوفان دنیای جدیدند – " رسالت ویرانی را با
خود به قرن ما آورده اند / و این انفجارهای پیاپی/ و ابرهای مسموم / آیا
طنین آیه های مقدس هستند؟!" لذا او از انسان قرن بیستم که قدم به کره ماه
می نهد می خواهد که " تاریخ قتل عام گلها" را بنویسد!( همان , ص 63)
شاعر
تولدی دیگر در "پرنده فقط یک پرنده بود" پرنده را که نماد رهایی و زندگی
است در برابر نمادهای زندگی مدرن ، مثل "روزنامه" و " چراغهای خطر " آورده
است:
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند...
پرنده روی هوا
و برفراز چراغهای خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد (ص ۱۳۳)
فروغ
در "دلم برای باغچه می سوزد" توصیفگر نزاع سنت و مدرنیسم در جامعه ماست .
او در کنار پدری که " از صبح تا غروب شاهنامه و ناسخ التواریخ می خواند " و
نماد شخصیتهای منجمد سنتی در دیار ماست ، به خواهر و برادری اشاره می کند
که از آن سوی بام افتاده اند و یکی " به فلسفه معتاد است " و ادعای
روشنفکری دارد و دیگری " خانه اش در آن سوی شهر است/ او در میان خانه
مصنوعیش/ با ماهیان قرمز مصنوعیش/ و در پناه عشق همسر مصنوعیش/ در زیر شاخه
های درختان سیب مصنوعی/ آوازهای مصنوعی می خواند….و حمام ادکلن می گیرد"
(همان , ص 75) و در این میان , و در جنگ مغلوبه سنت و مدرنیسم ،تنها فروغ
است که به عنوان یک منتقد راستین نگران باغچه (= جامعه ) و گلهای آن است!
زهرا عبدی
وقوف به حقیقت سختی زندگی را ؛ اجتماعی شدن( socialization ) گویند و این را آغاز تشرف به دنیای بزرگان و گذار از معصومیت می دانند.داستان "مرد" توصیف صحنه ی عبور "ذوالقدر" از روی پل معصومیت است.

مکان داستان کاروانسرایی در کوچه ی کولی هاست.اسامی در این داستان کارکرد عمیق و عجیبی دارند.آشفتگی زندگی ذوالقدر در کوچه ای به نام" کوچه ی کولی ها" چه زیبا معنا پیدا می کند.اسامی دیگر نیز آبستن دلالت های متعددند. "ذوالقدر" در یک گذار از معصومیت به تجربه و به عهده گرفتن مسئولیت برادر و خواهر کهتر، در چشم خواننده صاحب منزلت میشود."ماهرو"و"جمال" اشارتی به آن وجهی اززیبایی زندگی اند که "آتش"و"چراغعلی" از آن غافل اند. و اما "آتش"و"چراغعلی" که باید مکمل معنایی و وجودی برای یکدیگر باشند،از هم بسیار دورند و آتش به دنبال معنای خویش در جایی به غیر از" چراغ" است ."چراغعلی" نیز ، نیاز به گرما را نه از" آتش" ، که از "اوستا نیاز" می گیردوفتیله ی وجودش را در اختیار شعله ای سیاه و خانمانسوز،نهاده است.
شخصیت پردازی داستان به گونه ای است که خواننده را درمصرفی مولد شریک می کندو بین متن و خواننده بده بستان عمیق معنایی اتفاق می افتد.این مصرف توام با زایایی را در بیشتر عناصر داستان می بینیم.متن با تصویرپردازی های زیبای کلامی خواننده را با فراز و نشیب داستان ، همراه می کند.به عنوان مثال داستان با تصویری از خوردن لبوی نیم گرمی آغاز
می شود که "تا آخرین ریزه اش" به تنهایی خورده می شود و در ذهن خواننده مفهوم "تنهایی" متبادر می شود. تصویر پردازی های کلامی در جهت انسجام بخشیدن به متن بسیار موثر عمل کرده اند:"ابرهای پر بالای سر همچنان نم پس می دادند. نور کم رنگ لامپ های برق، تار و انگار بخار گرفته بود."فضای زندگی ذوالقدر، تیره تار است و متن فقط از تکنیک " گفتن " استفاده نمی کند بلکه به مدد تکنیک" نشان دادن " ، باز هم امکان دخالت خواننده در متن را فراهم می آوردو به خواننده و فکرش احترام می گذارد.
متن به جای گفتن از شخصیت مرد سلاخ، با تکنیک "نشان دادن" امکان ادامه ی شخصیت پردازی در داستان را به خواننده عطا می کند تا جاهای خالی را در متن را پر کند:"رخت های تنش پر از شتک های خون بود .تنش بوی پوست و چرم می داد..."و یا با یک تصویر پردازی مکانی:"آن جا همه چیز بوی خون می داد...در جوی خون و آب و پهن و لجن قاطی هم بودندوسنگین و دم کرده می خزیدند وبه سویی می رفتند."
تداخل حیوان و انسان در شرح محیط غیر انسانی اشارتی است که متن به نوعی خواننده را در شیوه ی خواندن و پی گیری مطالب و شخصیت ها هدایت می کند : " گوسفندها و مردها راه را بند آورده بودند." همه چیز را نمی گوید تا نقش خواننده کم رنگ نشود ، وقتی می گوید:" از آتش فقط یک جفت ابروی سیاه ،دو تا چشم میشی، یک جفت کفش قرمزو....در خاطر خانه مانده بود. " و به زیبایی فرصت ادامه ی شخصیت پردازی و تکمیل ابعاد شخصیتی آتش و حتی رفتن تا ته سرنوشت او، به خواننده عطا می شود.
یا در توصیف سلاخ خانه می گوید:"...بوی آخرین نعره های گاو وشتر.."که عباراتی از این دست ، علاوه بر آن که می تواند جاهای خالی بسیاری را در متن پر کند، استفاد ه از قابلیت های زبان است که به طور غیر مستقیم از متن یک تمامیت منسجم می سازد.
متن از سرنوشت آتش ، مرد سلاخ، چراغعلی و گاری فرسوده اش نمی گوید،اما عبارات دلالت مندی از آن دست که ذکر شد ، به گونه ای غیر مستقیم ، از وضعیت انسانی دشواری می گوید، که در استحاله ی سهمگین از انسان به حیوان ، سرنوشتی چون "آخرین نعره های گاو وشتر" را تجربه خواهد کرد.
متن از حال و هوای شاعرانه و زبان صناعت مند نیز به خوبی در جهت چارچوب بخشیدن به خویش استفاده کرده است:"دور تا دور کاروانسرا خانه های کوچک بود، هر کدام مثل یک لانه ی روباه.آدم ها وقتی می خواستند تو بروند،خودشان را خم می کردند."خم شدن انسان , به نوعی تشبیه مرکب در خدمت مفهوم استحاله ی انسان به حیوان است ، آن جا که درباره ی اسب چراغعلی می گوید:"این آخری مثل یک بز شده بود، بزی که موهایش ریخته باشد،از بس سکندری خورده بود ،سر زانوهایش زخم شده بود و روی چشم هایش هم غباری نشسته بود."اسب چراغعلی استعاره ای از وضعیت معتاد گونه ی او باز هم استحاله ی انسان به حیوان را تداعی می کند.
متن با استفاده از این شگردهای تصویرسازی و زبان کارکردی ارزش این را پیدا می کند که دوباره خوانی شود ودر خوانش های بعدی استعداد این را دارد که در نقاط دیگری با ذهن خواننده درگیر شود. برای مثال عباراتی چون"باید شب را تمام می کرد."در دوباره خوانی به مفهوم وسیع تری دست می یابد.
شب استعاره از وضعیت بغرنج ذوالقدر است.و از خواننده طلب می شود تا عباراتی از این دست را که صناعت مند و دارای دلالت ثانوی است با درنگ بیشتری بخواند . " شب مثل چرکی که به پشت دست بچسبد ، به روح ذوالقدر چسبیده بود."
اما در گره گشایی داستان هم نقاط خالی به چشم می خورد،نقاطی که باید با توجه به سیر اندیشه و جهان ذهنی خواننده پر شود.آنجا که ذوالقدر ناگهان دچار شهود می شود و پوستین پدر را به تن می کندکه نشان از ورود به دوران بعدی زندگی است ، باز هم علامت سوال بزرگی در متن به چشم می خورد: " آیا او از پس در افتادن با سختی های زندگی بر می آید؟" نقش پدر به گونه ای تقبل می شود که هنگام مواجهه ی ذوالقدر و پدرش می خوانیم : "چراغعلی ،ذوالقدر را که دید،التفاتی نکرد.ذوالقدر هم بابایش را نگاه نکرد." متن چیز دیگری نمی گوید ولی گویا دو
استحا له رخ داده است : استحا له ی پسر به پدر و انسان به حیوان.
داستان با جمله ی" قدم هایی مثل قدم های یک مرد " به پایان می رسد ، اما متن هم چنان گشوده می ماندتا به مدد خوانش های مکرر ؛ به مرزهای تازه ای دست یابد و ذوالقدر در ذهن خواننده به زندگی خویش پس از برداشتن اولین قدم های مردانه ادامه می دهد.
زهرا عبدی

رمان شازده احتجاب یک واکاوی عمیق در فرهنگ و تاریخ دست خورده ی این مرزوبوم است.این رمان منشور عجیبی است که از هر منظری که با آن مواجه شوی به چشم انداز جدیدی دست می یابی .
شاید داروی چند لایه بودن که نه ، هزار لایه بودن این فرهنگ پیچ در پیچ ما واکاوی هایی از این دست باشد. فرهنگی که در کمال شگفتی چنان متناقض عمل می کند که تو نمی دانی این عملکرد حاصل تاثیر کدام لایه ی پنهانی بود. مانند دستی که بدون اراده ی تو بر صورت کسی سیلی می زند و تو را چنان شرمنده می کند که ...
اما برای دیگران که در این فرهنگ زندگی نمی
کنند باور این که این دست ازلایه ای پنهان فرمان می گیرد که ما را بدان
دسترسی نیست بسیار دشوار است.این رمان از این جهت بسیار قابل تامل است که
به ما فرصت می دهد تا به لایه های عمیق تری از این فرهنگ هزار تو نفوذ کنیم
و طعم ناخودآگاه جمعی خود را تجربه کنیم. علت انتخاب منظر نقد اسطوره ای
یونگی بر این نوشته نیز می تواند این باشد ، اگرچه این متن قابلیت های
فراوانی برای بررسی های متعدد ، از نظرگاه های متعدد دارد. شاید با خواندن
این متن جواب این سوال که در انتخابات های ما معمولا چه اتفاقی می افتد که
گروه کثیری به یک باره چنین متناقض عمل می کنند ، را به دست آوریم!!؟؟؟
سفر به گردش احوال
رمان شازده احتجاب یک سفر است. سفر گروهی شخصیت هایی که پیچیدگی های شخصیتی و روحی آنها از رابطه ها و سنت ها و تاریخ پیچیده و هزارتوی ایرانی، ناشی می شود. آن بخشی از تاریخ که دوران بارداری اش چنان سپری می شود که به هنگام زادن ، جنین ناقص است که بر زمین می ریزد.
اما الگوی سفر در این داستان دو جنبه دارد. بخشی از آن خواننده است که سهمی از آن ناخودآگاه جمعی را دارد، از یک نقطه سفر خود را شروع می کند و به همان نقطه باز می گردد،اما با تغییری شگرف در معرفت خویش از آن ناخودآگاه جمعی . شازده، فخرالنساء و...به نوعی بازیگران ناخودآگاه جمعی ما هستند. اما جنبه ی دیگر سفر ، به شازده و دیگر شخصیت های داستان باز می گردد. الگوی سفر شازده ، سفری است از معصومیت به تجربه و در این راه دچار “initiation” می شود. سفر از معصومیتی که از همان ابتدای کودکی مورد سوءاستفاده قرار می گیرد و منیره خاتون جزء اولین تجربه های این گذار است. این سفر قربانی نیز دارد. فخری، فخرالنساء و شازده از قربانیان این سفر هستند. قربانی تاریخ نوشته شده ای که به نوعی سرنوشت آنان را رقم می زند. فخرالنساء در کارکرد دوگانه ی خویش در داستان ، در جایی شخصیت اغواگر زیبایی است که در نهایت باعث هلاکت شازده می شود و در جایی دیگر آنیمای وجود شازده است. فخرالنسای کنونی که به نوعی در وجود فخری هم به تصویر کشیده می شود، بخش ویران گر اوست و فخرالنسای گذشته نیمه ی گمشده ی شازده است که سعی می کند در فخری بازسازی اش کند. سیلان ذهن و پس و پیش شدن زمان داستان هم به همین علت است زیرا شازده به دنبال آنیما (فخرالنسای گذشته)در حال و گذشته سفر می کند. داستان بن بست عظیمی است . هر حرکتی به نقطه ی شروع باز می گردد و دور باطلی است.
شازده نمی تواند فخرالنسا را ترک کند، چون بخش گمشده ی وجود اوست و عاشقش است. از طرفی نمی تواند با او باشد ،چون او تبدیل به آن بخشی از تاریخ شده است که شازده از آن فراری است.
نیمه ی تاریک (shadow) فخرالنسا و شازده ، همان تاریخی است که چون لکه ی سیاهی بر دامان توری سپید فخرالنسا نشسته است و او برای رهایی از این بخش به فرافکنی متوسل می شود و تنفر حاصل از آن را نصیب شازده می کند. او را در معرض تهمت چندزنی و صیغه و... قرار می دهد تا بتواند از شرّ آن بخش تیره خلاص شود و شازده هم همین کار را با فخری می کند.
اما در نماد پردازی ، لباس سفید فخرالنسا به موتیفی تبدیل می شود که شاید بتوان آنرا لباس سفید قربانی دانست . اشاره به عدد هفت و هم سن وسالی شراب و دوران نامزدی حکایت از آن دارد که این عشق دوران بلوغ خود را طی کرده ، اما به مقصد نرسیده است و چون میوه ای کال در شاخه گندیده است و تمام این داستان دست و پازدنی سهمناک در گردابی تیره است. گردابی که خواننده ی داستان نیز در همان بخش ناخودآگاه جمعی در سرگیجه ی حاصل از آن شریک است.
" شورش بر خلاف گفتمان غالب "
زهرا عبدی شاعر مجموعه شعر تازه چاپ شده ی < تو با خرسِ سنگین تر از کوه رقصیده ای>

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودم به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
[حافظ شيرازي]
متنی که پیش روست، متن شاعرانه ای است که
سرشار از تقابل هاست. تقابل اصلی در متن، تقابل عشق حقیقی و زهد ریایی است
که بیشتر تقابل های موجود در متن در خدمت این تقابل اصلی اند.
لوی
اشتراوس در مقام انسان شناسی ساختارگرا ، تخالف های دوتایی بنیادی را در
بسیاری از اندیشه های بدوی کشف کرده بود؛ به عنوان مثال بلند و پست، روشن و
تاریک و ...
در این شعر نیز صف آرایی عجیبی از این تقابل ها می بینیم:
صدای
شاعر "منی " ست عاشق پیشه در تقابل با "تویی" که زهد ریایی را برگزیده ای :
"منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن/ منم که دیده نیالودم به بد دیدن".
کلماتی
که در این جدول تقابل ها در ردیف "من عاشق" قرار می گیرند، عبارتند از:
"وفا" که در تقابل با "بی وفایی" است. که در خدمت تقابل اصلی یعنی تقابل
عشق و زهد ریایی قرارمی گیرد.
"وفا" که از آن ِ"عشق" است و"بی وفایی" از آن ِ ریاکار:" وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/ که در طریقت ما کافریست رنجیدن".
"رنجیدن" در تقابل با "آسایش"، که "رنجیدن" از آن ِ عاشق است و "آسایش" حقیر زندگی روزمره از آن ِ زاهد ریاکار:
" که در طریقت ما کافری ست رنجیدن"
"راه
نجات " در تقابل با "گمراهی"، که نتیجه ی عاشقی ِ بی چشم داشت است و
"گمراهی" عاقبت زندگی ریاکارانه برگزیدن: "به پیر میکده گفتم که چیست راه
نجات/ بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن".
"عیب پوشی" در تقابل با
"پرده دری "، که عاشق ِ صاحب کرامت ِ عاشقی به آن مزین است و زاهد ریاکار ،
کاری جز پرده دری ندارد که در واقع تضمین زندگی حقیرش است.
"خودپرستی"یا
"خودخواهی" در تقابل با "فروتنی" است که زاهد ریاکار به خاطر دچار بودن به
خودپرستی است که دیگری می آزارد و پرده دری می کند، اما عاشق از خود گام
بیرون نهاده است،پس همه معشوق شده است و خودی نمانده است که در برابر عشق
عرض اندام نماید.
"میکده" در تقابل با "مجلس وعظ" است. از آنجا که "می"
در محور جانشینی ، استعاره از عشق است و وجه شبه که در هر دو "ازخود بیخود
شدن" است حذف شده است. پس در محور جانشینی،"می"به جای "عشق" نشسته است، پس
عاشق "میکده " را به جای "مجلس وعظ زاهد" بر می گزیند تا از خود پرستیدن
رهایی یابد. که ویژگی مهم عشق رهایی از خود است و جایی در وجود برای دیگری
در نظر گرفتن است. عاشق؛ ابدیت فعال است و زاهد؛ منفعل تاریخ ِ مصرف دار
است.
"شنیدن" در تقابل با " نشنیدن" است. عاشق به وعظ زاهد که قرار
گرفتن در گفتمان مسلط و ایدئولوژی تحمیل شده است، وقعی نمی نهد. پس هرگز
صدای او را نمی شنود و نمی خواهد که بشنود.
چنان که ذکر شد ، تقابل
اصلی در این شعر ، تقابل میان عشق ِ بی ریا و زهد ریایی است ، که این مفهوم
از دل تقابل و تنش، با هماهنگی زیبایی گره خورده است. هماهنگی میان عشق و
عناصرش که در تقابل با نیروی بازدارنده ی گفتمان غالب است.
این تقابل
حتی در وزن شعر نیز به چشم می خورد. وزن شعر از دو رکن" ت َ تن ت َ تن"و " ت
َ ت َ تن تن" به تناوب تشکیل شده است که خود مفهوم تقابل میان دو مفهوم
اصلی در شعر را در فضای موسیقیایی تاکید می کند.
و اما اتحاد"دال" و"مدلول" را تولد نشانه در متن نامیده اند و معناآفرینی، برقراری رابطه بین نشانه هاست.
تاکید
بر عاشقی گزیدن، نشانه ای است در متن که از اتحاد دال هایی چون
:"وفا"،"رنجش"،"راه نجات"، "کشش"،"عارض خوبان" ، " جام می" و ... با مدلول
هایی چون: "در راه عشق صبوری کردن" ، "ایمان به پایان خوش عشق داشتن" ،
"جاذبه ی راه و روش عاشقی" ، "دریافتن زیبایی هستی" ، گره می خورد.
متن با کنار هم نشاندن این نشانه ها بر" شیوه ی عاشقی برگزیدن " تاکید می ورزد.
کارکرد
نشانه ها در متن همه تقبیح زهد عوام فریبانه و تشویق عشق ورزیدن است."جام
می"، "میکده"، "ساقی" در محور هم نشینی، مجاز از شراب نابی است که این شراب
نادر در محور جانشینی، استعاره ازعشق است.عشقی که در تقابل اصلی با گفتمان
غالب و مسلط جامعه است و مهم ترین نشانه ای است که در متن از اتحاد دال ها
و مدلول ها حاصل شده است.
اما وزن شعر که ریتمیک و از ارکان متناوب تشکیل شده است بر فضای غنایی اثر تاثیر دلنشینی نهاده است.
از
نظر ساختاری قافیه که در آن اختلاف معنا بر پایه ی همسانی آوایی، شکل
گرفته است، بسیار هوشمندانه به کار گرفته شده است. قافیه مصدر فعل است که
وجه امری در ان مستتر است.
در این متن، شاعر از ده کلمه در قافیه
استفاده کرده است که نیمی از آن ها امر به انجام کار و نیمی دیگر به انجام
ندادن کاری است... که قافیه نیزدراین متن شاعرانه در خدمت مفهوم تقابل اصلی
در متن است.
تمامی افعال امر مثبت، در خدمت مفهوم توصیه به تجربه
عاشقی است: "عشق ورزیدن"، "گردیدن گرد رخ زیبای یار" و ... و افعال
بازدارنده نیز نشانه هایی هستند که کارکرد آن ها "نفی طریقی جز عشق
برگزیدن" و "نفی ریاکاری " است:
"خراب کردن نقش خود پرستیدن"،"کافری ست رنجیدن"،"وعظ بی عملان را نشنیدن"،"دست زهد فروشان را نبوسیدن" و...
چنان
که گفته آمد ساختار اصلی در این متن بر اساس تقابل میان عشق ناب و بی ریای
انسانی با نفاق و ریای زهد فروشانه است که در واقع الگوی تکرارشونده در
متن است.
حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانواده اش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری،محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم فوق لیسانس اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی فارغ التحصیل شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دوره های بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاه های اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی می گرفت.در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تاسال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق استغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت. منبع: ویکی پدیا
چند شعر از کتاب های مختلف او با هم می خوانیم:
1
گل خورشید وا می شد
شعاع مهر از خاور
نوید صبحدم می داد
شب تیره سفر می کرد
جهان ازخواب بر می خاست
و خورشید جهان افروز
شکوهش می شکست آنگه
خموشی شبانگاه دژم رفتار
و می آراست
عروس صبح را زیبا
و می پی راست
جهان را از سیاهی های زشت اهرمن رخسار
زمین را بوسه زد لب های مهر آسمان آرا
و برق شادمانی ها
به هر بوم و بری رخشید
جهان آن روز می خندید
میان شعله های روشن خورشید
پیام فتح را با خود از آن ناورد
نسیم صبح می آورد
سمند خسته پای خاطراتم باز می گردید
می دیدم در آن رویا و بیداری
هنوز آرام
کنار بستر من مام
مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد
برایم داستان می گفت
برایم داستان از روزگار باستان می گفت
دریغی دارم از آن روزگاران خوش آغاز
سیه فرجام
هنوز اما
مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری
دریغا صبح هشیاری !
دریغا روز بیداری !
2
ای داد !
تند باد
توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد
دیگر به اعتمادِ که باید بود ؟
دیوار اعتماد فرو ریخت
و کسوتِ بلند تمنا
بر قامت بلند تو کوتاه تر نمود
پایان آشنایی
آغاز رنجِ تفرقه ای سخت دردناک
هر سوی سیل
سنگین و سهمناک
من از کدام نقطه
آغاز می کنم ؟
توفان و سیل و صاعقه
اینک دریچه را
من با کدام جرات
سوی ستاره ی سحری باز می کنم ؟
3
نه! نه! نه!
این هزار مرتبه گفتم: نه !
دیگر توان نمانده
توانایی
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان
افسانه ی مکرر اندوه و رنج را
تکرار می کند
گفتی
امیدهاست
در ناامید بودن من
اما
این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
این ابر تیره را سر باریدن
انسان به جای آب
هرمِ سرابِ سوخته می نوشد
گلهای نو شکفته
این لاله های سرخ
گل نیست
خون رسته ز خاک است
باور کن اعتماد
از قلبهای کال
بار رحیل بسته
و مهربانی ما را
خشم و تنفر افزون
از یاد برده است
باورنمی کنی که حس پاک عاطفه در سینه مرده است؟
4
چه روزهایی خوب
که در من و تو گل آفتاب می رویید
به شهر شهره ی شعر و شراب می رفتیم
به کشهکشان پر از آفتاب می رفتیم
قلندرانه
گریبان دریده تا دامن
به آستانه ی حافظ
خراب می رفتیم
و چشمهای تو با من همیشه می گفتند
رها شو از تن خاکی
از این خیال که در خیل خوابها داری
مرا به خواب مبین
بیا به خانه من
خوب من!
به بیداری
به این فسانه ی شیرین به خواب می رفتیم
و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت
ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم
به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی
درون آن برهوت
این من و تو و ما مبهوت
فریب خورده به سوی سراب می رفتیم
5
من از کدام دیار آمدم که هر باغش
هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند ؟
من از کدام دیار آمدم که در دشتش
نه باغ بود و نه گل ?
تیر بود و مردن بود
و در تب تف مرداد
جان سپرد
گذشت تابستان
دگر بهار نیامد
و شهر شهر پریشیده
بی بهاران ماند
و دشت سوخته در انتظار باران ماند
امید معجزه یی ؟
نه
امید آمدن شیر مرد میدان ماند
اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم
و پایداری شب
ناله هست و شیون هست
امید رستن از این تیرگی جانفرسا
هنوز با من هست
امید
آه امید
کدام ساعت سعدی
سپیده سحری آن صعود صبح سخی را
به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟
6
رنجوری تو را
باور نمی کنم
ای پیش مرگ تو همه رخشنده اختران
تو مرگ آفتاب درخشان و پاک را
باور مکن
که ابر ملالی اگر تو راست
چونان غروب سرد غم انگیز بگذرد
دردی اگر به جان تو بنشست
این نیز بگذرد
تهمت به تو ؟
تهمت زدن چگونه توانم به آفتاب ؟
لعنت به آن کنم که دو رو بود
نفرین به او کنم که عدو بود
7
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
من می شناختم او را
نام تو راهمیشه به لب داشت
حتی
در حال احتضار
آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
آن مرد بی قرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
و گفت وگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می کشید
و در تصورش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاک زیست
پاکتر از چشمه ای نور
هم چون زلال اشک
یا چو زلال قطره باران به نوبهار
آن کوه استقامت
آن کوه استوار
وقتی به یاد روی تو می بود
می گریست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن توچشم خویش را
آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاک را
پنداشت
آلوده است و لایق دیدار یار نیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید روزی اگر
چه ؟ او؟ نه آه ... نمی آید
8
دختری استاده بر درگاه
چشم او بر راه
در میان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست
چشم بر می گیرد از ره
باز
می دهد تا دوردستِ جاده مرغ دیده را پرواز
از نبرد آنان که برگشتند
گفته اند
او بازخواهد گشت
لیک در دل با خود این گویند
صد افسوس
بر فراز بام این خانه
روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت
جاده از هر عابری خالی ست
شب هم از نیمه گذشته ست و کسی در جاده پیدا نیست
باز فردا
دخترک استاده بر درگاه
چشم او بر راه!

احمد شاملو (زاده ۲۱
آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان
صفیعلیشاه - درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ فردیس کرج) شاعر،
نویسنده، فرهنگنویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده
طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.
شهرت
اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالبهای کهن نظیر
قصیده و نیز ترانههای عامیانهاست. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر
نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد، اما پس از چندی در بعضی
از اشعار منتشر شده در هوای تازه - و سپس در اکثر شعرهایش - وزن را یکسره
رها کرد و بهصورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از
این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کردهاند. بعضی از
منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور میدانند.
شاملو
علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناختهشدهای دارد. مجموعه کتاب کوچه
او بزرگترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران میباشد. آثار وی
به زبانهای: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی،
ارمنی، هلندی، زاگربی، رومانیایی، فنلاندی، ترکی ترجمه شدهاست. منبع : ویکی پدیا
گزیده ای از کتاب های احمد شاملو
از قبیل:باغ
آینه،لحظهها و هميشه،آیدا در آینه،ققنوس در باران،مرثیه های خاک،شکفتن در
مه،ابراهیم در آتش،دشنه در دیس،ترانه های کوچک غربت،مدایح بی صله،در
آستانه،حدیث بی قراری ماهان
از کتاب باغ آینه
باغِ آينه
چراغي به دستام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي ميروم.
گهوارههاي ِ خستهگي
از کشاکش ِ رفتوآمدها
بازايستادهاند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشانهاي ِ خاکسترشده را روشن ميکند.
□
فريادهاي ِ عاصيي ِ آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بيقرار ِ ابر
نطفه ميبندد.
و درد ِ خاموشوار ِ تاک ــ
هنگامي که غورهي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخسار ِ طولانيي ِ پيچپيچ جوانه ميزند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگيزترين ِ شبها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب ميکردهام
□
تو از خورشيدها آمدهاي از سپيدهدمها آمدهاي
تو از آينهها و ابريشمها آمدهاي.
□
در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي
در فاصلهي ِ دو مرگ
در تهيي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ
]نگاه و اعتماد ِ تو بدينگونه است![
□
شاديي ِ تو بيرحم است و بزرگوار
نفسات در دستهاي ِ خاليي ِ من ترانه و سبزيست
من
برميخيزم!
چراغي در دست، چراغي در دلام.
زنگار ِ روحام را صيقل ميزنم.
آينهئي برابر ِ آينهات ميگذارم
تا با تو
ابديتي بسازم.
مرثيه
نيمروز...
نيمروز...
بيآنکه آفتاب را در نصفالنهار ِ خوفانگيزش بازببينيم،
در پس ِ ابرهاي ِ کج، نقابهاي ِ گول و پردههاي ِ هزارانريشهگيي ِ
باران آيا
زمان از نيمروز ِ موعود گذشته است
و شب ِ جاودانه ديگر، چندان دور نيست؟
و ستارهگان، در انتظار ِ فرمان ِ آخرين به سردي ميگرايند
تا شب ِ جاودانه را غروري به کمال بخشايند؟
□
نيشخندها لبان ِ تازهتري ميجويند
و چندانکه از جُستوجوي ِ بيحاصل بازميمانند
به لبان ِ ما بازميآيند.
□
از راههاي ِ پُرغبار، مسافران ِ خسته فراميرسند...
«ــ شستوشوي ِ پاهاي ِ آبلهگون ِ شما را آب ِعطرآلوده فراهم
کردهايم
اي مردان ِ خسته
به خانههاي ِ ما فرودآئيد!»
«ــ در بستري حقير، اميدي به جهان آمده است.
اي باکرهگان ِ اورشليم! راه ِ بيتاللحم کجاست؟»
و زائران ِ خسته، سرودگويان از دروازهي ِ بيتاللحم ميگذرند و در
جُلجُتاي ِ چشمبهراه، جوانهي ِ کاج، در انتظار ِ آنکه به هياءت ِ
صليبي درآيد، در خاموشيي ِ شتاب آلودهي ِ خويش، به جانب ِ
آسمان ِ تهي قد ميکشد.
□
نيمروز...
نيمروز...
«ــ در پس ِ ابر و نقاب و پرده، آيا
زمان از نيمروز گذشته است؟
و شب ِ جاودانه آيا
ديگر چندان دور نيست؟»
و زميني که به سردي ميگرايد، ديگر سخني ندارد.
آنجا که جنگآوران ِ کهن گريستند
گريه پاسخي به خاموشيي ِ ابدي بود.
□
عيسا بر صليبي بيهوده مرده است.
حنجرههاي ِ تهي، سرودي ديگرگونه ميخوانند، گوئي خداوند ِ بيمار
درگذشته است.
هان! عزاي ِ جاودانه آيا از چه هنگام آغاز گشته است؟
□
رگبارهاي ِ اشک، شورهزار ِ ابدي را باور نميکند.
رگبار ِ اشک، شورهزار ِ ابدي را بارور نميکند
رگبارهاي ِ اشک، بيحاصل است
و کاج ِ سرفراز ِ صليب چنان پُربار است
که مريم ِ سوگوار
عيساي ِ مصلوباش را بازنميشناسد.
در انتهاي ِ آسمان ِ خالي، ديواري عظيم فروريخته است
و فرياد ِ سرگردان ِ تو
ديگر به سوي ِ تو بازنخواهد گشت...
نبوغ
براي ِ ميهن ِ بيآب و خاک
خلق ِ پروس
به خون کشيده شدند
ز خشم ناپلئون،
و ماند بر سر ِ هر راهکورهي ِ غمناک
گوري چند
بر خاک
بيسنگ و بيکتيبه و بينام و بينشان
از موکب ِ قشون ِ بوناپارت
بر معبر ِ پروس...
آنگه فرهدريک ِ وطندوست
آراست چون عروس
در جامهي ِ زفاف
زناش را،
تا بازپس ستاند از اين رهگذر
مگر
وطناش را
]
وين زوجه
راست خواهي
در روزگار ِ خويش
زيباترين ِ محصنهگان بود
در
اروپ![
□
هنگام ِ شب ــ که رقص ِ غم آغاز مينهاد
مهتاب
در سکوتاش
بر لاشههاي ِ بيکفن ِ مردم ِ پروس ــ
خاموش شد به حجلهي ِ سلطان فرهدريک
شمعي و شهوتي.
و آن دَم که آفتاب درخشيد
بر گورهاي ِ گمشدهي ِ راه و نيمراه
]يعني به گورها که نشاني به جاي ماند
از موکب ِ قشون ِ بوناپارت
در رزم ِ ماگدهبورگ[ ــ
خاک ِ پروس را
شَهِ فاتح ِ
گشادهدست
بخشيد همچو پيرهني کهنهمردهريگ
به سلطان فرهدريک،
زيرا که مام ِ ميهن ِ خلق ِ پروس
بود
سر خيل ِ خوشگلان ِ اروپاي ِ عصر ِ خويش!
□
بله...
آنوقت
شاه ِ فاتح ِ بخشنده بازگشت
از کشور ِ پروس،
که سيراب کرده بود
خاک ِ آن را
از خون ِ شور ِ زُبدهسواراناش،
کام ِ خود را
از طعم ِ دبش ِ بوسهي ِ بانوي ِ او، لوئيز.
و از کنار ِ آن همه برخاکماندهگان
بگذشت شاد و مست
بگذشت سرفراز
بوناپارت.
ميرفت و يک ستارهي ِ تابندهي ِ بزرگ
بر هياءت ِ رسالت و با کُنيهي ِ نبوغ
ميتافت بر سرش
پُرشعله، پُرفروغ.
از کتاب لحظهها و هميشه
شبانه
به گوهر ِ مراد
کوچهها باريکن
دُکّونا
بستهس،
خونهها تاريکن
تاقا
شيکستهس،
از صدا
افتاده
تار و کمونچه
مُرده ميبرن
کوچه به
کوچه.
□
نگا کن!
مُردهها
به مُرده
نميرن،
حتا به
شمع ِ جونسپرده
نميرن،
شکل ِ
فانوسيين
که اگه خاموشه
واسه نَفنيس
هَنو
يه عالم نف توشه.
□
جماعت!
من ديگه
حوصله
ندارم
به «خوب»
اميد و
از «بد» گله
ندارم.
گرچه از
ديگرون
فاصله
ندارم،
کاري با
کار ِ اين
قافله
ندارم!
□
کوچهها
باريکن
دُکّونا
بستهس،
خونهها
تاريکن
تاقا
شيکستهس،
از صدا
افتاده
تار و
کمونچه
مُرده
ميبرن
کوچه به
کوچه...
وصل
۱
در برابر ِ بيکرانيي ِ ساکن
جنبش ِ کوچک ِ گُلبرگ
به پروانهئي ماننده بود.
زمان، با گام ِ شتابناک برخاست
و در سرگرداني
يله شد.
در باغستان ِ خشک
معجزهي ِ وصل
بهاري کرد.
سراب ِ عطشان
برکهئي صافي شد،
و گنجشکان ِ دستآموز ِ بوسه
شادي را
در خشکسار ِ باغ
به رقص آوردند.
۲
اينک! چشمي بيدريغ
که فانوس ِ اشکاش
شوربختيي ِ مردي را که تنها بودم و تاريک
لبخند ميزند.
آنک منام که سرگردانيهايام را همه
تا بدين قُلّهي ِ جُلجُتا
پيمودهام
آنک منام
ميخ ِ صليب از کف ِ دستان به دندان برکنده.
آنک منام
پا بر صليب ِ باژگون نهاده
با قامتي به بلنديي ِ فرياد.
۳
در سرزمين ِ حسرت معجزهئي فرود آمد
]و اين خود ديگرگونه معجزهئي بود[.
فرياد کردم:
«ــ اي مسافر!
با من از آن زنجيريان ِ بخت که چنان سهمناک دوست ميداشتم
اينمايه ستيزه چرا رفت؟
با ايشان چه ميبايدم کرد؟»
«ــ بر ايشان مگير!»
چنين گفت و چنين کردم.
لايهي ِ تيره فرونشست
آبگير ِ کدر
صافي شد
و سنگريزههاي ِ زمزمه
در ژرفاي ِ زلال
درخشيد
دندانهاي ِ خشم
به لبخندي
زيبا شد
رنج ِ ديرينه
همه کينههاياش را
خنديد
پايآبله
در چمنزاران ِ آفتاب
فرود آمدم
بيآنکه از شب ِ ناآشتي
داغ ِ سياهي بر جگر نهاده باشم.
۴
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهاي ِ دهليزش
به اميد ِ دريچهئي
دل بسته بودم.
۵
شکوهی در جانام تنوره میکشد
گويی از پاکترين هوای کوهستانی
لبالب
قدحی درکشيدهام.
در فرصتِ ميانِ ستارهها
شلنگانداز
رقصی میکنم -
ديوانه
به تماشای من بيا!
دی ۱۳۴۰
يادداشت
چيزی بگو
اسم:
من مرگ را ...
اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که در من ميگذرد.
اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من
ميگذرد.
اينک موج ِ سنگينگذر ِ زمان است که چونان دريائي از پولاد و سنگ
در من ميگذرد.
□
در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ باران سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگرگونه آغاز کردم.
نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من،
فواره و رويا در تو بود
تالاب و سياهي در من.
در گذرگاهات سرودي ديگرگونه آغاز کردم.
□
من برگ را سرودي کردم
سر سبزتر ز بيشه
من موج را سرودي کردم
پُرنبضتر ز انسان
من عشق را سرودي کردم
پُرطبلتر ز مرگ
سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودي کردم
پُرتپشتر از دل ِ دريا
من موج را سرودي کردم
پُرطبلتر از حيات
من مرگ را
سرودي کردم.
از کتاب آیدا در آینه
آیدا در آينه
لبانات
به ظرافت ِ شعر
شهوانيترين ِ بوسهها را به شرمي چنان مبدل ميکند
که جاندار ِ غارنشين از آن سود ميجويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.
و گونههايات
با دو شيار ِ مورّب،
که غرور ِ تو را هدايت ميکنند و
سرنوشت ِ مرا
که شب را تحمل کردهام
بيآنکه به انتظار ِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتي سربلند را
از روسبيخانههاي ِ دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسي اينگونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زندهگي
نشستم!
□
و چشمانات راز ِ آتش است.
و عشقات پيروزيي ِ آدميست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير ميشتابد.
و آغوشات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن
و گريز ِ از شهر
که با هزار انگشت
بهوقاحت
پاکيي ِ آسمان را متهم ميکند.
□
کوه با نخستين سنگها آغاز ميشود
و انسان با نخستين درد.
در من زندانيي ِ ستمگري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نميکرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.
□
توفانها
در رقص ِ عظيم ِ تو
بهشکوهمندي
نيلبکي مينوازند،
و ترانهي ِ رگهايات
آفتاب ِ هميشه را طالع ميکند.
بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچههاي ِ شهر
حضور ِ مرا دريابند.
دستانات آشتي است
و دوستاني که ياري ميدهند
تا دشمني
از ياد
برده شود.
پيشانيات آينهئي بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران ِ هفتگانه در آن مينگرند
تا به زيبائيي ِ خويش دست يابند.
دو پرندهي ِ بيطاقت در سينهات آواز ميخوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟
تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکهها و درياها را گريستم
اي پريوار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلوارهي ِ ناراستي نميسوزد! ــ
حضورت بهشتيست
که گريز ِ از جهنم را توجيه ميکند،
دريائي که مرا در خود غرق ميکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپيدهدم با دستهايات بيدار ميشود.
سرودِ پنجم
۱
سرود ِ پنجم سرود ِ آشنائيهاي ِ ژرفتر است.
سرود ِ اندُهگزاريهاي ِ من است و
اندوهگساريي ِ او.
نيز
اين
سرود ِ سپاسي ديگر است
سرود ِ ستايشي ديگر:
ستايش ِ دستي که مضراباش نوازشيست
و هر تار ِ جان ِ مرا به سرودي تازه مينوازد ]و اين سخن چه
قديميست![.
دستي که همچون کودکي
گرم است
و رقص ِ شکوهمنديها را
در کشيدهگيي ِ سرْانگشتان ِ خويش
ترجمه ميکند.
آن لبان
از آن پيشتر که بگويد
شنيدنيست.
آن دستها
بيش از آنکه گيرنده باشد
ميبخشد.
آن چشمها
پيش از آنکه نگاهي باشد
تماشائيست.
و اين
پاسداشت ِ آن سرود ِ بزرگ است
که ويرانه را
به نبرد ِ با ويراني به پاي ميدارد.
لبي
دستي و چشمي
قلبي که زيبائي را
در اين گورستان ِ خدايان
به سان ِ مذهبي
تعليم ميکند.
اميدي
پاکي و ايماني
زني
که نان و رختاش را
در اين قربانگاه ِ بيعدالت
برخيي ِ محکومي ميکند که منام.
۲
جُستناش را پا نفرسودم:
به هنگامي که رشتهي ِ دار ِ من ازهمگسست
چنانچون فرمان ِ بخششي فرود آمد. ــ
هم در آن هنگام
که زمين را ديگر
به رهائيي ِ من اميدي نبود
و مرا به جز اين
امکان ِ انتقامي
که بدانديشانه بيگناه بمانم!
جُستناش را پا نفرسودم.
نه عشق ِ نخستين
نه اميد ِ آخرين بود
نيز
پيام ِ ما لبخندي نبود
نه اشکي.
همچنان که، با يکديگر چون به سخن در آمديم
گفتنيها را همه گفته يافتيم
چندان که ديگر هيچ چيز در ميانه
ناگفته نمانده بود.
۳
خاک را بدرودي کردم و شهر را
چرا که او، نه در زمين و شهر و نه در دياران بود.
آسمان را بدرود کردم و مهتاب را
چرا که او، نه عطر ِ ستاره نه آواز ِ آسمان بود.
نه از جمع ِ آدميان نه از خيل ِ فرشتهگان بود،
که اينان هيمهي ِ دوزخاند
و آن يکان
در کاري بياراده
به زمزمهئي خوابآلوده
خداي را
تسبيح ميگويند.
سرخوش و شادمانه فرياد برداشتم:
«ــ اي شعرهاي ِ من، سروده و ناسروده!
سلطنت ِ شما را ترديدي نيست
اگر او به تنهائي
خوانندهي ِ شما باد!
چرا که او بينيازيي ِ من است از بازارگان و از همهي ِ خلق
نيز از آن کسان که شعر ِ مرا ميخوانند
تنها بدين انگيزه که مرا به کُندفهميي ِ خويش سرزنشي کنند! ــ
چنين است و من اين همه را، هم در نخستين نظر بازدانستهام.»
۴
اکنون من و او دو پارهي ِ يک واقعيتايم
در روشنائي زيبا
در تاريکي زيباست.
در روشنائي دوسترش ميدارم.
و در تاريکي دوسترش ميدارم.
من به خلوت ِ خويش از براياش شعرها ميخوانم که از سر ِ احتياط
هرگزا بر کاغذي نبشته نميشود. چرا که چون نوشته آيد و بادي
به بيروناش افکند از غضب پوست بر اندام ِ خواننده بخواهد
دريد.
گرچه از قافيههاي ِ لعنتي در اين شعرها نشاني نيست; ]از آنگونه
قافيهها بر گذرگاه ِ هر مصراع، که پنداري حاکمي خُل
ناقوسباناني بر سر ِ پيچ ِ هر کوچه برگماشته است تا چون
رهگذري پا به پاي ِ انديشههاي ِ فرتوت ِ پيزُري چُرتزنان
ميگذرد پتک به ناقوس فروکوبند و چرتاش را چون چلواري
آهارخورده بردرند تا از ياد نبرد که حاکم ِ شهر کيست[ ــ اما
خشم ِ خوانندهي ِ آن شعرها، از نبود ِ ناقوسبانان ِ خرگردني از
آنگونه نيست. نيز نه ازآنروي که زنگولهي ِ وزني چرا به گردنِ
اين استر آونگ نيست تا از درازگوشِ نثرش بازشناسند. نيز نه
بدان سبب که فيالمثل شعري از اينگونه را غزل چرا ناميدهام:
۵
غزل ِ درود و بدرود
با درودي به خانه ميآئي و
با بدرودي
خانه را ترک ميگوئي.
اي سازنده!
لحظهي ِ عمر ِ من
به جز فاصلهي ِ ميان ِ اين درود و بدرود نيست:
اين آن لحظهي ِ واقعيست
که لحظهي ِ ديگر را انتظار ميکشد.
نوساني در لنگر ِ ساعت است
که لنگر را با نوساني ديگر به کار ميکشد.
گاميست پيش از گامي ديگر
که جاده را بيدار ميکند.
تداوميست که زمان ِ مرا ميسازد
لحظههائيست که عمر ِ مرا سرشار ميکند.
۶
باري، خشم خواننده ازآنروست که ما حقيقت و زيبائي را با معيار ِ او
نميسنجيم و بدينگونه آن کوتاهانديش از خواندن ِ هر شعر سخت
تهي دست بازميگردد.
روزي فيالمثل، قطعهئي ساز کرده بر پارهي ِ کاغذي نوشتم که قضا را،
باد، آن پارهکاغذ به کوچه درافکند، پيش ِ پاي ِ سياهپوش مردي که از
گورستان بازميآمد به شب ِ آدينه، با چشماني سُرخ و برآماسيده ــ چرا
که بر تربت ِ والد ِ خويش بسيار گريسته بود. ــ
و اين است آن قطعه که باد ِ سخنچين با آن بهگور ِ پدرگريسته در ميان
نهاد:
۷
به يک جمجمه
پدرت چون گربهي ِ بالغي
ميناليد
و مادرت در انديشهي ِ درد ِ لذتناک ِ پايان بود
که از رهگذر ِ خويش
قنداقهي ِ خاليي ِ تو را
ميبايست
تا از دلقکي حقير
بينبارد،
و اي بسا به روياي ِ مادرانهي ِ منگولهئي
که بر قبهي ِ شبکلاه تو ميخواست دوخت.
باري ــ
و حرکت ِ گاهواره
از اندام ِ نالان ِ پدرت
آغاز شد.
□
گورستان ِ پير
گرسنه بود،
و درختان ِ جوان
کودي ميجُستند! ــ
ماجرا همه اين است
آري
ورنه
نوسان ِ مردان و گاهوارهها
به جز بهانهئي
نيست.
□
اکنون جمجمهات
عُريان
بر همه آن تلاش و تکاپوي ِ بيحاصل
فيلسوفانه
لبخندي ميزند.
به حماقتي خنده ميزند که تو
از وحشت ِ مرگ
بدان تن دردادي:
به زيستن
با غُلي بر پاي و
غلادهئي بر گردن.
□
زمين
مرا و تو را و اجداد ِ ما را به بازي گرفته است.
و اکنون
به انتظار ِ آنکه جاز ِ شلختهي ِ اسرافيل آغاز شود
هيچ به از نيشخند زدن نيست.
اما من آنگاه نيز بنخواهم جنبيد
حتا به گونهي ِ حلاجان،
چرا که ميان ِ تماميي ِ سازها
سُرنا را بسي ناخوش ميدارم.
۸
من محکوم ِ شکنجهئي مضاعفام:
اينچنين زيستن،
و اينچنين
در ميان ِ شما زيستن
با شما زيستن
که ديري دوستار ِتان بودهام.
□
من از آتش و آب
سر درآوردم.
از توفان و از پرنده.
من از شادي و درد
سر درآوردم،
گُل ِ خورشيد را اما
هرگز ندانستم
که ظلمتگردان ِ شب
چهگونه تواند شد!
□
ديدم آنان را بيشماران
که دل از همه سودائي عُريان کرده بودند
تا انسانيت را از آن
عَلَمي کنند ــ
و در پس ِ آن
به هر آنچه انسانيست
تُف ميکردند!
ديدم آنان را بيشماران،
و انگيزههاي ِ عداوت ِشان چندان ابلهانه بود
که مُردهگان ِ عرصهي ِ جنگ را
از خنده
بيتاب ميکرد;
و رسم و راه ِ کينهجوئي ِشان چندان دور از مردي و مردمي بود
که لعنت ِ ابليس را
بر ميانگيخت...
□
اي کلاديوسها!
من برادر ِ اوفلياي ِ بيدستوپايام;
و امواج ِ پهنابي که او را به ابديت ميبُرد
مرا به سرزمين ِ شما افکنده است.
۹
دربهدرتر از باد زيستم
در سرزميني که گياهي در آن نميرويد.
اي تيزخرامان!
لنگيي ِ پاي ِ من
از ناهمواريي ِ راه ِ شما بود.
۱۰
برويم اي يار، اي يگانهي ِ من!
دست ِ مرا بگير!
سخن ِ من نه از درد ِ ايشان بود،
خود از دردي بود
که ايشاناند!
اينان دردند و بود ِ خود را
نيازمند ِ جراحات بهچرکاندرنشستهاند.
و چنين است
که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
کمر به کينات استوارتر ميبندند.
برويم اي يار، اي يگانهي ِ من!
برويم و، دريغا! به همپائيي ِ اين نوميدي ِ خوفانگيز
به همپائيي ِ اين يقين
که هر چه از ايشان دورتر ميشويم
حقيقت ِ ايشان را آشکارهتر
در مييابيم!
□
با چه عشق و چه بهشور
فوارههاي ِ رنگينکمان نشا کردم
به ويرانهرباط ِ نفرتي
که شاخساران ِ هر درختاش
انگشتيست که از قعر ِ جهنم
به خاطرهئي اهريمنشاد
اشارت ميکند.
و دريغا ــ اي آشناي ِ خون ِ من اي همسفر ِ گريز! ــ
آنها که دانستند چه بيگناه در اين دوزخ ِ بيعدالت سوختهام
در شماره
از گناهان ِ تو کمترند!
۱۱
اکنون رَخت به سراچهي ِ آسماني ديگر خواهم کشيد.
آسمان ِ آخرين
که ستارهي ِ تنهاي ِ آن
توئي.
آسمان ِ روشن
سرپوش ِ بلورين ِ باغي
که تو تنها گُل ِ آن، تنها زنبور ِ آني.
باغي که تو
تنها درخت ِ آني
و بر آن درخت
گليست يگانه
که توئي.
اي آسمان و درخت و باغ ِ من، گُل و زنبور و کندوي ِ من!
با زمزمهي ِ تو
اکنون رخت به گسترهي ِ خوابي خواهم کشيد
که تنها روياي ِ آن
توئي.
۱۲
اين است عطر ِ خاکستريي ِ هوا که از نزديکيي ِ صبح سخن
ميگويد.
زمين آبستن ِ روزي ديگر است.
اين است زمزمهي ِ سپيده
اين است آفتاب که بر ميآيد.
تکتک، ستارهها آب ميشوند
و شب
بريدهبريده
به سايههاي ِ خُرد تجزيه ميشود
و در پس ِ هر چيز
پناهي ميجويد.
و نسيم ِ خنک ِ بامدادي
چونان نوازشيست.
□
عشق ِ ما دهکدهئيست که هرگز به خواب نميرود
نه به شبان و
نه به روز،
و جنبش و شور ِ حيات
يک دَم در آن فرونمينشيند.
هنگام ِ آن است که دندانهاي ِ تو را
در بوسهئي طولاني
چون شيري گرم
بنوشم.
□
تا دست ِ تو را به دست آرم
از کدامين کوه ميبايدم گذشت
تا بگذرم
از کدامين صحرا
از کدامين دريا ميبايدم گذشت
تا بگذرم.
روزي که اينچنين به زيبائي آغاز ميشود
]به هنگامي که آخرين کلمات ِ تاريک ِ غمنامهي ِ گذشته را با شبي که
در گذر است به فراموشيي ِ باد ِ شبانه سپردهام[،
از براي ِ آن نيست که در حسرت ِ تو بگذرد.
تو باد و شکوفه و ميوهئي، اي همهي ِ فصول ِ من!
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانهگي را آغاز کنم.
.:: This Template By : web93.ir ::.