اعضای یک باشگاه شنای زمستانی درحال گرم کردن خود کنار رودخانه ینیسی پیش از شیرجه زدن در آب
آدم های موفق خودشان را با افرادی كه با آنها هم فكر هستند، متحد میكنند. آنها اهمیت و ارزش قسمتی از یك گروه بودن را میدانند و می توان گفت آدم های موفق 30 فرق کلی با دیگران دارند که دانستن آنها بد نیست :

1. فرصتهایی را میبینند و پیدا میكنند كه دیگران آنها را نمیبینند.
2. از مشكلات درس میگیرند، در حالی كه دیگران فقط مشكلات را میبینند.
3. روی راهحلها تمركز میكنند.
4. هوشیارانه و روشمندانه موفقیتشان را میسازند، در زمانی كه دیگران آرزو میكنند موفقیت به سراغشان آید.
5. مثل بقیه ترسهایی دارند ولی اجازه نمیدهند ترس آنها را كنترل و محدود كند.
6. سوالات درست را به شیوه صحیح از خود میپرسند. سوالهایی كه آنها را در مسیر مثبت ذهنی و روحی قرار میدهد.
7. به ندرت از چیزی شكایت میكنند و انرژیشان را به خاطر آن از دست
نمیدهند. همه چیزی كه شكایت كردن باعث آن است فقط قرار دادن فرد در مسیر
منفیبافی و بیثمر بودن است.
8. سرزنش نمیكنند (واقعا فایدهاش چیست؟) آنها مسوولیت كارهایشان و نتایج كارهایشان را تماما به عهده میگیرند.
9. وقتی ناچارند از ظرفیتی بیش از حد ظرفیتشان استفاده كنند همیشه راهی
را برای بالا بردن ظرفیتشان پیدا میكنند و بیشتر از ظرفیتشان از خود
توقع دارند. آنها از آنچه دارند به نحو كارآمدتری استفاده میكنند.
10. همیشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامی كه اغلب افراد در حال
استراحت هستند آنها برنامهریزی کرده و فكر میكنند تا وقتی كه كارشان را
انجام میدهند استرس كمتری داشته باشند.
11. خودشان را با افرادی كه با آنها هم فكر هستند، متحد میكنند. آنها اهمیت و ارزش قسمتی از یك گروه بودن را میدانند.
12. بلندپرواز هستند و دوست دارند حیرتانگیز باشند. آنها هوشیارانه
انتخاب میكنند تا بهترین نوع زندگی را داشته باشند و نمیگذارند
زندگیشان اتوماتیكوار سپری شود.
13. بهوضوح و دقیقا
میدانند كه چه چیزی در زندگی میخواهند و چه نمیخواهند. آنها بهترین
واقعیت را دقیقا برای خودشان مجسم و طراحی میكنند به جای اینكه صرفا
تماشاگر زندگی باشند.
14. بیشتر از آنكه تقلید كنند، نوآوری میكنند.
15. در انجام كارهایشان امروز و فردا نمیكنند و زندگیشان را در انتظار رسیدن بهترین زمان برای انجام كاری از دست نمیدهند.
16. آنها دانشآموزان مدرسه زندگی هستند و همواره برای یادگیری روی خودشان
كار میكنند. آنها از راههای مختلفی مثل تحصیلات آموزشگاهی، دیدن و
شنیدن، پرسیدن، خواندن و تجربه كردن یاد میگیرند.
17. همیشه نیمه پر لیوان را میبینند و توانایی پیدا كردن راه درست را دارند.
18. دقیقا میدانند كه چه كاری باید انجام دهند و زندگیشان را با از شاخهای به شاخهای دیگر پریدن از دست نمیدهند.
19. ریسكهای حسابشدهای انجام میدهند؛ ریسكهای مالی، احساسی و شغلی.
20. با مشكلات و چالشهایی كه برایشان پیش میآید سریع و تاثیرگذار
روبهرو میشوند و هیچ وقت در مقابل مشكلات سرشان را زیر برف نمیكنند. با
چالشها روبهرو میشوند و از آنها برای پیشرفت خودشان بهره میبرند.
21. منتظر قسمت و سرنوشت و شانس نمیمانند تا آیندهشان را رقم بزند. آنها
بر این باورند كه با تعهد و تلاش و فعالیت، بهترین زندگی را برای خودشان
میسازند.
22. وقتی بیشتر مردم كاری نمیكنند؛ آنها مشغول فعالیت هستند. آنها قبل از اینكه مجبور به كاری بشوند، عمل میكنند.
23. بیشتر از افراد معمولی روی احساساتشان كنترل دارند. آنها همان
احساساتی را دارند كه ما داریم ولی هیچگاه برده احساساتشان نمیشوند.
24. ارتباطگرهای خوبی هستند و روی رابطهها كار میكنند.
25. برای زندگیشان برنامه دارند و سعی میكنند برنامهشان را عملی كنند.
زندگی آنها از كارهای برنامهریزی نشده و نتایج اتفاقی عاری است.
26. در زمانی كه بیشتر مردم به هر قیمتی میخواهند از رنج كشیدن و بودن در
شرایط سخت اجتناب كنند، افراد موفق قدر و ارزش كار كردن و بودن در شرایط
سخت را میفهمند.
27. ارزشهای زندگیشان معلوم است و زندگیشان را روی همان ارزشها بنا میكنند.
28. تعادل دارند. وقتی از لحاظ مالی موفق هستند، میدانند كه پول و موفقیت
مترادف هم نیستند. آنها میدانند افرادی كه فقط از نظر مالی در سطح
مطلوبی قرار دارند، موفق نیستند. این در حالی است كه خیلیها خیال میكنند
پول همان موفقیت است. ولی آنها دریافتهاند كه پول هم مثل بقیه چیزها یك
وسیله است برای دستیابی به موفقیت.
29. اهمیت كنترل داشتن
روی خود را درك كردهاند. آنها قوی هستند و از اینكه راهی را میروند كه
كمتر كسی میتواند برود، شاد میشوند.
30. از خودشان مطمئن هستند
آیا شما خود را انسان موفقی می دانید؟؟

به رسم بازار گرمي هاي قبلي خودروسازان،
اين بار هم بنتلي عكس هايي از خودرو تازه وارد خود بنتليV8 قبل از نمايشگاه
خودرو به نمايش در آورده است تا توجه مشتاقان خود را بيش از پيش منتظر اين
تحول كند.
بنابراين گزارش هر دو مدل اين خودرو با يك موتور 4 ليتري 500 اسب بخاري به
همراه يك جفت توربوشارژر مجهز شده است كه به ادعاي بنتلي، 40% در مصرف سوخت
بهبود پيدا كرده است.

بنتلي يك سورپرايز ديگر هم براي مشتريان
خود داده، رنگ قرمزي كه در مدل هاي قبلي تنها بصورت آپشن ارائه مي شد، اين
بار در مدل هاي پايه نيز ارائه مي شود.
همكاري با آئودي فوايد دستاوردهاي زيادي براي بنتلي داشت كه از جمله آنها
مي توان با سيستم از كار افتادن چهارسيلندر از هشت سيلندر در سرعت هاي ثابت
اشاره كرد.

بنتلي با گيربكس اتوماتيك هشت دنده با
امكان انتقال قدرت به چهارچرخ و سيستم Stop –Start بنتلي كه اين روزها در
اغلب خودروهاي روز دنيا ديده مي شود، اين هيولا را كم مصرف و اقتصادي تر از
قبل كرده است . از اعداد منتشر شده شاخص هايي همچون شاخص هاي آلودگي و
مصرف جلب توجه مي كند.

25 مايل به ازاي هر گالن بنزين و 265 گرم
CO2 به ازاي هر كيلومتر توليد مي كند. با تمام اين تفاسير شتاب 0 تا 60
مايل بر ساعت زير 5 ثانيه است و امكان رسيده به سرعت 180 مايل بر ساعت را
دارد.

هم GT و هم GTC بصورت استاندارد رينگ
آلومينيومي 20 اينچ دارد و اگر اين رينگها شما را راضي نمي كند، امكان
سفارش رينگ هاي 21 اينچي را نيز داريد كه براي اولين بار به رنگ مشكي
پرداخت شده است.
قيمت اين خودرو تجملاتي از 120000پوند شروع شده و از ماه ژانويه با هفت رنگ
بدنه و چهار رنگ داخلي و سه سايه بان مختلف پيش فروش مي شود.

تصور محققان از دلیل آن این است که مردها اهمیت زیادی به زیبایی می دهند در حالی که خانم ها بیشتر می خواهند همسری داشته باشند که به خوبی از آنها حمایت کند. محققان قبول دارند که مسئله زیبایی بسیار شخصی و نسبی است اما تحقیقات نشان می دهد که استانداردهای عمومی برای زیبایی وجود دارد مثل چشمان درشت، داشتن صورت متقارن، و بیبی فیس بودن و یک نسبت خاص برای دورسینه و دور لگن.
تحقیقات گذشته نشان داده است که افراد با ظاهر بسیار زیبا به سمت هم جذب می شوند و وقتی با هم رابطه برقرار می کنند، رابطه شان بسیار عالی خواهد شد. اما این تحقیقات عموماً مبنی بر زوج های جوان است و نشان می دهد که زیبایی مطلق در مراحل اولیه رابطه اهمیت دارد. اما نقش جذابیت ظاهری در ارتباطات رسمی تر و باقاعده تر مثل ازدواج تقریباً یک راز است.
یک تحقیق جدید نشان می دهد که ظاهر بعد از آن جذب شدن اولیه هم همچنان دارای اهمیت است اما به طریقی متفاوت.
این تیم تحقیقاتی 82 زوج که طی شش ماه قبل ازدواج کرده بودند و حدود 3 سال قبل از ازدواج با هم رابطه داشتند را ارزیابی کرد. شرکت کننده های تحقیق بین 20 تا 25 سال سن داشتند. محققان گفتگوی هر زوج در مورد یک مشکل شخصی را به مدت 10 دقیقه فیلمبرداری کردند. فیلم ها بعداً از این جهت ارزیابی شد که آیا زوج ها درمورد مشکلشان یکدیگر را حمایت می کردند و پشت هم را داشتند یا نه. این مشکلات مسائلی از قبیل تصمیم به داشتن تغذیه سالمتر، شروع یک کار جدید و ورزش بیشتر را شامل می شد.
یک شوهر منفی احتمالاً در چنین موقعیتی می گوید، "این مشکل توست و خودت باید حلش کنی". اما یک شوهر مثبت خواهد گفت: "من با توام، کاری از دستم برمیاد برات انجام بدم؟"
یک گروه از محققان جذابیت های ظاهری هر زوج را بین 1 تا 10 کدگذاری کردند که عدد 10 بهترین و کامل ترین ظاهر را نشان می داد. تقریباً در یک سوم زوج ها، زیبایی زن ها بیشتر بوده، در یک سوم جذابیت مرد بیشتر بوده و سایر زو ج ها ظاهری تقریباً هم ردیف داشتند.
به طور کل، در مواردی که زن ظاهر بهتری نسبت به مرد داشت، زن و مرد مثبت تر رفتار می کردند.
نتیجه این تحقیق بسیار منطقی به نظر می رسد. مردها حساسیت زیادی به زیبایی خانم ها دارند. زن ها بیشتر به قد و درآمد مردها اهمیت می دهند.
در زوج هایی که مرد ظاهر بهتری نسبت به زن داشت، هر دو طرف چندان حمایت کننده نبودند. یکی از محققان این تحقیق می گوید که زن ها معمولاً درجه حمایتی که از طرف مرد دریافت می کنند را به خود او منعکس می کنند. مردی که ظاهر پایینتری نسبت به زن خود دارد، چیزی بیشتر از آنچه که انتظارش را داشته در اختیار دارد به همین خاطر همه تلاشش را می کند تا آن رابطه را پابرجا نگه دارد.
مردهایی که ظاهر بهتری نسبت به همسران خود دارد، طبیعتاً به زن هایی زیباتر از همسر کنونیشان دسترسی دارند و ایده مرغ همسایه غازه ممکن است باعث کمتر کردن تعهد آنها نسبت به ازدواجشان شود.
محققان عقیده دارند که جذابیت ظاهری شوهرها برای خانم ها اهمیت چندانی ندارد، درعوض زن ها به دنبال مردهایی هستند که بتوانند به خوبی از آنها حمایت کنند. پس به نظر می رسد که آن ازدواج ناجور و نابرابر ازدواج عالی باشد.
او که دانش آموخته نقاشی است، سابقه فعالیت در کنار برجسته ترین کارگردانان ایران را در کارنامه دارد و تا کنون چند سیمرغ را از جشنواره فیلم فجر به خانه برده است. اما نونهالی فقط یک بازیگر موفق نیست بلکه حرف هایی خواندنی و شنیدنی هم دارد. او که برای خیلی از ما تصویرگر دنیای زنان است، بهمن ماه 1390، 49 ساله شد. به همین بهانه نگاهی به گفته های مطبوعاتی اش می اندازیم تا از جملاتش، درس بگیریم.

موفقیت را حاصل تعامل می داند
رویا نونهالی که در سال های فعالیتش جای خیلی از زنان این خاک نشسته، صحبتی از جنگ میان زنان و مردان به میان نمی آورد. او معتقد است، هر جامعه و حتی هر خانواده، موفقیتش را مدیون تعامل 2 جانبه مردان و زنان و مادران و پدران است. رویا نونهالی در چنین خانواده ای متولد شده و می گوید: «در خانواده ما آدم بودن حرمت خودش را دارد. قرار است آدم ها به قدر آدم بودن شان حرمت داشته باشند. اگر بهترند حتما حرمت بیشتری دارند. در مورد پدرم این برداشت با نوعی مهربانی و عاطفه نسبت به ما که دخترانش هستیم و مادرم که حتما خیلی مهم است و دوست داشتنی، همچنان جریان دارد. این شیوه ای است که یک مرد در زندگی با همسر و 5 دخترش اختیار کرده است و حتما نقش مدیریت مادرم را باید در گیومه گذاشت. حتی می توان گفت این شیوه ای است که مادرم (یک زن) در زندگی با همسر و 5 دخترش اختیار کرده است.» بر همین اساس او می گوید: «شیوه زندگی مشترک را زن و مرد مشترکا ترتیب می دهند. فرهنگ زیستن زن و مرد در جامعه هم تابع همین تعامل 2 جانبه است که باید به توفیق و باور مفهوم موفقیت در جامعه ختم شود.»
زن بودن را یک مانع در زندگی اش نمی داند
رویا نونهالی می خواهد که با تمام وجود زندگی کند. او می گوید: «هرگز آرزوی مرد بودن نکرده ام. با همه مشکلات و معضلات هرگز، حتی برای یک آن ذوق و شوق زن بودن را از دست نداده ام. این یک واقعیت است و شعار هم نمی دهم. خلأ هایی در زندگی هست که باعث می شود انسان آرزو کند، کاش در موقعیت فعلی اش قرار نداشت؛ حالا فرقی نمی کند این انسان زن باشد یا مرد. شاید یک مرد هم بعضی مواقع به دلیلی مسئولیت هایی که به گردن دارد آرزو کند که ای کاش زن بود.»

بی طرفانه، برای همنوعانش حرمت قائل است
رویا نونهالی نگاه ویژه ای به زندگی و قرارداد هایش دارد. تعریف او از حقوق بشر، ساده اما تامل برانگیز است. او معتقد است: «قرار نیست تمام حرمت آدمیزاد به میزان توفیقش بستگی داشته باشد. در کل آدمیزاد به عنوان نماینده ای برای پروردگار روی زمین صاحب حرمت است و همه نمایندگان همه مجالس به یک اندازه توانایی و حرمت ندارند اما نماینده خداوند باید ذاتا محترم باشد. در روزگار معاصر به همین حرف ها و حرمت ها می گویند حقوق بشر.»
نقش را بازی نمی کند، نقش را می سازد
رویا نونهالی از آن دسته بازیگرانی نیست که در هر فصل و هر سال با کار جدیدی به سینما یا تلویزیون بیاید. او محدود اما آگاهانه انتخاب می کند و به همین دلیل در ذهن ها می ماند. نونهالی می گوید: « من بازیگرم و در بین چیزهایی که به من پیشنهاد می شود نقشی را انتخاب می کنم، بعد سعی می کنم نقش را در متن دنیای نمایشی به سمت ویژگی های متناسب با نقش که با دیدگاه من موافق اند و باعث می شوند نقش را دوست داشته باشم، هدایت کنم. این شیوه ممکن است باعث شود کم کم نقش های کمتری به تو پیشنهاد شود ولی در عین حال اکثر پیشنهادها قدری نزدیک به انتخاب های تو باشند.»
به موفقیت خودش ایمان دارد
او خودش را یک فرد موفق می داند و معتقد است: «تعریف موفقیت هم سخت است و هم آسان. همان سهل ممتنع معروف. سخت است اگر معنای موفقیت، رسیدن باشد. رسیدن به چیزی که خودت می خواهی یا عرف و عادت و ارزش گذاری اجتماعی از تو می خواهد و آسان است اگر بپذیری که موفقیت می تواند به این معنا باشد که بدانی چه کاری از دستت برمی آید و با شناخت توانایی های خودت بهترین خودت باشی، در مورد خودم، بله، من احساس می کنم موفقم؛ چون همیشه خواسته ام و سعی کرده ام نمانم، در جا نزنم و در حرکت باشم تا شاید کاشف بهترین کیفیت خودم باشم.»

در انتخاب کارش وسواس دارد
بعید است که کاری از او دیده باشیم اما نقشش را فراموش کرده باشیم. او راز ماندگار شدن نقش هایش را اینگونه بیان می کند: «دوست ندارم نقش زن بی دست و پا و بی عرضه و نیازمند قیم را بازی کنم. اگر مرد هم بودم خوشم نمی آمد نقش چنین مردی را بازی کنم. مگر آن که می توانست جایی، خود را از مهلکه برهاند. آدم ها دوست دارند با نقش های نمایشی ثابت قدم و قابل قبول همدل شوند. «قابل قبول» نکته مهمی است؛ «قابل قبول» در مورد توانایی های یک آدم، در مورد یک نقش نمایشی یعنی این که بتواند «بهترین خودش» باشد و وقتی درباره نقش و نمایش حرف می زنیم، نقش های متفاوت با حافظه کوتاه مدت بیننده زیبایی پیدا کند و چه بهتر اگر حتی در حافظه بلندمدت او هم بماند.»
حرف های ساده را جدی می گیرد
اهل کلیشه پردازی نیست اما از ساده ترین حرف هایی که کمتر به ذهن مان می آیند، زیبا ترین تفسیرها را ارائه می دهد. از نظر او مشکل جامعه ما و هر جامعه دیگر، فراموش کردن همین حرف های ساده است. نونهالی می گوید: «چقدر حیف که بعضی حرف های خوب حیف می شوند. آنقدر گفته می شوند، تکرار می شوند و نادیده گرفته می شوند که از رمق می افتند. مثل «عدالت» که از حضرت علی(ع) نقل است، یعنی هر چیز در جای خود و چقدر حیف که اجرای این جمله به ظاهر ساده کار دشواری است. تشخیص جای درست هر چیز کار ساده ای نیست. تشخیص دادن کار ساده ای نیست و هر چه دنیا شلوغ تر می شود، کار سخت تر می شود.»
قبل از اینکه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتی که قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود. بعدش هم که از فروشنده گل ارزان تر درخواست می کنی و جواب سر بالای جناب گلفروش را می شنوی، شکل و شمایلت روی «گل یخ» را هم سفید می کند!!!
البته ناگفته نماند که بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی، حدودای «سی و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینکه بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی، پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی خاندان معزز «مقروض السلطنه» یعنی وزیر «اکتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته و یا حرام شدن شیر ترش مزه نخورده سی و هشت سال پیش و متعاقب آن سینه کوبیدن ها و لعن و نفرین های جگرسوز نمودن و آرزوی اشد مجازات در صحرای محشر و از همه بدتر سرکوفت فتوحات بچه های فامیل و همسایه مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی؛ نانوایی سنگکی اطاق عمل، تایتانیک پزشکی، مهندسی فوتولوس و متلک شناسی هنرهای تجسمی، صلاح را بر آن دیدم که حب سکوت و اطاعت خورده و به خاطر پیشگیری از بمباران شدن توسط هواپیماهای تیز پرواز «لنگه کفشهای F14» و موشکهای بالستیک «نیشگون ها و سقلمه های F11» و غش و ضعف های گاه و بیگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بیرون کردنهای «پدر سالار» و تهدیدات جانی و مالی فوق العاده وحشتناک همشیره های مکرمه با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه کلام به هر جان کندنی که بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند! پدر عروس که فکر می نمود من بوده ام که ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا کشیده ام، چنان جواب سلامم را داد که دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود که بیشتر از غلامی و نوکری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!! مادر عروس خانم نیز چنان بر و بر به چشمانم خیره شده ورانداز می نمود که اولش فکر کردم قرار است خدای نکرده با ایشان ازدواج کنم، فقط مانده بود بگوید که جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای یا نه!!!
بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرهای عروس رسید. معلوم بود که از حالا باید خودم را برای روزی حداقل یک فصل کتک خوردن از دست برادرهای عروس آماده می نمودم. به خاطرهمین هم با خودم تصمیم گرفتم که اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به اداره بیمه «فدائیان راه ازدواج» زده و خودم را بیمه «شکنجه زناشوئی» و بیمه «بدنه شخص ثالث» کنم!
علی ایحال، بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مکش مرگما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند. عروس که چه عرض کنم، دست هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود! بعد از اینکه چای جوشیده دست خانوم خانوما را میل کردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینکه نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم بایستی ازدواج را ساده برگزار کرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت که به خود امیدوار شدم و کم کم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم.
پس از اینکه سخنان وزیر ارشاد، پدر زن آینده به پایان رسید وزیر جنگ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبک کنکور سراسری کرد. ابتدا مادر عروس با یک لبخند ملیح و دلنشین از شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را کارمند معرفی کردم. کفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس که انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله کند چنان جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت که از ترس نزدیک بود، دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم.
در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ویلای شمال و اینکه قرار است تعطیلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسکار تشریف برده یا سواحل دلپذیر شاخ آفریقا، سوالات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند. خانمم نیز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاری کرده و مدل ماشینی را که قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم از من جویا شد. بنده ندید بدید هم که تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی که سوار شده ام اتوبوس شرکت واحد بوده است از اینکه توانایی حتی خرید یک روروک یا سه چرخه پلاستیکی اسباب بازی را نیز نداشته و نمی توانستم همراه با خواهر دردانه ایشان سوار بر «اپل کوراساو» و «دوو سیلویا» و «پیکان خمیری» در خیابانهای «شهرک شرق و میر عروس و خوشبخت آباد» ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم کمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم که در فواید ساده برگزار کردن مراسم عروسی یک خطبه تمام سخنرانی کرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلکس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و دستشویی کلوز و خلاصه راحتتان کنم کاخ نیاوران را می گرفت. هر چند که حضرت اجل نیز بعد از اینکه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشته و به من لقب «گدای کیف به دست» را هدیه نمودند!
بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سوال ایشان در مورد موسیقی بود و اینکه بلدم ارگ و گیتار و تنبک بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم. مثل اینکه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص باباکرم نیز جزو واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم! دومین سوال ایشان هم در مورد تکنولوژی مخابرات خلاصه می شد، عروس خانم تلفن موبایل را جزء لاینفک و اصلی زندگی آینده شان می دانستند، من هم که تا حالا بهترین تلفنی که با آن صحبت کرده ام تلفن عمومی سر کوچه مان بوده توی دلم به هر کسی که این موبایل را اختراع کرده بود بد و بیراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبایل عذر خواهی نمودم. بعد از این که عروس خانم فهمید که از موبایل هم خبری نیست سگرمه هایش را درهم کرده و مرا یک «بی پرستیش عقب افتاده از دهکده جهانی آقای مک لوهان» توصیف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامی که متوجه شد بنده بی شخصیت از کار با اینترنت و ماهواره هم سر در نیاورده و نمی توانم مدل لباس عروسی ایشان را از آخرین «بوردهای مد 2000 افغانستان» بیرون بیاورم، تازه تر شده و چنان برایم خط و نشان کشید که انگار مسبب قتل «راجیو گاندی» در هندوستان عموی بنده بوده است و لاغیر!
در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسی که توی باشگاه برگزار نشود باعث سر شکستگی جلوی فامیل و همسایه ها می شود! والله، اینجایش که دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالا دیده بودیم که باشگاه جای کشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی کردن است ولی مثل اینکه عروس خانم ها جدید زمین چمن و تشک و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم!
سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداری و پرستاری از «گربه ها و سگهای ایشان» در منزل آینده مربوط می شد که این بار دیگر جداً نیاز به وجود متخصصین باغ وحش شناسی و انجمن دفاع از حقوق بقای وحش احساس می گردید تا برای به سرانجام رسیدن این ازدواج میمون و خجسته کمی فداکاری به خرج و راه و روشهای «معاشرت دیپلماتیک» با آن موجودات زبان بسته را نیز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و میو میوها» آموزش می دادند، بعد از تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید. خواهر کوچکتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران «لین چان» در سریال «جنگجویان کوهستان» اصرار داشت که صدو دوازده هزار سکه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینکه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه سکه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شکرش باقی بود که سال تولد در ایران «شمسی» می باشد اگر «میلادی» بود چه خاکی به سرم می کردم!
بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها شد. مادر عروس به ازای هر سانتیمتر مکعب از آن شیر خشکی به دختر خودش داده بود برای ما دلار، یورو، سپه چک، عابر چک و سهام کارخانجات پتروشیمی کرمانشاه و تراکتورسازی تبریز را حساب کرده به طوری که احساس نمودم که اگر یک ربع دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت که لطفاً پول آن بیمارستانی را که عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب کنیم!
بعد از تمام این حرفها مادر بخت برگشته ما یک اشتباهی کرده و از جهیزیه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط، تاجر صفت، دلال، خیانتکار جنگی و جنایتکار سنگی معرفی کردند که انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم مادر نئونازی بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از کمی مشورت خانواده عروس جواب «نه» محکم و دندان شکنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشکر شکست خورده یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم که تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست که از قدیم هم گفته اند؛ آنچه شیران را کند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!
.:: This Template By : web93.ir ::.